روزانه

سه شنبه ۱۷ آبان ۹۰

امروز متوجه شدم که مبلغ نه چندان قابل توجهی از حسابم کم شده است. سعی کردم از اینترنت بانک اطلاعات حسابم را بگیرم که نشد. بالاخره با یک کم فشار آوردن به حافظه و رجوع به پیامک‌های بانک متوجه شدم در خریدی که هفته پیش داشتم فروشنده محترم یک صفر بیشتر فشار داده و ده برابر قیمت را از حساب حقیر کم کرده است. من هم طبق معمول اصلاً قبض را نگاه نکرده بودم. کارت بانک و کارت شناسایی را برداشتم و راه افتادم به طرف مغازه که خیلی هم دور نبود. داشتم فکر می‌کردم این کار فروشنده‌ای که خیلی هم صمیمی و مهربان به نظر می‌رسید عمدی بوده یا سهوی؟ اگر حرفم را قبول نکند، این رسیدهای بانکی واقعاً به‌درد می‌خورد. اگر کلاً بزند زیرش که من را اصلاً تا به حال ندیده و بخواهم شکایت کنم، هزینه‌های دادگاه آیا بیشتر از مبلغ مابه‌التفاوت نخواهد شد؟ اصلاً برای این مبلغ پرونده تشکیل می‌شود؟ با ناامیدی کامل وارد مغازه شدم، دیدم فروشنده قبلی نیست و یک زن جای او نشسته است. دیگر کاملاً امیدم را از دست دادم خب حق دارد بگوید که من اصلاً شما را نمی‌شناسم. رفتم جلو و گفتم «خانم من هفته پیش از شما خرید کردم ...» هنوز صحبت من تمام نشده بود که گفت «... حسابتان اشتباه شده بود ...» گفتم «بله برای همین آمدم اینجا...» بنده خدا توضیح داد که شوهرش تازه متوجه این اشتباه شده و خیلی دنبال من گشته است و قرار بوده امروز از بانک شماره تلفنم را بگیرد و پول را برگرداند. خوشبختانه بعدازظهر پول را به حسابم ریخت.

حالا به این موضوع فکر می‌کنم من که هیچ‌وقت بدبین نبوده‌ام چرا این قدر بدبین شده‌ام. چند روز پیش مطلبی درباره اختلاس بزرگ دیدم و با دیگران در میان گذاشتم، واکنش یکی از دوستان غربت‌نشین این بود که آن‌جا که دزدی طبیعی است باید ایشان را تشویق کرد که در میان این همه دزد توانسته‌است قد علم کند! من هاج و واج مانده بودم که چه چیزی باید بگویم. اگر بگویم که این طور نیست قاعدتاً به تعصب و ملی‌گرایی متهم خواهم شد و این که می‌خواهم خودم را هم انسان درستکاری جلوه بدهم. متأسفانه بدگویی از مردم و خلقیات‌شان به ژست روشنفکری بدل شده است. جالب است که برخی از افرادی که دائم دم از بی‌فرهنگ بودن مردم می‌زنند فعال سیاسی هستند و به دنبال مردم‌سالاری. اگر مردم این‌قدر نفرت‌انگیزند چرا باید برای آن‌ها مبارزه کرد و هزینه پرداخت؟ تازه اگر مردم‌سالاری حاکم شود، برآیند یک مجموعه فاسد قاعدتاً چیزی جز فساد بیشتر نخواهد بود. حالا که با نگرانی کم‌تری فکر می‌کنم احساس می‌کنم واکنش فروشنده دور از انتظار نبوده، قریب به اتفاق فروشندگان چنین برخوردی خواهند داشت و شاید اصلاً به این موضوع فکر هم نکنند که چطور می‌توان این پول را بالا کشید.


سه شنبه ۱۶ شهریور ۸۹

مدتی است با روزنامه شرق همکاری می‌کنم و صفحه‌ای به نام کافی‌نت را آماده می‌کنم که مربوط به اینترنت و معرفی سایت‌های مفید است. اخیراً سایت شرق دوباره راه‌اندازی شده است و مطالب روزنامه را روی سایت قرار داده‌اند، من سعی می‌کنم به زودی مطالب صفحه کافی‌نت را در این‌جا قرار بدهم.
کتاب دوم من که البته در حقیقت کتاب اول من بود مجوز انتشار دریافت کرد. از این حیث می‌گویم کتاب اول که قبل از کتاب منطق ترجمه آن را تمام کرده بودم اما مجوز انتشار آن با مشکل مواجه شد. این کتاب هم از همان مجموعه قدم اول شیرازه است با نام «اندیشه‌های شرق دور» که در حقیقت همان «فلسفه شرق» است. به زودی این کتاب که مربوط به اندیشه‌های کهن کشورهای هند و چین است منتشر خواهد شد.
سایت شیرازه هم راه‌اندازی شده است، البته هنوز معرفی کتاب‌ها به طور کامل در سایت قرار نگرفته است اما جلد کتاب‌ها و مشخصات شناسنامه‌ای تمام کتاب‌ها هست.


معرفی

گفتگو 53

جمهوری مهاباد
192 صفحه/ 1500 تومان

حدود 150 صفحه از 190 صفحه‌ی آخرین شماره‌ی گفتگو به موضوع ویژه‌ی این شماره «جمهوری مهاباد» اختصاص یافته است. کاوه بیات علاوه بر «باب گفتگو» مقاله‌ی تاریخی و خواندنی «ارومیه و تحرکات کمیته نجات» را نوشته است. احسان هوشمند «سال‌های آشوب» را بررسی کرده است و مجتبی برزویی مقاله‌ی «مکریان و اندیشه‌ی ایران» و محمد حسین خسروپناه مقاله‌ی «حزب توده‌ی ایران و تحولات کردستان» را نوشته است. «جمهوری مهاباد» و «کردها و فرقه‌ی دموکرات آذبایجان» عنوان دو یادداشت ترجمه‌ی شده‌ی این شماره است که هر کدام بخشی از یک کتاب جداگانه است. در بخش روزنامه این شماره این یادداشت‌ها آمده است: «لایحه هدفمند کردن یارانه‌ها، قطع عضو بدون بیهوشی» - «نود؛ نمایش تضاد شیشه و سنگ» - «ترک‌ها و دولت سایه‌ی آن‌ها». در بخش کتاب‌خانه نیز چندین کتاب معرفی شده است.
در انتهای باب گفتگوی این شماره آمده است «مدارا و اعتدال را از ویژگی‌های اصلی فرهنگ ایران برشمرده‌اند و حد واسطی که در بسیاری از اوقات مانع از پیشامد گسست‌هایی جدی در فاصله‌ی فرازها و نشیب‌های معمول این سرزمین بوده است. این شماره نیز به رغم تمامی دل‌تنگی‌ها صرفاً با این امید منتشر می‌شود که شاید اعاده‌ی میزانی از اعتدال و مدارا، بار دیگر کارساز شده، تفاوت دیدگاه‌ها - حال در هر زمینه‌ای که باشند - از تنها مجرای معقول و میسر، یعنی از طریق طرح و بیان آزادانه، امکان حل و فصل یابند.»


نقد ادبی و دموکراسی

حسین پاینده
نبلوفر/ 1385
288 ص / 2800 تومان

این کتاب مجموعه‌ی مقالات (یا به قول خودشان جستارهای) حسین پاینده درباره‌ی نظریه و نقد ادبی جدید است. از مقالات این کتاب: مرگ مؤلف در نظریه‌های ادبی - ملاحظاتی درباره‌ی چشم‌انداز جهانی شدن ادبیات معاصر ایران - داستانگ و توانمندی آن برای نقد فرهنگ - شیوه‌های جدید نقد ادبی: مطالعات فرهنگی - فروید و نقد ادبی - نقد ادبی و دموکراسی - بررسی مصداق‌های سرقت ادبی در کتاب نظریه‌های نقد ادبی معاصر.
در پایان «نقد ادبی و دموکراسی» آمده است: «نقد ادبی را نمی‌توان به سهولت تدریس کرد زیرا مخاطبان ما هنوز به آن درجه از خودآگاهیِ فرهنگی و سیاسی نرسیده‌اند که دموکراسی را به عنصری ساختاری در تفکر بدل کنند. اندیشه‌ی استبدادطلب، تکثر نظریه‌های نقد ادبی را برنمی‌تابد. ذهنیتی که اندیشیدن و استدلال کردن را فعالیتی تفویض‌پذیر می‌داند، هرگر نمی‌تواند در حوزه‌ای خوش بدرخشد که تفکر و اقامه‌ی دلیل از ملزومات اجتناب‌ناپذیر آن هستند. نقد ادبی مستلزم باور داشتن به دموکراسی و منوط به درک این موضوع است که ...»


گفتگو 51

پروژه‌ی مشروطیت
خرداد 87
152ص/ 1500 تومان

آخرین شماره‌ی گفتگو به موضوع انقلاب مشروطه اختصاص داده شده است، سردبیر این شماره تورج اتابکی است و در باب گفتگو می‌گوید: «در تاریخ معاصر ایران هیچ رویدادی را سراغ نداریم که هم‌سنگ نهضت مشروطیت اسیر کج‌فهمی‌ها و خطااندیشی‌های تاریخی اهل قلم و سیاست شده باشد. عمده دلیل این کج‌فهمی و خطااندیشی نقش چشم‌گیری است که نهضت مشروطیت در صد سال گذشته در شکل دادن به فرهنگ سیاسی ایران داشته است. از همین رو تاریخ‌نگاری مشروطیت عمدتاً نه در بستر روح تاریخ زمان وقوع آن که از منظر زمانه‌ای دیگر و در چارچوب تنگ مأنوسات عقدیتی-سیاسی که گاه مغایر با روح مشروطیت و اهداف آن قرار دارد، رقم خورده است.» علاوه بر این در این شماره در زمینه‌ی مشروطیت کاوه بیات «پروگرام مشروطه»، نگین نبوی «خوانندگان، مطبوعات و فضای عمومی»، تورج اتابکی «مشروطه‌خواهان بدون مرز...»، علی قیصری «مفاهیم و نهادهای حقوق اساسی در ایران...» را نوشته‌اند. در بخش‌ کتابخانه این شماره نیز کتاب‌های مربوط به مشروطیت بررسی شده است و در بخش روزنامه به ماسئلی چون «فتل بی‌نظیر بوتو»، «خصوصی‌سازی» اشاره شده است.
سایت گفتگو


با بهره‌گیری از
Movable Type Pro 4.31-en
شنبه ۳ شهریور ۸۶

پدر همه چیز را می‌داند

katha_pollitt

کاتا پولیت

فوکویاما در مقاله‌‌ی «پایان تاریخ» در سال 1989 ادعا کرد که دموکراسی از نوع سرمایه‌داری لیبرال آخرین مرحله‌ی سازمان‌ سیاسی است براي تمام کشورهاست. امروزه به نظر می‌رسد که تاریخ با كسب انرژی‌های تازه هم چنان به پیش خواهد رفت (انرژي هايي از قبيل ناسیونالیسم، تعصب مذهبی، قدرت‌طلبی مردان قدرت، نابرابری عمیق درون ملت‌ها، چرخه‌ی اقتصادی رونق و ورشکستی) فوکویاما بی‌باکانه با ایده‌ای دیگر برگشته است. او پیش‌بینی می‌کند که افزایش قدرتِ سیاسی زنان در کشورهای ثروتمند غربی آن کشورها را به سمت مخالفت با جنگ سوق خواهد داد، زیرا تکامل خشونت، تهاجم و رقابت در کسب مقام را در اعضای پیچیده‌ی نرها قرار داده است، نه در طبیعت زن‌ها. شامپانزه‌ها هم مانند انسان‌ها عمل کرده‌اند: از تکه‌تکه کردن رقبای یکدیگر در مورد شامپانزه‌های نر تا خشونت مشهور یانامام‌ها در آمازون فاصله‌ی چندانی نبود و ناگهان با قتل‌گاه‌های قرن بیستم (هولوکاست، رواندا و بوسنی) آشنا شدیم.
باوجود این، فوکویاما هشدار می‌دهد که ژست‌های صلح‌جویانه‌ی زنان برای غرب خطراتی هم دربردارد. بخش‌هایی از دنیا که دخترکشی و سقط جنین‌های ماده باعث افزایش شدید جمعیت مردها می‌شود، جنگجوتر خواهند بود. آیا زنان غربی قادرند با آسیایی که با ژن‌های مردانه اشباع شده است، مبارزه کنند؟ زنان در ارتش چطور؟ اگر مردان به طور ژنتیکی مقدر شده است که فقط با مردان ارتباط داشته باشند و دائماً بر سر زن‌ها با یکدیگر رقابت کنند، آیا واحدهای نظامی مختلط باید به شیوه‌ی اسرارآمیزی چون پیتون پلیس در استتار باشند؟ (پیتون پلیس نام سریال تلویزیونی عامه‌پسند امریکایی است که در آن گروه‌های مختلف به شیوه‌های مرموزی زندگی می‌کنند.م)
فوکویاما در بیان استدلال‌هایش در لابلای ایدئولوژی‌ها سرگردان است. او به «روان شناسان تکاملی» نزدیک می‌شود تا نشان دهد که مردان اصلی‌ترین منبع خشونت انسانی هستند، اما از دیگر نظریات آن‌ها که ادعا می‌کنند چیرگی مردانه و پذیرش زنانه‌ی‌ وابسته‌ به آن، از ویژگی‌های ثابت طبیعت انسانی است، دوری می‌کند. فوکویاما فمنیست‌های افراطی را بدین خاطر که گمان می‌کنند مردها را می‌توان با پرورش اجتماعی مهربان‌تر کرد، مسخره می‌کند، اما هم‌زمان تصور می‌کند که همان مردانِ اصلاح‌ناشدنی به سادگی به زنان اجازه خواهند داد که کشتی دولت‌ها را به سوی ساحل آرامش هدایت کنند. او از طریق رفتارهای امروز ما آینده‌ی مورد نظرش را ترسیم می‌کند، بی آن که در نظربگیرد ممکن است رفتارهای ما تغییر کند. آیا آسیایی‌ها پس از این که برای یک نسل از پسرهای نازپرورده‌شان همسری پیدا نشد، باز هم قطعی است که در 20 سال آینده به سقط جنین‌های ماده ادامه بدهند؟ آیا مطئنیم که اروپا و ژاپن که جمعیت‌شان به سرعت در حال پیر شدن است، در همین وضعیت بغرنج، هم‌چنان پیر می‌شوند؟ شاید این ملت‌های سال‌خورده هم مانند ایالات متحد مهاجرپذیر شدند. درعمل، فرانسه، ایتالیا و اسپانیا تحت فشار مهاجرت‌های غیرقانونی از اروپای شرقی و افریقا بوده‌اند و این فشارها افزایش پیدا خواهد کرد. دولت آلمان شرایط شهروندی را آسان‌تر کرده است، بدین خاطر که بیگانه‌ستیزی را پاسخ مناسبی برای تغییرات جمعیتی کشورش نمی‌داند.
روان‌شناسی تکاملی حرف مفت است
چه چیزهایی در استدلال فوکویاما غلط است؟ تقریباً همه چیز. نخست، او استدلال می‌کند که علم ریشه‌های ژنتیکی را برای رفتار انسان‌ها کشف کرده است. کاملاً نادرست است. «روان‌شناسی تکاملی» فقط یک نظریه است. مطمئناً این طور نیست که «به ندرت هفته‌ای را بدون کشف ارتباط یک ژن با یک بیماری، یک وضعیت یا یک رفتار سپری می‌کنیم» گرچه عملاً درست است که هفته‌ای را بدون این که کسی مدعی شود چنین ژنی را کشف کرده است، سپری نمی‌کنیم. کسی انکار نمی‌کند که بیماری‌ها می‌توانند منشأ ژنتیک داشته باشند، اما در مورد رفتار چطور؟ «ژن اعتیاد به الکل» که تبلیغ زیادی هم روی آن شد، وجود خارجی نداشت، شاید فوکویاما این ادعاهای سرسری را جدی می‌گیرد. در حقیقت تا کنون هیچ تک‌ژنی کشف نشده است که خودش تعیین‌کننده‌ی یک رفتار اجتماعی باشد. فاصله‌ی زیادی است میان بیماری تصلب بافت‌ها و رفتار خیانت به همسر. و تا کنون کسی ثابت نکرده است که جزء پیچیده‌ای از رفتار انسان، مثلاً خشونت یا رقابت ممکن است ریشه در کروموزوم X یا Y داشته باشد.
نظریه‌های روان‌شناسی تکاملی که با داستان‌های عاشقانه نشان می‌دهند فمنیست‌ها اشتباه می‌کنند و برابری جنسی پروژه‌ای محکوم به فناست، در میان رسانه‌ها هواداران زیادی دارند، اما ادعای فوکویاما که روان‌شناسی تکاملی موفقیت‌هایی داشته است، اشتباه است. فوکویاما کسانی را که با آن‌ها موافق است، نام می‌برد، اما به مخالفان با ابهام و از روی تکبر اشاره می‌کند («فمنیست‌های افراطی»، «بسیاری از فمنیست‌ها»، «پست‌مدرن‌ها») اما استفن جی گولد، ریچارد لانتون، استون روز و بسیاری دیگر از دانشمندان استدلال‌هایی قوی را نه بر پایه‌ی ایدئولوژی، بلکه بر اساس زیست‌شناسی علیه قطعیت ژنتیکی مطرح کرده‌اند. چندان جالب نیست که گویا فوکویاما با این آثار اصلاً آشنا نیست.
او ادعا می‌کند که مردها خشن‌تر از زنان هستند. شاید روزی برای این که نشان دهد این ویژگی زیست‌شناختی است و نه اجتماعی، مدارکی واقعی به دست آورد. حتی اگر زنان ذاتاً کم‌تر خشن باشند، باز هم به اندازه‌ی کافی خشن هستند که در این نظریه‌ی فوکویاما تردید ایجاد کنند که حضور بیشتر زنان در قدرت، صلح بیشتری ایجاد می‌کند. زنان مرتکب طفل‌کشی، بدرفتاری و قتل کودکان و معیوب کردن اندام‌های تناسلی دختران می‌شوند و به طرزی ظالمانه به دختران، عروس‌ها، خدمتکاران و برده‌ها فرمان‌روایی می‌کنند. علاوه بر این، تاکنون زنان را همه به عنوان مشوق و مدافع خشونت‌های مردانه (اغوا کردن افراد، خانواده یا گروه‌ها به جنگ‌های کینه‌توزانه، سرزنش کردن قربانیان جنایت و همسران کتک‌خورده و غیره) می‌سناختند. به صورتی تاریخی، فرهنگ‌ها پیرامون جنگ و جلوه‌های وحشی‌گری شکل گرفته‌اند و زنان در آن هم‌کاری کاملی داشته‌اند: زنان اسپارتی و رومی به خاطر جسارتِ «مردانه‌»شان شهرت دارند. آیا زنان اسکاندیناوی از شوهران‌شان خواهش می‌کردند که فرانسه را غارت نکنند؟ آیا زنان ماقبل مدرن اروپایی از صحنه‌ی اعدام‌های در ملأعام و سوزاندن ساحره‌ها دوری می‌کردند؟ همان طور که این مثال‌ها نشان می‌دهد، حتی تعریف خشونت نیز با سوآلاتی روبروست: یک عمل بسته به پیش‌زمینه‌ی اجتماعی‌اش ممکن است اشتباه، ناشی از بیماری روانی، باشکوه یا عادی باشد.
زمانی که به خشونت‌های سازمان‌یافته‌ی دولتی می‌رسیم -جنگ، اعدام، برده‌داری، بازداشت‌گاه- صلح‌طلبی زنان به روشنی پدیده‌ای مدرن می‌شود. پس چطور خشونت می‌تواند ژنتیک باشد؟ ممکن است بگویید زنان امروزی که کاوشگر، جهانگرد، ورزشکار و خبرنگار خارجی هستند، ژن مردانه‌ی «جسارت» را دیر کسب کرده‌اند. (فوکویاما آشکار است که هرگز تلاش نکرده است که یک مرد امریکایی طبقه‌ی متوسط بشود تا یک فیلم خارجی ببیند یا یک دست‌پخت جدید را امتحان کند) با توجه به ادعایش در مورد این که رقابت گروهی یک خصیصه‌ی مردانه است، آیا فوکویاما به دبیرستان نرفته است؟ دختران و زنان خیلی یکدیگر را نمی‌زنند، اما به طرز مشخصی با یکدیگر رقابت می‌کنند از طریق لباس‌، پول، دوست پسر، شهرت، فعالیت جنسی، باندبازی و گروه‌های ویژه‌ی زنان. «چشم و هم‌چشمی کردن» شکلی از رقابت زنانه است: اگر بچه‌تان می‌خواهد به یک مدرسه‌ی خصوصی اعیانی برود، یا اگر به یک گروه هوادار آتشین خواننده‌ای خاص می‌خواهد بپیوندد یا اگر می‌خواهد با یک مرد مشهور ازدواج کند.
فوکویاما می‌پذیرد که در مورد رفتارهایی که وابسته به جنسی خاص فرض می‌شوند، منحنی زنگوله‌ای در مورد هر جنسیتی پایین می‌آید، و این منحنی‌ها اغلب هم‌پوشانی دارند. این موضوع با بحث او که مردان خشن و مبارزه‌جو هستند و زنان این‌طور نیستند تناقض دارد. اگر اغلب مردان و اغلب زنان در محدوده‌ی میانه هستند، چطور تفاوت جنسیت‌ها می‌تواند ادعاهای فوکویاما را تصدیق کند.
چرا احضار به خدمت
دومین ایراد مقاله‌ی فوکویاما این است که ادعا می‌کند ویژگی‌های فردی رفتار دولت را تعیین می‌کند. از نظر او جنگ خشونتی شخصی است که در تعداد شرکت‌کنندگانِ آن ضرب شده است. اما این مدل غلط است. جنگ جهانی دوم به این سبب رخ نداد که تعدادی جوان دور هم جمع شدند و تصمیم گرفتند به لهستان حمله کنند. هولوکاست هم به این خاطر اتفاق نیفتاد که عده‌ای جوان بر سر کشتن یهودی‌ها با یکدیگر رقابت می‌کردند. جنگ و وحشی‌گری‌هایش سازمان‌دهی‌شده‌ی سیاسی از بالا هستند و -درست است که- معمولاً مرد هستند. اما معمولاً پیرمردانی هستند که نیازی به خشونت فردی ندارند. در دوران مدرن آن‌ها به ندرت دست به مبارزه می‌زنند (لیندون بی.جانسون هرگر شخصاً اسرای جنگی را از چرخ‌بال به بیرون پرتاب نکرد.) مردان جوان مبارزه می‌کنند، اما تا چقدر از روی میل این کار را می‌کنند؟ اگر جنگ تا این حد برای ژن‌های مردانه جذاب است، چرا تمام جنگ‌های مدرن نیاز به احضار به خدمت دارند؟ چرا این قدر مزایای شغلی برای تشویق به استخدام سربازان درنظر گرفته می شود؟
رأی‌دهندگان سیاست خارجی را تعیین نمی‌کنند
فوکویا ادعا می‌کند که رأی‌دهندگان در مورد جنگ و سیاست خارجی تصمیم می‌گیرند و با افزایش سهم زنانِ رأی‌دهنده، سیاست‌های ضدجنگ چیره خواهد شد. درست است که زنان بیش از مردان مخالف جنگ هستند (گرچه این تفاوت خیلی کمتر از آن میزانی است که توصیف ژنتیکی ادعا می‌کند.) اما پای صندوق‌های رأی برای جنگ تصمیم‌گیری نمی‌شود. اگر این‌طور بود، امریکا وارد جنگ جهانی اول نمی‌شد. از این گذشته، اغلب مردان رأی‌دهنده به وودرو ویلسون رأی دادند که شعارش «دوری از جنگ» بود. در 1964 واجدان شرایط جانسون را با شعار «من به دنبال جنگ بزرگ‌تری نیستم» بر نظامی‌گری‌های بری گولدواتر ترجیح دادند. هیچ کدام از پیامدهای اقدامات نظامی در پاناما، سومالی، خلیج فارس و سودان یا ماجراجویی‌های محرمانه در حمایت از کنتراها موضوعاتی نبودند که رأی‌دهندگان بتوانند در مورد آن تصمیم بگیرند.
قدرت سیاسی صرفاً و اصولاً موضوع صندوق‌های رأی یا افکار عمومی نیست. اغلب امریکایی‌ها خواهان کنترل سلاح‌های شخصی هستند، اما مؤسسه‌ی ملی ریفل برای این که این اتفاق نیفتد، میلیون‌ها دلار خرج می‌کند. خواست رأی‌دهندگان در مورد جنگ اهمیتی ندارد، آن‌چه اهمیت دارد، شرکت‌کنندگان در اردوهای انتخاباتی است، کارخانجات اسلحه‌سازی و دیگران. زمانی که قدرت‌ها‌ سیاست خاصی را اتخاذ کنند، افکار عمومی را آن طور که بخواهند تغییر می‌دهند تا با آن‌ها هم‌سو شوند. امریکایی‌ها قبل از جنگ اول خلیج فارس در مورد اعزام سربازان به دو دسته مخالف تقسیم شده بودند. دیدگاه‌های ضدجنگ به طرز مشهودی در رسانه‌ها دیده می‌شد. زمانی که سربازان اعزام شدند، رسانه‌ها بحث را تمام کردند و خیلی زود در همه‌جا ورود به این بحث حریم ممنوعه شد.
زنان امریکایی نزدیک به 80 سال است که حق رأی دارند. اما تا به حال نتوانستنه‌اند حقوق دوران بارداری و هزینه‌ی بچه‌داری را کسب کنند، این موارد در دیگر کشورهای صنعتی بدیهی فرض می شود. با وجود این ناکامی‌ها، این ادعا که زنان به زودی سیاست خارجی امریکا را برخلاف میل زمام‌داران کنونی، دگرگون خواهند کرد، مرا به شدت حیرت‌زده می‌کند، به ویژه این که دلیلش هم ماهیت ژنتیکی دارد. آنچه احتمال بیشتری دارد رخ بدهد این است که زنان هر چه بیشتر گرفتار سیاست و تجارت با همه‌ی سازش‌ها و پاداش‌هایش بشوند، گرایش معتدل فعلی‌شان به حل صلح‌آمیز مناقشات جایش را به خیره‌سری، حرص، ترس، درک منافع ملی و طمع برای نفت ارزان خواهد داد.
مقاله‌ی فوکویاما چنان آشفته و متناقض است و عاری از هر گونه دلیل و منطقی است که خواننده سرگردان می‌شود که بحث بر سر چیست. با وجود حمایت ظاهری‌اش از خواست‌های زنان برای دستیابی به حقوق کامل شهروندی، راهی را برای رسیدن به آن نشان نمی‌دهد. برای مثال، اصراری ندارد که به احزاب سیاسی پیشنهاد کند که در لیست نامزدهای‌شان مثل برخی کشورهای اروپایی، توازن جنسی را رعایت کنند. درحقیقت، تنها پیشنهاد مشخص فوکویاما، محدود کردن حقوق شهروندی زنان از طریق محدود کردن نقش نظامی آن‌هاست. زنان 12 درصد کنگره را در اختیار دارند، و در دولت تنها سه زن وجود دارد، دو قاضی که از ابتدا در دیوان عالی قضات بودند، هنوز هم بر سر کار هستند، با وجود این، فوکویاما نگران است که اگر دختران قدرت را در دست بگیرند، ایالات متحد را از نظر بین‌المللی ضعیف کنند.
فمنیسم، ژنتیک و تکامل را فراموش کنید. ما اساساً یک واریاسیون پیچیده در دو تم قدیمی محافظه‌کاری داریم: وقتی به سراغ ارتش می‌رویم، ]زنان[ هرچه بیشتر باشند، بهتر است، و زمانی که به سراغ سیاست خارجی می‌رویم پدر -و نه مادر- همه چیز را بهتر می‌داند.

*‌ کاتا پولیت عضو ثابت سردبیران نیشن است. مقالاتش در نیویورکر، آتلانتیک، هارپر و نیویورک تایمز منتشر می‌شود. او نویسنده‌ی کتاب «موجودات منطقی: مقالاتی درباره‌ی زنان و فمینیسم» است.

نوشته‌های مربوط:


مردان هم از جنگ متنفرند<<|| صفحه اصلی ||>>خلاصه‌ی مقاله‌ی فوکویاما در مورد زنان و نقدهای وارد شده


سخن

بهار آمد گل و نسرین نیاورد
نسیمی بوی فروردین نیاورد
پرستو آمد و از گل خبر نیست
چرا گل با پرستو همسفر نیست
چه افتاد این گلستان را ، چه افتاد
که آیین بهاران رفتش از یاد؟
چرا مینالد ابر برق در چشم؟
چه میگرید چنین زار از سر خشم؟
چرا خون میچکد از شاخه گل؟
چه پیش آمد؟ کجا شد بانگ بلبل؟
چه دردست این؟ چه دردست این؟ چه دردست؟
که در گلزار ما این فتنه کرده است؟
چرا در هر نسیمی بوی خون است؟
چرا زلف بنفشه سرنگون است؟
چرا سربرده نرگس در گریبان؟
چرا بنشسته قمری چون غریبان؟
چرا پروانگان را پر شکسته است؟
چرا هر گوشه گرد غم نشسته است؟
چرا مطرب نمیخواند سرودی؟
چرا ساقی نمیگوید درودی؟
چه آفت راه این هامون گرفتست؟
چه دشت است این که خاکش خون گرفتست؟
چرا خورشید فروردین فرو خفت؟
بهار آمد؟ گل نوروز نشکفت
مگر خورشید و گل را کس چه گفتست؟
که این لب بسته و آن رخ نهفتست؟
مگر دارد بهار نورسیده
دل و جانی چو ما ، در خون کشیده
مگر گل نوعروس شوی مرده است؟
که روی از سوگ و غم در پرده برده است؟
مگر خورشید را پاس زمین است؟
که از خون شهیدان شرمگین است؟
بهارا تلخ منشین ! خیز و پیش آی
گره وا کن ز ابرو ، چهره بگشای
بهارا خیز و زان ابر سبکرو
بزن آبی بروی سبزه نو
سرو رویی به سرو و یاسمن بخش
نوایی نو به مرغان چمن بخش
بر آر از آستین دست گل افشان
گلی بر دامن این سبزه بنشان
گریبان چاک شد از ناشکیبان
برون آور گل از چاک گریبان
نسیم صبحدم گو نرم برخیز
گل از خواب زمستانی برانگیز
بهارا ، بنگر این دشت مشوش
که میبارد بر آن باران آتش
بهارا ، بنگر این خاک بلا خیز
که شد هر خاربن چون دشنه خونریز
بهارا ، بنگر این صحرای غمناک
که هر سو کشته ای افتاده بر خاک
بهارا ، بنگر این کوه و در و دشت
که از خون جوانان لاله گون گشت
بهارا ، دامن افشان کن ز گلبن
مزار کشتگان را غرق گل کن
بهارا از گل و می آتشی ساز
پلاس درد و غم در آتش انداز
بهارا شور شیرینم برانگیز
شرار عشق دیرینم برانگیز
بهارا شور عشقم بیشتر کن
مرا با عشق او شیر و شکر کن
گهی چون جویبارم نغمه آموز
گهی چون آذرخشم رخ برافروز
مرا چون رعد و طوفان خشمگین کن
جهان از بانگ خشمم پر طنین کن
بهارا زنده مانی زندگی بخش
به فروردین ما فرخندگی بخش
هنوز اینجا جوانی دلنشین است
هنوز اینجا نفسها آتشین است
مبین کاین شاخه بشکسته ، خشک است
چو فردا بنگری پر بیدمشک است
مگو کاین سرزمینی شوره زار است
چو فردا در رسد ، رشک بهار است
بهارا باش کاین خون گل آلود
برآرد سرخ گل چون آتش از دود
برآید سرخ گل خواهی نخواهی
وگرنه خود صد خزان آرد تباهی
بهارا ، شاد بنشین ، شاد بخرام
بده کام گل و بستان ز گل کام
اگر خود عمر باشد ، سر برآریم
دل و جان در هوای هم گماریم
میان خون و آتش ره گشاییم
ازین موج و ازین طوفان برآییم
دگربارت چو بینم ، شاد بینم
سرت سبز و دلت آباد بینم
به نوروز دگر ، هنگام دیدار
به آیین دگر آیی پدیدار


هوشنگ ابتهاج

پیوندها

Creative Commons License
این سایت تحت لیسانس زیر است:
Creative Commons License