روزانه

سه شنبه ۱۷ آبان ۹۰

امروز متوجه شدم که مبلغ نه چندان قابل توجهی از حسابم کم شده است. سعی کردم از اینترنت بانک اطلاعات حسابم را بگیرم که نشد. بالاخره با یک کم فشار آوردن به حافظه و رجوع به پیامک‌های بانک متوجه شدم در خریدی که هفته پیش داشتم فروشنده محترم یک صفر بیشتر فشار داده و ده برابر قیمت را از حساب حقیر کم کرده است. من هم طبق معمول اصلاً قبض را نگاه نکرده بودم. کارت بانک و کارت شناسایی را برداشتم و راه افتادم به طرف مغازه که خیلی هم دور نبود. داشتم فکر می‌کردم این کار فروشنده‌ای که خیلی هم صمیمی و مهربان به نظر می‌رسید عمدی بوده یا سهوی؟ اگر حرفم را قبول نکند، این رسیدهای بانکی واقعاً به‌درد می‌خورد. اگر کلاً بزند زیرش که من را اصلاً تا به حال ندیده و بخواهم شکایت کنم، هزینه‌های دادگاه آیا بیشتر از مبلغ مابه‌التفاوت نخواهد شد؟ اصلاً برای این مبلغ پرونده تشکیل می‌شود؟ با ناامیدی کامل وارد مغازه شدم، دیدم فروشنده قبلی نیست و یک زن جای او نشسته است. دیگر کاملاً امیدم را از دست دادم خب حق دارد بگوید که من اصلاً شما را نمی‌شناسم. رفتم جلو و گفتم «خانم من هفته پیش از شما خرید کردم ...» هنوز صحبت من تمام نشده بود که گفت «... حسابتان اشتباه شده بود ...» گفتم «بله برای همین آمدم اینجا...» بنده خدا توضیح داد که شوهرش تازه متوجه این اشتباه شده و خیلی دنبال من گشته است و قرار بوده امروز از بانک شماره تلفنم را بگیرد و پول را برگرداند. خوشبختانه بعدازظهر پول را به حسابم ریخت.

حالا به این موضوع فکر می‌کنم من که هیچ‌وقت بدبین نبوده‌ام چرا این قدر بدبین شده‌ام. چند روز پیش مطلبی درباره اختلاس بزرگ دیدم و با دیگران در میان گذاشتم، واکنش یکی از دوستان غربت‌نشین این بود که آن‌جا که دزدی طبیعی است باید ایشان را تشویق کرد که در میان این همه دزد توانسته‌است قد علم کند! من هاج و واج مانده بودم که چه چیزی باید بگویم. اگر بگویم که این طور نیست قاعدتاً به تعصب و ملی‌گرایی متهم خواهم شد و این که می‌خواهم خودم را هم انسان درستکاری جلوه بدهم. متأسفانه بدگویی از مردم و خلقیات‌شان به ژست روشنفکری بدل شده است. جالب است که برخی از افرادی که دائم دم از بی‌فرهنگ بودن مردم می‌زنند فعال سیاسی هستند و به دنبال مردم‌سالاری. اگر مردم این‌قدر نفرت‌انگیزند چرا باید برای آن‌ها مبارزه کرد و هزینه پرداخت؟ تازه اگر مردم‌سالاری حاکم شود، برآیند یک مجموعه فاسد قاعدتاً چیزی جز فساد بیشتر نخواهد بود. حالا که با نگرانی کم‌تری فکر می‌کنم احساس می‌کنم واکنش فروشنده دور از انتظار نبوده، قریب به اتفاق فروشندگان چنین برخوردی خواهند داشت و شاید اصلاً به این موضوع فکر هم نکنند که چطور می‌توان این پول را بالا کشید.


سه شنبه ۱۶ شهریور ۸۹

مدتی است با روزنامه شرق همکاری می‌کنم و صفحه‌ای به نام کافی‌نت را آماده می‌کنم که مربوط به اینترنت و معرفی سایت‌های مفید است. اخیراً سایت شرق دوباره راه‌اندازی شده است و مطالب روزنامه را روی سایت قرار داده‌اند، من سعی می‌کنم به زودی مطالب صفحه کافی‌نت را در این‌جا قرار بدهم.
کتاب دوم من که البته در حقیقت کتاب اول من بود مجوز انتشار دریافت کرد. از این حیث می‌گویم کتاب اول که قبل از کتاب منطق ترجمه آن را تمام کرده بودم اما مجوز انتشار آن با مشکل مواجه شد. این کتاب هم از همان مجموعه قدم اول شیرازه است با نام «اندیشه‌های شرق دور» که در حقیقت همان «فلسفه شرق» است. به زودی این کتاب که مربوط به اندیشه‌های کهن کشورهای هند و چین است منتشر خواهد شد.
سایت شیرازه هم راه‌اندازی شده است، البته هنوز معرفی کتاب‌ها به طور کامل در سایت قرار نگرفته است اما جلد کتاب‌ها و مشخصات شناسنامه‌ای تمام کتاب‌ها هست.


معرفی

گفتگو 53

جمهوری مهاباد
192 صفحه/ 1500 تومان

حدود 150 صفحه از 190 صفحه‌ی آخرین شماره‌ی گفتگو به موضوع ویژه‌ی این شماره «جمهوری مهاباد» اختصاص یافته است. کاوه بیات علاوه بر «باب گفتگو» مقاله‌ی تاریخی و خواندنی «ارومیه و تحرکات کمیته نجات» را نوشته است. احسان هوشمند «سال‌های آشوب» را بررسی کرده است و مجتبی برزویی مقاله‌ی «مکریان و اندیشه‌ی ایران» و محمد حسین خسروپناه مقاله‌ی «حزب توده‌ی ایران و تحولات کردستان» را نوشته است. «جمهوری مهاباد» و «کردها و فرقه‌ی دموکرات آذبایجان» عنوان دو یادداشت ترجمه‌ی شده‌ی این شماره است که هر کدام بخشی از یک کتاب جداگانه است. در بخش روزنامه این شماره این یادداشت‌ها آمده است: «لایحه هدفمند کردن یارانه‌ها، قطع عضو بدون بیهوشی» - «نود؛ نمایش تضاد شیشه و سنگ» - «ترک‌ها و دولت سایه‌ی آن‌ها». در بخش کتاب‌خانه نیز چندین کتاب معرفی شده است.
در انتهای باب گفتگوی این شماره آمده است «مدارا و اعتدال را از ویژگی‌های اصلی فرهنگ ایران برشمرده‌اند و حد واسطی که در بسیاری از اوقات مانع از پیشامد گسست‌هایی جدی در فاصله‌ی فرازها و نشیب‌های معمول این سرزمین بوده است. این شماره نیز به رغم تمامی دل‌تنگی‌ها صرفاً با این امید منتشر می‌شود که شاید اعاده‌ی میزانی از اعتدال و مدارا، بار دیگر کارساز شده، تفاوت دیدگاه‌ها - حال در هر زمینه‌ای که باشند - از تنها مجرای معقول و میسر، یعنی از طریق طرح و بیان آزادانه، امکان حل و فصل یابند.»


نقد ادبی و دموکراسی

حسین پاینده
نبلوفر/ 1385
288 ص / 2800 تومان

این کتاب مجموعه‌ی مقالات (یا به قول خودشان جستارهای) حسین پاینده درباره‌ی نظریه و نقد ادبی جدید است. از مقالات این کتاب: مرگ مؤلف در نظریه‌های ادبی - ملاحظاتی درباره‌ی چشم‌انداز جهانی شدن ادبیات معاصر ایران - داستانگ و توانمندی آن برای نقد فرهنگ - شیوه‌های جدید نقد ادبی: مطالعات فرهنگی - فروید و نقد ادبی - نقد ادبی و دموکراسی - بررسی مصداق‌های سرقت ادبی در کتاب نظریه‌های نقد ادبی معاصر.
در پایان «نقد ادبی و دموکراسی» آمده است: «نقد ادبی را نمی‌توان به سهولت تدریس کرد زیرا مخاطبان ما هنوز به آن درجه از خودآگاهیِ فرهنگی و سیاسی نرسیده‌اند که دموکراسی را به عنصری ساختاری در تفکر بدل کنند. اندیشه‌ی استبدادطلب، تکثر نظریه‌های نقد ادبی را برنمی‌تابد. ذهنیتی که اندیشیدن و استدلال کردن را فعالیتی تفویض‌پذیر می‌داند، هرگر نمی‌تواند در حوزه‌ای خوش بدرخشد که تفکر و اقامه‌ی دلیل از ملزومات اجتناب‌ناپذیر آن هستند. نقد ادبی مستلزم باور داشتن به دموکراسی و منوط به درک این موضوع است که ...»


گفتگو 51

پروژه‌ی مشروطیت
خرداد 87
152ص/ 1500 تومان

آخرین شماره‌ی گفتگو به موضوع انقلاب مشروطه اختصاص داده شده است، سردبیر این شماره تورج اتابکی است و در باب گفتگو می‌گوید: «در تاریخ معاصر ایران هیچ رویدادی را سراغ نداریم که هم‌سنگ نهضت مشروطیت اسیر کج‌فهمی‌ها و خطااندیشی‌های تاریخی اهل قلم و سیاست شده باشد. عمده دلیل این کج‌فهمی و خطااندیشی نقش چشم‌گیری است که نهضت مشروطیت در صد سال گذشته در شکل دادن به فرهنگ سیاسی ایران داشته است. از همین رو تاریخ‌نگاری مشروطیت عمدتاً نه در بستر روح تاریخ زمان وقوع آن که از منظر زمانه‌ای دیگر و در چارچوب تنگ مأنوسات عقدیتی-سیاسی که گاه مغایر با روح مشروطیت و اهداف آن قرار دارد، رقم خورده است.» علاوه بر این در این شماره در زمینه‌ی مشروطیت کاوه بیات «پروگرام مشروطه»، نگین نبوی «خوانندگان، مطبوعات و فضای عمومی»، تورج اتابکی «مشروطه‌خواهان بدون مرز...»، علی قیصری «مفاهیم و نهادهای حقوق اساسی در ایران...» را نوشته‌اند. در بخش‌ کتابخانه این شماره نیز کتاب‌های مربوط به مشروطیت بررسی شده است و در بخش روزنامه به ماسئلی چون «فتل بی‌نظیر بوتو»، «خصوصی‌سازی» اشاره شده است.
سایت گفتگو


با بهره‌گیری از
Movable Type Pro 4.31-en
یکشنبه ۳۱ تیر ۸۶

راه حل پیتر سینگر برای فقر جهانی

(این مطلب در شرق امروز منتشر شده است، مقدمه‌ی این ترجمه در روزنامه شرق از من نیست.)
پیتر سینگر
در فیلم برزیلی «ایستگاه مرکزی» دورا معلم بازنشسته‌ی مدرسه است که در ایستگاه می‌نشیند و برای مردم بی‌سواد نامه می‌نویسد و از این طریق مخارج زندگی‌اش را تأمین می‌کند. ناگهان برای او موقعیتی پیش می‌آید که هزار دلار به دست بیاورد. تنها کاری که باید بکند این است که پسربچه‌ی نه‌ساله‌ی بی‌خانمانی را وادار کند به همراه او به آدرسی که به او داده بودند، برود. (به او گفته بودند که پسربچه را خارجی‌های ثروتمند به فرزندی قبول خواهند کرد.) او پسر را برد و پول را گرفت، با بخشی از آن یک دستگاه تلویزیون خرید و مشغول لذت بردن از زندگی جدیدش شد. اما همسایه‌اش آرامش او را به هم ریخت، به او گفت که سن آن پسر زیاد بوده و او را به فرزندی قبول نکرده‌اند، برای فروختن اعضای بدنش او را می‌کشند. شاید دورا هم این را می‌دانست اما بعد از این که همسایه‌اش با صراحت موضوع را بیان کرد، خوابش به شدت آشفته شد. صبح تصمیم گرفت پسربچه را برگرداند.
فرض کنید که دورا به همسایه‌اش می‌گفت دنیا، دنیای بی‌رحمی است، همه‌ی مردم تلویزیون‌های عالی و نو دارند، اگر فقط با فروختن پسربچه می‌توانم تلویزیون بخرم، چرا این کار را نکنم او یک پسربچه‌ی بی‌سر و پا که بیشتر نیست. با این کار او از دید تماشاچیان هیولا به نظر می‌رسید. او با پذیرش خطر، تصمیم گرفت پسربچه را نجات دهد تا خودش را تبرئه کند.
در پایان فیلم، در سینماهای کشورهای ثروتمند جهان، همان مردمی که اگر دورا پسربچه را نجات نمی‌داد به سرعت او را محکوم می‌کردند، به آپارتمان‌های‌شان رفتند، آپارتمان‌هایی که به مراتب مرفه‌تر از خانه‌ی دورا بود. در حقیقت، یک خانواده‌ی متوسط در ایالات متحد، تقریباً یک‌سوم درآمد خود را صرف چیزهایی می‌کند که غیرضروری‌تر از یک دستگاه تلویزیون نو برای دورا است: رفتن به رستوران‌های عالی، خریدن لباس‌های جدید و دور ریختن لباس‌های از مد افتاده، سفر تعطیلات به کنار دریا؛ بخش عمده‌ی درآمد ما صرف چیزهایی می‌شود که اصلاً ضروری نیست. اگر به یکی از سازمان‌های خیریه داده شود، همان پول ممکن است جان کودکان نیازمند را نجات دهد.
کمک نکردن به دیگران

این‌جا این سوال پیش می‌آید: میان یک برزیلی که کودک بی‌خانمانی را به فروشنده‌ی اعضای بدن می‌فروشد و یک امریکایی که تلویزیونش را با مدل جدید عوض می‌کند، (در حالی که می‌داند که اگر پولش را به سازمانی خیریه بدهد جان کودکان نیازمند را نجات خواهد داد) چه تمایز اخلاقی وجود دارد؟
البته تفاوت‌هایی میان این دو موقعیت وجود دارد که ممکن است به قضاوت‌های اخلاقی متفاوتی در مورد آن‌ها منجر شود. از همه مهم‌تر این که توانایی به کام مرگ سپردن کودکی که درست در مقابل چشم شماست، نهایت سنگدلی است؛ حال آن که نادیده گرفتن کودکِ نیازمندی که شما هرگز نخواهید دید، بسیار ساده‌تر است. اما برای فیلسوف فایده‌گرایی چون من - که در مورد درستی یا نادرسی کارها بر مبنای پیامدهایش قضاوت می‌کند- اگر نتیجه‌ی کوتاهی آن امریکایی در بخشیدن پولش، به معنای مردنِ بیش از پیشِ کودکان در خیابان‌های برزیل باشد؛ از این جهت، بدی کار او درست به اندازه‌ی بدی فروختن کودک به فروشندگان اعضای بدن است.
کمک کردن به دیگران
البته برای درک این موضوع لازم نیست کسی اخلاق فایده‌گرایانه‌ی مرا قبول کند. دست کم میان این حالتِ به سرعت محکوم کردن دورا به خاطر تحویل دادن بچه به فروشندگان اعضای بدن و در عین حال بی‌اعتنایی به رفتار مشتریان امریکایی که معضلی اخلاقی است، ناسازگاری جدی وجود دارد.
در اینجا یکی از مثال‌های پیتر آنجر فیلسوف امریکایی نویسنده‌ی کتاب «زندگی مرفه و رضایت به مرگ» را مطرح می‌کنم: باب در آستانه‌ی بازنشستگی است. او عمده‌ی پس‌اندازهایش را روی یک ماشین بسیار نایاب و گران‌قیمت سرمایه‌گذاری کرده است، یک ماشین بوگاتی که قادر نیست آن را بیمه کند. بوگاتی تمام شوق و ذوق اوست. علاوه بر این که او از رانندگی و نگهداری ماشینش لذت می‌برد، می‌داند که افزایش قیمت بازار باعث می‌شود که هر وقت خواست بتواند ماشین را بفروشد و پس از بازنشستگی زندگی آسوده‌ای داشته باشد. یک روز که باب برای رانندگی بیرون رفته بود، بوگاتی را نزدیک دوراهی راه آهن پارک کرد و برای قدم زدن از جاده بالا رفت. همان‌طور که می‌رفت قطار عنان‌گسیخته‌ی بی‌سرنشینی را دید که به سرعت نزدیک می‌شد. به پایین نگاه کرد شمای کوچکی از کودکی را دید که در مسیر قطار بود. او نمی‌توانست قطار را متوقف کند، فاصله هم آن قدر زیاد بود که به پسر هم نمی‌توانست اعلام خطر کند؛ اما می‌توانست با اهرم، مسیر قطار را عوض کند و قطار را به سمتی بفرستد که بوگاتی پارک شده است. در آن صورت کسی کشته نمی‌شد، اما بوگاتی از بین می‌رفت. با اندیشیدن به لذتی که از بوگاتی می‌برد و امنیت مالی که به همراه داشت، باب تصمیم گرفت که به اهرم دست نزد. کودک کشته شد.
اغلب ما به رفتار باب بلافاصله واکنش نشان می‌دهیم که آن کار به شدت اشتباه است. آنجر هم با ما موافق است. اما او به ما یادآوری می‌کند که ما هم فرصت‌های زیادی داریم که جان کودکان را نجات دهیم. چقدر باید به مؤسسه‌های خیریه بپردازیم تا جان یک کودک مبتلا به بیماری درمان‌پذیر ساده را نجات دهیم؟ (گمان نمی‌کنم که نجات جان کودکان از بزرگ‌سالان باارزش‌تر است، اما از آن‌جا که هیچ کس نمی‌گوید که کودکان مسبب فقر خودشان هستند، برای سهولت در بحث بر روی کودکان تمرکز می‌کنیم.) آنجر با برخی از کارشناسان تماس گرفت و از اطلاعات آنان استفاده کرد تا حدوداً تخمین‌ بزند که هزینه‌ی جمع‌آوری پول، هزینه‌های اداری و هزینه‌ی کمک‌رسانی به جاهایی که بیشترین نیار را دارند چقدر می‌شود. با محاسبات او با 200 دلار اعانه یک کودک مریض 2 ساله را می‌‌توان نجات داد.
اکنون شما هم اطلاعات لازم برای نجات جان یک کودک را دارید. اگر این کار را نکنید چه قضاوتی در مورد خودتان خواهید کرد؟ دوباره به باب و بوگاتی‌اش فکر کنید. برخلاف دورا، باب به چشمان کودکی که به خاطر رفاه مادی او داشت قربانی می‌شد، مجبور نبود نگاه کند. علاوه براین، برخلاف دورا، او کودک را فریب نداد و دست به مقدمه‌چینی برای به دام انداختن او نکرد. از تمام جهات، موقعیت باب شبیه به تمام کسانی است که قادرند، اما مایل نیستند به مردم نیازمند خارج از کشور کمک کنند.
اگر شما هنوز هم گمان می‌کنید که باب اشتباه بزرگی کرده است که مسیر قطار را عوض نکرده تا جان کودک را نجات دهد، بنابراین عجیب است که هنوز هم شما قبول ندارید که نفرستادن پول به یکی از مؤسسات خیریه هم شدیداً اشتباه است. مگر این که بگویید تفاوت‌های‌ اخلاقی شدیدی میان این دو موقعیت وجود دارد که من از آن چشم‌پوشی کرده‌ام.
آیا در این که کمک‌ها به دست مردم نیازمند برسد تردید جدی وجود دارد؟ هیچ‌کدام از دست‌اندرکاران چنین تردیدی را مطرح نکرده‌اند. یک تفاوت اساسی میان باب و کسانی که استطاعت کمک کردن به سازمان‌های خیریه فرامرزی را دارند، ولی کمک نمی‌کنند، در این است که باب فقط کودکی را که در مسیر قطار بود، می‌توانست نجات دهد، در حالی که صدها میلیون کودک دیگر وجود دارند که با دادن 200 دلار به سازمان‌های خیریه برون‌مرزی می‌توان آن‌ها را نجات داد. مشکل این است که اغلب این کار را نمی‌کنند. آیا این بدین معناست که اگر شما هم این کار را نکنید، ایرادی ندارد؟
فرض کنید صاحبان ماشین‌های گران‌قیمتِ باکلاس بیشتر هستند (کارول، دیو، اما، فرد و غیره تا زیگی) و تمام آن‌ها دقیقاً در موقعیت باب در همان نزدیکی خط راه آهن در دوراهی قرار دارند و تمام آن‌ها کودک را برای نجات ماشین عزیزشان قربانی می‌کنند. آیا این وضعیت، اقدام باب را هم که کار مشابهی کرده است، توجیه می‌کند؟ پاسخ به این پرسش، مبتنی بر اخلاق پیروی از توده‌ها است (نوعی از اخلاق که اغلب آلمانی‌ها زمانی که نازی‌ها دست به جنایت می‌زدند، اتخاذ کردند) ما بدین خاطر که دیگران بهتر عمل نکردند، آن‌ها را تبرئه نمی‌کنیم.
به نظر می‌رسد که ما برای کشیدن خط اخلاقی روشنی میان موقعیت باب و همه‌ی خوانندگانی که این مقاله را می‌خوانند و 200 دلار مازادشان را برای کمک به سازمان‌های خیریه نمی‌دهند، مبنای محکمی نداریم. همان‌طور که باب گذاشت که قطار عنان‌گسیخته کودک بی‌خبر را زیر بگیرد، این خوانندگان هم به نظر می‌رسد تفاوتی با او ندارند. با این نتیجه‌گیری، اطمینان دارم که بسیاری از خوانندگان تلفن را برخواهند داشت و 200 دلار را خواهند داد. شاید شما پیش از آن که ادامه‌ی مقاله را بخوانید این کار را بکنید.
شما که خودتان را از نظر اخلاقی متمایز از کسانی می‌دانید که ماشین‌های گران‌قیمت‌شان را فراتر از زندگی یک کودک قرار دادند، چگونه با خودتان و همسرتان کنار می‌آیید که به رستوران دل‌خواه‌تان برای شام بروید؟ کمی درنگ کنید. پولی را که شما صرف رستوران می‌کنید می‌تواند جان کودکانی در آن سوی دنیا را نجات دهد! درست است که قرار نیست تمام 200 دلار را امشب به باد بدهید، اما گر فقط یک ماه هزینه‌ی غذای بیرون را پس‌انداز کنید به راحتی می‌توانید این پول را جمع کنید. در مقایسه با نجات جان یک کودک، یک ماه بیرون غذا خوردن چه ارزشی دارد؟ اما مشکل اینجاست. از آن‌جا که تعداد بسیار زیادی از کودکان نیازمند در جهان وجود دارند، همیشه کودک نیازمند دیگری وجود دارد که زندگی‌اش را 200 دلار ما می‌تواند نجات دهد. آیا شما مجبورید تا زمانی که نیازمندی باقی نماند، این کار را ادامه بدهید؟ کجا باید این کار را متوقف کنید؟
نکته‌ای که در اینجا نمایان می‌شود بسیار جدی است: تنها زمانی که ازخودگذشتگی‌ها حقیقتاً باارزش می‌شوند، مردم متقاعد می‌شوند که باب در این که مسیر قطار را عوض نکرده است، اشتباهی نکرده است. البته اغلب مردم در اشتباهند؛ ما نمی‌توانیم در مورد مسائل اخلاقی بر مبنای آرای عمومی تصمیم بگیریم. اما خودتان در نظر بگیرید که تا چه اندازه از فداکاری را از باب انتظار دارید که انجام بدهد، حالا ببینید چقدر پول لازم است کنار بگذارید تا فداکاری شما هم حدوداً برابر با آن باشد. اغلب خیلی زیاد خواهد شد، خیلی بیشتر از 200 دلار. برای اغلب امریکایی‌های طبقه متوسط این رقم به راحتی به بیش از 200.000 دلار می‌رسد.
آیا درخواست این مبلغ از مردم بی‌فایده نیست؟ آیا این خطر را دربرندارد که اغلب مردم شانه‌های‌شان را بالا بیندازند و بگویند با این وضع، اخلاق به درد قدیس‌ها می‌خورد نه به درد ما؟ از این نظر ممکن است اعتراضات زیادی پیش بیاید. ممکن است کسی بگوید: «اگر هر شهروندی که در کشورهای ثروتمند زندگی می‌کند سهم خودش را بپردازد من لازم نیست فداکاری هنگفتی بکنم. پس چرا من باید بیش از سهم خودم بدهم؟» اعتراض مرتبط دیگر این است که دولت باید کمک‌های فرامرزی خودش را گسترش دهد، زیرا هزینه‌ی آن را می‌تواند بین تمام مالیات‌دهندگان تقسیم کند.
اما این پرسش را که چه اندازه باید کمک کنیم، موضوعی است که باید در دنیای واقعی درباره‌ی آن تصمیم بگیریم. (دنیایی که متأسفانه می‌دانیم در آن اغلب مردم کمکی نمی‌کنند و در آینده‌ای نزدیک هم میزان قابل توجهی به سازمان‌های خیریه فرامرزی کمک نخواهد شد.) اگر ما بدانیم که دیگران سهم منصفانه‌ی خودشان را نمی‌پردازند و ما اگر بیش از سهم‌مان بپردازیم می‌توانیم از مرگ آن‌ها جلوگیری کنیم، آیا باز هم باید به سهم خود اکتفا کنیم؟ از انصاف بسیار به دور است.
دلایل برای محدود کردن میزان پولی که به باید به دیگران بدهیم، قانع‌کننده نیست. در جهان کنونی راه گریزی وجود ندارد، جز این که بپذیریم هر کدام از ما باید درآمد مازاد بر نیازهای ضروری‌اش را به کسانی بدهد که آن‌چنان نیازمندند که خطر مرگ تهدیدشان می‌کند. درست است: شما لازم نیست که ماشین جدیدی بخرید، دکور خانه را عوض کنید یا کت و شلوار جدید گران‌قیمتی بخرید، 1.000 دلار یک کت‌وشلوار می‌تواند جان 5 کودک را نجات دهد.
اگر ما برای زندگی یک کودک بیش از رفتن به یک رستوران مجلل ارزش قائلیم، بار دیگری که برای شام به بیرون می‌رویم، باید بدانیم که ما می‌توانستیم با پول‌مان کار بهتری انجام بدهیم. با این حساب، زندگی شرافت‌مندانه‌ی اخلاقی بسیار دشوار می‌شود، مهم نیست، واقعیت همین است.
زمانی که باب خودش را در این معضل دشوار در مقابل اهرم خط راه آهن دید، شاید گمان می‌کرد که او آدم بسیار بدشانسی است که در چنین موقعیتی قرار گرفته است که یا باید جان یک کودک بی‌گناه را نجات دهد یا عمده‌ی پس‌اندازش را فدا کند. اما او ابداً انسان بدشانسی نبود، همه‌ی ما در چنین موقعیتی قرار داریم.

نوشته‌های مربوط:


تعطیلی عقلانیت<<|| صفحه اصلی ||>>پنج دلیلِ شکست ابرقدرت‌های نظامی در جنگ


توجه: این وبلاگ نظارت دائم ندارد و از آن‌جا که پیام‌های این وبلاگ به صورت خودکار و بدون نظارت درج می‌شود، ممکن است گاهی شما با مطالب ناپسند یا زننده‌ای روبرو شوید یا تبلیغات سایت‌های غیراخلاقی را ببینید. مسؤولیت پیام‌ها بر عهده‌ی فرستندگان آن‌هاست.


پیام‌ها (4)

Anonymous | چهارشنبه 3 مرداد 86 ساعت 01:23 | IP: 85.185.174.36

ابراهیم جان ترجمت رو خوندم!
مثل همیشه عالی بود در ضمن
فقرا باید از اینکه این همه به فکرشون هستی ازت ممنون باشن!
دوستدارت
م.ت.فروردین



Anonymous | چهارشنبه 3 مرداد 86 ساعت 01:23 | IP: 85.185.174.36

ابراهیم جان ترجمت رو خوندم!
مثل همیشه عالی بود در ضمن
فقرا باید از اینکها این همه به فکرشون هستی ازت ممنون باشن!
دوستدارت
م.ت.فروردین



ابراهیم اسکافی | یکشنبه 31 تیر 86 ساعت 19:52 | IP: 80.191.244.176

آقای پوریامنش عزیز
از اظهار نظر و توجهتان خیلی ممنونم. همان طور که نویسنده در مقاله گفته است واقعیت موجود این است که ما در چنین اتوپیایی نیستیم و اکثر مردمی که توانایی مالی دارند به این مسائل توجهی نمی کنند. همین مسأله خودش بار مسؤولیت کسانی که برای این مسائل ارزش قائلند بیشتر می کند.



مهدي پوريامنش | یکشنبه 31 تیر 86 ساعت 19:34 | IP: 82.99.221.241

ِDear Mr.Eskafi:
I read your translation.Your translation is good for sure, but if you want me to judge about your works I need to read the original text also.But abour your subject I agree with you. last summer I saw a film directed by Mr.Hassan Samadi.An Iranian who live in Germany.It was about poor African children who live in army camps and were trained by gurrilas (terrorist) to kill their family and other people in their village.They were starwing and die due to maralia.When I saw the film I was shocked.During the film I cried.At the end of film Mr.Samadi said that the cost to cure a child of marralia was only 5$ I suppose.It is as much as the cost of a perfume spray in Iran.Can you imagine an otopia in which rich people spend their money to save the life of poor? Unfortunately I am so pesemestic to this matter.Thank you for your kind suggestion.
Your sincerely,
M.POURIAMANESH.




سخن

بهار آمد گل و نسرین نیاورد
نسیمی بوی فروردین نیاورد
پرستو آمد و از گل خبر نیست
چرا گل با پرستو همسفر نیست
چه افتاد این گلستان را ، چه افتاد
که آیین بهاران رفتش از یاد؟
چرا مینالد ابر برق در چشم؟
چه میگرید چنین زار از سر خشم؟
چرا خون میچکد از شاخه گل؟
چه پیش آمد؟ کجا شد بانگ بلبل؟
چه دردست این؟ چه دردست این؟ چه دردست؟
که در گلزار ما این فتنه کرده است؟
چرا در هر نسیمی بوی خون است؟
چرا زلف بنفشه سرنگون است؟
چرا سربرده نرگس در گریبان؟
چرا بنشسته قمری چون غریبان؟
چرا پروانگان را پر شکسته است؟
چرا هر گوشه گرد غم نشسته است؟
چرا مطرب نمیخواند سرودی؟
چرا ساقی نمیگوید درودی؟
چه آفت راه این هامون گرفتست؟
چه دشت است این که خاکش خون گرفتست؟
چرا خورشید فروردین فرو خفت؟
بهار آمد؟ گل نوروز نشکفت
مگر خورشید و گل را کس چه گفتست؟
که این لب بسته و آن رخ نهفتست؟
مگر دارد بهار نورسیده
دل و جانی چو ما ، در خون کشیده
مگر گل نوعروس شوی مرده است؟
که روی از سوگ و غم در پرده برده است؟
مگر خورشید را پاس زمین است؟
که از خون شهیدان شرمگین است؟
بهارا تلخ منشین ! خیز و پیش آی
گره وا کن ز ابرو ، چهره بگشای
بهارا خیز و زان ابر سبکرو
بزن آبی بروی سبزه نو
سرو رویی به سرو و یاسمن بخش
نوایی نو به مرغان چمن بخش
بر آر از آستین دست گل افشان
گلی بر دامن این سبزه بنشان
گریبان چاک شد از ناشکیبان
برون آور گل از چاک گریبان
نسیم صبحدم گو نرم برخیز
گل از خواب زمستانی برانگیز
بهارا ، بنگر این دشت مشوش
که میبارد بر آن باران آتش
بهارا ، بنگر این خاک بلا خیز
که شد هر خاربن چون دشنه خونریز
بهارا ، بنگر این صحرای غمناک
که هر سو کشته ای افتاده بر خاک
بهارا ، بنگر این کوه و در و دشت
که از خون جوانان لاله گون گشت
بهارا ، دامن افشان کن ز گلبن
مزار کشتگان را غرق گل کن
بهارا از گل و می آتشی ساز
پلاس درد و غم در آتش انداز
بهارا شور شیرینم برانگیز
شرار عشق دیرینم برانگیز
بهارا شور عشقم بیشتر کن
مرا با عشق او شیر و شکر کن
گهی چون جویبارم نغمه آموز
گهی چون آذرخشم رخ برافروز
مرا چون رعد و طوفان خشمگین کن
جهان از بانگ خشمم پر طنین کن
بهارا زنده مانی زندگی بخش
به فروردین ما فرخندگی بخش
هنوز اینجا جوانی دلنشین است
هنوز اینجا نفسها آتشین است
مبین کاین شاخه بشکسته ، خشک است
چو فردا بنگری پر بیدمشک است
مگو کاین سرزمینی شوره زار است
چو فردا در رسد ، رشک بهار است
بهارا باش کاین خون گل آلود
برآرد سرخ گل چون آتش از دود
برآید سرخ گل خواهی نخواهی
وگرنه خود صد خزان آرد تباهی
بهارا ، شاد بنشین ، شاد بخرام
بده کام گل و بستان ز گل کام
اگر خود عمر باشد ، سر برآریم
دل و جان در هوای هم گماریم
میان خون و آتش ره گشاییم
ازین موج و ازین طوفان برآییم
دگربارت چو بینم ، شاد بینم
سرت سبز و دلت آباد بینم
به نوروز دگر ، هنگام دیدار
به آیین دگر آیی پدیدار


هوشنگ ابتهاج

پیوندها

Creative Commons License
این سایت تحت لیسانس زیر است:
Creative Commons License