گرگوری گاوس سوم
خلاصه: دولت بوش مدعی است با آوردن دموکراسی به جهان اسلام امنیت ایالات متحد را بالا میبرد. اما این فرض اشتباه است: هیچ دلیلی وجود ندارد که دموکراسی تروریسم را کاهش دهد. در حقیقت در خاورمیانهی دمکراتیک احتمالاً دولتهایی اسلامی بر سر کار خواهند آمد که تمایلی به همکاری با واشنگتن ندارند.
آزادی چه چیزی میآورد؟
ایالات متحد امریکا با شعار جورج دبلیو بوش،«چالش نسل ما »، مشغول تزریق دموکراسی به جهان عرب است. دولت بوش و مدافعانش بر این ادعایند که آوردن دموکراسی برای اعراب نه تنها ارزشهای امریکایی را گسترش میدهد، بلکه امنیت امریکا را هم بالا میبرد. همانطور که دموکراسی درکشورهای عرب رشد میکند این تفکر پیش میرود که منطقه از تولید تروریسم ضدامریکایی جلوگیری خواهد کرد. بنابراین صرف توسعه دموکراسی در خاورمیانه تضادی با اهداف امنیتی امریکا ندارد و ضرورتی است که باید بدان دست یافت.
اما این موضوع پرسشی اساسی را میطلبد: آیا این درست است که افزایش دموکراسی در یک کشور امکان وقوع تروریسم و تشکیل گروههای تروریستی را کاهش میدهد؟ به عبارت دیگر، آیا اس اساس امنیت برای توسعه دموکراسی در جهان عرب بر فرضی استوار بنا شده است؟ بدبختانه به نظر میرسد پاسخ منفی است.
اگرچه دانستههای ما در مورد تروریسم قطعاً ناقص است، اما اطلاعات موجود ارتباط محکمی را میان دموکراسی و کاهش یا عدم ترویسم نشان نمیدهد. به نظر میرسد تروریسم ریشه در عواملی مشخصتر از شکل حکومت دارد و احتمالاً دمکراتیزاسیون مبارزهی موجود علیه ایالات متحد را پایان نخواهد داد. القاعاده و گروههای همفکرش به خاطر دموکراسی در جهان اسلام مبارزه نمیکنند، آنها برای تحمیل دولت اسلامی مورد نظرشان میجنگند. دلیلی وجود ندارد که دموکراسی در جهان عرب «ابهامات را برطرف کند»، و حمایتهای ملایم از سازمانهای تروریستی در میان عامه مردم عرب از بین ببرد و امکان عضوگیری آن سازمانها از میان مردم را کاهش دهد.
اگر خاورمیانه به دموکراسی هم دست پیدا کند، چه نوع دولتهایی بر سر کار خواهند آمد؟ آیا با دولت ایالات متحد در سیاستهای مهم گذشته، محدود کردن ترویسم، روند صلح در خاورمیانه، حفظ امنیت در خلیج فارس و تضمین ثبات در فروش نفت همکاری خواهد کرد؟ کسی نمیتواند پیشبینی این امور را بکند، اما بر پایه تحقیقات در افکار عمومی و انتخابات اخیر در جهان عرب، ورود دموکراسی به آنجا احتمالاً دولتهای جدید اسلامی را بر سر کار خواهد آورد که در مقایسه با دولتهای خودکامهی موجود، تمایل کمتری به همکاری با ایالات متحد دارند.
پاسخ به این پرسشها واشنگتن را به درنگ وامیدارد. ابتکار دولت بوش برای دموکراسی به عنوان تلاشی برای گسترش ارزشهای امریکایی به هر قیمتی که شده است، یا به عنوان ریسک درازمدتی بر سر این که اگر هم اسلامگراها به قدرت برسند واقعیت حکمرانی آنها را معتدل خواهد کرد یا مردم توهمات آنان را از میان خواهند برد، قابل دفاع است. درهر صورت اصرار بر دمکراسی انتخابی به سود منافع ضروری امریکا نخواهد بود، چه در جنگ با تروریسم و چه در دیگر سیاستهای مهم در خاورمیانه.
وقت آن است که بازاندیشی در سیاست گسترش دموکراسی در جهان عرب صورت بگیرد. به جای فشار برای انتخابات سریع، ایالات متحد باید انرژیاش را صرف تشویق برای رشد سازمانهای سیاسی سکولار، ملی و لیبرال بکند تا در یک رقابت برابر بتوانند از احزاب اسلامگرا پیشی بگیرند. تنها با این کار است که کمک واشنگتن میتواند این اطمینان را ایجاد کند که اگر سرانجام انتخاباتی صورت گرفت، نتایج آن در راستای منافع امریکاست.
حلقهی مفقوده
رییسجمهور بوش روشن کرده است که چرا فکر میکند گسترش دموکراسی در جهان عرب نقطهی مرکزی منافع امریکاست. بوش در نطقی در مارس 2005 (اسفند 1384) گفت: "راهبرد ما برای حفظ صلح پایدار در خاورمیانه کمک کردن به تغییر وضعیتی است که باعث رشد افراطگرایی و ترور به ویژه در مرزهای خاورمیانه میشود. در بخشهایی از این منطقه نسلهایی درگیر دور استبداد، نومیدی و افراطگرایی هستند. وقتی دیکتاتوری بر زندگی سیاسی کشوری احاطه پیدا کند، اپوزیسیون مسؤول نمیتواند رشد کند، عقاید مخالف زیرزمینی شده و به سمت افراطگرایی سوق پیدا میکند. دیکتاتورها برای دور کردن توجه مردم از مشکلات اجتماعی و اقتصادی، دیگر کشورها و نژادها را سرزنش میکنند و این باعث رشد نفرتهایی می شود که نهایتاً به خشونت منتهی میشود. وضعیت موجودِ استبداد و خشم را نمیتوان نادیده گرفت، تسکین داد یا به آن باج داد.»
دیدگاه بوش در وجود ارتباط میان تروریسم و فقدان دموکراسی به دولت وی محدود نمیشود. در مبارزات انتخاباتی سال 2004، سناتور جان کری (نامزد دمکراتها) تأکید کرد که نیاز به اصلاحات سیاسی بیشتر در خاورمیانه بخشی ذاتی از جنگ با تروریسم است. مارتین ایندیک سناتور مسؤول در امور خاورمیانه در دولت کلینتون نوشت که این اشتباه کلینتون است اگر تنها بر صلح اعراب-اسرائیل تمرکز کند و توجهش را از دموکراسی در خاورمیانه بردارد. او اصرار داشت که واشنگتن باید بر اصلاحات سیاسی تأکید کند. مورتون هالپرین، دبیر طراحی سیاست در دولت کلینتون در کتابی که اخیراً منتشر کرده است، بحث کرده است که ریشههای القاعده در فقر و کمبود آموزش پرورش در عربستان سعودی، مصر و پاکستان است و این کمبودها به سبب ماهیت استبدادی این دولتها است و تنها با دمکراتیزاسیون میتوان با آن مبارزه کرد. توماس فریدمن، نویسندهی نیویورک تایمز بیش از هر کس دیگری این باور را در میان مردم پراکنده است.
با وجود اجماع عمومی در این زمینه، آثار آکادمیک در بررسی ارتباط میان تروریسم و دیگر شاخصهای اجتماعی نظیر دموکراسی به طرز شگفتانگیزی کمیاب است. موارد خوبی از مطالعات و تحقیقات عمومی در مورد تروریستها و سازمانهای تروریستی وجود دارد، اما تعداد کمی از آنها به این موضوع پرداخته اند که آیا گسترش دموکراسی باعث کاهش ترووریسم میشود یا نه. بخشی از مشکل، کیفیت اطلاعات موجود است. جراید غرب تمایل شدیدی دارند که حوادث تروریستی را تنها با عنصر درگیریهای مرزی گزارش کنند و به بررسی زادگاه ستیزهجویان نمیپردازند.علاوه بر این اغلب آمارها موقعیت مکانی حوادث را تعیین میکند و نه هویت مرتکبشوندگان حادثه را، و کمتر از آن به وضعیت کشورهای غیردمکراتیکی که از آنجا آمدهاند، میپردازند.
با چنین اطلاعات ناقصی تنها میتوان نتایجی مقدماتی از آثار آکادمیک گرفت. درهرحال، حتا این اطلاعات هم رابطهی نزدیک فرضی میان تروریسم و دیکتاتوری را که زیربنای منطق دولت بوش است، بیاعتبار میکند. تحقیق بسیار مشهوری دربارهی حوادث تروریستی در دهه 1980 توسط دانشمندان علوم سیاسی ویلیان اوبنک و لئونارد وینبرگ نشان داد که اغلب حوادث تروریستی در دموکراسیها رخ دادهاند و بیشتر قربانیان و مرتکبشوندگان، شهروندان کشورهای دمکراتیک بودهاند.
کوان لی از دانشگاه دولتی پنسیلوانیا در بررسی حوادث تروریستی بین سال 1975 تا 1997 دریافت که گرچه میزان حملات تروریستی با افزایش مشارکت سیاسی دمکراتیک، کم میشود، اما نوع برخوردهایی که دولتهای لیبرالدموکرات در قدرت آنجام میدهند، برخی رفتارهای تروریستی را تشویق میکند. رابرت پیپ در کتاب اخیرش، مرگ به سوی پیروزی: منطق راهبردی تروریسم انتحاری ، دریافت که اهداف بمبگذاران انتحاری تقریباً همیشه دموکراسیها هستند، اما انگیزهی گروههای حامی این بمبگذاریها مبارزه با اشغال نظامی و استقلال است. تروریستها از میل به دموکراسی تحریک نمیشوند بلکه به خاطر مخالفت با آنچه در سلطهی خارجیها میبینند، تحریک میشوند.
آثار منتشرشدهی دولت بوش هم ادعاهای وجود رابطهی نزدیک میان تروریسم و دیکتاتوری را تأیید نمیکند. طبق گزارش سالیانه دپارتمان دولتی «نمونههای تروریسم جهانی » بین سالهای 2000 و 2003، 269 حادثهی تروریستی مهم در کشورهای «آزاد» طبق تعریف خانه آزادی ، 119 مورد در کشورهای «کمی آزاد» و 138 نمونه در کشورهای «غیرآزاد» رخ داده است. (در این گزارش هم حملات تروریستی فلسطینیان در اسرائیل که آمار حملات در دموکراسی را افزایش میدهد و هم حادثهی 11 سپتامبر در ایالات متحد که ریشه در کشورهای دیگر داشت، استثناء شده است) این گزارش استدلال نمیکند که در کشورهای آزاد احتمال وقوع تروریسم بیش از دیگر کشورهاست. در عوض این آمار به سادگی نشان میدهد که رابطهای میان وقوع تروریسم و میزان برخورداری شهروندان از آزادی در یک کشور وجود ندارد. و مسلماً نشان نمیدهد که دموکراسیها از دیگر اشکال حکومت ذاتاً اسعتداد کمتری برای تروریسم دارند.
البته تروریسم تصادفی پخش نمیشود. طبق اطلاعات رسمی دولت امریکا بخش عظیمی از حوادث تروریستی تنها در چند کشور خاص رخ میدهد. در حقیقت نیمی از کل حملات ترویسیتی در سال 2003 در کشورهای «غیرآزاد» در دو کشور عراق و افغانستان رخ داده است. به نظر میرسد که دمکراتیزاسیون تروریستها را فقط کمی سست کرده است – حتا ممکن است آنها را تشویق هم کرده باشد.
در مورد کشورهای آزاد، حوادث تروریستی در هند 75 درصد کل تروریسم جهان را شامل میشود. فرض درستی است که بخشی از این حملات را گروههایی با منشاء پاکستانی، خصوصاً در کشمیر انجام میدهند، اما روشن است که همهی این حملات را خارجیها انجام نمیدهند. تعداد قابل توجهی از حملات تروریستی در هند دور از کشمیر و به خاطر اعتراضهای محلی علیه دولت مرکزی رخ میدهد. دموکراسی در هند آنچنان قوی و شکننده است که هر دو نخست وزیر ایندیرا گاندی و پسرش راژیو گاندی پی در پی ترور شدند. اگر دموکراسی چشمانداز تروریسم را کاهش میداد، آمار در هند نباید این قدر بالا میبود.
مقایسه هند، پرجمعیتترین دموکراسی و چین پرجمعیتترین دیدکتاتوری، مشکل فرض گرفتن دموکراسی برای حل مسألهی تروریسم را پررنگتر میکند. گزارش «نمونههای تروریسم جهانی» نشان میدهد که در سالهای 2000 تا 2003، 203 مورد حملهی تروریستی بینالمللی در هند رخ داده است و هیچ موردی در چین نبوده است. در فهرست حوادث تروریستی بین سالهای 1976 تا 2004 که توسط موسسهی یادبودهای ملی برای جلوگیری از تروریسم گردآوری شده است، بیش از 400 مورد در هند و تنها 18 مورد در چین رخ داده است. حتا اگر چین دهبرابر هم آمارش را تغییر داده باشد، باز هم قطعاً این آمار نشانگر کمتر بودن حملات تروریستی چین از هند است. اگر ارتباط میان دیکتاتوری و تروریسم به اندازهای که دولت بوش تأکید میکند، قوی بود، اختلاف آمار میان حوادث تروریستی در چین و هند باید طور دیگری میبود.
شواهد مستندتر نیز پرسش از رابطهی میان نوع رژیم و تروریسم را پیش میکشد. در دهههای 1970 و 1980 تعدادی از گروههای تروریستی ستیزهجو در کشورهای دمکراتیک پدید آمدند: دستههای نظامی سرخ در ایتالیا، ارتش جمهوریخواه ایرلند در ایرلند و بریتانیا، ارتش سرخ در ژاپن، فرقه ارتش سرخ (یا گروه بادر مینوف ) در آلمان غربی. گذار به دموکراسی در اسپانیا گروه تروریستی جداییطلبان باسک ، اوسکادی تا آسکاتاسونا (ETA) را از میان نبرد. دموکراسی ترکیه یک دهه درگیر خشونتهای سیاسی فزایندهای بود که تا اواخر دهه 1970 ادامه داشت. دموکراسی قدرتمند و قابل تحسین اسرائیل تروریستهای خودش را به وجود آورد، از جمله ترور اسحاق رابین نخست وزیر سابق اسرائیل. روشن است که دست کم سه بمبگذار انتحاری حملات تروریستی ژولای در بریتانیای دمکراتیک زاده شده و رشد پیدا کردهاند. تقریباً هر روز حوادث دردناک در عراق یادآوری میکند که دمکراتیزاسیون واقعی در عراق همراه با تروریسمی جدی است. و حادثهی تاریخی در اوکلاهاماسیتی تصدیق میکند که حتا دموکراسی امریکا هم فارغ از تروریسمی بومی نیست.
به عبارت دیگر، هیچ دلیل نیرومند تجربی برای رابطهی میان دموکراسی یا هر نوع حکومت دیگری و تروریسم چه به صورت مثبت و چه منفی وجود ندارد. جسیکا استرن در مطالعهی تحسینبرانگیزش در مورد جنگجویان مذهبی پس از 11 سپتامبر، ترور با نام خدا ، استدلال میکند که: «دمکراتیزاسیون لزوماً بهترین راه مبارزه با افراطگرایی اسلامی نیست» زیرا گذار به دموکراسی «این طور شناخته شده است، که دوران آسیب پذیر خاصی را سبب میشود که دولتها را کاملاً درگیر میکند.» تروریسم از سرچشمههای دیگری جز شکل حکومت نشأت میگیرد. دلیلی وجود ندارد که بپذیریم جهان عرب دمکراتیکتر، به خاطر دمکراتیکتر بودنش تروریستهای کمتری پرورش میدهد.
کمبودها
استدلال حمایت از آوردن دموکراسی به عنوان بخشی از مبارزه با تروریسم مشکلاتی منطقی نیز دارد. پیشفرض این ادعا که دموکراسی تروریسم را کاهش میدهد این باور است که آنها میتوانند در یک رقابت سیاسی شرکت کنند و صدایشان در افکار عمومی شنیده میشود، و تروریستهای بالقوه و هوادارانشان نیازی پیدا نمیکنند که برای دستیابی به اهدافشان به خشونت متوسل شوند. ولو این که آنها اولین دوره انتخابات را هم از دست بدهند، اعتماد و یقین آنها به امکان پیروزی در آینده آنان را از وسوسهی توسل به ابزارهای غیردمکراتیک بازمیدارد. آداب دموکراسی افراطگرایی را اصلاح خواهد کرد و خشم افکار عمومی جهان عرب را به جای ایالات متحد، متوجه دولتهایشان خواهد کرد.
خب، ممکن است این طور باشد. اما منطقی است که فرض کنیم تروریستهایی که تاکنون به ندرت نمایندگی گروههای سیاسی را داشتهاند که در اکثریت باشد، به اصول حاکمیت اکثریت و حقوق اقلیت که پایه دمکوراسی لیبرال است، تن نمیدهند. اگر آنها نتوانند به اهدافشان از طریق دمکراتیک دست پیدا کنند، چرا باید روند دمکراتیک را برای رسیدن به اهدافشان ترجیح بدهند؟ به نظر میرسد که احتمال بیشتری وجود دارد که نیروهای بسیج شده در روند دمکراتیک برای رسیدن به خواستهای افراطیشان شرکت کنند –خواستهایی چنان قوی که به خاطر آن بتوانند دست به ارتکاب اعمال خشونتآمیز علیه شهروندان بیدفاع بزنند – و اگر به نتایج دلخواهشان نرسند، تروریستها و تروریستهای بالقوه به مبارزه با دموکراسی بپردازند. با رجوع به دموکراسی در حال رشد عراق، با وجود انتخابات بسیار موفقیتآمیز در ژوئن 2005 (خرداد 1384)، هنوز مبارزهی تروریستهای عراقی و غیرعراقی علیه نظم سیاسی جدید متوقف نشده است.
سازمانهای تروریستی تودهوار نیستند.کوچک و سریاند. بر پایهی اصول دمکراتیک بنا نشدهاند. آنها به دنبال رهبران قدرتمند و دستههای سازماندهی شدهی هوادارانشان هستند حقیقتاً بعید به نظر میرسد که پیشی گرفتن در انتخابات بتواند راهشان را تغییر دهد.
القاعده، دشمن اصلی ایالات متحد در جنگ با تروریسم، اگر همهی کشورهای مسلمان هم دمکراتیک بشوند، مطمئناً فعالیتش را رها نخواهد کرد. دیدگاه اسامه بن لادن دربارهی دموکراسی روشن است: او دموکراسی را دوست ندارد، الگوی سیاسی او خلافت دوران اولیه اسلام است. از نظر او رژیم طالبان در دنیای مدرن نزدیکترین حکومت به آن الگو بود. در نطق اکتبر 003 «پیام به عراقیها» بن لادن به تنبیه کسانی پرداخت که «به دنبال راه حلی صلحآمیز و دمکراتیک با حکومتهای مرتد، یهودی یا مبارزان صلیبی معامله میکنند، به جای این که با نام خدا به مبارزه بپردازند» او دموکراسی را این گونه توصیف کرد «اعمال فریبنده و منحرفکننده» و «ایمان آوردن به جهالت». همکار بنلادن در عراق ابو مصب زرقاوی به انتخابات ژوئن 2004 واکنش مستقیمی نشان داد: «قانونگذارانی که از دموکراسی پیروی میکنند انسان هستند و نه خدا .... این جوهره ذاتی کفر، شرک و خطاست، که در تناقض با مبانی ایمان و یکتاتپرستی است و باعث سستی و غلفت میشود، انسان نادان شریک خداوند در اصلیترین حق ویژه خدایی، حکومت و قانونگذاری میشود.»
رهبران القاعده به دموکراسی بیاعتمادند و این یک باور ایدئولوژیکی نیست: آنها میدانند که از طریق انتخابات آزاد نمیتوانند به قدرت برسند. هیچ دلیلی وجود ندارد که بپذیریم حرکت به سوی دموکراسی بیشتر در دولتهای عرب آنان را از راهشان منصرف میکند. و دلیلی هم وجود ندارد که باور کنیم آنان با وجود دولتهای دمکراتیکتر نتوانند پیروانشان را جذب کنند. – بویژه اگر آن دولتها روابط خوبشان را با ایالات متحد حفظ کنند، صلح با اسرائیل را بپذیرند و بخواهند در مسیر مورد قبول واشنگتن قدم بگذارند. القاعده با برنامههای دولت ایالات متحد در خاورمیانه به همان اندازه و شاید بیشتر با دموکراسی مخالفت میکند. اگر، همان طور که واشنگتن امیدوار است، خاورمیانهی دمکراتیک به نقش تعیینکننده ایالات متحد در منطقه تمکین کند و در رسیدن به اهداف امریکا همکاری کند، آن وقت ابلهانه است اگر فکر کنیم دموکراسی میتواند به احساسات ضدامریکایی اعراب پایان دهد و حمایت های فعال و منابع مالی و کانالهای عضوگیری القاعده را بخشکاند.
در عمل لیبرال دموکراسی بهترین شکل حکومت است. اما هیچ دلیلی وجود ندارد که بتواند تروریسم را کاهش بدهد یا از بین ببرد. فرض بنیادی دولت بوش در آوردن دموکراسی به جهان عرب کمبودهایی جدی دارد.
اعتراضات خشمگینانه
بسیار بعید است که دولتهای عربی که با روند دمکراتیک انتخاب میشوند به اندازهی رژیمهای دیکتاتوری موجود شریک دولت ایالات متحد باشند. تا حدی که میتوان افکار عمومی را میتوان سنجید، تحقیقات نشان میدهد که اعراب به شدت از دموکراسی حمایت میکنند. اگر آنها فرصت داشته باشند که در یک انتخابات واقعی رأی بدهند، درصد مشارکتشان به نسیت شرکت امریکاییها در انتخابات خودشان بسیار بیشتر خواهد بود. اگر دولتهای عرب به صورت دمکراتیک انتخاب میشدند و تبعیت بیشتری از افکار عمومی میداشتند، آنگاه ضدامریکاییتر بودند. دمکراتیزاسیون بیشتر در خاورمیانه در آیندهی قابل پیشبینی، دولتهایی اسلامی را بر سر کار خواهد آورد که تمایل کمتری دارند که با امریکا در اهداف مهم سیاسی شامل تأسیس پایگاههای نظامی در منطقه، صلح با اسرائیل و جنگ با تروریسم همکاری کنند.
با وجود آنچه ایدوئولوگهای اسلامگرا انجام میدهند، عربها به طور کلی مشکلی با دموکراسی ندارند. پروژه رفتارهای جهانی پیو در سال 2003 در بعضی کشورهای عرب نظرسنجی کرد که آیا به نظر شما «دموکراسی روشی غربی است که به درد اینجا نمیخورد؟». اکثریت قابل توجهی از پرسششوندگان در کویت (83 درصد) اردن (68 درصد) و منطقهی فلسطینیها (53 درصد) گفتهاند دموکراسی در کشور آنها هم مفید است. اقلیت کوچکی (16 درصد کویتیها، 25 درصد اردنیها و 38 درصد فلسطینیها) فکر میکنند که دموکراسی برایشان مناسب نیست. طبق نظرسنجی سال 2002 توسط مؤسسه بینالمللی زاگبی ، بیشتر مردم مورد پرسش در مصر، کویت، لبنان، عربستان سعودی و امارات متحد عربی گرایش مثبتی نسبت به آزادی و دموکراسی امریکایی دارند، حتا اگر سیاستهای امریکا در جهان عرب برایشان بسیار ناپسند باشد. طبق همان نظرسنجی پاسخدهندگان 7 کشور عربی «حقوق فردی/مدنی» را به عنوان مهمترین موضوع سیاسی پیش از بهداشت، مسألهی فلسطین و خواستهای اقتصادی امتیازبندی کردهاند.
این دیدگاههای دموکراسیخواهانه را رفتارهای سیاسی آنان تأیید میکند. شمار رأیدهندگان در دولتهای عرب برای مشروعیت دادن به انتخابات معمولاً بسیار بالاست. حدود 53 درصد عراقیها در انتخابات پارلمانی ژانویه 2005 شرکت کردند، با وجود آن که تهدیدهای خشونتآمیز وجود داشت و سنیها که 20 درصد جمعیت عراق را تشکیل میدهند، انتخابات از تحریم کرده بودند. در الجزایز 58 درصد در انتخابات ریاست جمهوری آوریل 2004 شرکت کردند. مقامات دولتی میزان مشارکت فلسطینیها را در انتخابات ریاست جمهوری 2005، 73 درصد گزارش دادند، در حالی که حماس در آن انتخابات شرکت نکرده بود. میزان مشارکت در انتخابات پارلمانی کویت معمولاً بیش از 70 درصد است. و 76 درصد واجدان شرایط در لیبی در انتخابات مجلس 2003 شرکت کردند. اگرچه مسلماً نیروهای ضد دمکراتیک در جهان عرب وجود دارند و برخی از انتخابات با میزان مشارکت پایین برگزار میشود، اما جهان عرب عموماً مشتاق رأی دادن و انتخابات است. استدلالهایی که «فرهنگ» اعراب را مانع دموکراسی تلقی میکنند، مسلماً در برابر موشکافی بیشتر دوام نمیآورند.
مشکل گسترش دموکراسی در جهان عرب این نیست که اعراب دموکراسی را دوست ندارند؛ مشکل این است که واشنگتن احتمالاً دولتهایی را که با دموکراسی برای اعراب بر سر کار خواهد آورد نمیپسندد. اگر فرض کنیم دولتهای دمکراتیک بیش از رژیمهای موجود دیدگاههای مردم را نمایندگی میکنند، در این صورت روند دموکراتیزاسیون در جهان عرب دولتهایی با سیاست خارجی ضدامریکاییتری ایجاد خواهد کرد.
درنظرسنجی مشترک مؤسسه بینالمللی زاگبی و کرسی انور سادات برای صلح و توسعه در دانشگاه مریلند که در سال 2003 در 6 کشور عربی انجام شده است. اکثریت قابلتوجهی از پرسششوندگان گرایش بسیار مخالف و تا حدی مخالف با ایالات متحد دارند. بیشترین تمایل به امریکا را لبنانیها با 32 درصد گرایشِ بسیار مطلوب و تا حدی مطلوب نسبت به امریکا داشتهاند. در عربستان سعودی تنها 4 درصد چنین نظری دارند.
جنگ در عراق – در زمان نظرسنجی در شرف یا در حال انجام بوده است – مطمئناً این آمار را تغییر خواهد داد. اما این آمارها چندانی تفاوتی با آمارهای کمدامنهتری که پیش و پس از جنگ گرفته شده است، ندارند. در نظرسنجی گالوپ در اوایل سال 2002 اکثریت بالایی از پرسششوندگان در اردن (62 درصد) و عربستان سعودی (64 درصد) ایالات متحد را نامطلوب ارزیابی کردهاند. تنها در لبنان دیدگاههای مثبتی نسبت به امریکا وجود دارد که تقریباً دیدگاههای مخالف امریکا را تعدیل میکند. در نظرسنجی موسسه بینالمللی زاگبی در 7 کشور عربی که تقریباً در همان زمان انجام شده است، میزان مخالفت با ایالات متحد از 48 درصد در کویت به 61 درصد در اردن، 76 درصد در مصر و 87 درصد در عربستان سعودی و امارات متحد عربی میرسد. یک سال پس از آعاز جنگ نظرسنجیِ گرایشهای جهانی پیو نشان داد که 93 درصد اردنیها و 68 درصد مراکشیها دیدگاهی منفی نسبت به امریکا دارند.
اگرچه ممکن نیست که با دقت بالایی بتوانیم از اطلاعات نظرسنجیها دلایل قطعی احساسات ضدامریکایی را تعیین کنیم، اما نشانههایی وجود دارد که سیاستهای ایالات متحد در منطقه باعث رشد این احساسات شده است ، و نه تضاد با ارزشهای امریکایی. در نظرسنجی مشترک زاگبی و کرسی انورسادات در فوریه – مارس 2003، مردم پنج کشور از 6 کشور عربی گفتهاند که دیدگاهشان نسبت به امریکا بر پایهی سیاستهای امریکا در منطقه است و نه به خاطر ارزشهای امریکایی. 46 درصد پاسخدهندگان در مصر سیاست امریکا را به عنوان منبع احساساتشان معرفی کردهاند و در مقابل 43 درصد به ارزشهای امریکایی حساسیت داشتهاند. در اردن، لبنان، مراکش و عربستان سعودی نیز کمتر از 58 درصد نیستند کسانی که مخالفتشان با امریکا را متأثر از سیاستهای امریکا میدانند.
در سال 2004 مردم عرب نسبت به سیاستهای توسعه دموکراسی در خاورمیانه بدبینی خاصی پیدا کردند. در نظرسنجی زاگبی و کرسی انورسادات در مه 2004 تنها در لبنان بخش قابل توجهی از جمعیت مورد مطالعه (44 درصد) بر این عقیده بودند که گسترش دموکراسی انگیزهی اصلی جنگ عراق است، در مقایسه با آن 25 درصد اردنیها و کمتر از 10 درصد در کشورهای مراکش، عربستان سعودی، مصر و امارات متحد عربی چنین نظری داشتهاند. اکثریت مردم در اغلب کشورها فکر میکنند که انگیزهی جنگ عراق، کنترل نفت، حمایت از اسرائیل و تضعیف کردن جهان مسلمانان است. در تحقیق کمدامنهتر رفتارهای جهانی پیو که در سال 2004 انجام شده است نیز تنها 17 درصد مراکشیها و 11 درصد اردنیها فکر میکردند که جنگ امریکا با تروریسم صادقانه است و بقیه جنگ را پوششی برای دیگر اهداف امریکا میدانند. نیاز به نظرسنجی نیست که نشان دهیم سیاست امریکا در مورد اعراب و اسرائیل هم در جهان عرب بسیار بدنام است.
شکی نیست که افکار عمومی پدیده قابل تغییری است. احساسات ضدامریکایی در جهان عرب با برخی اقدامات ممکن است تغییر پیدا کند. اما این فرض را که اگر واشنگتن حمایتش را از دولتهای دیکتاتوری عرب ادامه ندهد، احساسات ضد امریکایی اعراب کاهش پیدا میکند، اطلاعات بسیار کمی تأیید میکند. و شواهد مستند چیز دیگری میگوید. برای مثال سوریها دیدگاه مثبت چندان بالایی نسبت به ایالات متحد ندارند، در حالی که دولت بوش مخالف دولت دمشق است. ظاهراً ایالات متحد به خاطر طیف وسعی از سیاستهایش در جهان عرب منفور است و تنها دلیلش حمایت از دولتهای مستبد نیست.
حتا اگر دموکراتیزاسیون بتواند احساسات ضدامریکایی را کاهش دهد، ضمانتی وجود ندارد که چنین کاهشی حاصلی برای دولت امریکا داشته باشد. به نظر میرسد شواهد مستند باید چنین چیزی را نشان بدهد، برای مثال مردم ایران به نسبت دولت احساس بهتری نسبت به امریکا دارند. اما هواداری بیشتر از امریکا لزوماً بدین معنا نیست که مردم در دور دوم انتخابات اخیر ریاست جمهوری به کسی که تمایل بیشتری به امریکا دارد رأی بدهند.
تاریخ همچنین نشان میدهد که انتخابات دمکراتیک در جهان عرب به احتمال زیاد به سود اسلامگراها خواهد بود. در چند انتخابات اخیر در جهان عرب، اسلامگرایان خودشان را به عنوان پیشتاز اپوزیسیون سیاسی نشان دادهاند و در بسیاری موارد خوب عمل کردهاند. در مراکش حزب جدید عدالت و توسعه که آشکارا اسلامگراست 42 کرسی از 325 کرسی را در انتخابات پارلمانی 2002 در اولین رقابتش از آن خود کرده است. (تنها دو حزب قدیمی اتحاد سوسیالیستی نیروهای مردمی و حزب استقلال کرسیهای بیشتری کسب کردند، به ترتیب 50 و 48 کرسی). در همان سال در بحرین نامزدهای اسلامگرا بین 19 و 21 کرسی از 40 کرسی پارلمان را کسب کردند (تعداد کرسیهایشان بستگی به این دارد که نامزدهای مستقل چگونه طبقهبندی بشوند). این پیروزیها در حالی به دست آمد که گروه اصلی سیاسی شیعه انتخابات را در اعتراض به تغییر قانون اساسی تحریم کرده بود.
در انتخابات پارلمانی 2003 در یمن گروه اصلاحات یمن که ترکیبی از اسلامگرایان و نیروهای قومی است 46 کرسی از 301 کرسی را تصاحب کرد و اکنون اپوزیسیون را تشکیل داده است. در آن سال اسلامگرایان با هم متحد شدند تا 17 کرسی از 50 کرسی پارلمان کویت را تصاحب کنند، آنها یک بلوک ایدئولوژیکی غالب را شکل دادند. در انتخابات پارلمانی سال 2003 در اردن پس از سه بار به تعویق انداختن انتخابات و تغییر قوانین انتخاباتی به سود نامزدهای مستقل، حزب سیاسی برادری مسلمانان (اخوان المسلمین؟) 17 کرسی از 110 کرسی را تصاحب کرد و اسلامگرایان مستقل 3 کرسی دیگر را گرفتند و بلوک اصلی اپوزیسیون را تشکیل دادند.
امسال هم تا کنون این الگو تکرار شده است. در انتخابات شهرداریها در عربستان سعودی اسلامگرایانِ غیررسمی 6 رأی از 7 رأی در ریاض را بردند و در جده و مکه هم انتخابات را بردند. کاندیداهایی که مورد حمایت اسلامگرایان سنی بودند نیز در برخی شوراها برتری کسب کردند و درشهرهای استانهای شرقی پیروز شدند. در انتخابات پارلمانی عراق فهرست مورد حمایت آیتالله العظمی سیستانی 140 کرسی از 275 کرسی را از آن خود کرد، در عوض دو فهرست عربی سکولارتر به رهبری نخست وزیر ایاد علاوی و رییس جمهور قاضی الیاور 45 کرسی را تصاحب کردند و 75 کرسی را فهرست کردهای متحد بردند که اسلامگرا محسوب نمیشوند.
در سرزمینهای فلسطینی، محمود عباس از حزب ملیگرای فتح پیروزی قاطعی را در انتخابات ریاست جمهوری 2005 کسب کرد، اما این پیروزی را تا حدی مدیون حماس بود که نامزدی را معرفی نکرده بود. در هر حال حماس در انتخابات اخیر شهرداریها به پیروزیهای بزرگی نائل آمد: در کرانه باختری در دسامبر 2004 کنترل 7 رأی را از آن خود کرد در حالی که فتح 12 رأی بدست آورد. در اوایل امسال در غزه حماس برتری 7 رأی از 10 رأی یعنی دو سوم آرا را بدست آورد. ناظران پیشبینی میکنند که حماس در انتخابات پارلمانی پیش رو فتح را پشت سر خواهد گذاشت و این یکی از دلایلی است که عباس انتخابات را به تعویق میاندازد.
گرایشها آشکار است: اسلامگرایان با رنگهای مختلف در انتخابات آزاد برتری دارند. در کشورهایی که حزب حاکم قدرت را دست دارد یا جاهایی که پادشاه با اسلام سیاسی مخالفت میکند، اسلامگرایان در مرتبهی دوم قدرت قرار میگیرند و اپوزیسیون را تشکیل میدهند. تنها در مراکش که احزاب سکولار و چپگرا پیشینهی طولانی و قدیمالتأسیس دارند و در لبنان که تعادل نیروهای مسیحی-مسلمان سیاستهای انتخاباتی را تعیین میکند، بلوکهای سیاسی غیراسلامگرا سازماندهی شدهاند که مستقل از دولت با نیروهای اسلامگرا رقابت میکنند. الگوهایی غیر از اینها آماده تغییرند. نظرسنجی زاگبی و کرسی سادات در سال 2004 که مشترکاً در اردن، عربستان سعودی و امارات متحده عربی انجام شده است، میگوید در آینده روحانیان نقش بیشتری را در سیستم سیاسی بازی خواهند کرد. 50 درصد مصریها گفتهاند که روحانیان نباید سیستم سیاسیشان را تحمیل کنند، اما 47 درصد خواستار نقش بیشتر آنان هستند. تنها در مراکش و لبنان احساسات ضد روحانی غالب است، 51 درصد به 33 درصد در مراکش و 50 درصد به 28 درصد در لبنان. دمکراتیکتر شدن جهان عرب باعث میشود که نیروهای اسلامگراتر به قدرت برسند. حتا اگر این نیروهای اسلامگرا قواعد دمکراسی را بپذیرند و از خشونت سیاسی بپرهیزند، باز هم تمایلی به حمایت از اهداف سیاست خارجی ایالات متحد در منطقه ندارند.
کشش بزرگ
سیاست دولت بوش در آوردن دموکراسی به جهان عرب بعید است که تأثیری بر تروریسم ضدامریکایی که منشأ اصلی این اقدامات است، بگذارد. در حقیقت این سیاست میتواند به روی کار آوردن دولتهایی که در مقایسه با رژیمهای موجود همکاری کمتری با امریکا در بسیاری از سیاستها– شامل سیاست جنگ با تروریسم - دارند، کمک کند. بدبختانه هیچ بدیل خوبی در این لحظه برای دولتهای دیکتاتور عربی که با امریکا همکاری میکنند وجود ندارد.
اگر واشنگتن بر سیاست گسترش دموکراسی در جهان عرب اصرار بورزد باید از نتایج انتخابات اخیر در منطقه درس بگیرد. در جاهایی مثل مراکش که احزاب غیراسلامگرا ریشههای قوی دارند اسلامگراها برای پیروزی با مشکلاتی روبرو میشوند. در ترکیه غیرعربی نیز وضعیت مشابه است و احزاب اسلامگرا پیام شان را معتدل کردهاند تا با قدرت ارتش سکولار بتوانند رقابت کنند و از احزاب سکولار توسعه یافتهتر شدهاند. به طور مشابه ترکیب متمایز رأیدهندگان در لبنان احتمالاً مانع از قدرت گرفتن حزبالله و دیگر گروههای اسلامگرا میشود. و برعکس در کشورهایی نظیر عربستان سعودی و بحرین که نیروهای سیاسی غیراسلامگرا سرکوب شدهاند، احزاب اسلامگرا و نامزدهایشان میتواند به صحنهی رقابت سیاسی وارد شوند.
واشنگتن نباید از موفقیت حاکمیت حزبی در الجزایر، مصر و یمن برای مبارزه با اسلامگرایان آسودهخاطر باشد: با یک بار واگذاشتن قدرت و ابزارهای امنیتی، حاکمیت حزبی انتخابات دمکراتیک را در دوران گذار به خوبی پشت سر نخواهد گذاشت.
ایالات متحد باید بر دولتهای عرب فشار بیاورد تا فضایی سیاسی را برای احزاب لیبرال، سکولار، چپگرا، ملیگرا و غیراسلامگراهای دیگر فراهم کند تا بتوانند پایههای خود را مستحکم کنند و به بسیج رأیدهندگان بپردازند. واشنگتن باید از گروههایی حمایت کند که احتمال بیشتری دارد که سیاست خارجی ایالات متحد را بپذیرند و از ارزشهای امریکایی دفاع کنند. مؤثرترین راه برای تأثیر گذاشتن حمایتهای امریکا، فشار آوردن آشکارا بر رژیمهای عرب در زمانی است که آنها مانع از فعالیت سیاسی گروههای لیبرالتر میشوند – همانطور که دولت با مصر برخورد کرد زمانی که دولت مصر اصلاح طلبان لیبرال سعدالدین ابراهیم و ایمان نور را به زندان انداخت و همچنین همان طور که با عربستان سعودی به خاطر احکام ماه مه که فعالان سیاسی صلح طلب را به زندانهای طولانی محکوم کرده بودند، برخورد کرد. واشگتن همچنین باید تمرکز خودش را از انتخابات عاجل در کشورهای عرب در زمانی که بدیل سازمان یافتهای قوی در مقابل نیروهای اسلامگرا وجود ندارد، بردارد - حتا با خطر مأیوس شدن لیبرالهای عرب قرار بگیرد که برای کسب آرای مردم وضعیت نگرانکنندهتری در انتخابات نسبت به قبل پیدا کنند.
مقامات دولتی از جمله رییسجمهور بوش اغلب اظهار داشتهاند که گذار به دموکراسی در جهان عرب دشوار است و امریکاییها نباید انتظار نتایج زودهنگام داشته باشند. هنوز هم هرگاه دولت بوش در منظر افکار عمومی از دمکراتیزاسیون دفاع میکند کلماتی در حمایت از انتخابات در در جهان اسلام به زبان میآورند – در افغانستان، عراق، لبنان، سرزمینهای فلسطینی و عربستان سعودی – دلیلی بر این است که سیاست دولت هنوز ادامه دارد. در هر حال، سالیان درازی باید بگذرد تا نیروهای سیاسی غیراسلامگرا آماده بشوند تا برای کسب قدرت در انتخابات با نیروهای اسلامگرا بتوانند رقابت کنند و بعید به نظر میرسد که دولت بوش یا دیگردولتهای ایالات متحد صبوری لازم را در این زمینه داشته باشند. اگر نتواند صبوری لازم را از خود نشان بدهد، واشنگتن باید بپذیرد که سیاست دمکراتیزاسیونش به چیرگی نیروهای اسلامگرا در سیاست منجر خواهد شد. تنها مشکل ابتکار دولت بوش در دموکراسی برای جهان عرب تمرکز بر انتخابات نیست. مشکل دیگر این است که دولت بوش اطمینان بیدلیلی دارد بر این که میتواند مسیر سیاست را در دیگر کشورها پیشبینی و حتا جهتدهی بکند. هیچ کدام از مقامات دولتی، دست کم در فضای عمومی، این شرط ساده را تضمین نکرده اند که دمکراسی اعراب دولتهایی را بر سر کار میآورد که همواره با ایالات متحد همکاری خواهند کرد. حتا به نظر میرسد که سیاست ترغیب دموکراسی دولت امریکا فرض را بر این میگیرد که دوران گذار دمکراتیک اعراب، مشابه با گذار دمکراتیک اخیر در اروپای شرقی، امریکای لاتین، شرق آسیا به رژیمهایی منتهی میشود که از طیف وسیعی از منافع ایالات متحد حمایت میکند یا دست کم مانعی ایجاد نمیکند. آنان درک نمی کنند که در آن رژیمها لیبرالیسم غالب شده است، زیرا ایدئولوژی رقیب، کمونیسم به طرز فراگیری بیاعتبار شده است، در حالی که جهان عرب بدیل ایدئولوژیکی واقعی در مقابل لیبرال دموکراسی ارائه داده است: جنبشی که شعارش این است «راه حل اسلام است». گستاخی واشنگتن باید در عراق از بین میرفت، جایی که حتا با حضور 140.000 سرباز امریکایی نتوانست سیاست را مطابق نظر ایالات متحد به پیش ببرد. هنوز دولت بوش کمی تحقیر را در مطالبهکردن چنین وظایف وحشتآوری به نمایش میگذارد. اگر ایالات متحد واقعاً فکر میکند که ابتکار گسترش دموکراسی در جهان عرب «چالش نسل ما» است، تمام ملت مجبور خواهند بود که این خصیصهها را بیاموزند.
(این مقاله در شرق منتشر شده است, خلاصه ای از آن نیز در پنجره شماره نخست منتشر شده است.)
