خانه

May 12, 2008

یک قصه دو برداشت

آقای دکتر ناصری که قبلاً هم در این وبلاگ ذکر خیرشان رفت و در شماره‌ی 22 پنجره هم مصاحبه‌ای با ایشان داشتیم، قصه‌ی خوبی را در وبلاگ‌شان روایت کرده‌اند. ایشان علاوه بر مسؤولیت‌های مهم دولتی که دارند گویا ذوق داستان‌سرایی خوبی هم دارند و الحق باید بگویم که قصه‌ی‌شان قصه‌ای است خواندنی. من که از اول تا آخر یک نفس خواندم. نمی‌دانم این موضوع به خاطر جذابیت قصه بود یا این که من برای اولین بار در عمرم یکی از شخصیت‌های داستان بودم. از این حرف‌ها گذشته، قصه‌ی ایشان نواقصی هم دارد چه از حیث پیرنگ (پلات)، چه از حیث شخصیت‌پردازی، دیالوگ‌نویسی، اوج داستان و مواردی دیگر که به آن می‌پردازم. خواندن یک قصه از دو زاویه‌ی دید باید برای خوانندگان جالب باشد.
نخستین مشکل اساسی قصه این است که برخی شخصیت‌ها بی‌دلیل حذف شده‌اند، به بعضی‌ها هم به خوبی پرداخته نشده است. مثلاً «کارشناس نشریات» در قصه نقش خیلی کوتاهی دارد و گویا در این داستان فقط آمده است که از دید ایشان یک خطا را مرتکب شود و برود. حال آن که از زاویه‌ی دید دیگر ایشان اصلاً خطایی مرتکب نشده‌ است، ضمن این که مجری جلسه هم بود و کلی دیالوگ مهم داشت. اعضای کمیته‌ی ناظر هم کلاً حذف شده‌اند که در قصه‌ی طومار جعلی علیه نشریات نقش بالقوه‌ای داشتند. یک دیالوگ اساسی هم که اهمیت طومار را نشان می‌داد، بی‌رحمانه از این قصه حذف شده است، این دیالوگ می‌توانست به دیالوگ‌های ماندگار تاریخ قصه‌نویسی ایران بدل شود، یکی از اعضای کمیته‌ی ناظر گفت: «ببینید نزدیک به 100 تا امضاست، حتماً باید رسیدگی بشود و برخورد جدی صورت بگیرد.»
حذف شخصیت‌ها می‌تواند مشمول نوعی نقد فمنیستی هم بشود، چون ایشان تنها شخصیت زن داستان را بی‌رحمانه حذف کردند و حتا در جایی به طور کلی منکر وجود ایشان می‌شوند: «جالب این که بعضی از موارد اتهامی مربوط به نشریه‌ی تحت مسئولیت یکی از دانشجویان عضو کمیته‌ی ناظر بر نشریات بود.» از دید من قصه کمی فرق می‌کند: «جالب این بود که تمام موارد اتهامی نشریات مربوط به نشریات تحت مسؤولیت دانشجویان عضو کمیته‌ی ناظر بر نشریات بود. بخشی از آن مربوط به آقای دانشجوی محترم کمیته‌ی ناظر (من) بود و بخشی هم مربوط به خانم دانشجوی محترم کمیته‌ی ناظر» گویا دیدگاه مردسالارانه‌ی راوی باعث شده است که تنها زنِ داستان حذف شود. حذف زنان در ایران تاریخی دارد درازدامن و بی‌پایان.
در شخصیت‌پردازی «دانشجوی جوان» و خود راوی به عنوان «رییس کمیته» نیز نواقصی دیده می‌شود. «دانشجوی جوان» دانشجوی سال اول است که به مطالب برخی نشریات اعتراض دارد، تا این‌جا مشکلی نیست، اما وقتی ایشان می‌رود و موارد اعتراضی را می‌آورد دیده می‌شود که برخی از مطالب مربوط به زمانی است که ایشان «دانشجوی جوان» نبوده است. بنابراین این‌جا هم قاعدتاً یک شخصیت پشت پرده‌ای وجود داشته است که بایگانی کاملی از نشریات داشته و در اختیار وی گذاشته است. این شخصیت اثرش در قصه هست اما خودش پیدا نیست. مشکل شخصیت‌پردازی راوی این است که ایشان در جایگاه «رییس کمیته ناظر» نباید به دیگران در بدو امر راه و رسم شکایت کردن از نشریات را آموزش بدهد. هر نشریه مدیر مسؤولی دارد و مخاطبان در صورت بروز مشکل در وهله‌ی اول بهتر است با وی گفتگو کنند، شاید مشکل با صحبت حل شد. اگر با صحبت حل نشد شاید با جوابیه برطرف شد. در نهایت اگر هیچ‌گونه تفاهمی ایجاد نشد، راه شکایت باز است. در آن صورت هم باز وظیفه‌ی رییس کمیته‌ی ناظر این نیست که تنظیم شکایت را آموزش بدهد، او می‌تواند بگوید این شکایت فلان نقص را دارد و قابل طرح نیست یا نقصی ندارد و قابل طرح است. نوعی هم‌دلی میان «دانشجوی جوان» و راوی در این قصه حس می‌شود و در جاهای مختلف قصه، راوی به او کمک‌های بزرگی می‌کند، در حقیقت اگر راوی نبود این شخصیت شکل نمی‌گرفت. راوی خطاهای او را هم کاملاً نادیده می‌گیرد. در قصه روشن نشده است که آیا نسبتی هم میان این دو وجود دارد یا خیر.
آقای ناصری در جاهایی از تکنیک جریان سیال ذهن هم استفاده کرده است، اما مشکل در این است که این بخش با پیرنگ قصه هماهنگی ندارد: «از همان ابتدای امر چیزی که در ذهن من شکل گرفت این بود که موارد اتهامی مربوط به حقوق خصوصی افراد نیست و بنابراین از آورنده‌ی گزارش تشکر کردم و ایشان هم تشریف بردند پی درس و کارشان. ولی من وظیفه داشتم که موضوع را در دستور کار کمیته‌ی ناظر قرار دهم که دادم.» اگر بخش ذهنی قصه بخواهد با پیرنگ سازگار باشد قصه باید ادامه‌ی دیگری داشته باشد. مثلاً راوی شکایت را به کلی کنار می‌گذارد و خودش نقش «دانشجوی جوان» را بازی می‌کند و شکایت را مطرح می‌کند یا این که دست کم امضاهای غیرلازم را از پرونده حذف می‌کند و یک پرونده‌ی غیرجعلی را در کمیته مطرح می‌کند. از دید من، «دانشجوی محترم عضو کمیته ناظر»، قصه این طور ادامه پیدا کرد: «پرونده‌ی مربوط به شکایت به طور کامل در جلسه مطرح شد و بحث زیادی در مورد تعداد زیاد امضاها درگرفت. به طوری که یکی از استادان محترم عضو کمیته ناظر گفت: «ببینید نزدیک به 100 تا امضاست، حتماً باید رسیدگی بشود و برخورد جدی صورت بگیرد.» سنگینی تعداد امضاها بر فضای جلسه سنگینی می‌کرد، می‌شد پیش‌بینی کرد که سرنوشت شومی در انتظار متهمان این شکایت خواهد بود. آیا کمیته‌ی ناظر می‌تواند از شکایت نزدیک به صد دانشجو بی‌اعتنا بگذرد. بی‌گمان این طور نخواهد بود...»
ادامه‌ی این بخش هم توسط راوی درست نقل نشده است، شاید هم خواسته‌اند جنبه‌ی فانتزی به داستان بدهند چون واقعیت محض معمولاً جذابیتی ندارد و وظیفه‌ی قصه‌نویس این است که کمی به وقایع رنگ و لعاب هنرمندانه بدهد. با این حال، لازم نبود این همه تغییر در پیرنگ ایجاد شود. قصه از دید من این طور بود: «رییس کمیته‌ی ناظر با وجود آن که در دفتر کارش حضور داشت، مشغول رتق و فتق امور عروسی بود و اعلام کرد در جلسه حضور ندارد. ورقه‌ها را زیر و رو می‌کرد و بر روی برخی از آن‌ها چیزی می‌نوشت. قرار بود به زودی مراسم عروسی بزرگی در دانشگاه برگزار شود. جلسه تمام شد، من از دبیر کمیته خواستم که یک نسخه از پرونده‌ی شکایت را به من بدهد و او مرا به رییس ارجاع داد. رییس سرگرم کارهایش بود. خیلی آرام گفتم یک کپی از پرونده به من بدهید. ریس هم که طبق معمول وقتی صحبت‌های ناخوشایندی زده می‌شود، خودش را به نشنیدن می‌زند، سعی کرد خودش را سرگرم نامه‌ها نشان دهد. اعتنایی نکرد. من هم رفتم جلو و با صدای بلند گفتم: «من به عنوان عضو کمیته‌ی ناظر یک نسخه از این پرونده را لازم دارم تا بررسی کنم» ایشان به گونه‌ای که گویا تازه متوجه حضور من شده است به آقای دبیر گفت یک کپی از پرونده به ایشان بدهید. ایشان هم زحمت کپی را کشیدند. یک صفحه از پرونده مانده بود که دستگاه خراب شد. من هم به اتفاق آقای دبیر رفتم خدمت آقای رییس و گفتم این یک برگ را بیرون دانشگاه کپی می‌گیرم و می‌آورم. ایشان هم موافقت کردند.» این ادامه نشان می‌دهد دست‌کاری غیرضروری زیادی در پیرنگ روایت رییس صورت گرفته است. بحث کپی پرونده مطرح بوده و آن هم نه برای متهم بلکه برای عضو کمیته ناظر، آقای دبیر هم تخلفی انجام نداده است و فقط دستور رییس را اجرا کرده است. اصولاً دیالوگی دال بر این که برای متهمان صفحه‌ی شکایت‌ها را کپی کنید کاملاً غیرضروری اضافه شده است، آقای رییس در این قسمت نقش‌شان فقط تدارک برنامه‌ی عروسی بود.
توضیحات راوی هم در مورد کپی کردن پرونده که شاید آن را باید اوج داستان تلقی کرد، با شخصیت‌پردازی سازگار نیست: «این عزیز یک کپی کامل از صفحه‌ی موارد اتهامی باضافه‌ی تمام امضاهای ضمیمه تقدیم ایشان فرموده‌اند که ضرورتی نداشته است.» مگر «ایشان» که من باشم عضو کمیته‌ی ناظر نیستم و مگر وظیفه‌ی من نیست که پرونده‌های رسیده را بررسی کنم و آگاهانه رأی بدهم، پس چرا «ضرورتی نداشته است.» در دنیای واقعی و خارج از قصه‌، پرونده به همان صورتی که در جلسه مطرح می‌شود باید بررسی شود، اگر لزومی ندارد که امضاها کپی و بررسی شود، پس چرا اساساً در جلسه مطرح می‌شود؟ ضعف پیرنگ قصه را در اینجا نمی‌توان به هیچ وجه توجیه کرد.
ادامه‌ی پیرنگ هم به جاهایی می‌رسد که از دید شخصیت دیگر داستان کاملاً فرق دارد. قصه از دید من این طور ادامه پیدا می‌کند: «نگاهی به امضاها انداختم، احساس کردم که خیلی شبیه به هم هستند، بعضی از صفحات امضا هم مشخص بود که تماماً توسط یک نفر نوشته شده است. همین طور که ورق می‌زدم ناگهان چیزی دیدم که نزدیک بود شاخ دربیاورم. اسم و امضای هم‌کلاسی و دوست صمیمی در میان دیگر اسامی با خط زشتی که اصلاً شباهتی با خط او نداشت، خودنمایی می‌کرد. چطور ممکن بود که او چنین کاری کرده باشد، او که به تازگی قول هم‌کاری با نشریه را داده بود. خیلی سریع پیدایش کردم و موضوع را گفتم، کنجکاو شد که حتماً امضای جدیدش را ببیند. موضوع را تکذیب کرد و قسم و آیه که من اصلاً از این شکایت خبری ندارم. از دو موضوع شاکی بود یکی این که امضایش جعل شده و دیگر این که به جای او امضای خیلی زشتی هم کرده بودند که با روحیات لطیف او اصلاً سازگاری نداشت. امضا بیشتر شبیه به امضای یک قاتل بالفطره بود تا یک دانشجوی باذوق و هنرمند. به بقیه‌ی امضاها هم مشکوک شدم، خصوصاً صفحه‌ای که تماماً با خط یک نفر نوشته شده بود. با کمال شگفتی دیدم که همه امضای‌شان را تکذیب می‌کنند. یک نفر پیشنهاد داد که هر کس امضایش جعل شده است، نامه‌ای بنویسد و موضوع را توضیح بدهد. دیدم پیشنهاد بدی نیست، چند برگه‌ی سفید برداشتم و به اتفاق دوستم رفتم سراغ شاکی‌ها. تنها دیالوگی که بین ما رد و بدل می‌شد این بود که «آیا شما این شکایت را امضا کردید یا نه؟» قریب به اتفاق هم می‌گفتند نه و بعد هم از ما تشکر می‌کردند که خوب شد این موضوع را به اطلاع‌شان رساندیم که کسی امضای‌شان را جعل کرده است و بعلاوه خوب شده که مسأله رو شده است و دید منفی احتمالی نسبت به آن‌ها برطرف شده است. از میان آن همه امضا فقط سه نفر بودند که تأیید کردند شکایت را امضا کرده‌اند. جالب این بود که دو نفر از آن‌ها دانشجوی سال اول بودند (یکی‌شان احتمالاً همان «دانشجوی جوان» است) و قاعدتاً از محتوای موارد شکایت مربوط به نشریات چند سال پیش نباید اطلاعی می‌داشت. همه چیز به خوبی پیش می‌رفت و خبر طومار جعلی کم‌کم در دانشگاه پیچید. آقای الف گویا از ماجرا خبردار شده بود. عده‌ای معتقدند آقای الف رابط کمیته انضباطی است که کاملاً اشتباه است، همان‌طور که آقای رییس می‌گوید کمیته انضباطی رابط ندارد. بعضی از افراد خیرخواه در دانشگاه هستند که موارد خطا را به کمیته گزارش می‌دهند، کمیته هم به پاداش خیرخواهی، آخر هر ترم کمکی به ایشان می‌کند. آقای الف بدجوری به ما گیر می‌داد و ما هم هر چه به او می‌گفتیم موضوع به شما ارتباطی ندارد، بی‌خیال قضیه نمی‌شد. روز شنبه برای بررسی تأیید صلاحیت برای شورای صنفی مجبور شدم به اتاق رییس دانشگاه بروم. جلسه داشتند. یکی دو نفر بیشتر آن‌جا نبودند، هر کدام منتظر بودند که یکی از حاضران جلسه بیاید بیرون. من هم منتظر آقای رییس کمیته بودم. هوا کاملاً صاف و آرام بود و هیچ اثری از «اعتراض شدید جمعی از دانشجویان» نبود. معمولاً هر چند وقت یک بار دانشجویان معترض در آن‌جا دیده می‌شوند. مسؤولان هم کمی برای‌شان صحبت می‌کنند، آخرش هم پذیرایی و قضیه تمام.»
می‌بینید که شما هم حق دارید با خواندن روایت من در یکی بودن دو قصه شک کنید. به هر حال شگردهای قصه‌نویسی افراد با هم فرق دارد، بعضی‌ها مثل من سبک رئالیستی را می‌پسندند و برخی دیگر فانتزی بودن داستان را ترجیح می‌دهند. جدا از اختلاف سلیقه این بخش روایت آقای رییس به پیرنگ آسیب جدی زده است: «بخش نامطلوب‌تر هم آن که مدیر مسئول آن نشریه، به جای پرداختن به اصل اتهامات، به دنبال این رفته‌اند که ببینند چه کسی یا کسانی از ایشان شکایت کرده‌اند؛ و ظاهراً کارشان به رودررویی و احتمالاً مجادله کشیده است.» پی‌رنگ داستان حاکی از این است که جلسه‌ی کمیته‌ی ناظر تمام شده است، بنابراین قرار نیست «مدیرمسؤول» یعنی من در این‌جای قصه به دفاع از اتهامات بپردازم، هر وقت جلسه کمیته ناظر تشکیل شد و پرونده‌ی جدیدی مطرح شد که جعلی نبود، به آن می‌پردازم، چه از طرف «دانشجوی جوان» باشد، چه از طرف «آقای رییس». من به دنبال این نرفته‌ام که ببینم «چه کسی از من شکایت کرده است» به دنبال این بودم که ببینم آیا اصلاً امضای واقعی هم پای طومار هست یا نه. مسأله‌ی «رودررویی» به معنای رودررو شدن دوستانه و یک گپ کوتاه درست است، اما اگر منظور درگیری و «مجادله» باشد، تضاد اساسی با کل قصه دارد. چه دلیلی دارد کسی که امضایش را کس دیگری جعل کرده است با من «مجادله» کند؟ یکی از ویژگی‌های قصه‌ی خوب منطق روایی داستان است که باید پیرنگ قصه از آن برخوردار باشد. متأسفانه قصه‌ی ایشان از این نظر در جاهای مختلف نقص دارد.
مشکل دیگری که ایشان در شخصیت‌پردازی من در داستان داشته‌اند، این است که نقش مدیرمسؤولی من را به کل قصه تعمیم داده‌اند و پیرنگ فرعی «به کوچه علی چپ زدن» را هم وارد قصه کرده‌اند. من از نقش مدیرمسؤولی خودم کاملاً آگاهم و هر گاه کسی شکایتی داشته باشد، وظیفه‌ی من است که دفاع کنم. این که من به دنبال بررسی پرونده باشم تناقضی در این وجه شخصیتم ندارد. کجا قرار بوده است در این مدت از شکایتی دفاع کنم که خودم را به «کوچه‌ی علی چپ» زده‌ام؟
اگر من قرار بود پیرنگ «کوچه‌ی علی چپ» را به قصه اضافه کنم، طور دیگری قصه را ادامه می‌دادم: «آقای رییس باخبر شد که من به دنبال بررسی صحت امضای شاکیان هستم. اما در عوض آن که حساسیتی به مسأله‌ی جعل امضا نشان بدهد، از این ناراحت بود که چرا امضاها را بررسی کرده‌ام. لحن توبیخ‌آمیزی هم داشت. هر چه من تلاش می‌کردم بحث را به جعل امضا بکشانم، ایشان خودش را (جسارتاً) به کوچه‌ی علی چپ می‌زد. قبلاً همه جا می‌گفت اگر خلافی جایی صورت بگیرد، لازم نیست شاکی خصوصی داشته باشد، ما رسیدگی می‌کنیم. اما موضوع جعل امضا آن هم جعل امضای نزدیک به 50 نفر انگار برایش هیچ اهمیتی نداشت.»
آوردن نصیحت‌های اخلاقی و موعظه در انتهای داستان متعلق به عصر داستان‌سرایی سنتی است که دوران آن گذشته است. بخش گوشزدها کاملاً اضافی است، در عین حال که با شخصیت‌پردازی‌ها هم سازگار نیست. زیرا شخصیت من در این داستان به گونه‌ای نبوده است که نیاز به «گوشزد» باشد. من عضو کمیته‌ی ناظر هستم و به نقش خودم کاملاً آگاهم. وظیفه‌ی من بررسی پرونده‌های رسیده است و از این جهت باید به تمام پرونده‌ها دسترسی داشته باشم. از سوی دیگر من متهم هستم و حق هر متهمی است که از موضوع شکایت و نام شاکیان اطلاع پیدا کند. بنابراین دسترسی من به پرونده از هر دو جهت کاملاً طبیعی است. کسانی در این قصه علیه من طومار جعلی تنظیم کرده‌اند و به تمام نهادهای مسؤول دانشگاه داده‌اند تا برخورد شود، این موضوع به من مربوط نشود به کدام یک از شخصیت‌های قصه مربوط است؟ آیا حق من نیست که از کسی که با تشکیل پرونده‌ی جعلی علیه من شکایتی تنظیم کرده است، شاکی بشوم. وجه دیگر شخصیت من در این قصه این است که مطبوعاتی هستم و علاقمند به اخبار دانشگاه. درست است که جعل امضا را کمیته انضباطی باید رسیدگی کند، اما این موضوع، حقی را از من ضایع نمی‌کند که در این زمینه اطلاعات کافی کسب کنم. در دانشگاه چه حقوق خصوصی افراد نقض شود و چه حقوق عمومی، موضوع به تمام دانشگاهیان، به ویژه اهالی مطبوعات، مربوط است و باید در این زمینه اطلاع‌رسانی کنند. نسبت دادن موضوع «تهدید» به «عضو محترم کمیته ناظر» اصلاً هیچ تناسبی با شخصیت‌پردازی وی ندارد. او چگونه می‌تواند کسی را تهدید کند، زورش زیاد است؟ قدرتی دارد که حکم حذف ترم بزند یا این که به استناد به ماده 36 نشریه‌ای را توقیف کند؟ این بخش از پیرنگ وصله‌ی ناچسبی است به این شخصیت. اگر نمی‌بود بهتر بود. دست کم اگر تهدید کردن را به دیگر شخصیت‌های داستان نسبت می‌دادند، داستان طبیعی‌تر می‌شد.
روایت من خیلی طولانی شد، به خاطر این بود که من در حین شرح داستان، روایت ایشان را هم بررسی می‌کردم.

پی‌نوشت: انتقاد قدیمی من به وبلاگ ایشان هنوز هم وارد است. مشکل «ی» و «ک» دارد، البته نیم‌فاصله درست شده است.

لینک های مربوط:
وبلاگ "...فرهنگ..." - وبلاگ دکتر ناصری
از هر دری سخنی - روایت دکتر ناصری از این قصه
درباره ی وبلاگ فرهنگ و سه نقطه - نقدی بر شیوه وبلاگ نویسی دکتر ناصری

May 3, 2008

چرا رأی بدهیم؟

پیتر سینگر
پیتر سینگر

من شهروند استرالیا هستم و در انتخابات فدرالی اخیر در آن‌جا شرکت کردم. ٪95 از کسانی که برای رأی دادن ثبت نام کرده بودند نیز در انتخابات شرکت کردند. این رقم با میزان مشابه آن در ایالات متحد اختلاف فاحشی دارد، در انتخابات ریاست‌جمهوری سال 2004 در آن‌جا میزان مشارکت تنها اندکی از 60 درصد فراتر رفت. در انتخابات کنگره که در میانه‌ی دوره‌ی ریاست‌جمهوری برگزار می‌شود، معمولاً کم‌تر از 40٪ از امریکایی‌ها به خودشان زحمت می‌دهند که در انتخابات شرکت کنند.
دلیلی برای مشارکت بالای استرالیایی‌ها وجود دارد. در دهه‌ی 1920 که درصد مشارکت واجدان شرایط به کم‌تر از 60٪ رسید، پارلمان قانونِ اجباری بودن شرکت در انتخابات را تصویب کرد. از آن زمان تا به حال، با وجود آن‌ که دولت‌های گوناگونی با خط‌مشی‌های مختلفی بر سر کار آمده‌اند، هیچ‌گونه تلاشی جدی برای برچیدن این قانون صورت نگرفته است، نظرسنجی‌ها نشان می‌دهد که این قانون از پشتیبانی 70٪ مردم برخوردار است.
استرالیایی‌هایی که در انتخابات شرکت نمی‌کنند باید به نامه‌ای پاسخ دهند که علت شرکت نکردن‌شان را جویا می‌شود. کسانی که دلیل موجهی مثل بیماری یا سفر خارجی نداشته باشند، باید مبلغ کمی جریمه بپردازند، البته تعداد جریمه‌شدگان کم‌تر از 1٪ واجدان شرایط است.
در عمل، اجباری در این نیست که کسی رأیی سنجیده بدهد، بلکه اجبار در رفتن به پای صندوق‌ رأی، علامت زدن نام یک نامزد و انداختن برگه رأی در صندوق است. مخفی بودن آرا مانع از آن می‌شود که جلو یاوه‌نویسی در برگه‌های رأی یا سفید گذاشتن آن‌ها گرفته شود. گرچه درصد آرای باطله در جاهایی که شرکت در انتخابات اجباری است کمی بالاتر از بقیه کشورهاست، به هیچ وجه درصد این گونه آرا قابل مقایسه با اختلاف موجود در میزان مشارکت نیست.
انتخابات اجباری مختص استرالیا نیست. در بلژیک و آرژانتین پیش از این مرسوم بوده است و در بسیاری از کشورهای دیگر به ویژه در امریکای لاتین نیز تجربه شده است، گرچه هم مجازات و هم نوع اجرای آن با هم فرق دارد.
از آن‌جایی که من در زمان انتخابات استرالیا در امریکا بودم، هیچ‌گونه اجباری برای رأی دادن نداشتم. دلایل زیادی برای شکست دادن دولت محافظه‌کار جان هاوارد داشتم، اما به این خاطر زحمت رأی دادن را به خودم ندادم، چون احتمال این که رأی دادن من نتیجه‌ی آرا را تغییر دهد بسیار ناچیز بود - و قابل پیش‌بینی بود که تأثیری ندارد.
زمانی که انتخابات غیراجباری است و احتمال این که نتیجه‌ی انتخابات با رأی یک نفر تغییر پیدا کند، فوق‌العاده پایین است، حتا صرف کم‌ترین هزینه (برای مثال زمان صرف شده برای قدم زدن تا پای صندوق‌ رأی، ماندن در صف و رأی دادن) دلیلی کافی برای این است که رأی دادن را غیرعقلانی بدانیم. البته اگر عده‌ی زیادی از مردم هم، همین‌طور فکر کنند و رأی ندهند، یک گروه اقلیت می‌تواند سرنوشت کشور را با وجود ناخرسندیِ اکثریتِ مردم در دست بگیرد.
موضوع انتخابات اخیر هلند مثال خوبی است. در انتخابات سراسری سال 2005 اندکی بیشتر از 40٪ واجدان شرایط رأی دادند، که این میزان از زمانی که پس از دوران کمونیستی انتخابات آزاد در این کشور به وجود آمده است، کم‌ترین میزان بوده است. در نتیجه ژاروسلاو کازینسکی با ائتلاف احزابی که اکثریت کرسی‌های پارلمان را کسب کردند، به نخست‌وزیری رسید، در حالی که تنها 6 میلیون رأی از مجموع 30 میلیون واجد شرایط را به دست آورده بود.
زمانی که کازینزسکی ناچار شد، دوباره دو سال بعد در انتخابات شرکت کند، روشن شد که بسیاری از کسانی که در سال 2005 رأی نداده بودند، از پیروزی او ناخرسندند. میزان مشارکت با افزایش قابل ملاحظه‌ای در میزان مشارکت جوانان و تحصیل‌کردگان به حدود 54٪ رسید. دولت کازینسکی شکست سنگینی را متحمل شد.
اگر نمی‌خواهیم که اقلیت کوچکی زمام امور دولت‌مان را به دست بگیرد، باید از مشارکت بالای مردم پشتیبانی کنیم. البته از آن‌جایی که رأی ما تأثیر بسیار ناچیزی در نتیجه می‌گذارد، همه‌ی ما در معرض این وسوسه قرار داریم که طفیلی باشیم و با این امید که دیگران به اندازه‌ای شرکت می‌کنند که دموکراسی پایدار بماند و دولتی علاقمند به آرای اکثریت شهروندان روی کار بیاید، خودمان را به زحمت نیندازیم.
اما دلایل دیگری نیز برای رأی دادن وجود دارد. برخی از مردم رأی می‌دهند زیرا از آن لذت می‌برند و اگر این کار را نکنند کار بهتری با وقت‌شان نمی‌توانند انجام دهند. دیگران به خاطر حس مسؤولیت شهروندی است که رأی می‌دهند و این دیدگاه را با نگرش رأی دادن به خاطر تأثیرگذاری رأی، نمی‌توان ارزیابی کرد.
علاوه بر این، دیگرانی هم ممکن است رأی بدهند نه به خاطر این که تصور می‌کنند که بر نتیجه‌ی انتخابات اثر می‌گذارند، بلکه بدین خاطر که مثل هواداران فوتبال می‌خواهند تیم‌شان را تشویق کنند. عده‌ای ممکن است رأی بدهند زیرا اگر رأی ندهند دیگر در جایگاهی نیستند که بتوانند از دولت منتخبی که دوستش ندارند، شکایت کنند. یا این که ممکن است محاسبه کنند که در حالی که احتمال تأثیرگذاری آن‌ها در نتیجه‌ی انتخابات تنها یک رأی در میان چندین میلیون نفر است، اما نتیجه آن‌قدر مهم است که حتا شانسی بسیار کوچک ارزشش بیش از زحمت ناچیزی است که برای رأی دادن متحمل می‌شوند.
اگر این ملاحظات نتواند مردم را متقاعد به رأی دادن کند، در هر حال، انتخاباتِ اجباری راهی است برای غلبه بر مشکلِ طفیلی‌ها. هزینه‌ی اندکی که به خاطر رأی ندادن باید پرداخت شود، همه را متقاعد می‌کند که رأی بدهند و در ضمن رأی دادن را به یک هنجار اجتماعی بدل می‌کند. استرالیایی‌ها رأی دادن اجباری را دوست دارند. آنان از رأی دادن راضی‌اند، زیرا می‌دانند که دیگران نیز همه رأی می‌دهند. کشورهایی که نگران مشارکت پایین افراد هستند با مطالعه‌ی الگوی انتخابات اجباری می‌توانند نتیجه‌ی بهتری بگیرند.

April 27, 2008

پنجره شماره بیست و دوم

8 اردی‌بهشت 1387
27 آوریل 2008
12 صفحه

پنجره شماره بیست و دوم

صفحه اول

دکتر ناصری: این بار واقعاً می‌خواهیم شورای صنفی را تشکیل بدهیم – گفتگو با دکتر ناصری

سرمقاله
حق اعتراض

از میان اخبار
جنتی: فاتحه آمریکا خوانده است
احمدی‌نژاد: بحران اقتصادی امریکا را نابود می‌کند
عارف: خاتمی نیاد، من می‌آیم
ساعت مکه باید جایگزین ساعت گرینویچ شود

سیاست
تغییر ساعت – عبدالحکیم قدس
در روزی که ما جشن گرفتیم – مجتبی کفاشی
سنتی به نام سالنامه – مجتبی کفاشی
تحصن و اعتصاب غذای دانشجویان تبریز

اندیشه
پارادوکس فتنه – ابراهیم اسکافی
بدترین دشمن خودمان – مونا التهاوی
پایان سکولاریسم؟ - رالف دارندورف

دانشگاه
شما که رأی نمی‌دهید! – کامران ثابتی
دو هفته تعطیلی سایت ادبیات
انجام نشدن طرح پایش دانشجویی
تأسیس کانون فرهنگ و اندیشه
تقاضای حذف پسوند اسلامی
لغو امتیاز نشریات غیرفعال
جشنواره نشریات دانشجویی دانشگاه
استادِ بی‌دانشجو
انتخابات شورای صنفی
گزیده‌ای از آیین‌نامه‌ی شورای صنفی

ادبیات
عکس – داستان کوتاه – ابوالفضل گوهری
خودمونی – شکوفه جهانگیری
شعری از ا. زورقی

پیام‌های 20 کلمه‌ای دانشجویان

این بار واقعاً می خواهیم شورای صنفی را تشکیل بدهیم

گفتگو با دکتر ناصری معاونت دانشجویی فرهنگی دانشگاه

پس از چند سال وقفه در تشکیل شورای صنفی و یک بار برگزاری ناکام انتخابات، دوباره انتخابات برگزار می‌شود. شرایط برگزاری انتخابات شبیه به دوره‌ی پیش است اما مراحل آن کمی طولانی‌تر شده است، شاید این کار باعث ترغیب بیشتر دانشجویان به شرکت در انتخابات شود. اما ایرادی اساسی نیز نسبت به دوره‌ی قبل دارد و آن این که در حالی مهلت ثبت نام رو به پایان است، هنوز ظرفیت شوراهای صنفی دانشکده‌ها مشخص نیست.
دکتر ناصری از ترم گذشته مسؤولیت معاونت دانشجویی را بر عهده گرفته است در این مدت توانسته است ارتباط خوبی با دانشجویان برقرار کند. او وبلاگ‌نویس است و علاقمند به مطالعه‌ی وبلاگ‌ها و نشریات دانشجویی است. معمولاً به ایمیل‌ها جواب می‌دهد. اخیراً یک نظرسنجی در وبلاگ خود راه انداخته است که متأسفانه نتایج جالبی در بر نداشته است. شاید بدین خاطر که هنوز وبلاگ وی بازدیدکننده‌ی زیادی ندارد. او گاهی به سلف سرویس سر می‌زند، گاهی در خوابگاه‌ها میهمان دانشجویان می‌شود، دفترچه‌ای همراه دارد تا انتقادات را بشنود و بنویسد. با وی گفتگویی در این باره انجام دادیم. کمیته‌ی انضباطی نیز در حیطه‌ی وظایف ایشان است، چند پرسش هم در این زمینه مطرح کردیم.
***

ادامه

بدترین دشمن خودمان

Mona Eltahawy

مونا التهاوی

نیویورک- اگر مسلمان نبودم و شناخت کافی از اسلام نداشتم، شاید باور می‌کردم، همان‌طور که کاریکاتور نفرت‌انگیز دانمارکی حضرت محمد را نشان می‌دهد، مسلمانان هم نارنجکی در بالای عمامه‌های‌شان همراه خود دارند.
پلیس دانمارک اوایل سال جاری، سه مسلمان را بازداشت کرد که ادعا می‌شد نقشه‌ای داشتند که کاریکاتوریست 73 ساله را به خاطر کشیدن کاریکاتوری در سال 2005 به قتل برسانند. چنین القا می‌شود که کتاب مقدس ما، قرآن، واقعاً یک بیانیه‌ی خشونت‌طلب فاشیستی است، درست همان‌طور که سیاست‌مدار راست‌گرای هلندی در فیلمِ در حال ساخت خود، ادعا می‌کند و عامدانه ترس از ترور را در اروپا تشدید می‌کند. از این گذشته، به نظر می‌رسد که در این‌روزها مسلمانان به جز اعمال خشونت و افزایش آن واکنش دیگری نمی‌توانند از خود نشان دهند.
نمایشگاهی در برلین ماه گذشته گشایش یافت که مسلمانان را خشونت‌طلب نشان می‌داد، برخی این نمایشگاه را تهدید کردند به ... . حدس بزنید به چه چیزی؟ بله، اعمال خشونت. بمب‌گذاری در قطار مادرید (چهار سال پیش در همین ماه)، بمب‌گذاری در لندن سال 2005 و قتل کارگردان هلندی، تئو ون‌گوگ تروریسم اسلامی را به یک نگرانی عمده در اروپا بدل کرده است.
ضمن احترام به روح تمام کسانی که به نام مذهب به قتل رسیدند، باید اعتراف کنم من چنین نگرانی‌‌ای در مورد اروپا ندارم. نگرانی در مورد کاریکاتورهای دانمارکی هم ندارم. روزنامه‌ها حق دارند هرچه را که می‌خواهند منتشر کنند. در حقیقت نگرانی در مورد خرت ویلدرز سیاستمدار هلندی هم ندارم که فیلم فتنه‌ی او بی‌شک نژادپرستان سوداگرِ ترس را بیشتر تحریک خواهد کرد. این فیلم صرفاً خوراک خوبی برای راست‌گرایانِ اروپا خواهد بود.
اما من اندکی نگرانی در مورد نگرش خوانندگان چپ‌گرایی دارم که شاید انتظار دارند احساس جریحه‌دارشده‌ی مسلمانی من تمام گناهان را به گردن راست‌گرایان، ایالات متحد یا اسرائیل بیندازد. اما نه، من دقت بیشتری دارم، دقتی فراتر از نگرانی‌های شخصی. من نگران دیگران نیستم، زیرا اصلی‌ترین هدف خشونت اسلامی، هم‌نوعان مسلمان من در جهان اسلام است. تقریباً هر هفته صدها مسلمان در پاکستان، عراق و افغانستان تکه‌تکه می‌شوند. اما در تظاهرات‌های بی‌شماری که در جهان اسلام برگزار می‌شود، هیچ‌کدام خواهان پایان دادن به برادرکشیِ مسلمانان نیستند، بلکه با تندخویی می‌خواهند که «جهانیان» از بی‌احترامی به مسلمانان دست بردارند. برای این مسلمانان، چند کاریکاتور دانمارکی یا چندین فیلم هلندی تا کنون بیش از هفت حمله‌ی انتحاری که دست کم جان 100 نفر را در پاکستان فقط در سه هفته‌ی پیش گرفت، خسارت‌بار‌ نبوده است. چه ننگی بالاتر از این که 600 نفر در درگیری‌های پاکستان از ابتدای سال جاری تا کنون کشته شده‌اند.
در عراق حملات انتحاری خیلی عادی شده است و جان بسیاری از آدم‌ها را می‌گیرد، به طوری که اغلب آژانس‌های خبری این اخبار را به عنوان مرگ‌بارترین حوادث روز گزارش می‌دهند، از جمله در دو گزارش از رویترز: در یکم فوریه دو زن بمب‌گذار انتحاری 99 نفر را در دو بازار شلوغِ حیواناتِ اهلی در بغداد کشتند که سبعانه‌ترین حمله در 6 ماه گذشته بوده و منسوب به القاعده است. در 24 فوریه یک بمب‌گذار انتحاری زائرانی را که به سمت مقدس‌ترین زیارت‌گاهِ شیعیان در جنوب کربلا می‌رفتند در اسکندریه هدف گرفت که 63 نفر کشته و ده‌ها تن زخمی شدند.
در عین حال، سرفصل دستور کار سران کشورها در سازمان کنفرانس اسلامی در سنگال «اسلام‌هراسی» است. تکذیب خواهند کرد؟ نه تنها چشمان خود را به درگیری‌های کوچک در میهنم، مصر، بلکه به جویبارهای خونین در جهان اسلام نیز بسته‌اند. من انتظار هیچ‌گونه خودانتقادی روشن‌گرانه‌ای از سازمان کنفرانس اسلامی ندارم. در نشستی در سال 2005 بود که بعد از انتشار کاریکاتورهای دانمارکی، سران این سازمان خشمی گسترده را علیه دانمارک برانگیختند و سپس به کل جهان اسلام گسترش دادند که فرافکنی کاملی بود برای هر دیکتاتورهای فرصت‌طلبِ مسلمان تا از فشارهای داخلی بگریزد و نیز فرصتی بود برای گروه‌های اسلام‌گرایی که ادعا می‌کنند پرچم اسلام را برافراشته‌اند. دست کم 50 نفر در درگیری‌های مربوط به تظاهرات‌های ضد کاریکاتورهای دانمارکی در ابتدای سال 2006 کشته شدند. اگر نگوییم تمامِ آن‌ها، بی‌شک اغلب آن‌ها مسلمان بودند.
اگر سازمان کنفرانس اسلامی حقیقتاً نگران مسلمانان است، زمان برای دستور کار قرار دادن موضوعاتی مثل «غرب» و «اسلام‌هراسی» سپری شده است، بهتر است به سرزمین‌های خود نظری بیندازد: یک‌بار برای همیشه اعلام کند که بمب‌گذاری انتحاری غیراخلاقی است. آیا امروز در پاکستان، افغانستان و عراق موضوع مهم‌تری از چنین حملات نفرت‌انگیز، ویران‌گر و مداوم وجود دارد؟
خودکشی در اسلام گناه کبیره‌ است، با وجود این، از طرف برخی روحانیان برای استفاده علیه اسرائیلی‌ها به اشتباه مشروع اعلام شده است. نه تنها آن‌ها به طرزی جدی هسته‌ی اخلاقی خداشناسی مسلمانان نوگرا را به مخاطره انداخته‌اند، بلکه چراغ سبزی نیز به تمام گروه‌های تندرو در سراسر جهان اسلام داده‌اند تا آبرو و حیثیت مسلمانان را تاراج کنند. طرفه این است که آن بمب‌گذاری‌های انتحاری که به سختی در جنگ میان فلسطینی‌ها و اسرائیلی‌ها بدعت شد، امروزه سلاح پرطرف‌دار مسلمانان برای تسویه حساب‌های خونین میان خود درون کشورهای اسلامی است.
اسلام بیش از 1400 سال دوام آورده است و با چند کاریکاتور یا فیلم از میان نخواهد رفت. اما آن‌چیزی که پایه‌های ایمان مرا می‌لرزاند، خشونت است. زمانی که شنیدم مسلمانی 68 زائر را کشته است، اعتراف می‌کنم که از خودم پرسیدم که آیا می‌توانم ایمانم را به مذهبی حفظ کنم که چنین وحشیانه است. اما با نگاهی تیزبینانه به ارزش‌های مذهبم که من آنان را بسیار گرامی می‌دارم، (ترحم، عدالت اجتماعی و دفاع از ضعفا و نیازمندان) با قاطعیت از آن دفاع می‌کنم. من اسلامم را به وحشی‌ها واگذار نخواهم کرد.

April 25, 2008

پارادوکس فتنه

چند سالی است که دور باطل توهین به مقدسات از سوی برخی راست‌گرایان افراطی در غرب و تهدید و ارعاب از سوی اسلام‌گرایان تکرار می‌شود. پخش فیلم فتنه حلقه‌ای دیگر از این دور باطل بود که مدتی پیش اتفاق افتاد. کارگردان این فیلم بیش از آن که یک هنرمند باشند سیاستمداری راست‌گراست و پیش از آن که اندیشه‌ی ساخت چنین فلیم موهنی به ذهنش برسد، فتوای قتل او صادر شده بود. بخش عمده‌ی فیلم نیز شعارهایی است که بیشتر به کار سیاست‌مداران می‌آید تا فیلم‌سازان. عدم شناخت متقابل از یکدیگر و آگران‌دیسمان کردن واقعیت‌ها باعث شده است که این دور هم‌چنان بر سرعت خود بیفزاید. آیا راهی وجود دارد که بتوان این دور زجرآور و خطرناک را تمام کرد؟
غرب مدت‌هاست که قداست‌زدایی شده است، آزادی بیان جای آن را گرفته است. نه شخصیتی، نه اعتقادی، نه مذهبی و نه هیچ چیز دیگر در غرب مصون از انتقاد نیست. قداست‌ها و باورهای هر کسی برای خودش قابل احترام است، نه برای دیگران. آن‌چه در غرب اهمیت دارد انسان است، ارزش‌های هر کسی به خودش مربوط است، البته تا زمانی که به دیگران تعرضی نکند. از سوی دیگر در جوامع مذهبی شرق وضع دیگرگونه است. جهان اسلام، جهان قداست‌هاست. پیامبر و جانشینان وی در نگاه پیروان اسلام مقدس‌ترین موجوداتند. از چون و چرایی برخی اعتقادات نمی‌توان صحبت کرد. البته در محیط‌هایی خاص، با حضور متخصصان اسلام می‌توان پرسش‌ها یا شبهه‌ها را مطرح کرد، البته نه برای تحقیق و آزمون، بلکه برای ارشاد و کسب یقین. اعتقادات گاهی از انسان‌ها ارزشی بالاتر می‌یابند.
ای برادر تو همه اندیشه‌ای
مابقی خود استخوان و ریشه‌ای
جان انسان‌ها زمانی باارزش است که با ایمان عجین شده باشد. انسان بی‌ایمان نزد برخی مؤمنان خر و خاشاکی بیش نیست و زدودن وی به پاک‌سازی جامعه‌ی اسلامی کمک خواهد کرد.
این تفاوت‌ها باعث می‌شود که درک متقابل سخت شود. انسان غربی نمی‌تواند درک کند که در جهان اسلام کسی حکم قتل دیگری را به خاطر توهین به مقدسات صادر کند. چون مقدسات را به رسمیت نمی‌شناسد و در عوض باارزش‌ترین چیز نزد او جان آدمی است. مسلمان شرقی نیز نمی‌توانند بپذیرد که روشن‌فکر غربی هر چه دلش می‌خواهد درباره‌ی مقدسات او به زبان بیاورد. آزادی بیان از نظر او در این گونه موارد توطئه‌ای است برای نابودی مقدسات او. کسی که مقدسات را قبول ندارد و به آن‌ها توهین می‌کند نزد او از دایره‌ی انسانیت خارج است.
مهم نیست که قضیه از کجا شروع بشود، اما وقتی شروع شد پایانی برایش متصور نیست. غربی به مقدسات شرقی توهین می‌کند، شرقی با تهدید و خشونت تلافی می‌کند، غربی این واکنش را دلیلی برای ادعای اولیه‌ی خود می‌بینید و جسورتر از پیش ادامه می‌دهد و شرقی که اقدامات خود را مؤثر نمی‌بیند بر شدت واکنش خود می‌افزاید و همین طور این دور ادامه می‌یابد. سویه‌ی تلخ ماجرا این است که در این میان عده‌ای از هر دو سو قربانی می‌شوند و ناامنی حاکم می‌شود.
بی‌گمان برای برون‌رفت از این دور ویران‌گر باید از هر دو سو نیم‌نگاهی به ارزش‌های یکدیگر بیندازند و برای زندگی مسالمت‌آمیز ملاحظاتی را فراتر از آزادی بیان و فراتر از دفاع از مقدسات در نظر بگیرند. آیا مسلمانان می‌توانند اظهارات غربی‌ها در مورد اسلام را نادیده بگیرند. این نادیده گرفتن و از کنار توهین‌ها گذشتن اگر میسر باشد، می‌تواند ادعاهای ناسازگاری اسلام و غرب را بی‌اعتبار ‌کند. برعکس واکنش خشونت‌آمیز و تهدید ادعاهای مخالفان اسلام را اثبات می‌کند. غرب هم اگر دست از سر مقدسات دیگران بردارد، از حق آزادی بیان خود به نفع زندگی مسالمت‌آمیز صرف‌نظر کند، این دور پایان خواهد یافت. مگر نه این است که انسان‌ها باارزشند، آیا رنجش بیهوده‌ی میلیون‌ها انسان گرچه نقض ازادی بیان نباشد، اهمیت دیگری ندارد؟

April 22, 2008

مگس

نیمه‌ی پر را نشان می‌دادی
نمی‌فهمیدم
می‌گفتی چه حماقتی است خیره شدن به نیمه‌ی خالی
نمی‌شنیدم

در مرز بود و نبود
مگسی دست و پا می‌زد.

April 17, 2008

اساس‌نامه‌ی کانون فرهنگ و اندیشه

به همراه چند تن از دانشجویان در ابتدای سال تقاضایی را برای تشکیل «کانون فرهنگ و اندیشه» دانشگاه سیستان و بلوچستان تقدیم اداره‌ی فرهنگی دانشگاه کردیم. ظاهراً این تقاضا دارد روال قانونی خود را طی می‌کند و استعلام‌هایی در این مورد فرستاده شده است. اگر دانشجوی دانشگاه سیستان و بلوچستان هستید و مایلید در این کانون که به زودی فعالیت خود را آغاز می‌کند فعالیت کنید این اساس‌نامه را بخوانید و با ما تماس بگیرید. از آن‌جا که هنوز این اساس‌نامه تصویب نشده است، پیشنهادها و انتقادات شما قابل بررسی و اجراست. اگر اصلاحی مد نظرتان هست حتماً با ما در میان بگذارید.

ادامه

شما که رأی نمی‌دهید!

کامران ثابتی

این یادداشت درباره شورای صنفی دانشگاه و موضوع حد نصاب آرا است و در نشریات دانشجویی پنجره و قلم انجمن منتشر خواهد شد

اگر اجازه بدهید وظیفه و مصلحت‌مان در این است که کبک‌صفت نباشیم، نگاه کنیم ببینیم در مملکت و محیط‌مان چه می‌گذرد.
مهندس بازرگان

انتخابات شورای صنفی بار دیگر برگزار می‌شود، تقریباً با همان شکل قبلی. سه سال پیش شورای صنفی منحل شد. در سال 85 انتخابات برگزار شد، اما شورای برخی از دانشکده‌ها به دلیل به حد نصاب نرسیدن نامزدها تشکیل نشدند و بقیه‌ی به خاطر عدم حضور کافی رأی‌دهندگان. انتخابات شورای صنفی قانون «حد نصاب» مشارکت دارد. یعنی دست کم 30 درصد دانشجویان در هر دانشکده باید رأی بدهند تا شورای صنفی آن دانشکده تشکیل شود.
حد نصاب در هیچ انتخاباتی در ایران وجود ندارد، نه در مجلس خبرگان، نه در مجلس شورای اسلامی، نه در شوراهای شهر؛ در دانشگاه هم نه انتخابات انجمن علمی حد نصاب دارد و نه انتخابات تشکل‌های اسلامی و نه کانون‌های فرهنگی. فقط در انتخابات داخلی برخی شرکت‌ها و انجمن‌های غیردولتی حد نصاب وجود دارد. در جاهایی که حد نصاب نیست، در حقیقت نظر رأی‌دهندگان اهمیت دارد نه رأی‌ندهندگان و فرض بر این است که همه موافق تشکیل شورا هستند. در این صورت رأی کسانی که رأی نمی‌دهند بدین معناست که برای‌شان پیروزی یا شکست گروه خاصی اهمیت ندارد، اما وجود شورا را تأیید می‌کنند.
اما وقتی «حد نصاب» در انتخابات وجود دارد، مثل انتخابات شورای صنفیِ این دانشگاه، اوضاع کاملاً فرق می‌کند و از این‌ رو باید همه‌ی واجدان شرایط از آن باخبر باشند و خوب است مسؤولان برگزاری انتخابات این موضوع را به اطلاع دانشجویان برسانند. در حقیقت می‌توان چنین برداشت کرد که انتخابات با «حد نصاب» شرکت‌کنندگان رفراندومی هم هست برای این که شورا اساساً تشکیل بشود یا نه. اگر بیش از 70 درصد دانشجویان مخالف تشکیل شورای صنفی باشند، با شرکت‌نکردن‌شان شورای صنفی را می‌توانند منحل کنند. در این رفراندوم مخالفت البته آسان‌تر از موافقت است، برای مخالفت کافی است که بی‌اعتنا بمانیم و کاری نکنیم، اما برای موافقت باید کاری انجام شود و حداقل تا پای صندوق رأی باید برویم. اگر خیلی خوش‌بین باشیم می‌توانیم بگوییم این روند نوعی احترام گذاشتن به رأی مخالفان است. اگر بدبین باشیم این کار را می‌توانیم چوب لای چرخ شورای صنفی گذاشتن به حساب بیاوریم.
در هر صورت، کسانی که در شورای صنفی رأی نمی‌دهند باید بدانند که در حقیقت رأی می‌دهند! رأی آنان رأی به انحلال شورای صنفی است. در صورتی که احساس می‌کنید وجود شورای صنفی ضرر خاصی برای شما دارد، رأی ندادن‌تان قابل توجیه است، در غیر این صورت بی‌اعتنایی به شورای صنفی (با قانون جدید انتخابات و وجود حد نصاب) یعنی این که نه تنها هیچ‌گونه مشکل صنفی ندارید و از همه چیز رضایت دارید، بلکه شورای صنفی و نظارتش بر مسائل مربوط به دانشجویان را زیان‌بار می‌دانید! بی‌اعتنایی شما به انتخابات شورای صنفی به این معنا نیست که به شورای صنفی کاری ندارید، بلکه به معنای مخالفت با تشکیل شوراست! بنابراین کمی در این مورد تأمل کنید، شاید تشکیل شورای صنفی به این که چند دقیقه وقت‌تان را بگیرد، بیَرزد یا دست کم ضرری نداشته باشد.

تجربه‌ی ویکی‌پدیایی

فضای دمکراتیک و کاربران غیردمکرات
یکی از کارهایی که در تعطیلات عید وقتم را زیاد می‌گرفت، کار کردن با ویکی پدیا بود. البته قبل از آن گاهی در ویکی پدیا دست‌کاری می کردم اما به قول ویکی پدیایی‌ها «حساب کاربری» نداشتم. جامعه‌ی کاربران ویکی پدیا ویژگی‌های خاصی دارند که بد نیست درباره‌ی آن‌ها بنویسم.
سایت ویکی پدیا طراحی بی‌نظیری دارد، قوانین خاص خودش را هم دارد. دانش‌نامه‌ای که به روی همه باز است و می‌توانند در آن حرف تازه‌ای بنویسند یا نوشته‌های دیگران را ویرایش یا حذف کنند. بدیهی است، استعداد هرج و مرج دارد، برای چنین مواردی پیش‌بینی‌هایی شده است. اعتبار آن هم بی‌گمان به اندازه‌ی دیگر دانش‌نامه‌ها نیست، در عوض به روز است و دامنه‌ی موضوعاتی را که پوشش می‌دهد بسیار گسترده‌تر از بقیه است.
من ده دوازده‌روزی مرتب روی این سایت کار می‌کردم، تجربه‌هایی که داشتم از این قرار است:
- در دو روز نخست دو بار با اخطار مواجه شدم. در حقیقت در سلسله مراتب کاربران کسانی که امکانات بیشتری دارند، تمایل زیادی به استفاده از زور دارند و از بیان آن هیچ‌گونه ابایی ندارند. کاربران فارسی‌زبان عمدتاً ایرانی هستند و روحیه‌ی آنان بی‌ارتباط با وضعیت کشور نیست.
- با حدود 10 نفر از کاربران بحث‌هایی را مطرح کردم. هیچ کدام از آن‌ها از موضع خودش کوتاه نیامد. به محتوای بحث‌ها و میزان منطقی بودن من کاری نداشته باشید. به طور تصادفی هم که شده یک بار باید حق با من بوده باشد! به گمانم کاربران ویکی پدیا بیش از اندازه اعتماد به نفس و جسارت دارند. تا جایی که من دیدم هیچ کس حاضر نیست بپذیرد که دیدگاهش یا کاری که کرده است، اشتباه بوده است.
- شیوه‌ی کار کاربران تا جایی که من متوجه شدم، این گونه است که هرازگاهی صفحه‌ی «تغییرات جدید» را می‌بینند و وارد عمل می‌شوند. از جهتی این کار خوب است، چون نوشته‌های جدید بررسی می‌شوند. اما از سوی دیگر کاربران گاهی در موضوعاتی نظر می‌دهند که هیچ‌گونه پیش‌زمینه‌ای در مورد آن ندارند. خوش‌بختانه یا بدبختانه هیچ‌گونه محدودیتی در بررسی نوع مقالات وجود ندارد. از بعضی جهات البته می‌توان در مورد تمام نوشته‌ها قضاوت کرد، اما وارد جزئیات شدن، نیاز به آگاهی خاصی دارد.
- نهادها و ارگان‌ها از ویکی‌پدیا برای تبلیغات استفاده می‌کنند و دیدگاه‌های پرمناقشه‌ی شخصی را در تعریف افراد و نهادهای مورد علاقه خود می‌نویسند. در تعریف بعضی مقولات سیاسی و مذهبی هم دیده می‌شود که مرید یکی از علما یا روشنفکران کتاب یا مقاله‌ای را عیناً بازنویسی می‌کند. مثلاً در مورد چندهمسری کاربری که علاقه‌ی خاصی به آیت‌الله مطهری داشت، با استفاده از بخشی از کتاب‌های وی استدلال کرده بود که مردها ذاتاً چندهمسری هستند و چندهمسری چقدر هم مفید است! در مورد اصول‌گرایان مذهبی نیز تعریف و تمجدیدهایی زیادی دیده می‌شود که ارزش دانش‌نامه‌ای ندارد، تبلیغات است.
- بسیاری از روشنفکران و صاحب‌نظران کشور که کتاب‌های زیادی هم ترجمه یا تألیف کرده‌اند در ویکی‌پدیا معرفی نشده‌اند. ایجاد چنین صفحاتی از طرف کسانی که شناخت خوبی از آنان دارند، کمک خوبی برای کاربران خواهد بود.
البته این بخشی از تجربه‌ی خیلی کوتاه من در ویکی‌پدیا بود، ممکن است قابل تعمیم دادن نباشد. بد نیست بگویم که انتخاب این نوع فعالیت از طرف کاربران ویکی‌پدیا خودش نشان‌دهنده‌ی این است که فرهیختگی آنان است. انتقادهای من به معنی بی‌ارزش کردن تلاش‌های ایشان نیست.