روزانه

دوشنبه ۱۶ دی ۸۷

بخش جستجوی سایت مدتی بود کار نمی کرد که خوشبختانه درست شد. فایل اصلی جستجو پاک شده بود.
مدتی پیش متوجه شدم که خبرگزاری آفتاب یک ترجمه قدمی من را در سایتش گذاشته است. ترجمه از راسل: چگونه از عقاید احمقانه بپرهیزیم؟ متاسفانه اسم مترجم را ذکر نکرده بود و خیلی از سایت ها و وبلاگهای دیگر هم این مطلب را از این سایت کپی کردند . و آنها هم قاعدتا نام مترجم را ننوشتند. به برخی ایمیل و پیام فرستادم که خوشبختانه اغلب آنها و از جمله خود خبرگزاری آفتاب نام مترجم را اضافه کرد.این ترجمه را در اینجا می توانید بخوانید:
http://eskafi.com/2007/08/post_48.html
این ترجمه را در پنجره منتشر کردم.
متاسفانه شایعه ای در مورد من پیچیده است و عده ای عامدانه به آن دامن می زنند بدون این که هیچ گونه سند و مدرکی داشته باشند. من اینجا با صراحت اعلام می کنم که هیچ گونه ارتباطی با نشریه توقیف شده فریاد نداشتم و قبل از انتشار این نشریه اصلا دست اندرکارانش را نمی شناختم. اگر هم قرار باشد جایی مطلبی بنویسم حتما با اسم می نویسم همین طور که در چندین نشریه دانشجویی گاهی مطلبی می نویسم. بنابراین لطفا شایعه درست نکنید.


چهارشنبه ۱۱ دی ۸۷

دیروز جلسه تشکل ها با خرمشاد معاون وزیر بوده است و گویا اکثریت جلسه در اختیار برادران ارزشی بوده است و همه از آقای خرمشاد درخواست داشتند که دفاتر انجمن اسلامی را تعطیل کنند و به این برادران بدهند. من آن جا نبودم چون عضو تشکلی نیستم.
چند روز یاست که با فیس بوک دارم ور می روم. گروه هم درست کردم. از کلوب خیلی بهتر است ساختن گروه هم نیاز به اعتبار و پول این مزخرفات ندارد. امکانات خیلی زیادی دارد. یاد آن دوران افتادم که با اورکات کار می کردم. شما هم اگر حوصله دارید وارد فیس بوک بشوید ما را هم به دوستان تان اضافه کنید لطفا
http://facebook.com
تا اطلاع ثانوی من در فیس بوک هستم!


خواندنی‌ها

۲۳۱ تن از نمايندگان مجلس داوطلب اعزام به غزه شدند این طوری که مجاس خالی می شود. حتما بعدا مردم غزه هم باید بیایند مجلس ایران

يورش به دفتر وکالت شيرين عبادی، کانون زنان ايرانی

کانون زنان ايرانی : امروز دوشنبه ساعت پنج و سی دقيقه ، نهم دی‌ماه ۱۳۸۷ پنج نفر تحت پوشش مأمور مالياتی به دفتر وکالت شيرين عبادی يورش آوردند. آنان با ارائه نامه‌ای درخواست ‌کردند که دو عدد کيس کامپيوتر دفتر شيرين عبادی راهمراه خود ببرند.

هاشمی:در حال حاضر بدترين وضعيت ميزان واردات را از ابتداي انقلاب داريم

ایلنا: ايران يکي از کشوري‌‏هايي است که حيات و شايد مماتش به نفت وابسته است؛ به همين خاطر نه تنها راه اقتصاد ما که راه سياست، فرهنگ، جامعه‌‏پذيري و حتي هنر و ورزش ما نيز از مسير نفت مي‌‏گذرد و وابستگي ويژه‌‏اي به اين عنصر حياتي در کشورمان دارند. به همين دليل هر زمان كه صحبت از نفت مي‌‏شود، فعالين عرصه نفت ناخودآگاه به تاريخچه نفت و آنچه طي سال‌‏هاي قبل و بعد از انقلاب رخ داده، اشاره کرده و با دقت تمام سعي مي‌‏كنند اهدافي كه در سال‌‏هاي مختلف براي بخش نفت در نظر گرفته شده را باز خواني كنند و درصد موفقيت و يا عدم موفقيت آنها را نشان دهند.

مصاحبه ایلنا با سعید حجاریان « برای ما قرارگرفتن احمدی‌‏نژاد در مقابل خاتمی بهترين گزينه است، البته هر فرد ديگری هم می‌‏تواند جای احمدی‌‏نژاد قرار گيرد.» وقتی طرف دوم مهم نیست یعنی بهترین گزینه این است که خاتمی بیاید!

ماکیاولیسم اسلامی ‌سایت فرزند آیت‌الله خزعلی ظاهرا فیلتر شده است

اظهارات جالب ندوشن درباره‌ی نامه‌های مردمی رییس‌جمهور اگر هر فرد عريضه نويس را نمايندة يك خانوادة چهار نفري بگيريم (كه خيلي بيشتر از آن است) رقم نه ميليون و ششصدهزار نفر به دست مي‌آيد كه يك هفتم جمعيّت ايران است. آيا بايد نيتجه گرفت كه همة آنها شاكي هستند؟

یک مدعی امامت در شهر قم اعدام شد بهتر بود می‌فرستاندش به بیمارستان

گزارش کامل از پلمپ کانون مدافعان حقوق بشر فعاليت اين کانون علاوه بر پيگيری موارد نقض حقوق بشر، دفاع از زندانيان سياسی - عقيدتی و نيز حمايت از خانواده زندانيان سياسی را نيز شامل می‌شود. بر اساس اين گزارش اقدام نيروهای امنيتی و انتظامی متشکل از مأموران پليس امنيت و پليس کلانتری يوسف آباد، با برخورد فيزيکی با اعضای کانون مدافعان حقوق بشر از جمله آقای اسماعيل‌زاده و خانم محمدی همراه بوده و اين اقدام در زمان حضور خانم عبادی در دفتر کانون صورت گرفته است. اين گزارش همچنين حاکی است که مأموران امنيتی و انتظامی بدون ارائه کارت شناسايی اقدام به برخورد با اعضای کانون و پلمب اين دفتر اقدام کرده‌اند.

مناظره دانشمندان ملحد و مسیحی داوکینز: اگر خدایی وجود دارد ماوراء این حرف‌ها و فراتر از آن چیزی است که خداشناسان مذاهب ارائه داده‌اند.

اوین و رژیم حقیقت زندان فقط محبس فیزیکی نیست.


معرفی

نقد ادبی و دموکراسی

حسین پاینده
نبلوفر/ 1385
288 ص / 2800 تومان

این کتاب مجموعه‌ی مقالات (یا به قول خودشان جستارهای) حسین پاینده درباره‌ی نظریه و نقد ادبی جدید است. از مقالات این کتاب: مرگ مؤلف در نظریه‌های ادبی - ملاحظاتی درباره‌ی چشم‌انداز جهانی شدن ادبیات معاصر ایران - داستانگ و توانمندی آن برای نقد فرهنگ - شیوه‌های جدید نقد ادبی: مطالعات فرهنگی - فروید و نقد ادبی - نقد ادبی و دموکراسی - بررسی مصداق‌های سرقت ادبی در کتاب نظریه‌های نقد ادبی معاصر.
در پایان «نقد ادبی و دموکراسی» آمده است: «نقد ادبی را نمی‌توان به سهولت تدریس کرد زیرا مخاطبان ما هنوز به آن درجه از خودآگاهیِ فرهنگی و سیاسی نرسیده‌اند که دموکراسی را به عنصری ساختاری در تفکر بدل کنند. اندیشه‌ی استبدادطلب، تکثر نظریه‌های نقد ادبی را برنمی‌تابد. ذهنیتی که اندیشیدن و استدلال کردن را فعالیتی تفویض‌پذیر می‌داند، هرگر نمی‌تواند در حوزه‌ای خوش بدرخشد که تفکر و اقامه‌ی دلیل از ملزومات اجتناب‌ناپذیر آن هستند. نقد ادبی مستلزم باور داشتن به دموکراسی و منوط به درک این موضوع است که ...»


گفتگو 51

پروژه‌ی مشروطیت
خرداد 87
152ص/ 1500 تومان

آخرین شماره‌ی گفتگو به موضوع انقلاب مشروطه اختصاص داده شده است، سردبیر این شماره تورج اتابکی است و در باب گفتگو می‌گوید: «در تاریخ معاصر ایران هیچ رویدادی را سراغ نداریم که هم‌سنگ نهضت مشروطیت اسیر کج‌فهمی‌ها و خطااندیشی‌های تاریخی اهل قلم و سیاست شده باشد. عمده دلیل این کج‌فهمی و خطااندیشی نقش چشم‌گیری است که نهضت مشروطیت در صد سال گذشته در شکل دادن به فرهنگ سیاسی ایران داشته است. از همین رو تاریخ‌نگاری مشروطیت عمدتاً نه در بستر روح تاریخ زمان وقوع آن که از منظر زمانه‌ای دیگر و در چارچوب تنگ مأنوسات عقدیتی-سیاسی که گاه مغایر با روح مشروطیت و اهداف آن قرار دارد، رقم خورده است.» علاوه بر این در این شماره در زمینه‌ی مشروطیت کاوه بیات «پروگرام مشروطه»، نگین نبوی «خوانندگان، مطبوعات و فضای عمومی»، تورج اتابکی «مشروطه‌خواهان بدون مرز...»، علی قیصری «مفاهیم و نهادهای حقوق اساسی در ایران...» را نوشته‌اند. در بخش‌ کتابخانه این شماره نیز کتاب‌های مربوط به مشروطیت بررسی شده است و در بخش روزنامه به ماسئلی چون «فتل بی‌نظیر بوتو»، «خصوصی‌سازی» اشاره شده است.
سایت گفتگو


در باب مدارا


مایکل والزر/ صالح نجفی
شیرازه
158 ص/ 1500 تومان
در این کتاب مایکل ولزر نشان می‌دهد که بحث درباره‌ی مدارا را نمی‌توان به بحث در مورد سامان‌های سیاسی فروکاست. او بر این نظر است که مطالعه‌ی الگوهای مداراجویی در سامان‌های سیاسی متفاوت مسلماً به دانش ما در این باره می‌افزاید. اما این دانش بدون ارزیابی جماعت‌های مختلف که بر اساس هم‌بستگی‌های قومی، دینی، نژادی، سرزمینی، طبقاتی یا جنسیتی گرد یکدیگر آمده‌اند، ناکافی و ناکامل خواهد ماند.
بر اساس یک چنین مطالعات تکمیلی‌ای است که والزر در این کتاب مقولاتی هم‌چون بی‌تفاونی و بی‌اعتنایی و پذیرش حاکی از تسلیم و رضا را هم‌چون شیوه‌ای پنهان اما مهمی از عدم مدارا در جوامع مختلف آشکار می‌سازد.


با بهره‌گیری از
Movable Type 4.2-en

ما دانشجویان دانشگاه سیستان و بلوچستان، با توجه به روند نگران‌کننده‌ی وقایع چند سال اخیر در کشور، چه در زمینه‌ی تهدیدهای روزافزون خارجی و چه در زمینه‌ی مسائل داخلی، به ویژه سیاست‌هایی محدودکننده در دانشگاه‌ها، چه از حیث برخورد با دانشجویان و اخراج استادان فرهیخته‌ی دانشگاه‌ها، و چه از حیث تصویب آیین‌نامه‌های محدودکننده‌ی فعالیت‌های دانشجویی، بیش از هر زمان دیگری لزوم تغییر در سیاست‌های موجود را احساس می‌کنیم و با توجه به این که سوابق سیاسی و فرهنگی جناب آقای خاتمی در دوران بی‌نظیر اصلاحات نشان داده است که وی بیش از هر شخصیت دیگری، می‌تواند تحول‌ساز باشد و در میان رجال سیاسی کشور ثابت کرده است که بیش از دیگران پای‌بند و معتقد به اصول دموکراسی و بیانیه حقوق بشر است، خواسته‌ی ما که برگرفته از نگرانی‌های عمیق نسبت به منافع ملی و سرنوشت میهن عزیز است، این است که ایشان هرچه سریع‌تر حضور خود را در عرصه‌ی انتخابات سرنوشت‌ساز ریاست‌جمهوری اعلام کنند. تأخیر و انصراف از چنین امر خطیری بی‌گمان خسارات جبران‌ناپذیری را در پی خواهد داشت. باشد که ایران بار دیگر بتواند جایگاه محترم و شایسته‌ی خود را بازیابد.

ایمان آذرکیش - ابراهیم اسکافی - حامد افراسی - محسن افشاریان - محسن اکبریان - مهدی اللهیاری - رضا امیرزاده - مجتبی ایزک شیریان - علی باقری - بهنام براهویی - عبدالرحمن بستان - امیر بنی‌اسدی - رضا بوستانی - حمزه بهره‌ای - مریم بهفروز - سیامک پژمان‌فر - مرتضی پوریامنش - علی تقدسی - محمد ثابت - کامران ثابتی - فرزاد جعفری - کامران جلیل - حاتم جمشیدی - خیرالله حسین‌بر - شهریار حسین‌بر - قادر حسینی - قاسم حسینیا - حبیب خدری - زینب داوری - محمد درخشان - اسماعیل دودمان - احسان رامز - عابد رجحانی - قنبر رشیدی - جواد رضایت - حسام‌الدین رضایی - محمد زمانی - صادق ستوده - اکبر سعیدی - نوید سیدآقایزدی - فرهاد شاه‌مرادلو - میثم شمسی - صمد صادقی - جعفر صالحی - حمید صفرزاده - حسین طاهری - علمدار عبداللهی - جهانگیر عرب - احسان عزیزی - حامد عشایروند - محمدرضا عظیمی - حمزه علی‌زاده - مرتضی علی‌زاده - احد علی‌نجاتی - محمد غم‌گشا - بهنام غیادی - سکینه فرسنگی - محمدرضا کرمی - حسین گریوانی - حسین فدایی - سینا قاسمی - وحید قزلسفلی - فرید کرمی - حامد کریم‌قاسمی - محسن کریمی - عبدالرضا کلمرزی - داود کیشکوری - حمید گلی‌پور - محمدرضا لطفی - آرزو لهراسبی - سلمان محمودزهی - سعید مرزبان - سامان مهران - عبدالعظیم معصومی - محمود موحدی‌تبار - کمال‌الدین میرزاعلی - مجتبی میری - حوا نارویی - سمیه نجفی - محمد نداف - علی نظری خیرآبادی - علی نمازی - حسین نوروزی - نرجس نوری - یاسر وحیدی‌نیا - مسعود هدایتی‌پور - میلاد همتی‌پور - صابر یوسفی

نوشته‌های مربوط:

دوشنبه ۹ دی ۸۷

خداحافظ تا فردا

هفتم مهر 1388 است. دانشجوی فارغ‌التحصیل سیستان و بلوچستان است و دوران خدمت سربازی را در پایتخت می‌گذارند. 6 ماه خدمت است. اسم و فاميلش را كه مي‌پرسند؛ به اتيكت روي سينه‌اش نگاه مي‌كند. از قضا چند روزی مرخصی دارد. تصمیم می‌گیرد سری به کاخ سعد آباد بزند.
اتوبوسی را به مقصد تجریش سوار می‌شود و وارد خیابان دربند می‌شود.6 متر مانده به كاخ سعدآباد راننده ترمز مي‌كند. سرش به ميله‌ي عمودي اتوبوس مي‌خورد اما به روي خودش نمي‌آورد. به در کاخ سعدآباد که می‌رسد یک پاسدار نوراني آن‌جا ایستاده و نگهبانی می‌دهد. با احترام نزدیک می‌شود و از نگهبان خواهش می‌کند: «ببخشید سرکار می‌خواستم آقای دکتر احمدی‌نژاد را ببینم. یک مشکل اساسی دارم. باید حتماً از ایشان کمک بگیرم.» نگهبان با تعجب نگاهی به دانشجوی سابق سیستان و بلوچستان می‌کند و می‌گوید: «برادر! آقای احمدی‌نژاد رییس جمهور نیستند و این‌جا هم زندگی نمی‌کنند.» دانشجو تشکر می‌کند و می‌رود.
روز بعد دوباره دانشجوی سابق دانشگاه سیستان و بلوچستان شال و کلاه می‌کند به طرف کاخ سعدآباد. باز همان نگهبان آن‌جاست. دوباره نزدیک می‌شود و می‌گوید: «ببخشید سرکار اگر ممکن است اجازه بدهید من دکتر احمدی‌نژاد را ببینم. مشکلی هست که ایشان باید دستور رسیدگی بدهند. خواهش می‌کنم بگذارید بیام تو.» نگهبان که تعجبش از روز قبل هم بیشتر شده است جواب می‌دهد:«برادر! دیروز هم گفتم که آقای احمدی‌نژاد دیگر رییس جمهور نیستند و این‌جا هم زندگی نمی‌کنند. چه حافظه‌ی ضعیفی دارید. لطفاً یادتان بماند.» دانشجو باز هم خيلي تشکر می‌کند و دور می‌شود.
فردای آن روز هم باز دانشجوی سابق سیستان و بلوچستان لباس‌هایش را می‌پوشد و باز هم راهی کاخ سعدآباد می‌شود. از قضا باز هم همان نگهبان آن‌جاست. دوباره با همان حالت روز اول به نگهبان نزدیک می‌شود و می‌پرسد: «ببخشید سرکار اجازه می‌دهید که من چند دقیقه‌ای آقای احمدی‌نژاد را ببینم. مشکل بزرگی دارم، احتمالاً ایشان می‌توانند حلش کنند. خواهش می‌کنم قربان.» نگهبان که دیگر حالت تعجبش کمی هم، رنگ عصبانیت به خودش گرفته است با صدای بلند جواب می‌دهد: «برادر! باور کن دکتر احمدی‌نژاد دیگر رییس جمهور نیست. این روز سومی است که از من می‌پرسی و من هم توضیح می‌دهم که دیگر ایشان رییس جمهور نیست و این‌جا هم نیستند. چرا متوجه نمی‌شوید.» دانشجوی سیستان و بلوچستان که ناراحتی نگهبان را می‌بیند این بار جواب می‌دهد: «من متوجه حرف شما می‌شوم سرکار. حقیقتش را بخواهید من با این جمله‌ی شما خیلی حال می‌کنم و به خاطر همین، هر روز می‌آیم این‌جا تا از زبان شما بشنوم و مطمئن بشوم. از شنیدنش هم سیر نمی‌شوم» نگهبان با تعجب سری تکان می‌دهد و جواب می‌دهد: «پس خداحافظ تا فردا!»

نوشته‌های مربوط:

دوشنبه ۹ دی ۸۷

اوباما و ایران

Suzanne DiMaggio
سوزان دی‌مَگیو

نیویورک- زمانی که با یکی از مقامات ایرانی در تهران در اوایل سال جاری (سال 2008) صحبت می‌کردم او از علاقه‌ی آیت‌الله خمینی به تشبیه کردن رابطه‌ی ایران و آمریکا به بره و گرگ یاد کرد. اما این مقام ایرانی در ادامه‌ی صحبتش لحنش را تغییر داد و افزود: « نزدیک به 30 سال گذشته است و ما دیگر آن بره نیستیم و شاید ایالات متحد هم همان گرگی که زمانی بود، دیگر نباشد.» نکته‌ای که می‌خواست بگوید این بود که ایران دیگر مانند گذشته نابرابری عمیقی با ایالات متحد احساس نمی‌کند و شاید زمان مناسبی برای گفتگو باشد.
در طول سه دهه‌ی گذشته پنج رییس‌جمهور امریکا این دغدغه را داشته‌اند که با ایران چه کار باید بکنند. همه‌ی آن‌ها شکست خورده‌اند. همان گونه که باراک اوباما، رییس جمهور منتخب امریکا و مشاورانش اولویت‌های سیاست خارجی را برشمرده‌اند، آن‌ها با چالشی فوری در نوع برخورد با برنامه‌ی هسته‌ای ایران و نیز رشد روزافزون اهمیتِ استراتژیک این کشور در خاورمیانه و جنوب آسیا روبرو هستند.
دولت‌مردان جدید باید به سرعت واقعیت‌های موجود در ایران را درک کنند تا بتوانند منافع امریکا در منطقه از جمله برقراری ثبات در عراق و افغانستان را تأمین کنند و نیز موازنه‌ی موجود با ایران نمی‌تواند ادامه پیدا کند و میزان بیشتری از هم‌کاری اجتناب‌ناپذیر است. اگر آن‌ها دیگر نخواهند اشتباهات دولت‌های گذشته را تکرار کنند، توصیه‌ی خوبی که می‌توان به آنان کرد این است که باید کاری بکنند که هیچ یک از پیشینیان اوباما نکرده‌اند.
آن‌ها باید تصمیمی استراتژیک برای گفتگو با ایران (بدون هرگونه پیش‌شرطی) بگیرند البته در مسائلی که طیف وسیعی از امور حائز اهمیت برای دو طرف را دربرمی‌گیرد. اوباما در طول مبارزه انتخاباتی‌اش گفته بود که در مورد ایران «از نظر ما گفتگو نکردن با آن‌ها کاملاً بی‌معنی است.» اکنون فرصت مناسبی است که به دیدگاهش جامه‌ی عمل بپوشد.
چنین روشی به این معنا نیست که با علی خامنه‌ای، رهبر عالی ایران، یا محمود احمدی‌نژاد، رییس جمهور، به این زودی دور میز مذاکره بنشینند. کارهای مقدماتی زیادی هست که باید انجام شود. گروه کوچکی باید این کارها را انجام دهند تا جزئیات چارچوب مورد توافق دوطرف برای گفتگویی گسترده و بدون قید و شرط مشخص گردد تا برای هر دو کشور دستاوردهای اولیه‌ی مناسبی به ارمغان بیاورد تا به تدریج اعتماد به نفس و اعتماد لازم برای یافتن راه حل‌های اساسی برای مشکلات بزرگ ایجاد شود. این روند باید شامل معرفی یک نماینده به ایران باشد. در نهایت گفتگوی مستقیم در بالاترین سطح هدفی کلیدی است.
این کار آسان نیست. در قلب مناقشه‌ی ایران-امریکا بی‌اعتمادی عمیقی وجود دارد و هیچ کدام حاضر نیستند حضور دیگری را در صحنه‌ی بین‌المللی تحمل کنند. هر کشوری احساس می‌کند که دیگری او را تحقیر کرده و منبع شر می‌داند. آن‌چه ضروری است این است که اعتماد و ارتباطات دوسویه بازسازی شود تا مذاکره‌ی بده - بستان دو طرف به منزله‌ی تأمین منافع مشترک تلقی شود و نه صرفاً ابزاری برای توهین به غرور و هویت دیگری. گرچه چنین روشی عیناً مسبوق به سابقه نیست، بیانیه‌ی تاریخی شانگهای که در سال 1972 به امضای چین و امریکا رسید می‌تواند الگوی امیدوارکننده‌ای باشد، در آن اعلامیه بین دو طرف توافق شده بود که عدم توافق آنان در بسیاری از مسائل، مانعی در جریان مذاکره‌ در بالاترین سطح ایجاد نکند. کارآمد بودن این چارچوب دورنگر در طول زمان ثابت شده است.
گفتگو با ایران به ناگزیر ناامیدکننده و دشوار خواهد بود، اما تنها راهی است که زمینه‌های ممکن برای برقراری رابطه‌ای سازنده را نشان می‌دهد و با آن می‌توان استراتژی لازم را طرح‌ریزی کرد که خطر برخورد فاجعه‌بار بالقوه را‌ دور ‌کند. گفتگویی که تنها بر روی برنامه‌ی هسته‌ای ایران یا موضوع عراق تمرکز کرده باشد، راه‌گشا نخواهد بود، طیف وسیعی از مسائلِ حائز اهمیت برای رابطه‌ی ایران - امریکا باید در دستور کار باشد.
در چنین روشی لازم است که هر دو طرف از خود خویشتن‌داری زیادی نشان دهند و با این دوگانگی بسازند که با دشمنی قوی هم‌کاری کنند تا اختلافات عمیق خود را از میان بردارند. بی‌اعتمادی ادامه پیدا خواهد کرد، نشانه‌های گیج‌کننده‌ای فرستاده خواهد شد، عقب‌نشینی‌های زیادی صورت خواهد گرفت؛ اما نتایجی که به دست می‌آید منجر به درک متقابل عمیقی خواهد شد و این ظرفیت را ایجاد خواهد کرد که بر روی دشوارترین مسائل کار کنند، همان‌طور که امریکا از گفتگو با اتحاد شوروی و چین تجربیات زیادی آموخت.
گفتگوی استراتژیک مستقیم میان ایران و امریکا در بالاترین سطح پیشنهادی است که هنوز آزمایش نشده است. اوباما پس از روی کار آمدنش، با دنبال کردن این مسیر، ایران را وادار خواهد کرد که دست به انتخاب بزند: آیا می‌خواهد بخش جدایی‌ناپذیری از اقتصاد جهانی باشد یا صرفاً نماینده‌ی یک ایدئولوژی و «وصله‌ای ناجور»؟ زمان آن فرارسیده است که جهان از قصد ایران باخبر شود•
- سوزان دی‌مگیو مدیر برنامه‌ی امور اجتماعی آسیا در انجمن آسیا است - این مقاله در نوامبر 2008 منتشر شده است

نوشته‌های مربوط:

جمشید اسدی

مشکل تبعیض علیه زنان هم پیش و هم پس از انقلاب در ایران وجود داشته است. اما با استقرار جمهوری اسلامی، شرایط ویژه ای برای زنان ایران به وجود آمد که شاید در جهان بی سابقه باشد: گسترش آموزش و کار آموزی در میان زنان از یک سو و تبعیض علیه مشارکت و برآمدن ایشان از سوی دیگر. این نوشته شرح این ماجراست. شرح پرواز در قفس.
تا پیش از انقلاب، برداشت های سنتی از اسلام و فرهنگ ایرانی باعث می شد که بسیاری از خانواده های مردمی با تحصیل و کار دختران موافق نباشند یا در بهترین حالت حد خاصی برای آن قائل باشند. اما پس از انقلاب، ایران توسط اسلامیون اداره می شد و در نتیجه شرکت دختران در آموزشگاه و محل کار اسلامی با اعتقادات مذهبی مردم مغایرتی نمی توانست داشت. به ویژه آن که فرمان آیت الله خمینی بنیانگذار جمهوری اسلامی در مورد نهضت سواد آموزی، برای بسیاری از خانواده ها حکم فقیه بود و ناچار لازم الاجرا. از همین رو پس از انقلاب، شرکت زنان و دختران در زندگی اجتماعی و اقتصادی گسترش قابل ملاحظه ای یافت و روندی که پیش از انقلاب آغاز شده بود حالا به دلایلی در عین حال مشابه و متفاوت ادامه یافت.
اما هر چقدر فعالیت زنان در زندگی اجتماعی و اقتصادی پس از انقلاب گسترش می یافت، به همان نسبت به سد تنگناهای ایدئولوژیک مذهب سنتی برمی خورد. این دوگانگی سرانجام برانگیزنده تناقضی پر تنش شد و هرگز فروننشست. مثلا راه آموزش بر زنان کشور گشوده شد تا بدان جا که شمار ایشان در دانشگاه بر پسران فزونی گرفت، اما اجازه سفر بدون اجازه پدر یا شوهر از ایشان گرفته شد، حضورشان در رتبه های بالای کشوری و لشکری نامناسب ارزیابی شد، حق انتخاب پوشش نیز از ایشان گرفته شد و بهای خونشان، همچون حقشان از ارث نصف مرد شد.
از این رو، به جرأت می‌توان گفت تبعیضی که کمابیش در همه کشورهای جهان، البته در هر جا به نسبتی، در مورد فعالیت اجتماعی زنان وجود داشت، در ایران پس از انقلاب ویژگی تنش زایی یافت: بدین ترتیب که دختران و زنانی که تا پیش از انقلاب ناشی از خرافه های مذهبی و فرهنگی از بسیاری فعالیت ها محروم بودند، اجازه شرکت در آموزش و فعالیت اجتماعی یافتند، اما در عین حال به علت تنگناهای فقهی که به طور طبیعی گریبان نظام اسلامی را در دست داشت از ابتکار آزاد و برآمدن در رده های کشوری و لشکری بازماندند. دیو دوسری که فرزند طبیعی نظام نامتعارف انقلابی بود: جمهوری از یک سو و اسلامی از سوی دیگر. سلامی برآمده از فقه ای ارتجاعی و متحول ناشده که صد البته حسابش از عرفان ایرانی و معنویت اسلامی جداست.

ادامه

نوشته‌های مربوط:

در شماره‌ی 7 نشریه خیمه وابسته به کانون کفای نهاد نمایندگی مقام رهبری، در مطالب متعددی نسبت‌های ناروایی به گروه هم‌‍پیمانان و اعضای آن داده شد. گروه هم‌پیمانان در چهارمین نشست خود تصویب نمود که برای آگاهی دانشجویان توضیحاتی داده شود. در دو جلسه با مدیر مسؤول محترم خیمه گفتگوهایی انجام شد و این پاسخ به آنان داده شد تا مطابق قانون مطبوعات در آن نشریه منتشر شود. از آن‌جايی که طبق آخرین اظهارات‌ مدیر مسؤول خیمه بخشی از این پاسخ را در خیمه منتشر نخواهند کرد، متن کامل پاسخ هم‌پیمانان در شورا شماره دوم آمده است.
***
غرور و تعصب آن‌چنان فضای خیمه را پر کرده است که از هراسِ هوای تازه، چماقِ تکفیر و الحاد بر سر دیگران می‌کوبند. تجمع علاوه برخواست‌های اعلام شده‌ی دانشجویان، دستاورد دیگری هم داشته است که کسی از آن باخبر نبوده است و آن این که گویا بر سیاهه‌ی طویل مقدسات خیمه‌داران یک قلم افزوده است و آن «شورای تجمع‌کنندگان». معلوم نیست بر مبنای کدام اصول ارزشی و کدام مقدسات است که اگر کسی لب به انتقاد از «شورای تجمع‌کنندگان» بگشاید ملحد خوانده می‌شود - البته خدا خیرشان دهد که با صراحت نگفته‌اند خون ملحد مباح است. آیا ارزش آدمی در نزد ارزش‌مداران همین است؟ چه می‌شود اگر مقدس‌مآبی به فتوای خیمه عمل کند؟ از کجا جواز صدور فتوای الحاد دیگران را گرفته‌اند؟ دو عضو هم‌پیمانان در نشریات خود به نقد عملکرد شورای تجمع‌کنندگان پرداخته‌اند و همه هم آنان را می‌شناسند. شاید این نقدها به حق باشد، شاید هم کاستی داشته باشد؛ اگر مدعیان ارزش‌ها نظر دیگری دارند به دفاع از آن شورا بپردازند، چه لزومی دارد که دادگاه تفتیش عقاید برپا کنند که آیا منتقدانِ شورا شهادتین خود را گفته‌اند یا نه؟
مخاطب این نوشته نویسندگانی نیست که سال‌هاست با خیال آسوده به دروغ و جعل و تحریف و اخیراً تکفیر می‌پردازند و کسی را یارای پرسش‌گری از آنان نیست. بلکه مخاطبان ما کسانی هستند که بی‌خبر از اوضاع دانشگاه و بی‌اطلاع از پیشینه‌ی دروغ‌پردازان با این تحریف‌ها ممکن است بر گمان باطل بیفتند. ما سال‌هاست شاهد پدیده‌ای نادر و عجیب در این دانشگاهیم، افراد خاصی در این دانشگاه بدون حداقلی از اطلاعات لازم دست به قلم شده و با خیال‌بافی برای خود داستان‌سرایی کرده و هر چه از دروغ و تهمت می‌خواهند به مخالفان خود نسبت می‌دهند و با امکانات انبوه در شب‌نامه‌ها و روزنامه‌های خود منتشر می‌کنند. اگر اهالی خیمه قصد دارند درباره‌ی هم‌پیمانان بنویسند چرا هیچ نیازی احساس نکردند که با اعضای فعال این گروه هم گفتگو کنند؟ پاسخ روشن است، برای دروغ گفتن و تخریبِ دیگران نیازی به اطلاعات دقیق نیست، کسی هم که جرأت رویارویی با آنان را ندارد، پس دلیلی ندارد خودشان را زحمت بدهند.

ادامه این پاسخ را در وبلاگ گروهی هم‌پیمانان بخوانید.

نوشته‌های مربوط:

دوشنبه ۲ دی ۸۷

دفاع از صادق هدایت

(این یادداشت در نشریه شورا شماره دوم منتشر شده است)

نشریات دانشجویی اخیراً مطالبی را درباره‌ی صادق هدایت نوشته‌اند. پس از گذشت چند دهه از فوت وی، حضور مداوم این نویسنده بزرگ معاصر نشان‌دهنده‌ی اهمیت آثار وی است. اما متأسفانه اغلب این نوشته‌ها حاکی از آن است که یا نویسنده شناختی از ادبیات و نقد ادبی نداشته یا صرفاً خواسته است بر «سبیل عقاید رایجِ» حکومتی نویسنده را به قصدِ قربت بکوبد.
نشریه مردم وابسته به انجمن علمی مردم‌شناسی صرفاً به معرفی کارهایی که وی در زمینه مطالعات فرهنگی انجام داده است بسنده کرده است و روی سخن این نوشته نیست. قصد من بررسی دو نوشته‌ای است که در نشریات دو تشکل اسلامی دانشگاه نوشته شده است که یکی با عدم شناخت هدایت همراه است و دیگری خودکشی چند دانشجو را به طرز احمقانه‌ای به افکار وی نسبت داده است.
نویسنده قلم انجمن که عنوان «نقدی بر سگ ولگرد هدایت» را برگزیده است، برداشت‌های کاملاً فانتزی خود را ابتدا به صادق هدایت و سپس به این داستان نسبت می‌دهد. زمانی که قرار است متنی نقد شود به ویژه در نقد مدرن، متن باید مورد استناد باشد نه آن چه منتقد به گمان خود به نویسنده نسبت می‌دهد.
مرگِ مؤلف یعنی این که وقتی نویسنده اثری را کامل کرده و عرضه می‌کند دیگر رابطه‌اش با اثر قطع شده و این اثر است که باید مورد نقد قرار گیرد نه این که باز هم با استناد به افکار نویسنده بخواهیم اثر را نقد کنیم، در این صورت اصالت اثر از میان می‌رود. در حقیقت در نقد مدرن از طریق نقدِ اثر به افکار نویسنده پی می‌برند نه این که مسیر وارونه باشد. مشکل اصلی دیگر نقدِ با استناد به نویسنده این است که اگر زمانی در تعلق اثر به نویسنده شک و شبهه‌ای ایجاد شود، تمام ماحصل منتقد بر باد می‌رود و معلوم نیست آثاری که نویسنده‌ای مشخص ندارند چگونه باید نقد شود.
مسلم صادقی، نویسنده قلم انجمن نوشته است «با توجه به حس ناسیونالیستی هدایت که بر کسی پوشیده نیست»، در واقع دیدگاه خود را می‌خواهد با «بر کسی پوشیده نیست» بر خواننده تحمیل کند. گرچه هدایت چه ناسیونالیست باشد، چه نباشد، در نقد داستانش تأثیری ندارد، او به هیچ معنایی ناسیونالیست نبوده است. البته او بارها ناراحتی خود را از هجوم اعراب به ایران نشان داده است و تعلق خاطری نسبت به ایران پیش از اسلام داشته و گاهی حتا در این راه به افراط رفته است به گونه‌ای که متأسفانه از برخی نوشته‌هایش بوی نفرت نژادی نسبت به اعراب را می‌توان احساس کرد که البته پذیرفته نیست. (داستان آخرین لبخند از مجموعه سایه روشن را ببینید.) هدایت بر خلاف ناسیونالیست‌هایی که دائم دم از فرهنگ پربار و غنی ایران می‌زنند به نقد و حتا تحقیر رفتارهای خرافی ایرانیان دست می‌زند و در کتاب نیرنگستان مجموعه‌ای از باورهای پوچ و خرافی رایج در میان ایرانیان را جمع‌آوری کرده است.
اما در داستان سگ ولگرد او تلاشش تصویر کردن وضعیت اسف‌بار سگ در جامعه‌ی سنتی و مذهبی ایران است. این شرایط در داستان سگ ولگرد این گونه توصیف می‌شود: «همه محض رضای خدا او را می‌زدند و به نظرشان خیلی طبیعی بود سگ نجسی را که مذهب نفرین کرده و هفتاد جان دارد برای ثواب بچزانند.» اگر خواننده ناخودآگاه با سگ ولگرد هم‌ذات‌پنداری (و نه همزادپنداری!) می‌کند بدین خاطر است که در آن داستان، نویسنده چشمان سگ را به چشمان انسان شبیه می‌کند: «در ته چشمان او یک روح انسانی دیده می‌شد... نه تنها یک تشابه بین چشم‌های او و انسان وجود داشت بلکه یک نوع تساوی دیده می‌شد.» بقیه‌ی برداشت‌های انتزاعی منتقد و ارتباط داستان با «انحطاط تمدن ایرانی» هیچ سندیتی در متن داستان ندارد. اما نکته‌ی عجیب و دور از ذهن این است که نویسنده‌ی قلم انجمن «استشمام بوی سگ ماده» را نماد «اهداف پوچ و هوس‌رانی» و دلیل «فنا»ی جامعه می‌داند، به نظر نمی‌رسد هیچ منتقدی تا کنون دست به چنین ابتکاری زده باشد. عشق و حتا رابطه‌ی جنسی چه ربطی به پوچی و انحطاط دارد؟ داستان اگر نمادین هم باشد، عشق بیشتر نشانه‌ی تکامل است تا انحطاط. گرچه تشبیهات نویسنده هیچ کدام اساسی ندارد، اما این یکی ناخودآگاه افکار «ضد سکس» افراطی منتقد را برملا کرده است.
نوشته‌ی نشریه سراج وابسته به بسیج دانشجویی صرفاً بازتاب دیدگاه قشر عقب‌مانده‌ی جامعه است که هیچ‌گاه به خود زحمت خواندن آثار صادق هدایت را نداده‌اند. نویسنده سراج به طرز احمقانه‌ا‌ی صادق هدایت را نظریه‌پرداز خودکشی می‌داند. شناخت او از هدایت آن‌قدر ناچیز است که نمی‌داند او داستان‌نویس است و نه نظریه‌پرداز و هیچ‌گاه در هیچ نوشته‌ای کسی را مستقیم یا غیرمستقیم به خودکشی تشویق یا ترغیب نکرده است.
ریشه‌ی واکنش‌های این‌گونه اقشار سنتی و عقب‌مانده‌ی جامعه‌ی ایران را می‌توان در داستان‌های واقع‌گرایانه‌ی هدایت دانست که آینه‌ای است تمام‌نما از زندگی‌ اقشار متمول و متدین جامعه. آینه‌ای که چون پلشتی‌ها و دورنگی‌های آنان را بازتاب می‌دهد و خشم آنان را برمی‌انگیزد، به هر قیمتی، حتا رواج شایعات بی‌اساس، باید شکسته شود. اوج آن را می‌توان در داستان «حاجی آقا» دید.
اگر نویسندگان محترم نشریات دانشجویی نیتی غیر از لجن‌پراکنی به سرمایه‌های فرهنگی کشور را دارند، بدیهی است که پیش از نوشتن درباره‌ی نویسندگان و آثارشان لازم است سری هم به آثار نویسنده بزنند تا ناچار نشوند توهمات خود را به وی نسبت دهند.

نوشته‌های مربوط:

شنبه ۲۳ آذر ۸۷

یک ساعت از زندگی من

ابوالفضل گوهری مقدم
(این داستان در پنجره شماره 14 منتشر شده است)

از سلف که اومدم بیرون نظرم به جهان عوض شده بود از بس که این غذا مقوی بود. گفتم برم اتاق شاید حالم خوب شه. موبایلمو از جیبم آوردم بیرون که ببینم کسی پیامی نفرستاده باشه، آخه تو سروصدای سلف صدا به صدا نمی‌رسه. طبق معمول خبری نبود. بالاخره نفهمیدیم این موبایله یا توپ فوتبال، بچه ها که موقع بیکاری باهاش فوتبال بازی می‌کنن. تو همین فکرا بودم که یکی به من سلام کرد، نفهمیدم کیه، گفتم علیک و رد شدم. به آرامی شروع به قدم زدن کردم و همین طور داشتم فکر می‌کردم که رسیدم دم در خوابگاه، گفتم برم از آب‌سردکن یه کم آب بخورم که دیدم آبش برای چایی دم کردن مناسب‌تره تا عطش فرونشاندن. یه فحشی زیرلب دادم ، تا بچه‌های کمیته انضباطی نشنون و مایه دردسر نشه.
رسیدم اتاق، درو که باز کردم، دیدم بله، همه هستن. ناهار خوردن و دارن تلوتلو می‌خورن. سعید رفته بود زیر پتو که بخوابه. یک لگد بهش زدم که پاشو بابا کلاس داری! گفت گور پدر کلاس! اصلاً کی حال کلاس رفتنو داره؟ سه شونزدهم رو واسه همین روزا گذاشتن. من بی‌توجه به حرفاش داشتم صادق رو نگاه می کردم که زیرلب با خودش حرف می‌زد. گفتم : چته؟ گفت: بابا این آب حموم بازم سرده. فکر ما نمازخونا رو نمی‌کنن، لااقل فکر اون بدبختایی باشن که قرار دارن و به سعید اشاره کرد. خندیدم و گفتم : فعلاً تیمم کن تا بعد که سنگ‌کاری‌شون تمام شد به آب حموما هم می‌رسن. تازه یادم آمد که تشنمه، رفتم در یخچالو باز کردم که دیدم، مثل همیشه پر از خالیه و باد توش خنک می کنن. گفتم: تو اینم که همیشه خالیه لااقل درشو باز بذارین که هوای اتاق خنک بشه. یه کم از این دخترا یاد بگیرین که همیشه دوتا نایلون میوه دستشونه. این معده‌های ما اگر یه روز میوه بخوریم والا تعجب می کنه. داشت نطقم گرم می‌شد که یهو در وا شد و بهروز آمد تو اتاق. البته بوی سیگار هم باهاش اومد. به سرفه افتادم. بهروز نشست رو تختم که نزدیک در بود. صادق رفته بود خاک تمیز گیر بیاره برای تیمم و سعیدم که تقریباً خواب بود.
به بهروز گفتم : رفتی سلف؟ گفت: نه. من که از این غذاها نمی‌خورم. از بیرون غذا می گیرم. گفتم: نیست خیلی پولداری؟ روزی هزار تومن از خودپرداز می گیری که پونصد تومنش خرج سیگارت می شه. پول نداری کارتتو شارژ کنی، افه پولداری نیا! بهروز جواب داد : غلط کردی! تو کارتم پنج هزار تومنه. گفتم: ما که می‌شناسیمت. بهروز ادامه نداد و بلند شد و رفت سراغ موبایلش. صادق اومد تو اتاق و رفت یه گوشه‌ای سجادشو پهن کرد و شروع کرد به نماز خوندن. یه دفه موبایل سعید زنگ خورد. سعید که خواب بود نمی‌دونم چطور شد که یهو مثل هادی ساعی از خودش واکنش نشان داد و پرید و موبایلشو برداشت. یه نیگا به صفحه‌ی موبایل کرد که ببینه کیه، از برق تو چشماش می‌شد فهمید که کی پشت خطه! سعید صداشو نازک کرد و شروع کرد به صحبت کردن. به بهروز گفتم: ببین یارو کلاس نمی‌ره که بخوابه اون وقت، طرفش که زنگ می‌زنه، می‌پره گوشی رو برمی‌داره، اسمش هم گذاشته دانشجو! بهروز پوزخندی زد. می‌دونستم که سعید حداقل چهل دقیقه باهاش صحبت می‌کنه. فکر کنم نزدیک 10 بار اوضاع آب و هوا رو از دوستش پرسید. احمق نمی‌دونه که بابا! اونم توهمین شهره. هی می‌پرسه هوا چطوره؟ وسط حرفاش پریدم که کلاس نمی‌ری؟ سعید با اشاره‌ی سر حالیم کرد که نه... صادق نمازش تموم شد و داشت تسبیحات می‌گفت، بهروز با موبایلش بازی می‌کرد و سعیدم که طبق معمول.
رفتم بیرون که لااقل از همون آب‌سردکن یا بهتر بگم آب گر مکن، آب بخورم. تو راهرو بدجور بوی تریاک می‌اومد. گفتم اگر دو دقیقه وایستم، نشئه می‌شم. رفتم بیرون که آب بخورم، از پنجره طبقه‌ی دوم صدای موسیقی کردی می‌آمد. با خودم گفتم باید برم پیش گله بچه بگم که بچه‌های کرد رو طبقه‌ی اول اتاق بده چون وقتی می‌رقصن، ماشاء الله اون قد پا می کوبن که سقف پایین می‌یاد. رفتم به هر زحمتی بود آب خوردم و برگشتم اتاق. صادق تسبیحاتش تموم شده بود و داشت فکر می کرد، بهروز هم از بس با موبایلش بازی کرده بود، خسته شده بود.
بهروز به صادق گفت : جون ما، وقتی صبح‌ها برای نماز بیدار می‌شی کمتر سروصدا کن، ما تازه می‌خوابیم، صادق هم چیزی نگفت، انگار که اصلاً چیزی نشنیده باشه، سعید بالاخره تلفنو قطع کرد و گفت : رضا! می‌تونی برایم کاری بکنی؟ گفتم : تو جون بخواه کیه که بده! و خندیدم، سعید گفت: جداً می‌گم. یه کتاب می‌خوام، فیزیک هالیدی چاپ قدیم. گفتم چیه؟ طرف مهندسیه؟! خیلی خوب ببینم چکار می‌تونم برات بکنم، و ادامه دادم علی‌الحساب برو کتری رو بذار رو گاز. سعید گفت: مرامتو عشقه بامرام. بعد کتری رو برداشت رو رفت. صادق هم رفت دوباره ببینه که آب گرم شده یا نه. فقط منو بهروز مونده بودیم که بهروز بی مقدمه گفت: خسته شدم. نمی‌دونم چکار کنم ؟ هفت ترمه دانشگاهم، آخرشم هیچی. سربازی بعدشم تازه باید دنبال کار بگردی. کار که گیر نمی‌یاد، کار که نباشه باید قید ازدواجم بزنی. بیست و سه سالمه، موهام سفید شده. بهش گفتم: تو که سال بالایی هستی به جای این که امیدواری بدی این جوری بزنی؛ دیگه چه توقع از ما؟ البته تو دلم حرفاشو تأیید می کنم. حرفاش تقریبا حرف هم هی پسراست. صادق برگشت تو اتاق و گفت، آبش یخه. دستم بی‌حس شد بس که سرده! همه کاراشون برعکسه، آب‌سردکن آبش جوشه حموم هم که یخه! گفتم: سخت نگیر. ساعت دو صبح گرم می‌شه ولی اون وقت باید با جن و پری بری حموم. بهروز سیگار روشن کرده بود و داشت به آرومی پک می‌زد. گفت: اون قد فکر کردم که دارم دیوونه می‌شم، هر جور حساب می‌کنم، برنامه‌هام جور درنمی‌یاد. گفتم: خداوکیلی کار دست خودت ندی، قاسم که پارسال سی تا قرص خورد و داشت می‌مرد. تو کاری نکنی که حوصله‌ی نعش‌کشی نداریم! بهروز دیگه چیزی نگفت، فقط یه پک دیگه به سیگار گرون قیمتش زد. سعید برگشت تو اتاق. شاد و شنگول بود. گفت: خودتون چایی رو دم کنین من باید برم خوش‌تیپ کنم! صادق گفت: تو هم دلت خوشه. ترم دومی هستی این قدر آتیشت تنده. نتونستی یه سال صبر کنی! سعید گفت: چه کنیم دیگه! یه نگاه به ساعتم کردم، دیدم از وقتی که از سلف اومدم یه ساعت گذشته. یک ساعتی که مثل همه‌ی ساعت‌های دیگر زندگیم یک‌نواخت و بی‌خود سپری شده بود. تکراری،

سخن

خطی این لحظه زدل‌تنگی بر این دیوار
یادگاری بنویس و به رَهِ شِکوه مپوی
از دورنگی که ز یارانت دیدی، عیّار!

گر تو خاموش بمانی
چه کسی خواهد بود
که گواهی دهد:
«این‌جا، بودند
عاشقانی که زمین را به دگر آیینی
خواستند آذین بندند و
چه شیدا بودند!»

آه!
ناجوان‌مردی گیتی آیا
تا بدان‌جاست که فردا، وقتی
نبض این ساعت فرتوت نخواهد زد،
هیچ مستی دیگر
در تَهِ کوچه‌ی بن‌بستی
در آخر شب
نغمه‌ی ما را با سوت نخواهد زد؟

با سرانگشتی، آغشته به خون و انکار،
یادگاری ز خود، امروز، بنه بر دیوار.


شفیعی کدکنی


جستجو


پیوندها

Creative Commons License
این وبلاگ تحت لیسانس زیر است : Creative Commons License