روزانه

سه شنبه ۱۷ آبان ۹۰

امروز متوجه شدم که مبلغ نه چندان قابل توجهی از حسابم کم شده است. سعی کردم از اینترنت بانک اطلاعات حسابم را بگیرم که نشد. بالاخره با یک کم فشار آوردن به حافظه و رجوع به پیامک‌های بانک متوجه شدم در خریدی که هفته پیش داشتم فروشنده محترم یک صفر بیشتر فشار داده و ده برابر قیمت را از حساب حقیر کم کرده است. من هم طبق معمول اصلاً قبض را نگاه نکرده بودم. کارت بانک و کارت شناسایی را برداشتم و راه افتادم به طرف مغازه که خیلی هم دور نبود. داشتم فکر می‌کردم این کار فروشنده‌ای که خیلی هم صمیمی و مهربان به نظر می‌رسید عمدی بوده یا سهوی؟ اگر حرفم را قبول نکند، این رسیدهای بانکی واقعاً به‌درد می‌خورد. اگر کلاً بزند زیرش که من را اصلاً تا به حال ندیده و بخواهم شکایت کنم، هزینه‌های دادگاه آیا بیشتر از مبلغ مابه‌التفاوت نخواهد شد؟ اصلاً برای این مبلغ پرونده تشکیل می‌شود؟ با ناامیدی کامل وارد مغازه شدم، دیدم فروشنده قبلی نیست و یک زن جای او نشسته است. دیگر کاملاً امیدم را از دست دادم خب حق دارد بگوید که من اصلاً شما را نمی‌شناسم. رفتم جلو و گفتم «خانم من هفته پیش از شما خرید کردم ...» هنوز صحبت من تمام نشده بود که گفت «... حسابتان اشتباه شده بود ...» گفتم «بله برای همین آمدم اینجا...» بنده خدا توضیح داد که شوهرش تازه متوجه این اشتباه شده و خیلی دنبال من گشته است و قرار بوده امروز از بانک شماره تلفنم را بگیرد و پول را برگرداند. خوشبختانه بعدازظهر پول را به حسابم ریخت.

حالا به این موضوع فکر می‌کنم من که هیچ‌وقت بدبین نبوده‌ام چرا این قدر بدبین شده‌ام. چند روز پیش مطلبی درباره اختلاس بزرگ دیدم و با دیگران در میان گذاشتم، واکنش یکی از دوستان غربت‌نشین این بود که آن‌جا که دزدی طبیعی است باید ایشان را تشویق کرد که در میان این همه دزد توانسته‌است قد علم کند! من هاج و واج مانده بودم که چه چیزی باید بگویم. اگر بگویم که این طور نیست قاعدتاً به تعصب و ملی‌گرایی متهم خواهم شد و این که می‌خواهم خودم را هم انسان درستکاری جلوه بدهم. متأسفانه بدگویی از مردم و خلقیات‌شان به ژست روشنفکری بدل شده است. جالب است که برخی از افرادی که دائم دم از بی‌فرهنگ بودن مردم می‌زنند فعال سیاسی هستند و به دنبال مردم‌سالاری. اگر مردم این‌قدر نفرت‌انگیزند چرا باید برای آن‌ها مبارزه کرد و هزینه پرداخت؟ تازه اگر مردم‌سالاری حاکم شود، برآیند یک مجموعه فاسد قاعدتاً چیزی جز فساد بیشتر نخواهد بود. حالا که با نگرانی کم‌تری فکر می‌کنم احساس می‌کنم واکنش فروشنده دور از انتظار نبوده، قریب به اتفاق فروشندگان چنین برخوردی خواهند داشت و شاید اصلاً به این موضوع فکر هم نکنند که چطور می‌توان این پول را بالا کشید.


سه شنبه ۱۶ شهریور ۸۹

مدتی است با روزنامه شرق همکاری می‌کنم و صفحه‌ای به نام کافی‌نت را آماده می‌کنم که مربوط به اینترنت و معرفی سایت‌های مفید است. اخیراً سایت شرق دوباره راه‌اندازی شده است و مطالب روزنامه را روی سایت قرار داده‌اند، من سعی می‌کنم به زودی مطالب صفحه کافی‌نت را در این‌جا قرار بدهم.
کتاب دوم من که البته در حقیقت کتاب اول من بود مجوز انتشار دریافت کرد. از این حیث می‌گویم کتاب اول که قبل از کتاب منطق ترجمه آن را تمام کرده بودم اما مجوز انتشار آن با مشکل مواجه شد. این کتاب هم از همان مجموعه قدم اول شیرازه است با نام «اندیشه‌های شرق دور» که در حقیقت همان «فلسفه شرق» است. به زودی این کتاب که مربوط به اندیشه‌های کهن کشورهای هند و چین است منتشر خواهد شد.
سایت شیرازه هم راه‌اندازی شده است، البته هنوز معرفی کتاب‌ها به طور کامل در سایت قرار نگرفته است اما جلد کتاب‌ها و مشخصات شناسنامه‌ای تمام کتاب‌ها هست.


معرفی

گفتگو 53

جمهوری مهاباد
192 صفحه/ 1500 تومان

حدود 150 صفحه از 190 صفحه‌ی آخرین شماره‌ی گفتگو به موضوع ویژه‌ی این شماره «جمهوری مهاباد» اختصاص یافته است. کاوه بیات علاوه بر «باب گفتگو» مقاله‌ی تاریخی و خواندنی «ارومیه و تحرکات کمیته نجات» را نوشته است. احسان هوشمند «سال‌های آشوب» را بررسی کرده است و مجتبی برزویی مقاله‌ی «مکریان و اندیشه‌ی ایران» و محمد حسین خسروپناه مقاله‌ی «حزب توده‌ی ایران و تحولات کردستان» را نوشته است. «جمهوری مهاباد» و «کردها و فرقه‌ی دموکرات آذبایجان» عنوان دو یادداشت ترجمه‌ی شده‌ی این شماره است که هر کدام بخشی از یک کتاب جداگانه است. در بخش روزنامه این شماره این یادداشت‌ها آمده است: «لایحه هدفمند کردن یارانه‌ها، قطع عضو بدون بیهوشی» - «نود؛ نمایش تضاد شیشه و سنگ» - «ترک‌ها و دولت سایه‌ی آن‌ها». در بخش کتاب‌خانه نیز چندین کتاب معرفی شده است.
در انتهای باب گفتگوی این شماره آمده است «مدارا و اعتدال را از ویژگی‌های اصلی فرهنگ ایران برشمرده‌اند و حد واسطی که در بسیاری از اوقات مانع از پیشامد گسست‌هایی جدی در فاصله‌ی فرازها و نشیب‌های معمول این سرزمین بوده است. این شماره نیز به رغم تمامی دل‌تنگی‌ها صرفاً با این امید منتشر می‌شود که شاید اعاده‌ی میزانی از اعتدال و مدارا، بار دیگر کارساز شده، تفاوت دیدگاه‌ها - حال در هر زمینه‌ای که باشند - از تنها مجرای معقول و میسر، یعنی از طریق طرح و بیان آزادانه، امکان حل و فصل یابند.»


نقد ادبی و دموکراسی

حسین پاینده
نبلوفر/ 1385
288 ص / 2800 تومان

این کتاب مجموعه‌ی مقالات (یا به قول خودشان جستارهای) حسین پاینده درباره‌ی نظریه و نقد ادبی جدید است. از مقالات این کتاب: مرگ مؤلف در نظریه‌های ادبی - ملاحظاتی درباره‌ی چشم‌انداز جهانی شدن ادبیات معاصر ایران - داستانگ و توانمندی آن برای نقد فرهنگ - شیوه‌های جدید نقد ادبی: مطالعات فرهنگی - فروید و نقد ادبی - نقد ادبی و دموکراسی - بررسی مصداق‌های سرقت ادبی در کتاب نظریه‌های نقد ادبی معاصر.
در پایان «نقد ادبی و دموکراسی» آمده است: «نقد ادبی را نمی‌توان به سهولت تدریس کرد زیرا مخاطبان ما هنوز به آن درجه از خودآگاهیِ فرهنگی و سیاسی نرسیده‌اند که دموکراسی را به عنصری ساختاری در تفکر بدل کنند. اندیشه‌ی استبدادطلب، تکثر نظریه‌های نقد ادبی را برنمی‌تابد. ذهنیتی که اندیشیدن و استدلال کردن را فعالیتی تفویض‌پذیر می‌داند، هرگر نمی‌تواند در حوزه‌ای خوش بدرخشد که تفکر و اقامه‌ی دلیل از ملزومات اجتناب‌ناپذیر آن هستند. نقد ادبی مستلزم باور داشتن به دموکراسی و منوط به درک این موضوع است که ...»


گفتگو 51

پروژه‌ی مشروطیت
خرداد 87
152ص/ 1500 تومان

آخرین شماره‌ی گفتگو به موضوع انقلاب مشروطه اختصاص داده شده است، سردبیر این شماره تورج اتابکی است و در باب گفتگو می‌گوید: «در تاریخ معاصر ایران هیچ رویدادی را سراغ نداریم که هم‌سنگ نهضت مشروطیت اسیر کج‌فهمی‌ها و خطااندیشی‌های تاریخی اهل قلم و سیاست شده باشد. عمده دلیل این کج‌فهمی و خطااندیشی نقش چشم‌گیری است که نهضت مشروطیت در صد سال گذشته در شکل دادن به فرهنگ سیاسی ایران داشته است. از همین رو تاریخ‌نگاری مشروطیت عمدتاً نه در بستر روح تاریخ زمان وقوع آن که از منظر زمانه‌ای دیگر و در چارچوب تنگ مأنوسات عقدیتی-سیاسی که گاه مغایر با روح مشروطیت و اهداف آن قرار دارد، رقم خورده است.» علاوه بر این در این شماره در زمینه‌ی مشروطیت کاوه بیات «پروگرام مشروطه»، نگین نبوی «خوانندگان، مطبوعات و فضای عمومی»، تورج اتابکی «مشروطه‌خواهان بدون مرز...»، علی قیصری «مفاهیم و نهادهای حقوق اساسی در ایران...» را نوشته‌اند. در بخش‌ کتابخانه این شماره نیز کتاب‌های مربوط به مشروطیت بررسی شده است و در بخش روزنامه به ماسئلی چون «فتل بی‌نظیر بوتو»، «خصوصی‌سازی» اشاره شده است.
سایت گفتگو


با بهره‌گیری از
Movable Type Pro 4.31-en
یکشنبه ۲۸ مرداد ۸۶

پایان انقلاب بوش

فیلیپ اچ.گوردن

بازگشتی به واقع‌گرایی
هر کس استراتژی امنیت ملی بوش در مارس 2006 را به طور کامل بخواند، دلایل زیادی خواهد یافت که رییس‌جمهور از آنچه به عنوان دکترین بوش معروف شد، عقب‌نشینی کرده است. این سند می‌گوید «امریکا در حال جنگ است» و ما «به جای آن که منتظر شویم دشمن سر برسد، با او در خارج از کشور می‌جنگیم» و «از جنبش‌ها و نهادهای دمکراتیک از هر ملت و فرهنگی که باشند، پشتیبانی می‌کنیم.» و هدف نهایی ما «پایان دادن به استبداد در جهان است.»
اگر با هر کدام از مقامات عالی‌رتبه صحبت کنید به شما خواهد گفت که رییس‌جمهور مثل همیشه پای‌بند به همان اصول سیاست خارجی «انقلابی» است که وی پس از 11 سپتامبر به روشنی بیان کرد: ایالات متحد در حال جنگ با تروریسم است و این وضعیت تهاجمی را باید حفظ کند و باید آماده باشد که به تنهایی اقدام کند، قدرت ایالات متحد اساس نظم جهانی است و گسترش دموکراسی و آزادی راهِ رسیدن به جهانی امن‌تر و صلح‌آمیزتر است. بوش چنین اندیشه‌ای را در نطق سالیانه‌اش در سال 2006 بیان کرد، با تأکید بر این که ایالات متحد «بی‌باکانه برای آزادی تلاش خواهد کرد» و «هرگز تسلیم بدکاران نخواهد شد».
اما اگر شعارِ انقلابِ بوش هم‌چنان زنده است، خود انقلابش به پایان رسیده است. پرسش این نیست که آیا رییس‌جمهور و تیمش هنوز به اصول مسلمِ اساسیِ دکترین بوش وفادارند- وفادار هستند- بلکه این است که آیا می‌توانند آن را ادامه بدهند. نمی‌توانند. گرچه دولت نمی‌خواهد این را بپذیرد، اما سیاست خارجی ایالات متحد پیش از این در مسیری بسیار متفاوت از اولین دوره‌ی بوش قرار گرفته است. واقعیت‌های بودجه‌ای، سیاسی و دیپلماتیکی که تیم اولیه بوش تلاش می‌کرد ‌آن‌ها را نادیده بگیرد، رو شده‌اند.
معکوس شدن سیاست انقلاب بوش امر پسندیده‌ای است. بوش با تندوری در عراق، طرد متحدان اصلی، و با سرلوحه قرار دادن جنگ علیه ترور بر تمام امور، ایالات متحد را در سراشیبی یک جنگ نافرجام و استفاده‌ی افراطی از نیروی نظامی قرار داد و با تمام سرمایه‌های داخلی‌اش قمار کرد. واشنگتن اکنون فاقد ذخایر مشروعیت بین‌المللی، منابع و حمایت داخلی مورد نیاز برای دست‌یابی به دیگر منافع ملی مهم است.

برای این که سیاست خارجی ایالات متحد به مسیر بادوام‌تری بازگردد، خیلی دیر شده است و بوش پیش از این چنین اقدامی را آغاز کرده است. اما این گرایش‌های جدید و بیشتر مثبت، کم‌تر از موارد قبل قابل‌برگشت‌ نیستند. حمله‌ی تروریستی دیگری به ایالات متحد، مبارزه‌جویی جدی با ایران، یا ظهور تازه‌ی یک خوش‌بینی نابجا درباره‌ی عراق می‌تواند دولت را به مسیر انقلابی بازگرداند- با عواقب مصیبت‌باری که به همراه دارد.
انقلاب ناگهانی
طنز کوچکی نیست که سیاست خارجی بوش در انتهای آرمان‌گرایی طیف سیاست خارجی ایالات متحد به پایان رسیده است. برخلاف این نظر که در میان چپ‌ها و کشورهای خارجی رایج است، که تیم بوش بازها هستند و ذاتاً مداخله‌جویند، دولت عمیقاً از ماه‌های اولیه چند دسته شده بود. دولت در حقیقت تمایل به دیدگاهی واقع‌بینانه دارد که ایالات متحد باید از دخالت در امورداخلیِ دیگر ملل پرهیز کند. بوش در مبارزه‌ی انتخاباتی‌اش به طرز آشکاری به دنبال سیاست خارجیِ «ساده‌»ای بود که با مداخله‌جویی ریاست‌جمهوری بیل کلینتون مخالف بود و وعده می‌داد که به جای اهداف آرمان‌گرایانه‌ی بشردوستی بر «منافع ملی پایدار» تمرکز کند. بوش، داوطلب ریاست جمهوری، در مورد این تفکر که « در عوض استراتژی، استفاده از نیروهای نظامی پاسخی برای هر موقعیت دشوار در سیاست خارجی است»، هشدار می‌داد.
به یقیق، دولت، از جمله بازیگرانِ اصلیِ اردوگاه نومحافظه‌کاران -شامل معاون ویزر دفاع، پاول ولفویتز، معاون وزاتخانه دفاع، داگلاس فیس و معاون وزارت خارجه، جان بولتون- به ترویج مؤثر دموکراسی در دیگر کشورها اعتقاد دارند، اما بازیگران اصلی‌تر به واقع‌گرایی بوشِ پدر نزدیک‌ترند. معاون اول، دیک چنی، بازگیر کلیدی در دولت جورج دبلیو بوش، با استفاده از زور برای سرنگونی صدام حسین در جنگ اول خلیج فارس مخالفت کرده بود. («چه مدت مجبور بودیم در بغداد بمانیم؟») و در جهت مخالفت با تحریم علیه ایران به عنوان مدیر اجرایی هالیبرتون در اواخر دهه‌ی 1990 رایزنی می‌کرد. ویزر امور خارجه، کالین پاول به طرز آشکاری در استفاده از زور برای پیش بردن اهداف سیاست خارجی بسیار محتیط بود و به ارزش متحدان تأکید می‌کرد. مشاور امنیت ملی، کاندولیزا رایس -کسی که اصرار داشت که نقش 82مین هوابرد نظامی «مراقبت از بچه‌های پرورشگاه» نیست- تربیت‌یافته‌ی نمادِ واقع‌گرایی، برنت اسکوکرافت، است. در مانیفست سیاست خارجی حزب جمهوری‌خواه که در ژانویه/فویره 2000 منتشر شد، رایس نوشت که رژیم‌هایی مثل عراق و کره شمالی: «در زمان‌های عاریه‌ای زندکی می‌کنند، بنابراین دلیلی برای ترس از آن‌ها وجود ندارد.» فراخوان او برای دفاع «بیانیه روشن و کلاسیکی از بازدارندگی بود- اگر آنها به سلاح‌های کشتار جمعی دست پیدا کنند، سلاح‌های‌شان بی‌استفاده خواهد ماند، زیرا هر تلاشی برای استفاده از آنها ملت‌شان را نابود می‌کند.» پاول نیز پرسیده بود که آیا عراق وانمود می‌کند که یک تهدید جدی است و در نشست‌های ژانویه 2001 پیشنهاد داده بود که «عراق را در همین وضیعتِ نسبتاً شکننده‌ای که هست، نگه دارند.»
چطور بعداً ایالات متحد از این واقع‌گرایی محتیطانه به حمله به عراق و سیاست خارجی متمرکز بر پایان دادن به دیکتاتوری‌ها در جهان رسید؟ پاسخ را می‌توان در ترکیبی از دو عامل جستجو کرد.
اولین عامل احساسِ ناگهانیِ آسیب‌پذیر بودن امریکایی‌ها پس از 11 سپتامبر بود. این حملات جهان‌بینی امریکا را عمیقاً تغییر داد - نه تنها به خاطر این که این اتفاقات در خاک ایالات متحد رخ داد، بلکه به این دلیل که شهروندان امریکایی از نظر تاریخی وضعیت نسبتاً امنی داشتند و برای آن‌ها تحمل چنین شرایطی سخت بود. از زمان بحرانِ موشکی کوبا مورد تهدیدآمیزتری احساس نکرده بودند و متقاعد شده بودند که علیه تروریسم «باید کاری کرد». وقتی سیاه‌زخم جان پنج امریکایی را گرفت و عموم مردم به وحشت افتادند، بسیاری به این نتیجه رسیدند که تنها یک تغییر شدید در سیاست خارجی ایالات متحد -حتی اگر به اقدام نظامی برای تغییر جهان بینجامد و از خاورمیانه آغاز شود- می‌تواند امنیت را به سرزمین‌شان بازگرداند. اروپایی‌ها و دیگران ممکن است به زندگی با وجودِ خطرِ تروریسم رضایت بدهند، اما امریکایی‌هایی که با اقیانوس‌ها و همسایگان دوستانه عمیقاً حفاظت شده‌اند، نمی‌توانند.
دومین عاملی که ما را به انقلاب در سیاست خارجی ایالات متحد کشاند، احساس داشتن قدرتی عظیم بود. ممکن است حسِ آسیب‌پذیری امریکایی‌ها را متقاعد کرده باشد که باید برای تغییر وضعیت جهان کاری انجام داد، اما این حسّ داشتنِ قدرتی بی‌سابقه بود که آنان را متقاعد کرد که این کار را می‌توانند انجام بدهند. بعد از مخمصه «افول» ملی در کمبودهای فراگیر در اواخر دهه 1980، یک دهه رشد اقتصادی خارق‌العاده، پیشرفت فنی و موفقیت‌های نظامی، امریکا را در سال 2001 به جایی رساند که اگر رهبران کشور می‌خواستند، دگرگونی امکان‌پذیر بود. بدبین‌ها در داخل و خارج از کشور ممکن است نسبت به تندروی هشدار بدهند، اما این بدین خاطر است که آنها شناخت کافی از توانایی یک ایالات متحدِ مصمم ندارند. (به طرزی مشابه احساس قدرت داشتن عامل مهمی در شکل‌گیری سیاست خارجی فعال در تمام موارد پس از جنگ جهانی دوم بوده است: رشد اقتصادی در ریاست جمهوری هری ترومن، جان اف.کندی، رونالد ریگان و کلینتون اطمینان و توسعه‌طلبی ایالات متحد را افزایش داد، درحالی که نگرانی‌ از کمبود و رکود در دوران آیزنهاور و ریچارد نیکسون و جورج اچ.دبلیو بوش اثر متضادی بر جای گذاشت.)
ترکیب این دو عامل -احساس آسیب‌پذیری و احساس قدرت داشتن- توازن در دولت را به سمت آرمان‌گراها تغییر داد و رییس‌جمهور و معاون رییس‌جمهور در این اردوگاه قرار گرفتند. بیزاری از مداخله‌جویی و نیز احتیاط‌کاری از میان رفته است و جای آن‌ها را عزم خلل‌ناپذیری برای ساختن سرزمینی امن گرفته است، نخست با استفاده از قدرت نظامی برای رفع تهدیداتی مثل صدام حسین و سپس با گسترش آزادی و دموکراسی در سراسر جهان.
هم متحدان اروپایی واشنگتن، و هم دیگران این را می‌دانند که استدلال دولت در این مورد تا حد زیادی بی‌پایه است. طبق نظر دولت موفقیت در عراق، که برخی مقامات بلندپایه در آن تردید دارند، اثر سرریز مثبتی بر دیگر جاها در خاورمیانه خواهد گذاشت و این موضوع باعث می‌شود که متحدان امریکا با ما همراه شوند. طرز فکری که رهبری ایالات متحد کنار گذاشت، مشورت‌های نامحدود با متحدان بدبین به منظور این که ببینند آن‌ها مجبورند چه چیزی بگویند، نبود، بلکه اقدام کردن در مسیری شجاعانه بود که قطعاً در جهت خواست مقامات باشد، و این طرز فکر بود که متحدان را با کسب پیروزی جذب کنیم و نه با ترغیب کردن آن‌ها.

برخورد انقلاب و واقعیت
نیاز به گفتن نیست که همه چیز طبق نقشه پیش نمی‌رود. نه تنها آزادسازی سریع، تثبیت و دمکراتیزاسیون عراق صورت نگرفت، بلکه حمله‌ی امریکا به شورش مستمر و تلفات غیرنظامیان عراقی و نظامیان امریکایی و نیز خطر بزرگ وقوع جنگ داخلی نیز منجر شده است. در زمان سقوط صدام در بهار 2003 نظرسنجی‌ها نشان می‌داد که بیش از 70 درصد از امریکایی‌ها از جنگ حمایت می‌کنند. در اوایل 2006 نظرسنجی‌ها نشان داد که اکثریت به این نتیجه رسیده‌اند که جنگ اشتباه بوده است. گمان می‌رفت که پیروزی باعث حمایت متحدان شود، اما این امر نیز محقق نشد. نبود سلاح‌های کشتار جمعی که بهانه‌ی مقامات برای این جنگ بود - باور فراگیری بود و دولت با اغراق کردن در وجود چنین تهدیدی به جنگ دست زد و قوانین بین‌المللی را زیر پا گذاشت- پرسش‌های بسیاری در مورد مشروعیت سیاست خارجی ایالات متحد در عراق و جاهای دیگر ایجاد کرده است.
پیامدهای جنگ عراق - و دیگر سیاست‌های ایالات متحد در محدوده‌ی مسائلی ازخاورمیانه تا گرم شدن هوا، رفتار با زندانیان و دادگاه جزایی بین‌الملل- باعث افت‌ محبوبیت ایالات متحد در جهان و در نتیجه در توانایی جذب متحدان شده است. نه تنها ]نظامیان امریکا[ «کاروان شادی‌آور» نجات‌بخش نبوده‌اند، بلکه اعمال قدرت یک‌جانبه‌ی ایالات متحد دشمنی‌های گسترده‌ای را علیه امریکا در جهان و در بسیاری موارد در خود امریکا برانگیخته است. طبق پروژه گرایش‌های جهانی پیو، در سال‌های 2002 تا 2005 درصد افرادی که «نظر موافقی» نسبت به امریکا داشته‌اند از 72 درصد به 59 درصد در کانادا، از 63 درصد به 43 درصد در فرانسه، از 61 درصد به 41 درصد در آلمان، از 61 درصد به 38 درصد در اندونزی، از 25 درصد به 21 درصد در اردن، از 79 درصد به 62 درصد در لهستان، از 61 درصد به 52 درصد در روسیه، از 30 درصد به 23 درصد در ترکیه و از 75 درصد به 55 درصد در بریتانیا کاهش پیدا کرده است. طبق همان نظرسنجی درصد کسانی که معتقد بودند ایالات متحد در پی کسب منافع کشورش هست، 19 درصد در کانادا، 18 درصد در فرانسه، 38 درصد در آلمان، 59 درصد در اندونزی، 17 درصد در اردن، 29 درصد در هلند، 13 درصد در لهستان، 21 درصد در روسیه، 19 درصد در اسپانیا، 14 درصد در ترکیه و 32 درصد در بریتانیا بود. حمایت جهانی برای سیاست‌های ایالات متحد هرگز تا این حد برای عمل‌گرایی ایالات متحد پیش‌نیاز نبوده است، اما ضرری ندارد.
علاوه بر شکست در عراق و کاهش مشروعیت و محبوبیت در خارج از کشور، احساس و واقعیت قدرت امریکا که لازمه‌ی سیاست خارجی برای تغییر جهان است، نیز از میان رفته است. زمانی که بوش در سال 2001 قدرت را به دست گرفت، وارث مازدا بودجه‌ای بالغ بر 200 میلیارد دلار بود. در چنین شرایطی شگفت‌انگیز نبود که امریکایی‌ها به توانایی‌شان در تغییر جهان به جهانی بهتر حتی در صورت نیاز به مداخله‌ی نظامی در خارج و افزایش شدید بودجه‌ی نظامی اطمینانی دوباره پیدا کردند. اما بعد از حملات تروریستی، بحران اقتصادی، دو جنگ و چندین بار کاهش مالیاتی قابل توجه، این احساس که امریکا استطاعت «هر آنچه را که لازم باشد» دارد، از میان رفت. با شروع سال 2006، 200 میلیارد دلار مازد بودجه به 400 میلیارد دلار کسری بودجه تبدیل شد و بدهی دولت که از سال 1999 شروع به پرداخت آن کرده بود به بیش از 8 تریلیون دلار رسید که در حال افزایش است.
حمایت داخلی از دولت - که در یک دموکراسی پیش‌نیاز سیاست خارجی انقلابی است- رو به افول است. بعد از انبوهی از رسوایی‌ها، خبرهای ناگوار از عراق، رسیدگی ضعیف به گردباد کاترینا و مناقشه بر سر مدیریت شرکت بنادر جهانی دوبی بر بنادر امریکا، میزان محبوبیت بوش به کمتر از 30 درصد و دیک چنی حتی به 20 درصد رسیده است. در اوایل سال 2006، 55 درصد امریکایی‌هایی که مورد پرسش قرار گرفتند، معتقد بودند که حمله به عراق «ارزشش را نداشت» و بیشتر از هر زمان دیگری از جنگ ویتنام به این سو، مردم بر این گمان بودند که امریکا باید «به کارهای خودش بپردازد.» در نظرسنجی دولتی سال 2006 تنها 20 درصد پرسش‌شوندگان موافق بودند که گسترش دموکراسی در دیگر کشورها «هدف بسیار مهمی» است و این هدف در میان دیگر اهداف پرسش شده از کم‌ترین حمایت برخوردار بود. نقطه‌ی ضعف نومحافظه‌کاران در مورد گسترش دموکراسی و اقدام نظامی یک‌جانبه در این است که میزان محدود تحمل هزینه‌ها را از سوی مردم نادیده می‌گیرند.
این تغییرات قطعاً تأثیرات زیادی بر امکان تداوم سیاست خارجیِ قابل انعطافِ دولت که معیار دور اول بوش بود، خواهد گذاشت. گرچه شاید شعار بوش و عقاید اصلی او تغییری نکرده باشد اما واقعیات دشوار جهان به وضوح دارند درک می‌شوند.

انقلاب متقابل
در آغاز دور دوم بوش، روش جدید در سیاست خارجی خیلی زود در لحن و اسلوبِ تازه نمایان شد. وزیر امور خارجه‌ی جدید نشست توجیهی‌اش را با این عبارت که «اکنون زمان دیپلماسی است» آغاز کرد و فوراً سفرهایش را برای بهبود روابط با اروپا، جایی که هزینه‌های یک‌جانبه‌گرایی امریکا بسیار آشکار بود، آغاز کرد. چند هفته بعد خود رییس جمهور به اروپا رفت و در سیاستی درست برعکسِ یک‌جانبه‌گرایی دور اول به سراغ متحدانش رفت. بوش در دو سفر نخستش به اروپا در تابستان 2001 از لهستان، اسپانیا (در زمانی که ازنار هوادار امریکا در قدرت بود) بریتانیا و ایتالیا بازدید کرد و علائمی فرستاد دال بر این که می‌خواهد روابط نزدیکی با متحدانش داشته باشد و منتقدانش را نادیده بگیرد. در سفر سال 2005 یک روز کامل را به ملاقات با سران ناتو و اتحادیه اروپا در بروکسل اختصاص داد و ملاقاتی طولانی با ژاک شیراک، رییس جمهور فرانسه و گرهارد شرودر، صدراعظم آلمان داشت. برنامه سفر رایس ضمناً نشان‌دهنده‌ی این بود که او بیش از پاول که معتقد به چندجانبه‌گرایی بود، تلاش می‌کند روابط نزدیکی با متحدان داشته باشد. رایس در اولین سال وزارت خارجه‌اش 19 سفر به 49 کشور داشت که در مقایسه با او، پاول در اولین سالش 12 سفر به 37 کشور داشت. رایس تقریباً در 70 درصد از سفرهای خارجی‌اش در اروپا به سر می‌برد.
لحن و اسلوبِ جدید در تشکیل تیم سیاست خارجی بوش و رایس نیز اثر گذاشت. رییس‌جمهور، معاون رییس‌جمهور و وزیر دفاع در جایگاه و مسؤولیت قبلی باقی ماندند اما اغلب آن‌هایی که به ایدئولوژی دوره‌ی نخست شدیداً پایبند بودند، دیگر جایی نداشتند. نومحافظه‌کارانی مثل ولفویتز، فیس و بولتون از تالارهای قدرت خارج شدند (آخرین نفر به سازمان ملل فرستاده شد و پست مهمی به او داده شد، البته دیگر نقش یک سیاست‌گذار را ندارد.) در عوض تیم جدید با چهره‌های مصلحت‌گرایی چون معاون وزیر خارجه، رابرت زولیک، معاون وزارت‌خانه خارجه نیکلاس برنز و مذاکره‌کننده با کره‌ی شمالی، کریستوفر هیل شناخته می‌شود.
آنچه مهم‌تر از لحنِ جدید و کارکنانِ جدید است، سیاست‌هایی است که در دوره‌ی دوم دولت بوش در حال تغییر است. بعد از آن که اروپا سال‌ها به خاطر ایران مورد انتقاد قرار می‌گرفت و پافشاری بر این که ایالات متحد «به رفتارهای نادرست پاداش» نمی‌دهد، رییس‌جمهور پس از بازگشت از سفر فوریه 2005 اعلام کرد که از مذاکرات سه‌جانبه‌ی کشورهای اروپایی فرانسه، آلمان و بریتانیا حمایت می‌کند و حتی «وعده‌هایی» را نیز به آن مجموعه اضافه کرد - فروش لوازم یدکی هواپیما و حمایت برای پیوستن به سازمان تجارت جهانی. زمانی که در اواخر سال 2005 ایران تهدید کرد که مذاکرات را قطع کرده و غنی‌سازی را از سر خواهد گرفت، ایالات متحد اصرار داشت که هنوز فرصت زیادی داریم که موضوع را به شورای امنیت ارجاع بدهیم، برخی از متحدان اروپایی از این موضع «ناپایدار» شگفت‌زده شدند. در مارس 2006 دولت اعلام کرد که حاضر است با ایران در مورد مسائل عراق گفتگو کند، از اصرار اولیه بر این که چنین کاری به رژیم ایران مشروعیت می‌دهد، تغییر بسیار زیادی رخ داده بود و این کار نوعی تعظیم در مقابل روسیه بود که زمانی که پرونده هسته‌ای ایران به شورای امنیت فرستاده شد، هر گونه اقدامی شدیدتر از صدور یک «بیانیه‌ی انتقادآمیز دولتی» را نمی‌پذیرفت. اعلامیه بوش در نطق سالیانه‌ي 2006 که در آن آمده بود ایالات متحد به «متحد کردن جهان» برای مقابله با خطر ایران ادامه خواهد داد، با پیشنهادهای اولیه‌اش در مورد نحوه‌ی برخورد با عضو مؤسس «محور شرارت» بسیار متفاوت بود.
تغییر قابل توجهی نیز در سیاست امریکا در قبال دیگر عضو برجسته‌ی این گروه، کره شمالی رخ داده است. بوش بعد از آن که چارچوب توافق‌نامه‌ی دولت کلینتون در سال 1994 را تقبیح کرده بود و اصرار داشت که هرگز با چیزی مشابه با آن موافقت نخواهد کرد، در سپتامبر 2005 توافقی با پیونگ یانگ امضا کرد که شامل کمک در زمینه‌ی انرژی، ضمانت‌های امنیتی و بهبود تدریجیِ روابط در قبال این بود که کره‌شمالی برنامه‌‌ی سلاح‌های هسته‌ای‌اش را کنار بگذارد. چنین توافقی قطعاً سال‌ها پیش هم می‌توانست صورت بگیرد اما در دوره‌ی اول بوش این کار کفر محسوب می‌شد. اگرچه توافق سپتامبر 2005 به شدت گسسته شده است، گفته می‌شود که دولت بوش مایل است آن را به حالت اول بازگرداند.
مواضع تیم دوم بوش در زمینه‌ی کمک‌های خارجی و گرم‌شدن هوا نیز به منظور بهبود تصویر منفی از ایالات متحد در جهان تغییر کرده است. در آستانه‌ی کنفرانس سران گروه 8 در گلنیگلز اسکاتلند، بوش اعلام کرد که تصمیم دارد کمک‌هایش را به آفریقا تا سال 2010 دو برابر کند و 1.2 میلیارد دلار به طرح پنج‌ساله‌ی مبارزه با مالاریا در بخشی از افریقا اختصاص خواهد داد. در خود کنفرانسِ سران نیز پذیرفت که گرم شدن هوا «مشکلی جدی، فوری و ساخته‌ی ‌بشر است» و موافقت کرد که به دیگر کشورها برای چاره‌جویی در مورد آن بپیوندد. طبیعی است که منتقدان می‌خواستند دولت بوش در هر دو موضوع گام‌های بیشتری بردارد، اما شکی نیست که بوش دست کم یک گام در جهت افکار عمومی جهان برداشته است - چیزی که در دوره‌ی اول گمان می‌کرد اصلاً لزومی ندارد.
تیم جدید بوش حتی موضعش در قبال سازمان‌های بین‌المللی نیز تغییر کرده است. در دوره‌ی اول بوش، دولت خصومت قاطعی نسبت به دادگاه جزایی بین‌الملل نشان می‌داد. برعکس در دور دوم ریاست‌جمهوری بوش، وی از تصمیمی حمایت کرد که به موجب آن افراد مظنون به جنایات جنگی در منطقه‌ی دارفور به دادگاه جزایی بین‌الملل ارجاع ‌داده می‌شدند و موافقت کرد که از تسهیلات دادگاه جزایی بین‌الملل برای برگزاری دادگاه جنایت جنگی رییس‌جمهور پیشین لیبریا، چارلز تیلور استفاده کنند. در فوریه 2006 دولت بوش تعهد کرد که از مأموریت سازمان ملل برای کمک به خاتمه دادن کشتار در دارفور حمایت کند، در مقابلِ این اقدام در تمامِ طولِ دورانِ نخستِ ریاست جمهوری مقاومت می‌شد و در مارس 2006، زمانی که اعضای سازمان ملل تصمیم گرفتند شورای حقوق بشر (جایگزین کمیسیون حقوق بشر) را تشکیل بدهند، با آن که واشنگتن تمایلی به تشکیل آن نداشت و رآی مثبت نداد، اما در عین حال متعهد شد که از آن حمایت کرده و با آن همکاری کند- در عوض این که مانند واکنشی که در ابتدا به دادگاه جزایی بین‌الملل نشان داد، برای سلب مشروعیت آن تلاش کند.
سرانجام، دولت علامت‌هایی را در بازگشت از اصول مرکزی سیاست خارجی در دوره‌ی اول به طرز بارزی نشان داده است، در تابستان 2005 بود که «جنگ جهانی علیه ترور» از آن پس به عنوان «مبارزه‌ی جهانی علیه خشونت‌گرایی افراطی» شناخته شد. رییس‌جمهور به گونه‌ای وانمود می‌کند که هنوز بر این باور است که ایالات متحد در حین مبارزه در یک «جنگ» است و از این که شعار جدیدی را جایگزین آن کند امتناع می‌کند، اما این واقعیت که دولت در اندیشه تغییرات است و حتی ویزر دفاع، دونالد رامسفلد، از زبان جدیدی استفاده می‌کند، نشانه‌ی روشنی در تأیید تندوری بوش در دور اول است. دولت اکنون از اصرار بر این که ما در چالش «نسل ما» قرار داریم، و باید تلاش بیشتری کنیم تا بر قلب‌ها، اذهان و هم‌دلی‌های جهانی پیروز شویم، دست برداشته است.

خطر بازگشت
محو شدن انقلاب بوش حقیقتاً شگفت‌انگیز نیست. این ویژگیِ تاریخیِ سیاست خارجی ایالات متحد است که گاهی به صورت طبیعی و گاهی شدیداً پیچ و تاب‌هایی از جهان‌گرایی به انزواطلبی داشته باشد. این چرخش‌ها بر اثر تغییراتی در مواردی چون احساس خطر، میزان منابع موجود و میزان حمایت داخلی به وجود می‌آمده‌اند، درست در وضعیت مشابهی که اکنون قرار داریم.
بنابراین جهت جدید سیاست خارجی بوش نیز چندان برگشت‌ناپذیر نیست. اگرچه واقعیاتِ موجود، تیم بوش را وامی‌دارد که ارتباط نزدیک‌تری با متحدانش داشته باشد و دکترین تغییر رژیم با مداخله‌ی نظامی را کنار بگذارد، اما بسیاری در دولت بوش هنوز بر این باورند که خطرِ تروریسم این اجازه را به آن‌ها می‌دهد -یا حتی ضروری می‌سازد- که ایالات متحد به قوانین بین‌المللی به گونه‌ای متفاوت از دیگران عمل کند، و این باعث می‌شود که ایالات متحد در انطباق خود با شرایط جدید محدودیت‌هایی داشته باشد. علاوه براین، چهره‌های قدرتمند دولت بوش -به خصوص معاون رییس‌جمهور- به مخالفت‌شان با مصلحت‌گرایی جدید ادامه می‌دهند. در حقیقت بخشی از فرضیه «انقلابی» سیاست خارجی بوش در تیم اولیه‌اش به لحاظ نظری بازگشت به دولت ریگان بود، بدین معنا که عزم جدی، خوش‌بینی و قدرت ایالات متحد، بی‌اعتنا به منتقدان دمکرات و خارجی، سرانجام بر همه چیز غلبه خواهد کرد. تز ساده‌ای است، اما نه برای کسانی که توانایی خوداصلاحی ندارند؛ در این تز حمایت داخلی و خارجی افتخار محسوب نمی‌شود و شکست‌های آشکار به جای آن که دلیلی برای تغییر دادن مسیر باشند، فقط باعث عقب‌نشینیِ موقتی می‌شوند.
چه چیزی می تواند بوش را وادارد تا در روش جدیدش بازنگری کند و سیاست خارجی را به مسیری انقلابی‌تر بازگرداند؟ قطعاً یک حمله‌ی تروریستیِ عظیمِ دیگر که امکانش هنوز هم وجود دارد، می‌تواند از عهده‌ی این مهم برآید. اگر یکی از شهرهای امریکا مورد حمله‌ی شیمیایی یا بیولوژیکی قرار بگیرد و تلفات زیادی به بار بیاورد، اکثر امریکایی‌ها متقاعد می‌شوند که ایالات متحد واقعاً «در حال جنگ است» و اقدامات تهاجمی دولت برای «تغییر جهان»، «ارزشش را دارد». از نظر بسیاری از امریکایی‌ها بمباران ایران برای جلوگیری از دست‌یابی آن کشور به سلاح‌های هسته‌ای احتمالاً عجولانه و بی‌فایده به نظر می‌رسد، اما پس از یک حمله‌ی اتمی یا حتی یک بمبِ آلوده‌کننده‌ی هسته‌ای که تعداد زیادی از مردم امریکا را بکشد، دیدگاه مردم نسبت به خطر تکثیر سلاح‌های هسته‌ای به شدت تغییر خواهد کرد. یک حمله با سلاح‌های کشتار جمعی حتی می‌تواند عطف بماسبق شود و جنگ در عراق را نیز توجیه کند و این اندیشه را تقویت کند که امریکا نمی‌تواند در مقابل خطر بالقوه‌ی تکثیر سلاح‌های اتمی بی‌اعتنا بماند.
حتی اگر حمله‌ی تروریستی دیگری رخ ندهد، ایران -کشوری که در استراتژی جدید امنیت ملی گفته شده است که بیش از دیگر کشورها در حال مبارزه با ایالات متحد است- می‌تواند ایالات متحد را تحریک کند که دولت بوش به دکترین سابقش بازگردد. در 2 سال گذشته برخلاف سیاست پیشین دولت در مورد عراق در سال‌های 3-2002، گرایش امریکا بر تآکید بر دیپلماسی و توافق بین‌المللی بوده است. اگر این روش شکست واضحی بخورد -برای مثال اگر مدارکی کشف شود که نشان دهد ایران برخلاف آن‌چه که تاکنون گمان می‌کردند، به زودی به سلاح‌های اتمی دست پیدا می‌کند - بوش ممکن است زودتر از آن‌چه فکر می‌کند به این دوراهی برسد که با یک ایران اتمی کنار بیاید یا به صورت یک‌جانبه به زور متوسل شود. در حال حاضر اولویت دولت بوش این است که از مقابله با جامعه‌ی بین‌المللی بپرهیزد و آن را در کنار خود نگه ‌دارد. اگر لازم شود که دولت بوش مستقیماً با رژیم تندرو احمدی‌نژاد وارد مبارزه بشود و تلاش‌هایش برای تغییر رژیم را کامل کند، چه اتفاقی می‌افتد؟ رسیدن به این پل برای تیم بوش احتمالاً خیلی بعید است. بوش ممکن است به این نتیجه برسد که نیروی نظامی -یا تلاش‌های فوری برای بی‌ثبات کردن رژیم ایران- تنها راه برای ادا کردن وعده‌‌های نطق سالیانه‌ی 2002 است تا اجازه ندهد « خطرناک‌ترین رژیم‌ها با مخرب‌‌ترین سلاح‌ها ما را تهدید ‌کنند.»
سرانجام، همیشه این امکان وجود دارد که پیشرفت‌های جدیدی دال بر این که دکترین بوش درست عمل ‌کند، حاصل شود. برای مثال، شکل‌گیری یک دولت پایدار در عراق پس از فروکش کردن شورش‌ها و پیشرفت دمکراتیزاسیون در دیگر کشورهای خاورمیانه ممکن است دولت بوش را به سمت قاطعیت در سیاست خارجی بازگرداند. از همه مهم‌تر این که چندان زمانی نمی‌گذرد که انتخابات موفقیت‌آمیز در عراق و افغانستان، انقلاب در لبنان به خاطر عقیب‌نشینی سوریه، خلع سلاح لیبی و حرکت‌هایی به سمت دموکراسی در دیگر کشورهای عرب، باعث شد که حامیان دولت از این موفقیت‌ها با غرور صحبت ‌کنند؛ حتی برخی ناظران بدبین نیز بوش را تأیید می‌کردند. پیشرفت‌های جدیدی در این حوزه‌ها، به ویژه اگر عقب‌نشینی در عراق هم‌زمان با رشد اقتصادی امریکا همراه شود، می‌تواند جان تازه‌ای به این ایده ببخشد که ایالات متحدِ مصمم می‌تواند جهان را عوض کند و نیز نیروی جدیدی برای کسانی باشد که معتقدند بوش نباید در پیشبرد دکترینش تزلزلی به خود راه بدهد.
مسیر محتمل‌تر این است که واقعیات جهانی و محدودیت منابع هم‌چنان دولت بوش را به سمت مصلحت‌گرایی، اعتدال و همکاری با متحدان‌شان وادار خواهد کرد. حتی مبارزات و تهدیدات تازه نیز بعید است امریکایی‌های متنبه‌شده را بتواند دوباره متقاعد کند که به سیاست‌هایی که با تردید روبرو شده‌اند، برگرداند و همراه سازد؛ سناریویی که به موجب آن دیکتاتوری‌ها مثل دومینوها (دربازی دومینو) یکی‌یکی سقوط می‌کنند و ایالات متحد ثروتمند و قدرتمند می‌شود، عالی است، اما بعید است که به زودی به نتیجه برسد.
هنوز زود است که از بازگشت به روش‌های تندروانه‌تر مأیوس شویم، به ویژه از رییس‌جمهوری که معتقد است مأموریتی ویژه دارد و هنوز فرصت دارد و می‌تواند اراده‌اش را برای ریسک‌های بزرگ‌تر ثابت کند و شگفتی تازه‌ای برای منتقدانش بیافریند. اگر چنین بازگشتی رخ دهد، باید خودتان را مهیا کنید - زیرا دلیلی ندارم که بپذیریم دور دوم انقلاب بوش موفق‌تر از دور اول خواهد شد. در حقیقت، بدون منابع، مشروعیت بین‌المللی و میزان حمایت سیاسی که بوش در دور اول داشت، ممکن است دور جدید به طرز قابل ملاحظه‌ای بدتر هم باشد.
***
فیلیپ گوردن عضو ارشد در مطالعات سیاست خارجی در مؤسسه بروکینگ است و به همراه جرمی شاپیرو کتاب «متحدان در جنگ: امریکا، اروپا و بحران در عراق» را نوشته است.

نوشته‌های مربوط:


لیبرال‌های سابق، دوستان امروز<<|| صفحه اصلی ||>>دانش و عقلانیت


سخن

بهار آمد گل و نسرین نیاورد
نسیمی بوی فروردین نیاورد
پرستو آمد و از گل خبر نیست
چرا گل با پرستو همسفر نیست
چه افتاد این گلستان را ، چه افتاد
که آیین بهاران رفتش از یاد؟
چرا مینالد ابر برق در چشم؟
چه میگرید چنین زار از سر خشم؟
چرا خون میچکد از شاخه گل؟
چه پیش آمد؟ کجا شد بانگ بلبل؟
چه دردست این؟ چه دردست این؟ چه دردست؟
که در گلزار ما این فتنه کرده است؟
چرا در هر نسیمی بوی خون است؟
چرا زلف بنفشه سرنگون است؟
چرا سربرده نرگس در گریبان؟
چرا بنشسته قمری چون غریبان؟
چرا پروانگان را پر شکسته است؟
چرا هر گوشه گرد غم نشسته است؟
چرا مطرب نمیخواند سرودی؟
چرا ساقی نمیگوید درودی؟
چه آفت راه این هامون گرفتست؟
چه دشت است این که خاکش خون گرفتست؟
چرا خورشید فروردین فرو خفت؟
بهار آمد؟ گل نوروز نشکفت
مگر خورشید و گل را کس چه گفتست؟
که این لب بسته و آن رخ نهفتست؟
مگر دارد بهار نورسیده
دل و جانی چو ما ، در خون کشیده
مگر گل نوعروس شوی مرده است؟
که روی از سوگ و غم در پرده برده است؟
مگر خورشید را پاس زمین است؟
که از خون شهیدان شرمگین است؟
بهارا تلخ منشین ! خیز و پیش آی
گره وا کن ز ابرو ، چهره بگشای
بهارا خیز و زان ابر سبکرو
بزن آبی بروی سبزه نو
سرو رویی به سرو و یاسمن بخش
نوایی نو به مرغان چمن بخش
بر آر از آستین دست گل افشان
گلی بر دامن این سبزه بنشان
گریبان چاک شد از ناشکیبان
برون آور گل از چاک گریبان
نسیم صبحدم گو نرم برخیز
گل از خواب زمستانی برانگیز
بهارا ، بنگر این دشت مشوش
که میبارد بر آن باران آتش
بهارا ، بنگر این خاک بلا خیز
که شد هر خاربن چون دشنه خونریز
بهارا ، بنگر این صحرای غمناک
که هر سو کشته ای افتاده بر خاک
بهارا ، بنگر این کوه و در و دشت
که از خون جوانان لاله گون گشت
بهارا ، دامن افشان کن ز گلبن
مزار کشتگان را غرق گل کن
بهارا از گل و می آتشی ساز
پلاس درد و غم در آتش انداز
بهارا شور شیرینم برانگیز
شرار عشق دیرینم برانگیز
بهارا شور عشقم بیشتر کن
مرا با عشق او شیر و شکر کن
گهی چون جویبارم نغمه آموز
گهی چون آذرخشم رخ برافروز
مرا چون رعد و طوفان خشمگین کن
جهان از بانگ خشمم پر طنین کن
بهارا زنده مانی زندگی بخش
به فروردین ما فرخندگی بخش
هنوز اینجا جوانی دلنشین است
هنوز اینجا نفسها آتشین است
مبین کاین شاخه بشکسته ، خشک است
چو فردا بنگری پر بیدمشک است
مگو کاین سرزمینی شوره زار است
چو فردا در رسد ، رشک بهار است
بهارا باش کاین خون گل آلود
برآرد سرخ گل چون آتش از دود
برآید سرخ گل خواهی نخواهی
وگرنه خود صد خزان آرد تباهی
بهارا ، شاد بنشین ، شاد بخرام
بده کام گل و بستان ز گل کام
اگر خود عمر باشد ، سر برآریم
دل و جان در هوای هم گماریم
میان خون و آتش ره گشاییم
ازین موج و ازین طوفان برآییم
دگربارت چو بینم ، شاد بینم
سرت سبز و دلت آباد بینم
به نوروز دگر ، هنگام دیدار
به آیین دگر آیی پدیدار


هوشنگ ابتهاج

پیوندها

Creative Commons License
این سایت تحت لیسانس زیر است:
Creative Commons License