فرانسیس فوکویاما
سیاست شامپانزهها
در اواخر دههی 1970، در بزرگترین دستهی شامپانزههای محبوس در باغ وحش برگر در آرهم هلند، پرده از مبارزهای ماکیاولیپسند برداشته شد. آن طور که فرانس دووال، نخستیشناس، توصیف میکند، کهنسالترین نر گروه، یرون را نری جوانتر، لویت، به تدریج از جایگاه قدرت کنار زد. لویت این کار را با اتکا به قدرت بدنی خودش نمیتوانست انجام بدهد و مجبور بود با نیکی، نری جوانتر از خودش، متحد شود. زمان چندانی از ریاست لویت نگذشته بود که نیکی با او طرف شد و ائتلافی را با رهبر مخلوع شکل داد تا بر او چیره شود. لویت در حاشیه به عنوان تهدیدی برای اقتدار او باقی ماند تا این که یک روز توسط نیکی و یرون به قتل رسید و اعضا و جوارحش در کف قفس پخش شد.
جِین گودال به خاطر مطالعاتش دربارهی یک گروه 30 نفره از شامپانزهها در پارک ملی گامب در تانزانیا در دههی 1960 به شهرت رسید، رفتار این گروه کلاً صلحآمیز بود. در دههی 1970 این گروه به آنچه میتوان دو باند رقیب در بخشهای شمالی و جنوبی منطقه نامید، تفکیک شدند. مردمشناس زیستی، ریچارد رنگام و دِیل پیترسون در سال 1996 در کتابشان، نرهای شیطانصفت، آنچه را که پس از آن اتفاق افتاد، توصیف کردهاند. گروههای 4 یا 5 نفره از نرهای گروه شمال از منطقه دور میشدند، نه برای دفاع از قلمرویشان، بلکه اغلب برای این که به قلمروی گروه رقیب نفوذ کنند و تکتک آنهایی را که تنها گیر میآورند یا کسانی را که آمادگی مقابله نداشتند، هدف قرار دهند. قتلها اغلب وحشتناک بود و مهاجمان با فریاد و هیجان پیروزیشان را جشن میگرفتند. سرانجام همهی نرها و چند تن از مادههای گروه جنوب کشته شدند و مادههایی هم که زنده مانده بودند، مجبور شدند به گروه شمال بپیوندند. شامپانزههای شمال گامب در عمل همان کاری را کردند که رم با کارتاژ در سال 146 پیش از میلاد انجام داد: رقیب را نابود کرد، در حدی که نشانی از آن باقی نماند.
چندین جنبهی قابل توجه در گزارشهای مربوط به رفتار شامپانزهها وجود دارد. نخست، خشونت. خشونت در میان همنوعان در حکومت حیوانات نادر است، معمولاً به فرزندکشیِ نرهایی محدود میشود که میخواهند از فرزندی که رقیبشان شده است یا فرزندی که با مادرش جفتگیری میکند، خلاص شوند. به نظر میرسد فقط شامپانزهها و انسانها هستند که این استعداد را دارند تا همنوعانشان را به گونهای هدفمند به قتل برسانند. دوم، اهمیت ائتلافها و سیاست است که تابع ائتلافسازی است. شامپانزهها، مانند انسانها، موجوداتی به شدت اجتماعی هستند که زندگیشان درگیر کسب کردن قدرت و حفظ جایگاه در سلسله مراتب است. آنها تهدید میکنند، خواهش میکنند، فریب میدهند، به دیگر شامپانزهها رشوه میدهند تا با آنها متحد شوند؛ و سلطهی آنها فقط تا زمانی دوام پیدا میکند که بتوانند این ارتباطات اجتماعی را حفظ کنند. و آخرین نکته که از همه مهمتر است این که خشونت و ائتلافسازی اصولاً کار نرهاست. شامپانزههای ماده هم گاهی میتوانند به اندازهی نرها خشن و وحشی باشند، مادهها با دیگران در سلسلهمراتب قدرت رقابت میکنند و برای این کار با دیگران متحد میشوند. اما وحشیانهترین خشونتها متعلق به نرهاست و طبیعت ائتلاف مادهها هم متفاوت است. بنا به نظر وال، شامپانزههای ماده با مادههایی ارتباط برقرار میکنند که به آنها وابستگی احساسی دارند. اما نرها بیشتر احتمال دارد که اتحادشان را بر اساس دلایل ابزاری و حسابگرانه شکل بدهند. به عبارت دیگر، شامپانزههای ماده روابطی عاطفی دارند و شامپانزههای نر سیاست عملی را اجرا میکنند.
از دیدگاه تکامل، شامپانزهها نزدیکترین خویشاوند انسان هستند که جد مشترکی شبیه به میمون در کمتر از 5 میلیون سال قبل داشتهاند. هم از نظر ژنتیک به یکدیگر بسیار نزدیکند و هم تشابهات رفتاری زیادی از خودشان نشان میدهند. همانطور که رنگم و پیترسون خاطرنشان میکنند، از میان 4.000 پستاندار و 10 میلیون یا بیشتر گونهی حیوانی، تنها شامپانزهها و انسانها در جوامع متکی به مرد و پدرسالار زندگی میکنند که در آنها گروههای مردان به طور معمول درگیر تهاجم و اغلب جنایات وحشیانه علیه همنوعانشان هستند. نزدیک به 30 سال پیش، لیونل تایگر، مردمشناس،خاطرنشان کرد که مردان منابع روانشناختی ویژهای برای ارتباط با یکدیگر دارند که از نیازشان به همکاری در شکار نشأت میگیرد و چیرگیشان را در فعالیتهای گروهگرایانه از سیاست گرفته تا جنگ توضیح میدهد. تایگر در آن زمان به شدت مورد تقبیح فمینیستها قرار گرفت، بدین خاطر که گفته بود تفاوتهای روانشناختی مبتنی بر زیستشناسی در میان جنسیتها وجود دارد، اما تحقیقات اخیر که شامل مستنداتی از نخستیشناسی است، تأیید کرده است که در حقیقت ارتباط میان نرها ژنتیک است و قدیمیتر از پیدایش گونههای انسانی است.
وحشی نه چندان اصیل
بسیار ساده است اگر بخواهيم مقایسههایی سطحی میان رفتار حیوانات و انسانها انجام بدهیم تا نکتهای بحثبرانگیز را ثابت کنیم، به آن شیوهای که جامعهشناسان به زنبورها و مورچهها اشاره میکنند تا ثابت کنند که طبیعت جامعهگرایی را تصدیق میکند. شکاکان خاطرنشان میکنند که انسانها اساساً با داشتن زبان، استدلال، قانون، فرهنگ و ارزشهای اخلاقی حتا از نزدیکترین حیوان خویشاوندشان متفاوت هستنند. در حقیقت، برای سالهای زیادی مردمشناسان آنچه را که در عمل نسخهی مدرنی از قضیهی وحشی نجیب روسو بود، تأیید میکردند: مردمی که در جوامع شکارچیپرور زندگی میکنند به طور طبیعی صلحآمیز هستند. اگر شامپانزهها و مردان مدرن استعداد مشترکی برای خشونت دارند، دلیل آن برای انسان مدرن تمدن است، نه در طبیعت انسان.
تعدادی از نویسندگان ایدهی وحشی اصیل را عمومیت دادهاند تا استدلال کنند که خشونت و پدرسالاری از ابتکارات متأخر است که ریشههایش در سنت یهودی-مسیحی غربی یا سرمایهداری است که زادهی همین سنت است. فردریش انگلس کار فمینیستهای بعدی را چنین پیشبینی میکرد که ادعا کنند یک مادرسالاری کهن وجود داشته است که تنها با گذار به جوامع کشاورزی با خشونت و استبداد پدرسالاری جایگزین شده است. مشکل این نظریه، همانطور که لارنس کیلی در کتابش جنگ پیش از تمدن خاطرنشان میکند، این است که مطالعات جامع اخیر دربارهی خشونت در جوامع شکارچیپرور نشان میدهد که برای آنها جنگ عملاً پرتعدادتر و میزان جنایات هم بیشتر از جوامع مدرن بوده است.
تحقیقات در دادههای قومنگاری نشان میدهد که تنها 13-10 درصد جوامع بدوی هرگز یا به ندرت درگیر جنگ یا حمله بودهاند، بقیه به صورت مداوم یا دست کم سالی یک بار درگیر جنگ بودهاند. بررسیهای دقیقتر دربارهی وضعیتهای صلحآمیز نشان میدهد که آنها در اغلب موارد جمعیت پناهجویی بودهند که به خاطر جنگهای قبلی به نقاط دوردست رانده شدهاند یا گروههایی هستند که توسط جامعهی پیشروتری حمایت میشدهاند. در مطالعهای که ناپلئون چاگنون دربارهی مردم قبایل یانمام در ونزوئلا انجام داده است، مرگ حدود 30 درصد از مردان بر اثر خشونت بوده است، کانگ سن در صحرای کالاهاری که یک بار به عنوان بیآزارترین شخص شناسایی شد، میزان جنایاتش از میزان جنایت در نیویورک و دترویت بیشتر است. مستندات فجیع باستانشناسی از سایتهایی مثل جبل صحابه در مصر، تالیم در آلمان، روئیکس در فرانسه نشان میدهند که قتلعامهای سیستماتیکِ مردان، زنان و کودکان در دوران نئولیتیک اتفاق افتاده است. هولوکاست، کامبوج و بوسنی هر کدام به عنوان یک مورد نادر توصیف میشوند و اغلب به عنوان شکلی مدرن و بیهمتا از وحشیگری شناخته میشوند. این موارد به راستی استثنایی و فجیعاند، اما پیشینیهای به قدمت دهها، اگر نگوییم صدها، هزار سال دارند.
روشن است که خشونت را تا حد زیادی مردان مرتکب میشوند. درحالی که اقلیت کوچکی از جوامع انسانی مادرسالار بودهاند، یافتن مستنداتی دال بر مادرسالاری کهن که در آن زنان برمردان چیره بوده باشند یا حتا چیرگی نسبتاً یکسانی داشته باشند، دشوار است. عصر بیگناهی وجود نداشته است. خط میان شامپانزهها و بشر مدرن پیوسته است.
بنابراین به نظر میرسد موارد مناقشهبرانگیز با اغلب فمینیستها وجود دارد، از جمله این که پدیدههایی مثل تهاجم، خشونت، جنگ و رقابت شدید برای کسب مقام در سلسله مراتب، بیشتر مربوط به مردان است تا زنان. نظریههای مربوط به روابط بینالملل، مانند واقعگرایی که سیاست بینالملل را مبارزهی ظالمانه برای قدرت میبیند، از نظر فمینیستها در واقع دیدگاه جنسیتیشده نامیده میشود که به جای آن که دولتها فینفسه را توصیف کنند، توصیفکنندهی رفتار دولتهای تحت کنترل مردان است. جهانی که توسط زنان اداره شود از قوانین متفاوتی تبعیت خواهد کرد، این پدیده ظهور خواهد کرد و جهان به سمتی خواهد رفت که جوامع فراصنعتی و غربی به تحرک درخواهند آمد. هنگامی که زنان قدرت را در این کشورها به دست بگیرند، جهان کمتر تهاجمی، ماجراجویانه، رقابتی و خشونتآمیز خواهد شد.
مشکل دیدگاه فمینیستی این است که تمایل به خشونت، قدرت و مقام را کلاً محصول فرهنگ پدرسالارانه میبیند، در حالی که آشکار است که ریشه در وضعیت زیستشناختی دارند. این موضوع باعث میشود که این تمایلات در مردان و در نتیجه در جوامع به سختی عوض شوند. با وجود رشد زنان، مردان نقشهای اصلی را ادامه خواهند داد، اگر غالب نباشند، بخشی از حکمرانی کشورهای فراصنعتی که کمتر توسعهیافته خوانده نمیشوند، باقی خواهند ماند. عرصهی جنگ و به ویژهی سیاست بینالملل بیش از میزانی که بسیاری از فمینیستها دوست دارند، در کنترل مردان باقی خواهد ماند. از همه مهمتر، وظیفهی اجتماعیتر کردن مردان که بیشتر شبیه زنان بشوند -یعنی با خشونت کمتر- با محدودیتهایی مواجه خواهد شد. خصوصیتی که در ذات افراد نهفته است، به راحتی با تغییر در فرهنگ و ایدئولوژی عوض نخواهد شد.
بازگشت زیستشناسی
ما در دورهای انقلابی در علوم حیات زندگی میکنیم. به ندرت هفتهای را بدون کشف ارتباط یک ژن با یک بیماری، یک وضعیت یا رفتار سپری میکنیم، از سرطان گرفته تا چاقی و افسردگی با وعدههای درمانهای ژنتیکی حتا با دستکاری آشکار ژنهای انسان، در دور و برمان روبرو میشویم. اما در حالی که پیشرفتهای زیستشناسی مولکولی به مهمترین بخش عناوینش رسیده است، پیشرفتهای زیادی نیز در سطح رفتاری رخ داده است. نسل گذشته با مفاهیم پرمغزی دربارهی علوم انسانی تولدی دوباره در اندیشهی داروین دربارهی روانشناسی انسان داشت.
در بخش عمدهای از این قرن (قرن بیستم)، علوم اجتماعی با دیدگاه امیل دورکیم نظریهپردازی میشد که وقایع اجتماعی را تنها با وقایع اجتماعی پیش از آن میتوان توضیح داد و نه با دلایل زیستشناختی. دلایل انقلابها و جنگها وقایع اجتماعی نظیر تغییرات اقتصادی، نابرابری طبقاتی و تغییر پیمانها است. مدل علوم اجتماعی استاندارد فرض میکند که ذهن بشر منطقهای از ایدهها، عادات و هنجارهایی است که ساختهی فرهنگ بشری است. واقعیت اجتماعی به عبارت دیگر اجتماعی ساخته شده است: اگر پسران جوان دوست دارند وانمود کنند که یکدیگر را بیش از دختران جوان میزنند، تنها به این دلیل است که آنها در سنین اولیه تربیت شدهاند که این طور عمل کنند.
دیدگاه معتقدان به دیدگاه ساخته شدن اجتماعی چیرگی وسیعی در علوم اجتماعی دارد، و منشأ آن واکنشی است به استفادهی نادرست از داروینیسم. داروینیستهای اجتماعی مثل هربرت اسپنسر یا نژادپرستهای تمامعیاری مثل مدسون گرنت در اواخر قرن نوزدهم و اویل قرن بیستم با استفاده زیستشناسی، به ویژه قیاس انتخاب طبیعی، هرچیزی را از ایجاد طبقه تا سلطهی سفیدپوستان اروپایی بر بخش وسیعی از جهان را توضیح میدادند و توجیه میکردند. آن زمان فرنز بواس، مردمشناس کلمبیایی، بسیاری از این نظریههای برتری نژاد اروپایی را رد کرد، از همه مهمتر با اندازهگیری دقیق میزان بچههای مهاجر و توجه به این که زمانی که با رژیم غذایی امریکایی تغذیه میشوند، تمایل به همگرا شدن با امریکاییهای بومیای را دارند. بواس علاوه بر این با دانشجویان خوشنامش، مارگارت مید و روس بندیکت، استدلال میکرد که تفاوتهای ظاهری میان گروههای انسانی ممکن است به جای طبیعت، برخاسته از فرهنگ باشد. علاوه بر این، فرهنگی جهانی که اروپاییها یا امریکاییها بتوانند با آن در مورد دیگر فرهنگها قضاوت کنند، وجود نداشت. به اصطلاح انسانهای بدوی پست نبودند، فقط متفاوت بودند. از این رو نظریهی ساخته شدن اجتماعی و نسبیگرایی فرهنگی هر دو زاده شدند و از آن زمان به بعد نفوذ بسیار زیادی بر علوم اجتماعی پیدا کردند.
اما انقلابی در اندیشهی تکاملی مدرن به وجود آمده است که چندین ریشه دارد: یکی رفتارشناسی، مطالعهی تطبیقی رفتار حیوانات. رفتارشناسانی مثل کنراد لارنز آغازگر توجه به تشابهات رفتاری در میان طیف وسیعی از گونههای حیوانی بودند که به منشاء تکاملی مشترک میان آنان اشاره میکرد. برخلاف نسبیگرایان فرهنگی آنها دریافتند که نه تنها ممکن است عمومیتسازیهای مهمی را عملاً در میان تمام فرهنگهای بشری انجام داد، (برای مثال، مادهها گزینشگرتر از نرها در انتخاب شریک جنسیشان هستند) بلکه حتا در میان طیف وسیعی از گونههای حیوانی نیز چنین است. پیشرفت اصلی را ویلیام هامیلتون و رابرت تریورز در سالهای دههی 1960 و 1970 باعث شدند، با تشریح نمونههایی از دیگرخواهی در دنیای حیوانات، نه با نوعی از غریزه که گونهها را برای بقا هدایت میکند، بلکه برعکس برحسب «ژنهای خودخواه» (با استفاده از اصطلاح ریچارد داوکینز) که رفتار اجتماعی را به صورت منفعت فردی حیوان شکل میدهد. سرانجام پیشرفتهای فیزولوژی اعصاب نشان داد که مغز لوح سفید لاک (بنا به نظریه لاک) که آماده باشد با محتوای فرهنگی پر شود نیست، بلکه برعکس یک اندام کاملاً بخشبخش است که اجزایش پیش از تولد به گونهای تدارک دیده شده است که نیازهای اجتماعی نخستیها را برطرف کند. انسانها به طرزپیچیدهای طراحی شدهاند که در مسیرهای مشخص قابل پیشبینی رفتار کنند.
سوسیوبیولوژی که از این منابع تئوریک ناشی میشود سعی دارد یک تفسیر قطعی داروینی برای هر چیزی فراهم بیاورد، بنابراین شاید لازم بوده است که واکنشی نیز علیه آن به وجود بیاید. اما درحالی که اصطلاح سوسویبیولوژی رو به افول است، بذر اندیشهی نئوداروینی کاشته شده است و به عنوان روانشناسی یا مردمشناسی تکاملی شکوفا شده است و امروز پهنهی وسیعی از تحقیقات و اکتشافات جدید را دربرگرفته است.
برخلاف داروینیستهای کاذب آغاز قرن بیستم، اغلب زیستشناسان معاصر چندان توجهی به نژاد یا قوم به عنوان قواعد بااهمیت زیستشناختی نمیکنند. این منطقی است: تفاوت نژادهای بشری در تقریباً همین صدهزارسال گذشته رخ داده است که به سختی میتوان گفت که حتا یک چشم به هم زدن در طول تکامل بوده است. همانطور که نویسندگان بیشماری خاطرنشان کردهاند نژاد تا حد زیادی یک مقولهی ساختهشدهی اجتماعی است: از آنجا که تمام نژادها میتوانند (و میکنند) پیوند نژادی داشته باشند، اغلب مرزبندی روشنی میان آنها وجود ندارد.
اما وضعیت مشابه در مورد جنسیت صادق نیست. در حالی که بعضی از نقشهای جنسیتی حقیقتاً ساخته شدهی اجتماعی هستند، امروزه عملاً تمام زیستشناسان تکاملی مشهور گمان میکنند که تفاوتهای عمیقی میان جنسیتها وجود دارد که ریشههای ژنتیکی دارد، نه ریشهی فرهنگی، و این تفاوتها در بدن تا محدودهی مغز گسترش پیدا میکنند. از این گذشته، از دیدگاه داروین این منطقی است که: تولید مثل جنسی نه برای هزاران سال بلکه برای صدها میلیون سال ادامه داشته است. نرها و مادهها نه تنها برای محیطشان بلکه در روندی که داروین آن را «انتخاب جنسی» مینامند، با یکدیگر رقابت میکردند، به موجب آن هر جنسی با انتخاب انواع مشخصی از جفتها در جستجوی بهینهکردن قابلیت خودش هست. راهبردهای روانشناختی که از این رقابت تسلیحاتی بیپایان میان مردان و زنان حاصل میشود برای هر جنسی متفاوت است.
در هیچ زمینهای تفاوتهای جنسی آشکارتر از حوزهی مربوط به خشونت و تهاجم نیست. یک نسل پیش، دو روانشناس، الینر مکوبی و کرول جاکلین، کتاب ارزشمندی دربارهی آنچه در آن زمان به صورت تجربی دربارهی تفاوتهای میان جنسها شناخته شده بود، نوشتند. آنها کلیشههای مشخصی را دربارهی جنسیتها نشان دادند، نظیر این ادعا که دخترها بیشتر نفوذپذیرند و خودپسندی کمتری دارند، این ادعاها منصفانه بود، در حالی که دیگر ایدهها نظیر این ایده که دختران کمتر مبارزهطلب هستند، در هر صورت، قابل اثبات نیست. در صدها مورد مطالعهای که شده است، در یک موضوع عملاً مخالفتی وجود نداشته است: پسران هم از نظر زبانی و هم فیزیکی، چه در خیالاتشان و حرفهایشان و چه در اعمالشان پرخاشگرتر از دختران هستند. هر کس به آمار جنایات نگاهی بیندازد به نتایج مشابهی میرسد. در هر فرهنگ شناختهشدهای و در تمام دورههای تاریخی که ما میشناسیم، اکثریت وسیعی از جنایات به ویژه جنایات خشونتبار را مردان مرتکب میشدهاند. در اینجا ظاهراً یک ویژگی سنی مشخص از نظر ژنتیکی در مورد تهاجمات خشونتبار وجود دارد: جنایتها به طرز چشمگیری از مردان جوان در سنین بین 15 تا 30 سر میزند. شاید مردان جوان در همهجا تربیت میشوند تا خشونتبار رفتار کنند، اما وجود این واقعیت در فرهنگها و زمانهای متفاوت سطح عمیقتری از علل را مطرح میکند.
از این نکته از بحث بسیاری از مردم ناخوشایند میشوند و متهم به برانگیختن «جزمیت زیستشناختی» میکنند. آیا ما نمیدانیم که زنان بیشماری قویتر، بزرگتر، قاطعتر، خشنتر یا مبارزهجو تر از همتایان مردشان هستند؟ آیا سهم جنایات زنان نسبت به مردان در حال افزایش نیست؟ مگر نه این که کارها دارند کمتر فیزیکی میشوند و تفاوتهای جنسی دارد اهمیت خودش را از دست میدهد؟ پاسخ همهی این پرسشها مثبت است: از این گذشته، هیچ زیستشناس تکاملی معتبری رد نمیکند که فرهنگ نیز به رفتار در بیشمار راههای حساس شکل میدهد و اغلب میتواند بر گرایشهای ژنتیکی غلبه کند. به عبارت دیگر، مبنایی ژنتیکی برای تفاوت جنسی وجود دارد که به راحتی ادعاهای آماری را اثبات میکند و منحنی زنگولهایشکل توصیفکنندهی توزیع مشخصهی معینی که در مقایسه با زنان اندکی به سمت مردان جابجا شده است. دو منحنی در بسیاری از بخشها همپوشانی دارند و نقاط جدای بیشماری در هر جمعیتی که در مشخصهای بیشتر از جنس مقابل باشد وجود خواهد داشت. زیستشناسی سرنوشت نیست، همانطور که رهبران زن قاطعی مثل مارگارت تاچر، ایندیراگاندی و گلد میر ثابت کردهاند. (شایان توجه است که به هر حال در جوامعی که مردان حاکماند از این نوع زنان غیرعادی وجود دارند که به رأس قدرت میرسند.) اما از شواهد آماری چنین برمیآید که جمعیت وسیعی از مردان و زنان، برخلاف موارد استثنایی، در روشهای قابلپیشبینی مشخصی رفتار میکنند. همچنین به نظر میرسد که این جمعیتها کاملاً انعطافپذیر نیستند که جامعه بتواند رفتارهایشان را شکل بدهد.
فمینیستها و سیاست قدرت
نوعی ادبیات افراطی دربارهی جنسیت و سیاست بینالملل و یک شبهدسیپلین فمینیستی درون شاخهای از نظریه روابط بینالملل بر مبنای کارهای دانشمندانی چون آن تیکنر، سارا رودیک، جین بتک الشتاین، جودیس شاپیرو و دیگران تا کنون وجود داشته است. این ادبیات متنوعتر از آن است که بتوان به طور خلاصه آن را توصیف کرد، اما درست است که بگوییم بخش مهمی از آن بدواً دربارهی فهمیدن این است که چطور سیاست بینالملل «جنسیتی» است، یعنی توسط مردان ارائه میشود تا منافع مردان را تأمین کند و توسط دیگر مردان خواسته یا ناخواسته به گونهای تفسیر میشود که منطبق بر دیدگاههای مردانه است. بنابراین زمانی که یک نظریهپرداز واقعگرا مثل هانس مورگنتاو یا کنس ولتس استدلال میکنند که دولتها به دنبال حداکثر کردن قدرتشان هستند، آنها گمان میکنند که آنها دارند یک مشخصهی بشری جهانی را توصیف میکنند، همان طور که تیکنر خاطر نشان میکند که آنها دارند رفتار دولتهای تحت کنترل مردان را توصیف میکنند.
در عمل همهی فمینیستهایی که بر روی سیاست بینالملل مطالعه میکنند به دنبال اهداف باارزش مشارکت بیشتر زنان در تمام جنبههای روابط خارجی هستند، از عمارتهای اجرایی و وزارتهای خارجه تا نیروهای مسلح و دانشگاهها. آنها مخالف این هستند که زنان با تظاهر به ارزشهای سنتی مردانه نظیر سرسختی، تهاجمی بودن، مبارزهجویی و تمایل به استفاده از زور در صورت نیاز در سیاست بالا بروند یا این که باید بسیاری از برنامههای سیاسی را از وضعیت اشغالشده توسط مردان با سلسله مراتب و سلطه را عوض کنند. این دوگانگی در واکنش فمینیستها به مارگارت تاچر نمایان شد که بدون هیچ دلیلی سرسختتر و قاطعتر از هر سیاستمدار مردی بود که با او برخورد میکرد. لازم به توضیح نیست که سیاست محافظهکارانهی تاچر او را برای اغلب فمینیستها باارج نکرد، زیرا او بیشتر یک مدل رهبر زن از ماری رابینسون یا گرو هارلم برانتلند را ترجیح میداد، با وجود -به دلیل- این واقعیت که تاچر مردان را در بازیشان شکست داده بود.
هم مردان و هم زنان در جاودانه کردن کلیشههای هویت جنسی مشارکت میکنند، مردان با جنگ و رقابت و زنان با صلح و همکاری. همانطور که فمینیستهای پیشرفتهای مثل جین بتک الشتاین خاطرنشان کرده است انشعاب سنتی میان نرها «فقط جنگجو» متمایل به جنگ و مادهها «روح زیبا» متمایل به صلح در عمل با زنانی که شیفتهی جنگند و مردانی که رفتارهای وحشیانه را رد میکنند، بارها نقض شده است. اما همچون بسیاری از کلیشهها صادق باقی میماند و قویاً با تحقیقات جدید در زیستشناسی تکامل تأیید میشوند. همسران و مادران میتوانند با شور و شوق شوهران و پسرانشان را به جنگ بفرستند، مانند زنان سو، آنها میتوانند مردانگی آنها را به خاطر نرفتن به جنگ زیر سوال ببرند. اما با آمار اگر صحبت کنیم، اصولاً مردان هستند که از تجربهی حمله و رفاقتهایی که باعث میشود لذت میبرند و مردان هستند که از آیینی شدن جنگ لذت میبرند یعنی همان طور که مردمشناس رابین فاکس بیان کرده است، راه دیگری از فهمیدن سیاست است.
زمانی که جهان حقیقتاً مادرسالارانه باشد، کمتر مستعد درگیری است و نسبت به جهانی که اکنون ساکن آنیم، بیشتر مسالمتجویانه و در پی همکاری است. زیستشناسی جدید زمانی که در تشریح دلایلی که برای این تفاوتها به نقشهای جنسیتی میرسد، از فمینیسم جدا میشود. انقلاب مداوم در علوم مربوط به حیات کاملاً از توجه به حجم زیاد علوم اجتماعی و انسانی، به ویژه بخشهای از دانشگاه که به فمینیسم، پست مدرنیسم، مطالعات فرهنگی و مشابه آن میپردازد، میگریزد. تا زمانی که فمینیستهایی وجود دارند که بر این باورند که تفاوتهای جنسی مبنای طبیعی دارد، عموماً مرتکب این ایده هستند که مردان و زنان از نظر روانشناختی یکسانند و هر تفاوتی در رفتار نسبت به خشونت یا هر نوع ویژگی دیگری نتیجهی بعضی پرورشهای اجتماعی است که با فرهنگ غالب انتقال یافته است.
صلح دمکراتیک و زنانه
اگر شخص یک بار به روابط بینالمللی از دیدگاه جنسیتی و زیستشناسی نگاه کند، دیگر هرگز به این شیوه نگاه نمیکند. بسیار بعید است که به مسلمانان و صربها در بوسنی، هیوتوها و تاتسیها در رواندا، یا نظامیان از لیبریا و سیرالئون تا گرجستان و افغانسان در حالی که آنان خودشان را به گروههای غیرقابل تمایز مبتنی بر ارتباطات مردانه تقسیم کردهاند تا یکدیگر را به گونهای برنامهریزی شده قربانی کنند، توجه کنید و شامپانزههای گامب را در نظر نیاورید.
اصلیترین مشکل اجتماعی که هر جامعهای با آن روبروست، این است که تمایلات پرخاشجویانهی مردان جوان را کنترل کند. در جوامع شکارچیپرور فزونی زیاد خشونت به خاطر جنسیت است، این علتی است که هنوز هم مؤثر است و جنایات خشن بومی در جوامع فراصنعتی معاصر را نیز توجیه میکند. پیرمردان در جامعه معمولاً مسؤول پرورش اجتماعی جوانان از طریق آیینی کردن خشونتهایشان هستند و اغلب این وظیفه را با جهت دادن آن به سمت دشمن بیرون از جامعه انجام میدهند. بیشتر خشونتهای خارجی احتمالاً علیه زنان است. تاریخنویسان مدرن چنین فرض میکنند که یونانیها و تروجانها احتمالاً نمیتوانستند 10 سال با یکدیگر به خاطر هلن بجنگند، اما بسیاری از جوامع بدوی مانند یانومامها دقیقاً این کار را میکردند. در هر صورت، با توسعهی کشاورزی در 10.000 سال پیش و انباشته شدن مال و املاک، اهداف جنگ به سوی کسب کالاهای مادی تغییر مسیر داد. جهتدهی کردن تهاجمها به طرف بیرون از جامعه ممکن است میزان خشونت کل جوامع را کاهش نداده باشد، اما دست کم امکان صلحی بومی در میان جنگها را ارائه کرده است.
به نظر میرسد هستهی برنامهی فمینیستها برای سیاست بینالملل اساساً درست باشد: تمایلات خشن و تهاجمی مردان باید کنترل شود، نه به راحتی با جهت دادن آنها به سمت تهاجم بیرونی بلکه با وارد کردن انگیزههایشان به سمت شبکهای از هنجارها، قوانین، توافقها، قراردادها و موارد مشابه آن. علاوه بر این، بیشتر زنان نیاز دارند به حوزهی سیاست بینالملل به عنوان رهبر، مقامات دولتی، سرباز و رأیدهنده وارد شوند. زنان تنها با مشارکت کامل در دنیای سیاست میتوانند هم از منافعشان دفاع کنند و هم برنامههای مردانه را تغییر بدهند.
البته زنانه کردن دنیای سیاست در صد سال گذشته در حال انجام بوده است و تأثیرات بسیار مثبتی نیز داشته است. زنان در کسب حق رأی و مشارکت در سیاست در تمام کشورهای توسعهیافته و علاوه بر آن در بسیاری از کشورهای در حال توسعه موفق بودهاند، و این حقوق با افزایش انرژی در حال اعمال شدن است. در ایالات متحد و دیگر کشورهای ثروتمند شکاف جنسیتی مشخصی در حوزهی سیاست خارجی و امور امنیت ملی باقی مانده است. زنان امریکایی درگیر در جنگ اغلب کمتر از مردان امریکایی حمایت شدهاند، در جنگ جهانی دوم، جنگ کره، جنگ ویتنام و جنگ خلیج فارس این حمایت در حدود 7 تا 9 درصد بوده است. آنها ضمناً به طور پیوسته در امور دفاعی و استفاده از نیروها در خارج از کشور کمتر مورد حمایت قرار میگرفتند. در تحقیق راپر در سال 1995 که برای هیأت روابط خارجی شیکاگو تهیه شده بود، مردان موافق مداخلهی امریکا در کره پس از واقعهی حملهی کره شمالی بین 49 تا 40 درصد بودند، در حالی که زنان در حد 30 تا 45 درصد مخالف بودند. به طرز مشابهی حملهی نظامی علیه عراق در موردی که به عربستان سعودی حمله شد، در حد 62 تا 31 درصد مردان موافق بودند و 43 تا 45 درصد زنان مخالف بودند. درحالی که 54 درصد مردان معتقد بودند که حفظ برتری نظامی برجهان مهم است، تنها 45 درصد زنان چنین نظری داشتند. علاوه بر این، زنان کمتر از مردان محتمل است که زور را به عنوان ابزار مشروعی برای حل مناقشهها بپذیرند.
فهمیدن این موضوع که چه چیزی باعث این شکاف جنسیتی شده است، دشوار است. مطمئناً کسی نمیتواند با حرکت از منظر زیستشناختی، رفتار رأیدهندگان را دفعتاً توجیه کند. ناظران دلایل متنوعی را برای این که زنان کمتر از مردان تمایل به استفاده از نیروی نظامی دارند، آوردهاند، از جمله نقششان به عنوان مادر و این واقعیت که بسیاری از زنان فمینیست هستند (یعنی متمایل به چپ میباشند و معمولاً مخالف مداخلهی امریکا هستند) و هواداری از پیوستگی (زنان بیشتر از مردان به حزب دمکراتیک رأی میدهند).اگر دلیل ارتباط میان جنسیت و مخالفت با نظامیگری را هم ندانیم، باز هم قابل پیشبینی است که احتمالاً افزایش مشارکت سیاسی زنان، ایالات متحد و دیگر دموکراسیها را کمتر از میزان زیادی که در گذشته بوده است، متمایل به استفاده از زور در اطراف جهان خواهد ساخت.
آیا حرکت به سمت جهانی که کمتر متمایل به قدرت نظامی باشد چیز خوبی است؟ برای روابط میان دولتها در منطقهی به اصطلاح صلح دمکراتیک پاسخ مثبت است. در نظر گرفتن جنسیت، میزان قابل توجهی از بحثهای جالب و شدید را دربارهی همبستگی میان دموکراسی و صلح برمیانگیزد که در دههی اخیر شاهد آن بودهایم. بحث «صلح دمکراتیک» که زیربنای سیاست خارجی دولت کلینتون و پیشینیانش بود، به این معنی است که دموکراسیها تمایلی ندارند که با یکدیگر مبارزه کنند. در حالی که شواهد تجربی مورد مناقشه است، ارتباط میان میزانی از اتحاد سازمانهای لیبرال دموکرات و صلح دمکراتیک متقابل میان آنها، به نظر میرسد یکی از معدود تعمیمهای قابل قبولی است که میتوان دربارهی دنیای سیاست مطرح کرد. نظریهپردازان صلح دمکراتیک کمتر علاقهمند بودهاند که به دلایل این که دموکراسیها چرا نسبت به یکدیگر صلحآمیز برخورد میکنند، بپردازند. دلایلی که معمولاً بیان میشود -حکومت قانون، احترام به حقوق فردی، ماهیت اقتصادی اغلب دموکراسیها و موارد مشابه- بیشک درستاند. اما عامل دیگری نیز وجود دارد که نادیده گرفته میشود: دمکراسیهای توسعهیافته همچنین تمایل دارند که از نظر بسط حقوق زنان و مشارکت در تصمیمسازی سیاسی زنانهتر از دولتهای استبدادی باشند. بنابراین نباید کسی شگفتزده شود که دگرگونی بیسابقهی تاریخی از نظر جنسیت در سیاست به یک تغییر در روابط بینالمللی منتهی بشود.
واقعیت تخیلات پرخاشگرانه
از سوی دیگر، اگر نقشهای جنسیتی به سادگی ساختهشدهی اجتماعی نیستند، اما ریشه در ژنتیک دارند، بنابراین محدودیتهایی برای این که تا چه اندازه برخی سیاستهای بینالمللی را میتوان تغییر دادد، وجود خواهد داشت. در هیچ چیزی، جز یک جهان کاملاً زنانه، سیاستهای زنانه نمیتوانند الزامآور باشند.
برخی فمینیستها به گونهای سخن میگویند که گویا هویت زنانه را میتوان مثل یک ژاکت قدیمی دور انداخت و شاید هم با واداشتن مردان جوانی که تازه وارد دانشگاه میشوند به گذراندن درسهای مطالعات جنسیتی اجباری. رفتارهای مردانه در بسیاری از امور، از رشد کودک و کار در خانه تا «ارتباط برقرار کردن با احساسات» در چند نسل گذشته به خاطر فشار اجتماعی به شدت تغییر کرده است. اما اجتماعی شدن تنها تا حدی میتواند پیش برود، تلاش برای کاملاً زنانه کردن مردان جوان احتمالاً موفقیتآمیزتر از تلاشهای اتحاد شوروی برای ترغیب مردمش به کار کردن در روزهای شنبه به خاطر مردم قهرمان کوبا و ویتنام نخواهد بود. گرایشهای مردانه برای متحد شدن برای اهداف مبارزهجویانه، تلاش برای کسب مقام در سلسله مراتب و عملی کردن تخیلات خشونتبار علیه یکدیگر را میتوان منحرف کرد، اما هرگز از بین نمیروند.
حتا اگر بتوانیم روابط صلحآمیز میان دموکراسیها را فرض بگیریم، صحنهی وسیع جهانی همچنان شامل دولتهایی خواهد بود که گاه و بیگاه توسط موبوتو، میلوشویچ یا صدام رهبری میشوند. نقد ماکیاولی بر ارسطو این بود که ارسطو سیاست خارجی را در ساختن مدل یک شهر عادلانه نادیده گرفت: در یک مجموعه دولتهای رقیب، بهترین رژیمها بدترین اعمال را برای بقای خود اتخاذ میکنند. بنابراین اگر هم جهان دمکراتیک، زنانه و فراصنعتی در منطقهی صلحآمیزی گسترش پیدا کند که در آن مبارزات بیشتر اقتصادی باشند تا نظامی، هنوز هم مجبور هستند با بخشهایی از جهان که توسط مردان جوان، جاهطلب و کنترلناشدنی اداره میشود، درگیر باشند. اگر صدام حسین بعدی، هم بر منابع نفت جهان مسلط باشد و هم مسلح به حداکثر سلاحهای شیمیایی، بیولوژیکی و هستهای، احتمالاً برای ما بهتر است که تحت رهبری زنانی چون مارگارت تاچر باشیم تا گروهارلم براندلند. سیاستهای مردانه هنوز هم لازم است، اگرچه به رهبران مردانه نیازی نیست.
استدلالهای زیستشناسی تکاملی برای کارهای زنان در ارتش آن قدرها سرراست نیست که هرکسی بتواند حدس بزند. بیشتر شغلها در سازمان نظامی مدرن پشتیبانیهای شدیدی است که از خارج از واحدهای نظامی واقعی اعمال میشود و دلیلی وجود ندارد که زنان نتوانند به خوبی مردان یا بهتر از آنان از عهدهی آن بربیایند. در حالی که مردان برای شکار و مبارزه با یکدیگر متحد میشوند، روشن نیست که گروه تکنفره زنان در مبارزه به خوبی گروه تکنفره مردان نباشد. آنچه بیشتر مسئلهساز است این است که مردان و زنان در واحدهای مبارزاتی مشابه در جایی که مجاورت فیزیکی نزدیکی دارند در دورهی زمانی طولانی به صورت مختلط با هم همکاری کنند. پیوستگی واحد که پایهی عملکرد ارتش است به گونهای سنتی بر مبنای ارتباط میان مردان است که تنها زمانی ممکن است به خطر بیفتد که مردان بر سر زنان با یکدیگر به رقابت بپردازند. فرماندهانی که پیوستگی مردانه را ترغیب میکنند، غریزهی قدرتمند طبیعی را توسعه میدهند، و برعکس، کسانی که تلاش میکنند فعالیت جنسی میان مردان و پسران 20 ساله سالم را تحت کنترل سیاستهای «با تحمل صفر» و تنبیهات سختگیرانه درآورند، به دنبال چیزی بسیار غیرطبیعی هستند. برخلاف تفکیک نژادی، به نظر میرسد تفکیک جنسیتی در بخشهای ویژهای از ارتش دقیقاً مناسب نیست، اما ضروری است.
مارگارت تاچرهای آینده
فمینیستی کردن سیاست دمکراتیک بر دیگر گرایشهای جمعیتشناختی در 50 سال گذشته برای ایجاد تغییرات مهم، تأثیرات متقابلی خواهد گذاشت. به خاطر کاهش شتابناک میزان حاصلخیزی در کشورهای توسعهیافته که از دههی 1960 آغاز شده است، توزیع سنی کشورهای عضو سازمان همکاری و توسعه اقتصادی به شدت تغییر خواهد کرد. در حالی که سن متوسط جمعیت امریکا در طول چند دههی نخست قرن بیستم 25 سال بوده است، تا سال 2050 به 40 سالگی افزایش پیدا میکند. این تغییرات در اروپا و ژاپن که میزان مهاجرت و حاصلخیزی کمتر است، حتا شدیدتر هم خواهد بود. طبق تخمینهای تفکیک جمعیت سازمان ملل سن متوسط در آلمان 55، ژاپن 53 و ایتالیا 58 خواهد شد.
پیش از این، پیرتر شدن جمعیت اساساً از جنبهی الزامات امنیت اجتماعی مربوط مورد بحث قرار میگرفت. اما این پدیده عواقب اجتماعی بسیار زیاد دیگری نیز در پی خواهد داشت، از آن جمله است ظهور زنان سالخورده به عنوان یکی از مهمترین گروههای رأیدهنده که سیاستمداران قرن بیست و یکم در پی جلب نظر آنان خواهند بود. برای مثال، در ایتالیا و آلمان زنان بالای 50 سال که اکنون 20 درصد جمعیت را شامل میشوند، در سال 2050، 31 درصد جمعیت را به خود اختصاص خواهند داد. البته راهی برای این که پیشبینی کنیم آنها چگونه رأی خواهند داد، وجود ندارد، اما به نظر میرسد که بیشتر محتمل است که آنها به انتخاب رهبران زن کمک کنند و کمتر از مردان میانسال که به طرزی سنتی اینگونهاند، هوادار مداخلهی نظامی باشند. ادوارد لاتوک از مرکز مطالعات استراتژیک و بینالمللی بر این گمان است که کاهش اندازهی خانوادهها، مردم کشورهای پیشرفته را بیش از مردم جوامع کشاورزی که با داشتن جمعیت جوان بیشتر، مردان آتشینمزاج دارند، نسبت به خسارات جنگ بدبین میکند. بر طبق نظر جمعیتشناس، نیکلاس ابرستد، سه پنجم فرزندان ایتالیایی در سال 2050 کودکانی خواهند بود که پسرعمو، دختر عمو، دختردایی، خواهر و برادر، عمه و خاله و دایی و عمو ندارند. نامعقول نیست اگر فرض کنیم در چنین جهانی تحمل مصیبتهای جنگ کمتر خواهد بود.
تا میانهی قرن بیست و یکم اروپا احتمالاً شامل ملتهایی ثروتمند، قوی و دمکراتیک خواهد بود که دارای جمعیتی به شدت در حال کاهش است و بیش از همه در آن زنان نقشهای مهم رهبری را ایفا خواهند کرد. ایالات متحد امریکا نیز با نرخ مهاجرت و حاصلخیزی بیشتری که دارد، رهبران زن بیشتری خواهد داشت، اما با جمیعتی بسیار جوانتر. بزرگترین و فقیرترین بخش جهان شامل دولتهای افریقایی، خاورمیانه و جنوب آسیا جمیعتهای جوان و در حال افزایشی خواهند داشت که بیشتر توسط مردان جوان رهبری خواهند شد. همانطور که ابرستد خاطرنشان میکند، آسیا به جز ژاپن به خاطر میزان بالای سقط جنینِ جنینهای ماده که نسبت جنسیتی را به شدت به نفع مردان تغییر میدهد، برخلاف روند زنانه شدن پیش خواهند رفت. به طور خلاصه، جهان آینده، جهانی غیرمتعارف خواهد بود.
زندگی کردن مثل حیوانات؟
در کتاب نرهای شیطانصفت رنگم و پیترسون (که گفته میشود کتاب مورد علاقهی هیلاری رادم کلینتون است، که دلایل خاص خودش را دارد) نویسندگان به این نتیجهی بدبینانه میرسند که از دوران انسانهای اولیه که از اجداد شامپانزهها در 5 میلیون سال پیش منشعب شدند، چندان تغییری اتفاق نیفتاده است. مبنای همبستگی گروهی هنوز هم بر تهاجم به دیگر جوامع است؛ همکاری اجتماعی به خاطر دستیابی به سطح بالاتری از خشونت سازمانیافته است. رابین فاکس استدلال میکند که تکنولوژی نظامی سریعتر از توانایی انسان در آیینی کردن خشونت و جهت دادن آن به مسیرهای سالمتر، توسعه پیدا کرده است. شامپانزههای گامپ توانستند تنها تعدادی از دیگر شامپانزهها را بکشند؛ انسان مدرن دهها میلیون را میتواند دود کند.
در حالی که تاریخ نیمهی نخست قرن بیستم چندان جایی برای امیدواری به امکان پیشرفت بشر باقی نمیگذارد، وضعیت به آن اندازه هم که آنان باور دارند، غمانگیز نیست. تکرار میکنم که زیستشناسی سرنوشت نیست. میزان آدمکشیهای خشونتبار امروز با وجود کورههای گاز و سلاحهای اتمی، کمتر از میزان آن در دورهی طولانی شکارچیپرور بودن جوامع در تاریخ بشریت است. برخلاف هجوم اندیشههای پستمدرن، مردم نمیتوانند خودشان را کاملاً از طبیعت زیستشناختیشان رها کنند. اما با پذیرفتن این واقعیت که مردم اغلب طبیعتی شریرانه دارند، میتوان سیستمهایی سیاسی، اقتصادی و اجتماعی طراحی کرد که از تبعات غرایز حقیرانهی بشر بکاهد.
میل بشر و به ویژه مردان را در تصاحب مقام در سلسله مراتب قدرت که با دیگر نخستیها مشترک است، در نظر بگیرید. ظهور لیبرال دموکراسی و سرمایهداری مدرن این میل را از بین نمیبرد، اما مسیرهای صلحآمیز زیادی را برای ارضای آن فراهم میکند. در میان سرزمینهای بومیان امریکا یا یانامامها عملاً تنها راه برای کسب شهرت اجتماعی جنگجو بودن بود، بدین معنا که شخص باید در کشتن بر دیگران برتری ویژهای داشته باشد. در دیگر جوامع سنتی احتمالاً چند شغل دیگر نیز باعث شهرت اجتماعی میشد، مثل کشیشی یا دیوانسالاری. اما برعکس، در یک جامعهی مدرن و صنعتی هزاران عرصه وجود دارد که در آن شخص میتواند به جایگاهی اجتماعی دست پیدا کند و در اغلب آنان تلاش برای کسب مقام به خشونت منجر نمیشود، بلکه اغلب به فعالیت اجتماعی پربارتر میانجامد. یک استاد دانشگاه که تصدی کرسی دانشگاه را دریافت میکند، سیاستمداری که در یک انتخابات پیروز میشود یا یک مدیر اجرایی که سهم بازار را افزایش میدهد، ممکن است همان میل نهفته برای کسب مقام را ارضا کند که پیرترین نر در گروه شامپانزهها. البته بدون این مراحل، این افراد کتابها نوشتهاند، سیاستهای کلی را طراحی کردهاند یا تکنولوژیهای جدیدی را وارد بازار کردهاند و باعث افزایش رفاه بشر شدهاند.
البته همه نمیتوانند به مقامهای بالاتر بروند یا حتا مقامی را در سلسلهمراتب کسب کنند، زیرا طبق تعریف، این نوعی بازیِ درمجموع صفر است و به ازای هر برندهای یک بازنده هم وجود دارد. اما مزیت جامعهی مدرن، پیچیده و سیال همانطور که رابرت فرانک خاطرنشان میکند، این است که قورباغههای کوچک در تالابهای بزرگ میتوانند به تالابهای کوچکتری بروند تا در آن بزرگتر جلوه کنند. در پی مقام بودن از طریق انتخاب تالاب مناسب جاهطلبیهای افراد بزرگتر و نجیبزادهتر را ارضا نمیکند، اما عمدهی انرژی مبارزهجویانهای را که در جوامع شکارچیپرور یا جوامع کشاورزی عموماً راهی جز جنگ پیدا نمیکرد، تخلیه میکند. لیبرال دموکراسی و اقتصاد بازار درست عمل میکنند زیرا برخلاف سوسیالیسم، فمینیسم افراطی و دیگر طرحهای آرمانشهری، تلاششان بر تغییر طبیعت بشر نیست. برعکس، آنها طبیعت مبتنی بر زیستشناسی را مفروض میگیرند و تلاش میکنند از طریق نهادها، قوانین و هنجارها آن را محدود کنند. این کار همیشه کارگشا نیست، اما بهتر از زندگی مثل حیوانات است.
***
* فرانسیس فوکویاما استاد سیاست عمومی در دانشگاه جورج میسون امریکاست و کتاب «پایان تاریخ» او در سال 1989 منتشر شد.
نقدهای مقالهی فوکویاما:
دولتها جنگها را به وجود میآورند- جین اس جیکات
پدر همه چیز را میداند- کاتا پولیت
مواضع خطرناک - برایان فرگوسن
مردان هم از جنگ متنفرند - باربارا ایرنریک
نوشتههای مربوط:
- انتخاب با کیست؟
- پیام زهرا رهنورد به مناسبت روز جهانی زن
- زن بودن: حيات غصب شده و زيستن در محاصره
- تغییر منزلت طبقهی متوسط نزد نظریهپردازان چپ
- طرح امنیت اجتماعی در مجلهی همشهری جوان
- کلمات قصار دربارهی دموکراسی
- مردسالاری یا زنسالاری
- استقلال زنان و لایحهی چندزنی
- عدالت ملوکانه
- زنان و توسعه
- بحث داغ بکارت و ازدواج در فرانسه
- جنگ علیه زنان
- دربارهی شریعتی
- چرا رأی بدهیم؟
- پایان سکولاریسم؟
- زنان مسلمان در غرب قربانی میشوند
- از چاله به چاه
- شریعتی و دموکراسی
- حقوق زن ایرانی
- با شریعتی چه باید کرد؟
- حمله به ایران در دستور کار است؟
- چنی، لیبرمن و توطئه جنگ با ایران
- خلاصهی مقالهی فوکویاما در مورد زنان و نقدهای وارد شده
- پدر همه چیز را میداند
- مردان هم از جنگ متنفرند
- مواضع خطرناک
- دولتها جنگ را به وجود میآورند
- آیا اسکیموها همسرانشان را در اختیار دیگران میگذارند؟
- پاسخهای گرگوری گاوس
- آیا دموکراسی در خاورمیانه ما را امنتر میکند؟
- پنج دلیلِ شکست ابرقدرتهای نظامی در جنگ
- جنگِ حجاب
- همجنسگرایی غیراخلاقی نیست
- حجاب سر و تراشیدن صورت
- هزینه و فایدهی یک حق مسلم
- تاریخ در پایان تاریخ
- مصاحبه با دکتر جمشید اسدی
- نجات کردستان
