یک قصه دو برداشت
آقای دکتر ناصری که قبلاً هم در این وبلاگ ذکر خیرشان رفت و در شمارهی 22 پنجره هم مصاحبهای با ایشان داشتیم، قصهی خوبی را در وبلاگشان روایت کردهاند. ایشان علاوه بر مسؤولیتهای مهم دولتی که دارند گویا ذوق داستانسرایی خوبی هم دارند و الحق باید بگویم که قصهیشان قصهای است خواندنی. من که از اول تا آخر یک نفس خواندم. نمیدانم این موضوع به خاطر جذابیت قصه بود یا این که من برای اولین بار در عمرم یکی از شخصیتهای داستان بودم. از این حرفها گذشته، قصهی ایشان نواقصی هم دارد چه از حیث پیرنگ (پلات)، چه از حیث شخصیتپردازی، دیالوگنویسی، اوج داستان و مواردی دیگر که به آن میپردازم. خواندن یک قصه از دو زاویهی دید باید برای خوانندگان جالب باشد.
نخستین مشکل اساسی قصه این است که برخی شخصیتها بیدلیل حذف شدهاند، به بعضیها هم به خوبی پرداخته نشده است. مثلاً «کارشناس نشریات» در قصه نقش خیلی کوتاهی دارد و گویا در این داستان فقط آمده است که از دید ایشان یک خطا را مرتکب شود و برود. حال آن که از زاویهی دید دیگر ایشان اصلاً خطایی مرتکب نشده است، ضمن این که مجری جلسه هم بود و کلی دیالوگ مهم داشت. اعضای کمیتهی ناظر هم کلاً حذف شدهاند که در قصهی طومار جعلی علیه نشریات نقش بالقوهای داشتند. یک دیالوگ اساسی هم که اهمیت طومار را نشان میداد، بیرحمانه از این قصه حذف شده است، این دیالوگ میتوانست به دیالوگهای ماندگار تاریخ قصهنویسی ایران بدل شود، یکی از اعضای کمیتهی ناظر گفت: «ببینید نزدیک به 100 تا امضاست، حتماً باید رسیدگی بشود و برخورد جدی صورت بگیرد.»
حذف شخصیتها میتواند مشمول نوعی نقد فمنیستی هم بشود، چون ایشان تنها شخصیت زن داستان را بیرحمانه حذف کردند و حتا در جایی به طور کلی منکر وجود ایشان میشوند: «جالب این که بعضی از موارد اتهامی مربوط به نشریهی تحت مسئولیت یکی از دانشجویان عضو کمیتهی ناظر بر نشریات بود.» از دید من قصه کمی فرق میکند: «جالب این بود که تمام موارد اتهامی نشریات مربوط به نشریات تحت مسؤولیت دانشجویان عضو کمیتهی ناظر بر نشریات بود. بخشی از آن مربوط به آقای دانشجوی محترم کمیتهی ناظر (من) بود و بخشی هم مربوط به خانم دانشجوی محترم کمیتهی ناظر» گویا دیدگاه مردسالارانهی راوی باعث شده است که تنها زنِ داستان حذف شود. حذف زنان در ایران تاریخی دارد درازدامن و بیپایان.
در شخصیتپردازی «دانشجوی جوان» و خود راوی به عنوان «رییس کمیته» نیز نواقصی دیده میشود. «دانشجوی جوان» دانشجوی سال اول است که به مطالب برخی نشریات اعتراض دارد، تا اینجا مشکلی نیست، اما وقتی ایشان میرود و موارد اعتراضی را میآورد دیده میشود که برخی از مطالب مربوط به زمانی است که ایشان «دانشجوی جوان» نبوده است. بنابراین اینجا هم قاعدتاً یک شخصیت پشت پردهای وجود داشته است که بایگانی کاملی از نشریات داشته و در اختیار وی گذاشته است. این شخصیت اثرش در قصه هست اما خودش پیدا نیست. مشکل شخصیتپردازی راوی این است که ایشان در جایگاه «رییس کمیته ناظر» نباید به دیگران در بدو امر راه و رسم شکایت کردن از نشریات را آموزش بدهد. هر نشریه مدیر مسؤولی دارد و مخاطبان در صورت بروز مشکل در وهلهی اول بهتر است با وی گفتگو کنند، شاید مشکل با صحبت حل شد. اگر با صحبت حل نشد شاید با جوابیه برطرف شد. در نهایت اگر هیچگونه تفاهمی ایجاد نشد، راه شکایت باز است. در آن صورت هم باز وظیفهی رییس کمیتهی ناظر این نیست که تنظیم شکایت را آموزش بدهد، او میتواند بگوید این شکایت فلان نقص را دارد و قابل طرح نیست یا نقصی ندارد و قابل طرح است. نوعی همدلی میان «دانشجوی جوان» و راوی در این قصه حس میشود و در جاهای مختلف قصه، راوی به او کمکهای بزرگی میکند، در حقیقت اگر راوی نبود این شخصیت شکل نمیگرفت. راوی خطاهای او را هم کاملاً نادیده میگیرد. در قصه روشن نشده است که آیا نسبتی هم میان این دو وجود دارد یا خیر.
آقای ناصری در جاهایی از تکنیک جریان سیال ذهن هم استفاده کرده است، اما مشکل در این است که این بخش با پیرنگ قصه هماهنگی ندارد: «از همان ابتدای امر چیزی که در ذهن من شکل گرفت این بود که موارد اتهامی مربوط به حقوق خصوصی افراد نیست و بنابراین از آورندهی گزارش تشکر کردم و ایشان هم تشریف بردند پی درس و کارشان. ولی من وظیفه داشتم که موضوع را در دستور کار کمیتهی ناظر قرار دهم که دادم.» اگر بخش ذهنی قصه بخواهد با پیرنگ سازگار باشد قصه باید ادامهی دیگری داشته باشد. مثلاً راوی شکایت را به کلی کنار میگذارد و خودش نقش «دانشجوی جوان» را بازی میکند و شکایت را مطرح میکند یا این که دست کم امضاهای غیرلازم را از پرونده حذف میکند و یک پروندهی غیرجعلی را در کمیته مطرح میکند. از دید من، «دانشجوی محترم عضو کمیته ناظر»، قصه این طور ادامه پیدا کرد: «پروندهی مربوط به شکایت به طور کامل در جلسه مطرح شد و بحث زیادی در مورد تعداد زیاد امضاها درگرفت. به طوری که یکی از استادان محترم عضو کمیته ناظر گفت: «ببینید نزدیک به 100 تا امضاست، حتماً باید رسیدگی بشود و برخورد جدی صورت بگیرد.» سنگینی تعداد امضاها بر فضای جلسه سنگینی میکرد، میشد پیشبینی کرد که سرنوشت شومی در انتظار متهمان این شکایت خواهد بود. آیا کمیتهی ناظر میتواند از شکایت نزدیک به صد دانشجو بیاعتنا بگذرد. بیگمان این طور نخواهد بود...»
ادامهی این بخش هم توسط راوی درست نقل نشده است، شاید هم خواستهاند جنبهی فانتزی به داستان بدهند چون واقعیت محض معمولاً جذابیتی ندارد و وظیفهی قصهنویس این است که کمی به وقایع رنگ و لعاب هنرمندانه بدهد. با این حال، لازم نبود این همه تغییر در پیرنگ ایجاد شود. قصه از دید من این طور بود: «رییس کمیتهی ناظر با وجود آن که در دفتر کارش حضور داشت، مشغول رتق و فتق امور عروسی بود و اعلام کرد در جلسه حضور ندارد. ورقهها را زیر و رو میکرد و بر روی برخی از آنها چیزی مینوشت. قرار بود به زودی مراسم عروسی بزرگی در دانشگاه برگزار شود. جلسه تمام شد، من از دبیر کمیته خواستم که یک نسخه از پروندهی شکایت را به من بدهد و او مرا به رییس ارجاع داد. رییس سرگرم کارهایش بود. خیلی آرام گفتم یک کپی از پرونده به من بدهید. ریس هم که طبق معمول وقتی صحبتهای ناخوشایندی زده میشود، خودش را به نشنیدن میزند، سعی کرد خودش را سرگرم نامهها نشان دهد. اعتنایی نکرد. من هم رفتم جلو و با صدای بلند گفتم: «من به عنوان عضو کمیتهی ناظر یک نسخه از این پرونده را لازم دارم تا بررسی کنم» ایشان به گونهای که گویا تازه متوجه حضور من شده است به آقای دبیر گفت یک کپی از پرونده به ایشان بدهید. ایشان هم زحمت کپی را کشیدند. یک صفحه از پرونده مانده بود که دستگاه خراب شد. من هم به اتفاق آقای دبیر رفتم خدمت آقای رییس و گفتم این یک برگ را بیرون دانشگاه کپی میگیرم و میآورم. ایشان هم موافقت کردند.» این ادامه نشان میدهد دستکاری غیرضروری زیادی در پیرنگ روایت رییس صورت گرفته است. بحث کپی پرونده مطرح بوده و آن هم نه برای متهم بلکه برای عضو کمیته ناظر، آقای دبیر هم تخلفی انجام نداده است و فقط دستور رییس را اجرا کرده است. اصولاً دیالوگی دال بر این که برای متهمان صفحهی شکایتها را کپی کنید کاملاً غیرضروری اضافه شده است، آقای رییس در این قسمت نقششان فقط تدارک برنامهی عروسی بود.
توضیحات راوی هم در مورد کپی کردن پرونده که شاید آن را باید اوج داستان تلقی کرد، با شخصیتپردازی سازگار نیست: «این عزیز یک کپی کامل از صفحهی موارد اتهامی باضافهی تمام امضاهای ضمیمه تقدیم ایشان فرمودهاند که ضرورتی نداشته است.» مگر «ایشان» که من باشم عضو کمیتهی ناظر نیستم و مگر وظیفهی من نیست که پروندههای رسیده را بررسی کنم و آگاهانه رأی بدهم، پس چرا «ضرورتی نداشته است.» در دنیای واقعی و خارج از قصه، پرونده به همان صورتی که در جلسه مطرح میشود باید بررسی شود، اگر لزومی ندارد که امضاها کپی و بررسی شود، پس چرا اساساً در جلسه مطرح میشود؟ ضعف پیرنگ قصه را در اینجا نمیتوان به هیچ وجه توجیه کرد.
ادامهی پیرنگ هم به جاهایی میرسد که از دید شخصیت دیگر داستان کاملاً فرق دارد. قصه از دید من این طور ادامه پیدا میکند: «نگاهی به امضاها انداختم، احساس کردم که خیلی شبیه به هم هستند، بعضی از صفحات امضا هم مشخص بود که تماماً توسط یک نفر نوشته شده است. همین طور که ورق میزدم ناگهان چیزی دیدم که نزدیک بود شاخ دربیاورم. اسم و امضای همکلاسی و دوست صمیمی در میان دیگر اسامی با خط زشتی که اصلاً شباهتی با خط او نداشت، خودنمایی میکرد. چطور ممکن بود که او چنین کاری کرده باشد، او که به تازگی قول همکاری با نشریه را داده بود. خیلی سریع پیدایش کردم و موضوع را گفتم، کنجکاو شد که حتماً امضای جدیدش را ببیند. موضوع را تکذیب کرد و قسم و آیه که من اصلاً از این شکایت خبری ندارم. از دو موضوع شاکی بود یکی این که امضایش جعل شده و دیگر این که به جای او امضای خیلی زشتی هم کرده بودند که با روحیات لطیف او اصلاً سازگاری نداشت. امضا بیشتر شبیه به امضای یک قاتل بالفطره بود تا یک دانشجوی باذوق و هنرمند. به بقیهی امضاها هم مشکوک شدم، خصوصاً صفحهای که تماماً با خط یک نفر نوشته شده بود. با کمال شگفتی دیدم که همه امضایشان را تکذیب میکنند. یک نفر پیشنهاد داد که هر کس امضایش جعل شده است، نامهای بنویسد و موضوع را توضیح بدهد. دیدم پیشنهاد بدی نیست، چند برگهی سفید برداشتم و به اتفاق دوستم رفتم سراغ شاکیها. تنها دیالوگی که بین ما رد و بدل میشد این بود که «آیا شما این شکایت را امضا کردید یا نه؟» قریب به اتفاق هم میگفتند نه و بعد هم از ما تشکر میکردند که خوب شد این موضوع را به اطلاعشان رساندیم که کسی امضایشان را جعل کرده است و بعلاوه خوب شده که مسأله رو شده است و دید منفی احتمالی نسبت به آنها برطرف شده است. از میان آن همه امضا فقط سه نفر بودند که تأیید کردند شکایت را امضا کردهاند. جالب این بود که دو نفر از آنها دانشجوی سال اول بودند (یکیشان احتمالاً همان «دانشجوی جوان» است) و قاعدتاً از محتوای موارد شکایت مربوط به نشریات چند سال پیش نباید اطلاعی میداشت. همه چیز به خوبی پیش میرفت و خبر طومار جعلی کمکم در دانشگاه پیچید. آقای الف گویا از ماجرا خبردار شده بود. عدهای معتقدند آقای الف رابط کمیته انضباطی است که کاملاً اشتباه است، همانطور که آقای رییس میگوید کمیته انضباطی رابط ندارد. بعضی از افراد خیرخواه در دانشگاه هستند که موارد خطا را به کمیته گزارش میدهند، کمیته هم به پاداش خیرخواهی، آخر هر ترم کمکی به ایشان میکند. آقای الف بدجوری به ما گیر میداد و ما هم هر چه به او میگفتیم موضوع به شما ارتباطی ندارد، بیخیال قضیه نمیشد. روز شنبه برای بررسی تأیید صلاحیت برای شورای صنفی مجبور شدم به اتاق رییس دانشگاه بروم. جلسه داشتند. یکی دو نفر بیشتر آنجا نبودند، هر کدام منتظر بودند که یکی از حاضران جلسه بیاید بیرون. من هم منتظر آقای رییس کمیته بودم. هوا کاملاً صاف و آرام بود و هیچ اثری از «اعتراض شدید جمعی از دانشجویان» نبود. معمولاً هر چند وقت یک بار دانشجویان معترض در آنجا دیده میشوند. مسؤولان هم کمی برایشان صحبت میکنند، آخرش هم پذیرایی و قضیه تمام.»
میبینید که شما هم حق دارید با خواندن روایت من در یکی بودن دو قصه شک کنید. به هر حال شگردهای قصهنویسی افراد با هم فرق دارد، بعضیها مثل من سبک رئالیستی را میپسندند و برخی دیگر فانتزی بودن داستان را ترجیح میدهند. جدا از اختلاف سلیقه این بخش روایت آقای رییس به پیرنگ آسیب جدی زده است: «بخش نامطلوبتر هم آن که مدیر مسئول آن نشریه، به جای پرداختن به اصل اتهامات، به دنبال این رفتهاند که ببینند چه کسی یا کسانی از ایشان شکایت کردهاند؛ و ظاهراً کارشان به رودررویی و احتمالاً مجادله کشیده است.» پیرنگ داستان حاکی از این است که جلسهی کمیتهی ناظر تمام شده است، بنابراین قرار نیست «مدیرمسؤول» یعنی من در اینجای قصه به دفاع از اتهامات بپردازم، هر وقت جلسه کمیته ناظر تشکیل شد و پروندهی جدیدی مطرح شد که جعلی نبود، به آن میپردازم، چه از طرف «دانشجوی جوان» باشد، چه از طرف «آقای رییس». من به دنبال این نرفتهام که ببینم «چه کسی از من شکایت کرده است» به دنبال این بودم که ببینم آیا اصلاً امضای واقعی هم پای طومار هست یا نه. مسألهی «رودررویی» به معنای رودررو شدن دوستانه و یک گپ کوتاه درست است، اما اگر منظور درگیری و «مجادله» باشد، تضاد اساسی با کل قصه دارد. چه دلیلی دارد کسی که امضایش را کس دیگری جعل کرده است با من «مجادله» کند؟ یکی از ویژگیهای قصهی خوب منطق روایی داستان است که باید پیرنگ قصه از آن برخوردار باشد. متأسفانه قصهی ایشان از این نظر در جاهای مختلف نقص دارد.
مشکل دیگری که ایشان در شخصیتپردازی من در داستان داشتهاند، این است که نقش مدیرمسؤولی من را به کل قصه تعمیم دادهاند و پیرنگ فرعی «به کوچه علی چپ زدن» را هم وارد قصه کردهاند. من از نقش مدیرمسؤولی خودم کاملاً آگاهم و هر گاه کسی شکایتی داشته باشد، وظیفهی من است که دفاع کنم. این که من به دنبال بررسی پرونده باشم تناقضی در این وجه شخصیتم ندارد. کجا قرار بوده است در این مدت از شکایتی دفاع کنم که خودم را به «کوچهی علی چپ» زدهام؟
اگر من قرار بود پیرنگ «کوچهی علی چپ» را به قصه اضافه کنم، طور دیگری قصه را ادامه میدادم: «آقای رییس باخبر شد که من به دنبال بررسی صحت امضای شاکیان هستم. اما در عوض آن که حساسیتی به مسألهی جعل امضا نشان بدهد، از این ناراحت بود که چرا امضاها را بررسی کردهام. لحن توبیخآمیزی هم داشت. هر چه من تلاش میکردم بحث را به جعل امضا بکشانم، ایشان خودش را (جسارتاً) به کوچهی علی چپ میزد. قبلاً همه جا میگفت اگر خلافی جایی صورت بگیرد، لازم نیست شاکی خصوصی داشته باشد، ما رسیدگی میکنیم. اما موضوع جعل امضا آن هم جعل امضای نزدیک به 50 نفر انگار برایش هیچ اهمیتی نداشت.»
آوردن نصیحتهای اخلاقی و موعظه در انتهای داستان متعلق به عصر داستانسرایی سنتی است که دوران آن گذشته است. بخش گوشزدها کاملاً اضافی است، در عین حال که با شخصیتپردازیها هم سازگار نیست. زیرا شخصیت من در این داستان به گونهای نبوده است که نیاز به «گوشزد» باشد. من عضو کمیتهی ناظر هستم و به نقش خودم کاملاً آگاهم. وظیفهی من بررسی پروندههای رسیده است و از این جهت باید به تمام پروندهها دسترسی داشته باشم. از سوی دیگر من متهم هستم و حق هر متهمی است که از موضوع شکایت و نام شاکیان اطلاع پیدا کند. بنابراین دسترسی من به پرونده از هر دو جهت کاملاً طبیعی است. کسانی در این قصه علیه من طومار جعلی تنظیم کردهاند و به تمام نهادهای مسؤول دانشگاه دادهاند تا برخورد شود، این موضوع به من مربوط نشود به کدام یک از شخصیتهای قصه مربوط است؟ آیا حق من نیست که از کسی که با تشکیل پروندهی جعلی علیه من شکایتی تنظیم کرده است، شاکی بشوم. وجه دیگر شخصیت من در این قصه این است که مطبوعاتی هستم و علاقمند به اخبار دانشگاه. درست است که جعل امضا را کمیته انضباطی باید رسیدگی کند، اما این موضوع، حقی را از من ضایع نمیکند که در این زمینه اطلاعات کافی کسب کنم. در دانشگاه چه حقوق خصوصی افراد نقض شود و چه حقوق عمومی، موضوع به تمام دانشگاهیان، به ویژه اهالی مطبوعات، مربوط است و باید در این زمینه اطلاعرسانی کنند. نسبت دادن موضوع «تهدید» به «عضو محترم کمیته ناظر» اصلاً هیچ تناسبی با شخصیتپردازی وی ندارد. او چگونه میتواند کسی را تهدید کند، زورش زیاد است؟ قدرتی دارد که حکم حذف ترم بزند یا این که به استناد به ماده 36 نشریهای را توقیف کند؟ این بخش از پیرنگ وصلهی ناچسبی است به این شخصیت. اگر نمیبود بهتر بود. دست کم اگر تهدید کردن را به دیگر شخصیتهای داستان نسبت میدادند، داستان طبیعیتر میشد.
روایت من خیلی طولانی شد، به خاطر این بود که من در حین شرح داستان، روایت ایشان را هم بررسی میکردم.
پینوشت: انتقاد قدیمی من به وبلاگ ایشان هنوز هم وارد است. مشکل «ی» و «ک» دارد، البته نیمفاصله درست شده است.
لینک های مربوط:
وبلاگ "...فرهنگ..." - وبلاگ دکتر ناصری
از هر دری سخنی - روایت دکتر ناصری از این قصه
درباره ی وبلاگ فرهنگ و سه نقطه - نقدی بر شیوه وبلاگ نویسی دکتر ناصری



