روزانه

سه شنبه ۱۷ آبان ۹۰

امروز متوجه شدم که مبلغ نه چندان قابل توجهی از حسابم کم شده است. سعی کردم از اینترنت بانک اطلاعات حسابم را بگیرم که نشد. بالاخره با یک کم فشار آوردن به حافظه و رجوع به پیامک‌های بانک متوجه شدم در خریدی که هفته پیش داشتم فروشنده محترم یک صفر بیشتر فشار داده و ده برابر قیمت را از حساب حقیر کم کرده است. من هم طبق معمول اصلاً قبض را نگاه نکرده بودم. کارت بانک و کارت شناسایی را برداشتم و راه افتادم به طرف مغازه که خیلی هم دور نبود. داشتم فکر می‌کردم این کار فروشنده‌ای که خیلی هم صمیمی و مهربان به نظر می‌رسید عمدی بوده یا سهوی؟ اگر حرفم را قبول نکند، این رسیدهای بانکی واقعاً به‌درد می‌خورد. اگر کلاً بزند زیرش که من را اصلاً تا به حال ندیده و بخواهم شکایت کنم، هزینه‌های دادگاه آیا بیشتر از مبلغ مابه‌التفاوت نخواهد شد؟ اصلاً برای این مبلغ پرونده تشکیل می‌شود؟ با ناامیدی کامل وارد مغازه شدم، دیدم فروشنده قبلی نیست و یک زن جای او نشسته است. دیگر کاملاً امیدم را از دست دادم خب حق دارد بگوید که من اصلاً شما را نمی‌شناسم. رفتم جلو و گفتم «خانم من هفته پیش از شما خرید کردم ...» هنوز صحبت من تمام نشده بود که گفت «... حسابتان اشتباه شده بود ...» گفتم «بله برای همین آمدم اینجا...» بنده خدا توضیح داد که شوهرش تازه متوجه این اشتباه شده و خیلی دنبال من گشته است و قرار بوده امروز از بانک شماره تلفنم را بگیرد و پول را برگرداند. خوشبختانه بعدازظهر پول را به حسابم ریخت.

حالا به این موضوع فکر می‌کنم من که هیچ‌وقت بدبین نبوده‌ام چرا این قدر بدبین شده‌ام. چند روز پیش مطلبی درباره اختلاس بزرگ دیدم و با دیگران در میان گذاشتم، واکنش یکی از دوستان غربت‌نشین این بود که آن‌جا که دزدی طبیعی است باید ایشان را تشویق کرد که در میان این همه دزد توانسته‌است قد علم کند! من هاج و واج مانده بودم که چه چیزی باید بگویم. اگر بگویم که این طور نیست قاعدتاً به تعصب و ملی‌گرایی متهم خواهم شد و این که می‌خواهم خودم را هم انسان درستکاری جلوه بدهم. متأسفانه بدگویی از مردم و خلقیات‌شان به ژست روشنفکری بدل شده است. جالب است که برخی از افرادی که دائم دم از بی‌فرهنگ بودن مردم می‌زنند فعال سیاسی هستند و به دنبال مردم‌سالاری. اگر مردم این‌قدر نفرت‌انگیزند چرا باید برای آن‌ها مبارزه کرد و هزینه پرداخت؟ تازه اگر مردم‌سالاری حاکم شود، برآیند یک مجموعه فاسد قاعدتاً چیزی جز فساد بیشتر نخواهد بود. حالا که با نگرانی کم‌تری فکر می‌کنم احساس می‌کنم واکنش فروشنده دور از انتظار نبوده، قریب به اتفاق فروشندگان چنین برخوردی خواهند داشت و شاید اصلاً به این موضوع فکر هم نکنند که چطور می‌توان این پول را بالا کشید.


سه شنبه ۱۶ شهریور ۸۹

مدتی است با روزنامه شرق همکاری می‌کنم و صفحه‌ای به نام کافی‌نت را آماده می‌کنم که مربوط به اینترنت و معرفی سایت‌های مفید است. اخیراً سایت شرق دوباره راه‌اندازی شده است و مطالب روزنامه را روی سایت قرار داده‌اند، من سعی می‌کنم به زودی مطالب صفحه کافی‌نت را در این‌جا قرار بدهم.
کتاب دوم من که البته در حقیقت کتاب اول من بود مجوز انتشار دریافت کرد. از این حیث می‌گویم کتاب اول که قبل از کتاب منطق ترجمه آن را تمام کرده بودم اما مجوز انتشار آن با مشکل مواجه شد. این کتاب هم از همان مجموعه قدم اول شیرازه است با نام «اندیشه‌های شرق دور» که در حقیقت همان «فلسفه شرق» است. به زودی این کتاب که مربوط به اندیشه‌های کهن کشورهای هند و چین است منتشر خواهد شد.
سایت شیرازه هم راه‌اندازی شده است، البته هنوز معرفی کتاب‌ها به طور کامل در سایت قرار نگرفته است اما جلد کتاب‌ها و مشخصات شناسنامه‌ای تمام کتاب‌ها هست.


معرفی

گفتگو 53

جمهوری مهاباد
192 صفحه/ 1500 تومان

حدود 150 صفحه از 190 صفحه‌ی آخرین شماره‌ی گفتگو به موضوع ویژه‌ی این شماره «جمهوری مهاباد» اختصاص یافته است. کاوه بیات علاوه بر «باب گفتگو» مقاله‌ی تاریخی و خواندنی «ارومیه و تحرکات کمیته نجات» را نوشته است. احسان هوشمند «سال‌های آشوب» را بررسی کرده است و مجتبی برزویی مقاله‌ی «مکریان و اندیشه‌ی ایران» و محمد حسین خسروپناه مقاله‌ی «حزب توده‌ی ایران و تحولات کردستان» را نوشته است. «جمهوری مهاباد» و «کردها و فرقه‌ی دموکرات آذبایجان» عنوان دو یادداشت ترجمه‌ی شده‌ی این شماره است که هر کدام بخشی از یک کتاب جداگانه است. در بخش روزنامه این شماره این یادداشت‌ها آمده است: «لایحه هدفمند کردن یارانه‌ها، قطع عضو بدون بیهوشی» - «نود؛ نمایش تضاد شیشه و سنگ» - «ترک‌ها و دولت سایه‌ی آن‌ها». در بخش کتاب‌خانه نیز چندین کتاب معرفی شده است.
در انتهای باب گفتگوی این شماره آمده است «مدارا و اعتدال را از ویژگی‌های اصلی فرهنگ ایران برشمرده‌اند و حد واسطی که در بسیاری از اوقات مانع از پیشامد گسست‌هایی جدی در فاصله‌ی فرازها و نشیب‌های معمول این سرزمین بوده است. این شماره نیز به رغم تمامی دل‌تنگی‌ها صرفاً با این امید منتشر می‌شود که شاید اعاده‌ی میزانی از اعتدال و مدارا، بار دیگر کارساز شده، تفاوت دیدگاه‌ها - حال در هر زمینه‌ای که باشند - از تنها مجرای معقول و میسر، یعنی از طریق طرح و بیان آزادانه، امکان حل و فصل یابند.»


نقد ادبی و دموکراسی

حسین پاینده
نبلوفر/ 1385
288 ص / 2800 تومان

این کتاب مجموعه‌ی مقالات (یا به قول خودشان جستارهای) حسین پاینده درباره‌ی نظریه و نقد ادبی جدید است. از مقالات این کتاب: مرگ مؤلف در نظریه‌های ادبی - ملاحظاتی درباره‌ی چشم‌انداز جهانی شدن ادبیات معاصر ایران - داستانگ و توانمندی آن برای نقد فرهنگ - شیوه‌های جدید نقد ادبی: مطالعات فرهنگی - فروید و نقد ادبی - نقد ادبی و دموکراسی - بررسی مصداق‌های سرقت ادبی در کتاب نظریه‌های نقد ادبی معاصر.
در پایان «نقد ادبی و دموکراسی» آمده است: «نقد ادبی را نمی‌توان به سهولت تدریس کرد زیرا مخاطبان ما هنوز به آن درجه از خودآگاهیِ فرهنگی و سیاسی نرسیده‌اند که دموکراسی را به عنصری ساختاری در تفکر بدل کنند. اندیشه‌ی استبدادطلب، تکثر نظریه‌های نقد ادبی را برنمی‌تابد. ذهنیتی که اندیشیدن و استدلال کردن را فعالیتی تفویض‌پذیر می‌داند، هرگر نمی‌تواند در حوزه‌ای خوش بدرخشد که تفکر و اقامه‌ی دلیل از ملزومات اجتناب‌ناپذیر آن هستند. نقد ادبی مستلزم باور داشتن به دموکراسی و منوط به درک این موضوع است که ...»


گفتگو 51

پروژه‌ی مشروطیت
خرداد 87
152ص/ 1500 تومان

آخرین شماره‌ی گفتگو به موضوع انقلاب مشروطه اختصاص داده شده است، سردبیر این شماره تورج اتابکی است و در باب گفتگو می‌گوید: «در تاریخ معاصر ایران هیچ رویدادی را سراغ نداریم که هم‌سنگ نهضت مشروطیت اسیر کج‌فهمی‌ها و خطااندیشی‌های تاریخی اهل قلم و سیاست شده باشد. عمده دلیل این کج‌فهمی و خطااندیشی نقش چشم‌گیری است که نهضت مشروطیت در صد سال گذشته در شکل دادن به فرهنگ سیاسی ایران داشته است. از همین رو تاریخ‌نگاری مشروطیت عمدتاً نه در بستر روح تاریخ زمان وقوع آن که از منظر زمانه‌ای دیگر و در چارچوب تنگ مأنوسات عقدیتی-سیاسی که گاه مغایر با روح مشروطیت و اهداف آن قرار دارد، رقم خورده است.» علاوه بر این در این شماره در زمینه‌ی مشروطیت کاوه بیات «پروگرام مشروطه»، نگین نبوی «خوانندگان، مطبوعات و فضای عمومی»، تورج اتابکی «مشروطه‌خواهان بدون مرز...»، علی قیصری «مفاهیم و نهادهای حقوق اساسی در ایران...» را نوشته‌اند. در بخش‌ کتابخانه این شماره نیز کتاب‌های مربوط به مشروطیت بررسی شده است و در بخش روزنامه به ماسئلی چون «فتل بی‌نظیر بوتو»، «خصوصی‌سازی» اشاره شده است.
سایت گفتگو


با بهره‌گیری از
Movable Type Pro 4.31-en
سه شنبه ۱۶ بهمن ۸۶

زوال رهبری روشنفکری ادبی

در ضرورت استقلال نهاد ادبیات از نهاد سیاست

محمد قوچانی


محمد قوچانی

(سرمقاله شهروند امروز شماره 28)

بامدادم من
خسته از با خویش جنگیدن
خسته‌ی سقاخانه و خانقاه و سراب
خسته کویر و تازیانه و تحمل

احمد شاملو (الف. بامداد)، در جدال با خاموشی

40 روز از مرگ قیصر می‌گذرد. شاعری که نه کارمند اداره سانسور بود و نه پادوی حجره بازار و بیش از دو کتاب نوشته و سروده بود و این یعنی همه شرایطی که براساس آن شاعران و نویسندگان می‌توانند به عضویت کانون نویسندگان ایران درآیند و بدین معنا می‌توان قیصر امین‌پور را شاعر و نویسنده خواند. اما 40 روز از مرگ شاعر می‌گذرد و هنوز کانون نویسندگان در سکوت است. قیصر شاعر نبود یا کانون، کانون نیست؟ آیا اصولا ایران، کانونی به نام نویسندگان دارد؟ یا در اثر جبر زمان و جور زمانه اثری از کانون نمانده؟ که شاعران ونویسندگان جوانمرگ شده را باید به جای بیانیه‌های کانون در بیلبوردهای شهرداری تهران جست؟
تلخ است؛ اما واقعیت دارد که هم قیصر شاعر بود و هم کانون دایر است اما قیصر شاعر کانون نبود و اینکه کانون، کانون همه نویسندگان و شاعران ایران نیست و اینکه‌ایدئولوژی نه‌تنها حکومت که اپوزیسیون و نه فقط سیاستمداران که روشنفکران را هم در برگرفته و رها نمی‌کند تلخ‌ترین واقعیت فرهنگی عصر ماست.
کانون نویسندگان ایران نهادی است که با رهبری ادبی جلال‌آل‌احمد در سال 1347 شکل گرفت. پیدایش کانون از آغاز واکنشی سیاسی بود در برابر مصادره هویت ادبی اهل قلم و هنر و کتاب از سوی حکومت که حکومت پهلوی قصد داشت کنگره‌ای ادبی از نویسندگان ایران و جهان به رهبری شجاع‌الدین شفا برگزار کند. شجاع‌الدین شفا و زین‌العابدین رهنما سران جناح راست ادبیات ایران بودند که بزرگان آنان پیش از این یک‌بار دیگر در سال 1325 نبردی از این نوع را تجربه کرده بودند. در آن سال به همت انجمن فرهنگی ایران و شوروی کنگره‌ای از نویسندگان ایران برپا شد که در آن چهره‌های برجسته‌ای چون ملک‌الشعرا بهار و پرویز ناتل‌خانلری از جناح راست ادبی و نیما یوشیج و احسان طبری از جناح چپ ادبی حضور داشتند. اولین مناقشه‌ها در همین جا شکل گرفت: علی‌اصغر حکمت در خطابه‌ای هنر را بازتاب احساس فرد دانست و احسان طبری به او پاسخ داد که هنر محصول روح جمعی است و این گونه بود که سرمشق اصلی جناح‌بندی ادبی در ایران تعیین شد. این جناح‌بندی در سال‌های بعد تشدید شد. افرادی چون خانلری به دولت و قدرت و وزارت رسیدند و چهره‌هایی مانند شاملو در مقام فریاد و اعتراض و انتقاد قرار گرفتند. گروهی در پی انقلاب ادبی بودند و برخی از ارتجاع ادبی دفاع می‌کردند. شاملو به عنوان چهره شاخص جناح چپ ادبی در این سال‌ها بود که سرود: شعر/ رهایی است/ نجات است و آزادی/ که سرانجام/ به یقین می‌گراید/ و گلوله‌ای که به انجام کار/ شلیک/ می‌شود
همین جناح‌بندی ادبی بود که در سال 1347 به تاسیس کانون نویسندگان ایران در برابر برپایی کنگره نویسندگان ایران منتهی شد. گرچه جلال آل‌احمد مهم‌ترین رهبر کانون بود اما هرگز در انتخابات شورای دبیران آن شرکت نکرد و به جای وی همسرش سیمین دانشور اولین رئیس کانون شد. در فصل اول اساسنامه کانون چنین آمده است:
«کانون نویسندگان ایران موسسه‌ای است غیرتجارتی که به منظور حمایت و استیفای حقوق مادی و معنوی اهل قلم و کمک به نشر آثار ایشان و هدایت نوقلمان و پرداختن به فعالیت‌های فرهنگی از قبیل تشکیل مجالس سخنرانی، سمینارها، کنفرانس‌ها و نمایش‌ها یا شرکت در آنها، گسترش و تعالی فرهنگ ملی و آشنایی با مظاهر مختلف فرهنگ امروز جهان و نیز به منظور کمک به زندگی کسانی از اهل قلم که در مضیقه‌اند در حدود اساسنامه کانون و مقررات جاری کشور تاسیس می‌شود.»
این اساسنامه از تاسیس نهادی مدنی، صنفی و فرهنگی خبر می‌داد اما در عمل کانون هرگز به آن تن نداد. تولد کانون خود محصول انشعابی سیاسی و بر مبنای جناح‌بندی ادبی بود. کانون محل تجمع جناح چپ ادبی در برابر جناح راست ادبی بود که بخصوص در دربار و حکومت پهلوی نفوذ داشت. اما جناح چپ ادبی هم یکپارچه نبود. در آغاز حداقل دو جریان موازی در کانون وجود داشت؛ اول جناح چپ سنتی یا نویسندگان عضو حزب توده مانند محمود اعتمادزاده (م.الف. به‌آذین) و سیاوش کسرایی و دوم جناح چپ مستقل یا نویسندگان متمایل به نیروی سوم (خلیل ملکی و انشعابیون حزب توده) مانند جلال آل‌احمد که با مرگ نابهنگام جلال دوره اول کانون نویسندگان به پایان رسید و عصر سلطه نسبی جناح چپ مستقل تمام شد.
کانون نویسندگان ایران در دوره اول تحت نفوذ کاریزمای جلال آل‌احمد سعی بسیاری در دوری از حزب توده داشت اما در دوره دوم که از سال 1356 شروع شد نفوذ حزب توده در کانون فزونی گرفت. بخشی از این نفوذ به دلیل فقدان رهبری مستقل ادبی در کانون بود و بخش دیگری از آن به شرایط جدید کشور، سقوط سلطنت پهلوی و عدم استقرار نظم جدید سیاسی بازمی‌گشت. در این دوره مرکز فرهنگی گوته جانشین تالار قندریز شد که در دوره اول محل تجمع ثابت اعضای کانون بود و در سال 1348 همزمان با مرگ جلال بسته شد. مرکز گوته در سال 1357 محل برگزاری شب‌های شعر کانون شد که سهم این نهاد از مشارکت در سرنگونی سلطنت بود. پس از پیروزی انقلاب اسلامی اما جناح‌بندی ابی در کانون نویسندگان بار دیگر آن را در معرض انشعاب قرار داد. شاخص جناح چپ سنتی در این دوره همچنان به‌آذین بود اما روشنفکران مستقلی مانند باقر پرهام هم در شورای دبیران حضور داشتند که با وجود خاموشی چراغ چپ مستقل در برابر تبدیل شدن کانون به شعبه‌ای از حزب توده مقاومت می‌کردند. باقر پرهام داستان این منازعه ادبی ـ سیاسی را چنین روایت می‌کند: «در همین سال 58 بود که دعوای ما با توده‌ای‌ها درگرفت و توانستیم در مجمع عمومی کانون آنها را کنار بزنیم.» (گردون: ش 32/31 ص18) خروج حزب توده از کانون (که به تاسیس شورای نویسندگان منتهی شد) اما پایان جناح‌بندی ادبی نبود. به گفته پرهام: «در پایان سال 58 و در انتخابات بهار 59 گفتم من دیگر نیستم. بهتر است کانون را بسپاریم دست جوان‌ترها. دیگر اعضای هیات دبیران سال 58 نیز از این فکر استقبال کردند و همه ما کمک کردیم تا هیات دبیران جوان‌تری انتخاب شد. اما در عمل دیدیم که این دوره ـ بهار 59 تا بهار 60 ـ بدترین دوره کانون شد چون در این یک سال کانون خیلی بد عمل کرد یعنی شروع کرد به صدور اعلامیه‌هایی که اغلب آنها لحن و محتوای سیاسی محض داشت: یک اعلامیه‌اش را کسی می‌نوشت که خط و شعار راه کارگر داشت، در یک اعلامیه دیگرش خط و شعار حزب توده و اکثریت بود و... همه‌اش سیاسی بود و سیاسی‌کاری». (همان) باقر پرهام دوره‌ای از حیات کانون نویسندگان را روایت می‌کند که در آن کانون متاثر از جناح چپ جدید مارکسیستی و روشنفکران نزدیک به فداییان خلق بود. از میان سران کانون در آن دوره یکی هم مرحوم محمد مختاری بود که بدون آنکه به حزب یا گروه خاصی وابسته باشد از عملکرد کانون در آن دوره دفاع می‌کند و در جواب باقر پرهام نوشت: «تندروی (اگر واقعا اسمش این است) تنها منحصر به آن چند جوان نبوده است. بلکه جو برانگیخته و شدید سیاسی آن ایام، اکثریت اعضای کانون را دربرمی‌گرفته و به واکنش وامی‌داشته است... تندروی منحصر به سال 60-59 نبوده است بلکه در سال 58 هم که اساسنامه تنظیم شده مشهود است دست‌کم به شهادت‌بندهایی از اساسنامه که‌امروز آقای پرهام نیز از جمله پیشنهاددهندگان تعدیل آنهاست.» (گردون: ش 34/33 ص 27)
اما گذشته از آن که نسبت کانون نویسندگان و نظام سیاسی تا چه‌اندازه تندروانه بوده، نسبت دبیران کانون با نویسندگان دگراندیش نسبت به‌ایدئولوژی رسمی کانون یعنی چپ‌گرایی هم جالب توجه است. باز هم به نقد باقر پرهام به کانون رجوع می‌کنیم: «ما هرچه به اینها یعنی به اعضای هیات دبیران آن موقع (60-59) می‌گفتیم که بابا روزنامه‌ها را گرفتند و ابوالفضل قاسمی را که وکیل مجلس بود گرفتند بالاخره این آقا چهار تا جزوه تاریخی نوشته و عضو کانون است گفتیم بیایید یک اعلامیه برای این آقا بدهید، گفتند اینها لیبرال هستند یعنی همان حرفی را تکرار می‌کردند که حزب توده در بیرون می‌زد. می‌گفتیم بابا لیبرال یعنی چه؟ اینجا کانون نویسندگان ایران است آقای ابوالفضل قاسمی عضو کانون نویسندگان است ما خط‌کشی‌هایی از قبیل لیبرال و غیرلیبرال نداشتیم اما حرف ما به جایی نمی‌رسید.» (گردون:‌32/31- ص18)
بدین ترتیب کانون (که با پیروزی انقلاب اسلامی در بهترین موقعیت تاریخی خود به‌سر می‌برد) بار دیگر همراه با احزاب سیاسی شد و با حوادث سال 1360 و حذف تدریجی احزاب سیاسی مخالف و مسلح در معرض حذف از فضای عمومی کشور قرار گرفت وحتی ورود مجدد چهره‌هایی مانند باقر پرهام به شورای دبیران (در کنار احمدشاملو، غلامحسین ساعدی، محسن یلفانی و سعید سلطان‌پور) نجات‌بخش آن نشد. این در حالی بود که پیش از این حوادث مشروعیت کانون نویسندگان ایران تا جایی پذیرفته شده بود که یک هفته پس از پیروزی انقلاب اسلامی در بیست‌ونهم بهمن ماه 1357 اعضای کانون در مدرسه علوی تهران با امام‌خمینی دیدار کرده بودند و رهبر انقلاب خطاب به آنها گفته بود: «من از آقایان که اینجا تشریف آورده‌اند و اظهار لطف کردند متشکرم. من از چیزهایی که در این نهضت، ثمراتی که در این نهضت یافتم یکی روبه‌رو شدن با چهره‌های تازه‌ای است که تاکنون با آنها روبه‌رو نبودم. از هم جدا کردند قشرهای ملت را از هم جدا کردند. روحانیون را از روشنفکران از طبقات متفکر جدا کردند و آنها را با هم در صف مقابل قرار دادند... آقایان! شما نویسندگان الان تکلیف بسیار بزرگی برعهده‌تان هست. پیشتر قلم شما را شکستند. الان قلم شما باز است لکن استفاده از قلم در راه آزادی ملت در راه قیام اسلامی بکنید.»
با وجود این از سال 1360 فعالیت کانون به شدت محدود و ممنوع شد. یکی از نمادین‌ترین اقدامات در راه محدودیت فعالیت کانون اعدام سعید سلطان‌پور بود که از میان جناح رادیکال کانون هنوز در هیات مدیره و شورای دبیران باقی بود. باقر پرهام سرنوشت سعید سلطان‌پور را چنین روایت می‌کند: «همان موقع هم به مرحوم سلطان‌پور همین حرف‌ها را می‌زدم. درباره حرف‌های تندش (در خارج از جلسه) می‌گفتم آخر عزیز من، رفیق من، برادر من، شما اینجا را با منبر گروه سیاسی خودت اشتباه گرفته‌ای؟!... دو نفر از اعضایی که در دفتر کانون برای ما کار می‌کردند دیدیم سرشان به جای دیگری بند بود. یکی مثلا سرش به حزب توده بود و یکی دیگر هم به جایی دیگر. به ایشان گفتم: عزیز من جوری حرف نزن که همه فکر کنند دیشب رفته‌ای جلسه رهبری اقلیت نشسته‌ای و دستورهای لازم را گرفته‌ای و حالا داری در کانون پیاده می‌کنی خوب گوش کرد... کار مرحوم سلطان‌پورچرا به آنجا کشید؟ مسلما به خاطر عضویت در کانون نویسندگان ایران نبود.» (همان)
کانون با مرگ سلطان‌پور به محاق رفت و به‌تدریج با مهاجرت برخی اعضای آن به خارج از ایران و تشکیل کانون در تبعید عملا کانون در درون ایران تعطیل شد. در این سال‌ها احمد شاملو شاعر مشهور و عضو آخرین هیات دبیران کانون نویسندگان به صورت محور آن درآمد و با تعطیلی کتاب جمعه و «نامه کانون نویسندگان ایران» (ارگان کانون) فعالیت‌های آن محدود به نشر کتاب یا جنگ‌های محدود ادبی و نظری مانند «کتاب آگاه» و «نقد آگاه» شد. در نیمه دهه 60 نیز با انتشار مجله آدینه، کانون نشریه‌ای غیررسمی یافت که آرا و آثار اعضای کانون را بدون وابستگی بدان منتشر می‌کرد. جناح‌بندی ادبی اما هنوز ادامه اشت. آدینه گرچه در مقالات مسعود بهنود رنگ و بویی لیبرالی داشت اما در ذیل سردبیری فرج سرکوهی (که جانشین روزنامه‌نگاری حرفه‌ای به نام سیروس علی‌نژاد شده بود) رسما نشریه‌ای چپ بود به گونه‌ای که هنگام تحولات منتهی به فروپاشی اتحاد شوروی آهنگ نارضایتی می‌زد و هنگامی که نلسون ماندلا نظام آپارتاید را ساقط و با سفیدپوستان به تفاهم رسید در مقاله‌ای او را عامل امپریالیسم و لیبرالیسم خواند و در غم تنهایی فیدل کاسترو مرثیه سرود. در پایان دهه 60 نشریات دیگری به گروه مجلات روشنفکری ایران افزوده شدند. مهم‌ترین آنها مجله گردون بود که به سردبیری عباس معروفی (عضو سابق حوزه هنری و وزارت ارشاد) منتشر می‌شد. این مجله در دوره دوم خود (پس از توقیفی کوتاه‌مدت) پرچم احیای کانون نویسندگان را با نقد گذشته آن برافراشت و به سراغ چهره‌هایی مانند هوشنگ گلشیری، محمدعلی سپانلو و باقر پرهام رفت. مرحوم هوشنگ گلشیری صادقانه به ابهامات اساسی در تعریف کانون اشاره کرد و نوشت: «اولین مشکل ما این خواهد بود که مقصود ما از نویسنده چه کسی است؟ مثلا آیا می‌توان مترجم متن پزشکی یا گردآورندگان را نویسنده دانست؟... چاپ دو کتاب به هیچ وجه نشان‌دهنده صلاحیت کسی در احراز نویسنده بودن نیست... در گذشته بارها دیده می‌شد که کسی ساعت‌ها وقت جلسات را می‌گرفت بی‌آنکه کسی بداند چه نوشته است گاهی هم با زدوبندهای متعارف جزو هیات دبیران می‌شد... عامل سانسور بودن یکی از اصلی‌ترین موانع عضویت در کانون است اما در عمل و در گذشته نیز نتوانستیم به راستی مصادیق آن را مشخص کنیم. کسانی در کانون پرورش (فکری کودکان و نوجوانان) در پوشش ویراستاری به اصلاح و تعدیل آثار دست زده بودند... باز در سابقه کانون (نویسندگان) هست که از یکی، دو نفر به دلیل همکاری با ساواک سلب عضویت شد. عمل به این اصل بسیار دشوار بوده و خواهد بود و نمی‌توان به صرف شهادت یکی دو نفر و بدون ارائه سند بدان عمل کرد» (گردون: ش 28/27 ص28)
هوشنگ گلشیری در نوعی جناح‌بندی اعضای کانون را به سه گروه تقسیم می‌کند: «گروه اول کانون را نهادی صرفا صنفی می‌دیدند... که از ذکر نام مطرح‌کنندگان این نظریه معذورم... گروه دوم کسانی بودند که کانون را نهادی سیاسی می‌دیدند و اگر هم از صنف یا اتحادیه اهل قلم حرف می‌زدند تنها پوششی بود برای اهداف سیاسی پنهان... این دسته به شهادت تاریخ کانون در مجموع داعیه‌های دیگر دارند و معمولا نویسنده و مثلا مترجم بودنشان از بد حادثه است و اغلب هم در هیچ دوره با هیچ مشکلی روبه‌رو نبوده‌اند یا کسانی هستند که از بد حادثه فقدان نهادهای سیاسی به کانون می‌آیند. به غیر از دولت‌های وقت کانون بیشترین صدمات را از این گروه متحمل شده است. برای گروه سوم کانون نهادی صنفی ـ سیاسی است؛ صنفی است برای رسیدگی به معضلات اعضای این صنف نظیر همه اتحادیه‌های صنفی دیگر، سیاسی است به لحاظ این نکته اساسی که بدون وجود آزادی قلم و بیان کسی نمی‌تواند بنویسد تا نویسنده باشد و مثلا کانونی از جمع امثال او شکل بگیرد» (گردون: ش30/29 ص28)
از جناح‌بندی درون کانون محمدعلی سپانلو (که بهترین تاریخ کانون را نوشته) روایتی دقیق‌تر به دست می‌دهد: «از آغاز بنیان‌گذاری کانون پیرامون هدف‌ها و خویش‌کاری‌های آن سه نوع تلقی وجود داشت: اولین تلقی متعلق به بخش اعظمی از اعضای کانون بود. اینان عقیده داشتند که اگر بتوانیم آزادی بیان و نشر مصرح در قوانین داخلی و بین‌المللی را به دست آوریم بیشتر مرزهای سانسور موجود را درنوردیده‌ایم. پس اگر به فرض این آرمان اصلی تحقق یابد حق ما نیست که ما به نام کانون داخل مبارزه سیاسی با دولت شویم. البته اعضا حق دارند در سازمان‌های سیاسی مطلوب خود فعالیت کنند ولی نه در کانون و به نام کانون، تلقی دوم برعکس از لحاظ ذهنی مبارزه برای آزادی بیان و قلم را وسیله یا بهانه‌ای برای درافتادن با تمامیت رژیم می‌انگاشت. محسوس بود که اینان آزادی بیان و قلم را نسبت به پیروزی حزب یا گروه سیاسی خویش عمده نمی‌دانند و در یک آینده فرضی حتی حاضرند آن را زیر پا بگذارند... تلقی سوم که هواداران آن نسبت به دو گرایش پیشین کم‌شمار و کم‌کار بودند تمایل داشتند که کانون با حداقلی از آزادی‌های رسمی و تشریفاتی رسمیت یابد تا اعضا بتوانند از مزایای مادی و معنوی آن بهره‌مند شوند» (نامه کانون نویسندگان ایران: 1380، ص245)
تلاش‌گران برای احیای کانون در آغاز دهه 70 با این زاویه دید انتقادی، انتظار داشتند که چهره‌ای چون احمد شاملو رهبری ادبی آنها را برعهده گیرد اما شاملو سکوت کرده بود و جز در گفت‌وگویی با مجله آدینه (که هرگز متن کامل آن منتشر نشد) نسبت به احیای کانون ابراز رضایت نکرد و در عین حال در مقاله‌ای به نام «گند عالم‌گیر بعضی قضایا...» در همین مجله (آدینه) نسبت به اینکه احیای کانون به جای نیازهای درونی محصول فشارهای بیرونی باشد هشدار داد. اشاره شاملو به برخی بدگمانی‌ها درباره تحولات در فضای جهانی (فروپاشی اردوگاه چپ) و فضای داخلی (بهبود وضع آزادی‌های فرهنگی) در دهه 70 بود. با همین زاویه دید بود که شاملو هرگز در جایگاه جلال قرار نگرفت و نتوانست رهبری ادبی نسل خود را برعهده گیرد و احیاگر کانون نویسندگان شود. تیر خلاص بر احیای کانون اما همان چیزی بود که به نظر می‌رسید نقطه شروع کانون سوم باشد. نامه 134 نفر به نام «ما نویسنده‌ایم» به جای آنکه لحظه آغاز باشد، وقت وداع بود. نامه، دو آسیب درونی و بیرونی کانون را آشکار کرد. در بیرون حکومت واکنشی سخت ناباورانه نسبت به مدعیات واقعی نویسندگان نشان داد و تمایل نویسندگان به اعلام هویت صنفی خود را بدون اغراض سیاسی باور نکرد و همین مساله سبب شد که گروهی از امضاکنندگان (که برجسته‌ترین آنها مرحوم عباس زریاب خویی بود) امضای خود را پس بگیرند و در درون، حذف امضای اسماعیل جمشیدی دبیر هیات تحریریه مجله گردون و متعاقب آن پس گرفتن امضای عباس معروفی سردبیر این مجله و یکی از بانیان اصلی پروژه احیای کانون، بیانیه 134 نفر را در بحران فروبرد. اسماعیل جمشیدی نویسنده‌ای در رده نویسندگان ساده‌نویس یا به عبارتی عامه‌گرا بود که به نظر جناح حاکم بر نویسندگان بیانیه 134 فاقد تعریف نویسنده بود و به همین دلیل با اعمال‌نظر مستقیم محمد مختاری نام او از بیانیه حذف شد. اسماعیل جمشیدی نیز این گونه واکنش نشان داد: «رهبری ناآگاه کانون دسته‌گل به آب داده و برخلاف منشور کانون نویسندگان ایران دوستان در کار مبارزه با سانسور خود سانسورچی شدند و آن هم نه سانسور یک کلمه یا یک جمله از نوشته‌ای بلکه سانسور نام نویسنده‌ای که همه این تشکیلات باید برای حمایت از او و امثال او تشکیل می‌شد. حسادت و بخل‌ورزی، کینه‌توزی، انتقام‌جویی از صاحب این قلم که اعتقادی غیر از اعتقاد چند تن از آنان داشته مهم‌ترین اصل منشور کانون نویسندگان ایران یعنی آزادی اندیشه و بیان را زیرسوال برده و این نظریه را که قشر روشنفکری ایران نابالغ است پررنگ کرده است. اما این کار زشت و چندش‌آور به وسیله چه کسی انجام گرفت و کارگردانش که بود؟ آن کسی که هنوز مرکب نوشته‌اش در مجله گردون خشک نشده است؛ کسی که در پنهان آن کار دیگر کرده» (گردون: ش43، ص60) اشاره مستقیم اسماعیل جمشیدی به محمد مختاری است. محمد مختاری البته چندی بعد کشته شد و عواقب سیاسی قتل او در پرونده قتل‌های زنجیره‌ای سبب شد کانون نویسندگان جانی دوباره بگیرد و تا حدودی در دولت سیدمحمد خاتمی احیا شود. حتی نشریه کانون به نام «نامه کانون نویسندگان ایران» به صورت کتاب در دو جلد (سال‌های 1380 و 1381) پس از بیش از 20 سال منتشر شد و دوره سوم فعالیت کانون به صورت محدود و پراکنده شکل گرفت. در این زمان احمد شاملو درگذشته بود و کانون فاقد رهبری ادبی بود. مجامع در محل اتحادیه ناشران برگزار می‌شد و وزیر وقت ارشاد اسلامی (عطاالله مهاجرانی) تا حدودی به همراهی با کانون می‌پرداخت اما حتی او نیز زمانی از کانون شاکی شدکه دریافت این نهاد حاضر نیست بیانیه‌های خود را با نام خدا آغاز کند و بر سر اینکه این عبارت حدود عقیدتی کانون را محدود می‌کند یا نه اتفاق‌نظر ندارد. چه پیش از این شاعر برجسته کانون احمد شاملو سروده بود: در خلائی که نه خدا بود و نه آتش، نگاه و اعتماد تو را به دعایی نومیدوار طلب کرده بودم.
یا در جایی دیگر گفته بود:
و از انسان ـ که رب‌النوع همه خداهاست من از انسان در ابدیتی پرستاره گام می‌زنم
و نیز افزوده بود:
انسان خداست
حرف من این است...
بدیهی بود که چنین شاعری هرگز شعرش را به نام خدا آغاز نمی‌کند.
* * *
کانون نویسندگان ایران هرگز نهادی مدنی نبوده است و دریغ و درد که محدودیت‌های سیاسی و حکومتی هرگز اجازه نداده که این نقصان مهم‌ترین نهاد روشنفکری ایران آشکار شود و همواره ضعف ساختاری کانون نویسندگان ایران ذیل محدودیت‌های سیاسی آن پنهان مانده است. این ضعف ساختاری آنجاست که‌اندیشه آزادی به عنوان مهم‌ترین ارزش فرهنگی و محوری‌ترین عنصر حیات یک نویسنده در کانون کمرنگ و حتی مفقود است. آن اندازه که کانون به ارزش‌های جامعه‌گرایانه بها داده هرگز به ارزش‌های آزادیخواهانه احترام نگذاشته است و آن اندازه که نهادی سوسیالیستی (چه توده‌ای، چه راه سوم، چه فدایی خلق و...) بوده نهادی لیبرالی (مدافع آزادی‌های قانونی) نبوده است. باز هم از باقر پرهام بخوانید که می‌نویسد: «بنده در داخل کانون به تندروها می‌گفتم من اینجا مدافع آزادی‌های بورژوایی هستم شما می‌گویید بورژوازی بد است من می‌گویم خوب است آزادی بورژوازی درست است و من از آن دفاع می‌کنم من مدافع لیبرالیسم هستم می‌خواهم از آزادی‌های لیبرالی دفاع بکنم. شما که به لیبرالیسم فحش می‌دهید اشتباه می‌کنید آزادی‌های لیبرالی چیز خوبی است.» (گردون: ش 32/31 ص20)
اما باقر پرهام (و نیز در سال‌های بعد هوشنگ گلشیری، محمود دولت‌آبادی و محمدعلی سپانلو) استثناهایی بر قاعده کلی کانون نویسندگان ایران بودند. کانون همواره در تاریخ خود نهادی سوسیالیستی بود که فردگرایی و آزادیخواهی (لیبرالی) را تصحیح می‌کرد و جمع‌گرایی و چپ‌گرایی را بر آن ترجیح می‌داد. هنرمند را محکوم به پیروی از جامعه‌ای می‌دانست که البته نسبتی با آن نداشت. در حالی که اکثریت جامعه ایران فرهنگی دینی داشت کانون نهادی لائیک بود. این داوری نه بدیع است که به کار حکومت در برخورد با کانون بیاید ونه غریب که کانون آن را تکذیب کند. شاید گمان شود کانون به دلیل وسعت مشرب ایدئولوژیک خود و اینکه اصل آزادی عقیده را پذیرفته بود نمی‌خواست و نمی‌توانست نهادی پیرو یک ایدئولوژی ولو دینی باشد. اما واقعیت این است که کانون همواره نهادی کاملا ایدئولوژیک آن هم از نوع ایدئولوژی‌های بسته سوسیالیستی بوده است که حتی روشنفکران راست‌گرایی مانند اسماعیل جمشیدی یا داریوش شایگان (از دو طیف عامه‌گرا و نخبه‌گرا) در آن جایی نداشتند.
ایدئولوژی‌زدایی از کانون اما کار سترگی بود که از عهده نویسندگان آزاداندیشی مانند باقر پرهام و هوشنگ گلشیری (که در فاصله سال‌های 77 تا 79 رهبری ادبی کانون را برعهده گرفت و سعی کرد از خاکستر قتل‌های زنجیره‌ای کانون را احیا کند) برنیامد و کانون همچنان در چنبره ایدئولوژی‌های چپ فرو رفته است که حتی براساس جدول تعاریف آن شاعری چون قیصر امین‌پور شاعر نیست و در مقابل شاگردان بی‌استعداد کلاس‌های شعر روشنفکران لائیک شاعرند و قیصرها نه در قیاس با شاعرانی بزرگ چون نیما، شاملو، اخوان، فروغ و سهراب که در برابر شاگردان آنان شاعر محسوب نمی‌شوند که حتی در مرگش آگهی تسلیتی بدهند.
تاریخ کانون نویسندگان ایران تاریخ زوال روشنفکری ادبی ایران است. روشنفکری ادبی جناحی از روشنفکری است که در آن شاعران و نویسندگان مدعی به بحران رهبری‌طلبی مبتلا هستند و حتی اگر خود نخواهند دیگران ایشان را چنین می‌خوانند. در بزرگی ادبی نویسنده‌ای چون جلال آل‌احمد و شاعری مانند احمد شاملو تردیدی نیست. هم شاملو شاعر رهایی بود و هم جلال نویسنده پرشور شورشی. بسیار زمان باید تا شاعران و نویسندگانی چون آنان دوباره ظهور کنند چنان که ایران امروز با وجود نویسندگان برجسته‌ای مانند محمود دولت‌آبادی از شاعری به بزرگی احمد شاملو بی‌بهره است. اما روشنفکران ادبی رهبران سیاسی جامعه نیستند. سیاست مساله‌ای بسی پیچیده‌تر از آن است که به شاعران سپرده شود. سیاست علمی عظیم‌تر از فن روشنفکری است. سیاست‌ورزی فربه‌تر از روشنفکری است. زوال روشنفکری ادبی ایران زمانی آشکار می‌شود که گفتمان کنونی روشنفکری ادبی را آمیزه‌ای از بقایای سوسیالیسم و تحلیل‌های ضدامپریالیستی می‌بینیم؛ تحلیل‌های سیاسی آکنده از نظریه توطئه و آموزه‌های جنگ سرد در عصری که هوگو چاوس، لنین زمانه است و پوپولیسم تنها صورت ممکن کمونیسم.
روشنفکران ادبی اما در عمل در دو انتخابات ریاست‌جمهوری سال 1376 و 1384 به انتخاب‌هایی مخالف ایدئولوژی سیاسی سنتی خود دست زدند و برای اولین بار به جای «بر حکومت بودن» ترجیح دادند به انتخابی از درون حکومت دست زنند؛ اتفاقی که مفهوم رهبری روشنفکری ادبی در مجادلات سیاسی را برای همیشه در پایان راه خود قرار داد. اکنون روشنفکران ادبی چون جلال آل‌احمد، احمد شاملو، هوشنگ گلشیری و محمود دولت‌آبادی نه رهبران سیاسی جامعه ایران که شهروندان بزرگ و فرهیخته عصر ما هستند که زبانشان مایه حکمت و عامل رونق فرهنگ است و سال‌ها باید بگذرد تا بزرگانی چون آنان ظهور کنند. این روشنفکران البته ناظرانی هوشمند بر کار مُلک و مملکت هستند اما سیاستمداران حرفه‌ای نیستند. چرا که به گفته صادق هدایت: «توی یک مملکت حسابی، سیاست را می‌دهند دست متخصص نه دست من و امثال من. ولی ضمنا همه‌مان بچه‌ سیاستیم. با سیاست کاری نداریم سیاست با ما کار دارد.»
آیا احزاب و حاکمان می‌توانند با رفتاری حرفه‌ای و با استقبال از زوال رهبری روشنفکری ادبی، نویسندگان ایران را برای همیشه از سیاست‌زدگی رهایی دهند و بپذیرند که استقلال نهاد ادبیات از نهاد سیاست مقدم بر هر تفکیکی مهم‌ترین راه دموکراسی واقعی است؟

مطالب مرتبط:
بیانیه کانون نویسندگان در پاسخ به این سرمقاله: پاسخ به یک مفتش فرهنگی
مروری بر پاسخ کانون نویسندگان: خود پیداست از زانوی تو
سایت کانون نویسندگان ایران
نقدهای مانی ب بر بیانیه کانون - ما که مفتش فرهنگی نیستیم و آزاداندیشان
وبلاگ هفته‌نامه شهروند امروز

نوشته‌های مربوط:


پنجره - ویژه‌نامه صنفی - سیاسی<<|| صفحه اصلی ||>>زنان مسلمان در غرب قربانی می‌شوند


توجه: این وبلاگ نظارت دائم ندارد و از آن‌جا که پیام‌های این وبلاگ به صورت خودکار و بدون نظارت درج می‌شود، ممکن است گاهی شما با مطالب ناپسند یا زننده‌ای روبرو شوید یا تبلیغات سایت‌های غیراخلاقی را ببینید. مسؤولیت پیام‌ها بر عهده‌ی فرستندگان آن‌هاست.


پیام‌ها (4)

روجا لطفی نژاد | سه شنبه 19 شهریور 87 ساعت 13:16 | IP: 217.218.197.56

مدتها بود به این مسئله فکر می کردم فشار بین روشنفکری دینی ایران و روشنفکری ایرانی چه جوری ممکنه پر بشه و رابطه بین این دو برقرار بشه. سعی کردم از تفاسیر پدرهامون فاصله بگیرم و به نسلی که امروز در عرصه ست فکر کنم و به این که این فاصله بین ما کمتر است! اما این شماره شهروند که در اومد فهمیدم روشنفکری دینی مسلما به حکومت نزدیک تره و اگر بنا به تضاد منافع باشه روشنفکری رو سلاخی می کنه و توی دیس به حکومت تحویل می ده چون بالاخره هر دو طیف مسلمون هستند و برادر دینی و برادران دینی گوشت همو می جوند ولی استخون همو دور نمی ندازند . آقای قوچانی حق آزادی بیان داه که هر چی دلش می خواد بنویسه و نکته مهم هم همینه اینکه آقا قوچانی آزادی بیان داره هر چی دلش می خواد کانون نویسنوگان ایران رو بکوبه! امیدوارم از این آزادی بیانش خوب استفاده کنه که روح روشنفکری دینی برای ابد شاد بشه!



شهروند ایرانی | یکشنبه 4 فروردین 87 ساعت 18:19 | IP: 65.49.14.93

کانون یک تشکل صنفی است؛ و طبیعی است که جانب اصحاب صنف خودش را دارد. مگر شهروند به عنوان یک نشریه، در کار اجرای وظایف نشریگی است؟ مگر وظیفه ی ذاتی شهروند حزب بازی نیست؟ کانون جای خودش را دارد، اول یک سوزن به خودتان بزنید بعد ... به جوالدوز.
____________________________________

اتفاقاً بحث هم بر سر همین موضوع است که کانون تشکل صنفی نیست. جانب اصحاب صنف خودش را هم ندارد. اگر چنین بود که نسبت به قیصر امین‌پور محترمانه عمل می‌کرد. دست کم توهین نمی‌کرد. توهین و تحقیر دیگران (امین‌پور و قوچانی) چه ارتباطی به وظایف صنفی دارد؟ - اسکافی



مهرداد | یکشنبه 26 اسفند 86 ساعت 20:56 | IP: 85.185.226.25

از وبلاگ سليماني:
http://hamidrezasolaimani.blogfa.com
اين‌كه قوچانی، كنار بيلبوردهاي شهرداري با پوستر امين‌پور عكسِ يادگاري بگيرد و با بهانه‌ كردن وي و ارائه تاريخچه‌اي تقلبي و دستكاري شده از "كانون نويسندگان ايران" سعي در دو به‌هم‌زني و تفتين داشته باشد، نبايد روابط عمومي كانون را وا مي‌داشت تا در پاسخ به قوچاني منزلت خود را با كيشِ‌شخصيتِ امين‌پور پائين بياورد. چند نفر از اين دست نام ببرم كه سال‌ها با نوشتن مطالب مغرضانه در مورد شاملو، سعي نمودند از او پاسخي بشنوند تا كه شايد به شهرتي برسند؟ و شاملو با درايتي كه داشت، با بي‌محلي، كاري كرد تا در اذهان فراموش شوند، و نواله را به كام‌ هر يك زهر افعي كرد.
__________________________________
مهرداد عزیز، ممنونم از قرار دادن لینک مرتبط با مطلب.
در مورد نوشته‌ی جناب سلیمانی باید بگویم که قضاوت‌شان در مورد یادداشت آقای قوچانی صحیح نیست. کانون نویسندگان ایران مشکلاتی اساسی دارد که تا حدی نمودش را در بیانیه می‌توانید ببینید. در زمینه «شهرت» هم گمان نمی‌کنم کانون نویسندگان آن‌چنان شهرتی داشته باشد که پرداختن به آن برای کسی شهرتی به ارمغان بیاورد. عبارت «کیش شخصیت» هم به گمانم درست به کار نرفته است، بیانیه کانون نسبت به امین‌پور کاملاً تحقیرآمیز بود. - اسکافی



freshteh | جمعه 26 بهمن 86 ساعت 20:03 | IP: 85.15.30.14

سلام واقعا کانون نویسندگان ایران را که می شناسد؟ یک نظر سنجی ارائه بدهید از صد تا دانشجو و محقق و آدم کتابخوان فقط از 100نفر- سوال کنید کانون نویسندگان ایران که هستند یا اسم یک نفر از آنان را بگویند .آن وقت متوجه می شوید روشنفکری با نظرات این افراد سالها مرده است و بگور سپرده شده . واقعا چه باک ؟ اگر آنها برای قیصر پیام ندادند؟ امثال قیصر را جوانانی که تشییع کردند می شناختند نه نویسندگان و شعرای لاییکی که اسم آنها را هم کسی نمی دادند. از مرده انتظار تسلیت نداشته باشید. مرده یعنی مرده ! یعنی لاشه !

_____________________________
فرمایش درست، ولی یک کم خونسرد باشید. آخرش داشتید از ادبیات خود کانون استفاده می‌کردید! «لاییک» را هم یک طوری استفاده کردید انگار دارید فحش می‌دهید، مشکل از لاییک بودن نیست مشکل جای دیگری است. - اسکافی




سخن

بهار آمد گل و نسرین نیاورد
نسیمی بوی فروردین نیاورد
پرستو آمد و از گل خبر نیست
چرا گل با پرستو همسفر نیست
چه افتاد این گلستان را ، چه افتاد
که آیین بهاران رفتش از یاد؟
چرا مینالد ابر برق در چشم؟
چه میگرید چنین زار از سر خشم؟
چرا خون میچکد از شاخه گل؟
چه پیش آمد؟ کجا شد بانگ بلبل؟
چه دردست این؟ چه دردست این؟ چه دردست؟
که در گلزار ما این فتنه کرده است؟
چرا در هر نسیمی بوی خون است؟
چرا زلف بنفشه سرنگون است؟
چرا سربرده نرگس در گریبان؟
چرا بنشسته قمری چون غریبان؟
چرا پروانگان را پر شکسته است؟
چرا هر گوشه گرد غم نشسته است؟
چرا مطرب نمیخواند سرودی؟
چرا ساقی نمیگوید درودی؟
چه آفت راه این هامون گرفتست؟
چه دشت است این که خاکش خون گرفتست؟
چرا خورشید فروردین فرو خفت؟
بهار آمد؟ گل نوروز نشکفت
مگر خورشید و گل را کس چه گفتست؟
که این لب بسته و آن رخ نهفتست؟
مگر دارد بهار نورسیده
دل و جانی چو ما ، در خون کشیده
مگر گل نوعروس شوی مرده است؟
که روی از سوگ و غم در پرده برده است؟
مگر خورشید را پاس زمین است؟
که از خون شهیدان شرمگین است؟
بهارا تلخ منشین ! خیز و پیش آی
گره وا کن ز ابرو ، چهره بگشای
بهارا خیز و زان ابر سبکرو
بزن آبی بروی سبزه نو
سرو رویی به سرو و یاسمن بخش
نوایی نو به مرغان چمن بخش
بر آر از آستین دست گل افشان
گلی بر دامن این سبزه بنشان
گریبان چاک شد از ناشکیبان
برون آور گل از چاک گریبان
نسیم صبحدم گو نرم برخیز
گل از خواب زمستانی برانگیز
بهارا ، بنگر این دشت مشوش
که میبارد بر آن باران آتش
بهارا ، بنگر این خاک بلا خیز
که شد هر خاربن چون دشنه خونریز
بهارا ، بنگر این صحرای غمناک
که هر سو کشته ای افتاده بر خاک
بهارا ، بنگر این کوه و در و دشت
که از خون جوانان لاله گون گشت
بهارا ، دامن افشان کن ز گلبن
مزار کشتگان را غرق گل کن
بهارا از گل و می آتشی ساز
پلاس درد و غم در آتش انداز
بهارا شور شیرینم برانگیز
شرار عشق دیرینم برانگیز
بهارا شور عشقم بیشتر کن
مرا با عشق او شیر و شکر کن
گهی چون جویبارم نغمه آموز
گهی چون آذرخشم رخ برافروز
مرا چون رعد و طوفان خشمگین کن
جهان از بانگ خشمم پر طنین کن
بهارا زنده مانی زندگی بخش
به فروردین ما فرخندگی بخش
هنوز اینجا جوانی دلنشین است
هنوز اینجا نفسها آتشین است
مبین کاین شاخه بشکسته ، خشک است
چو فردا بنگری پر بیدمشک است
مگو کاین سرزمینی شوره زار است
چو فردا در رسد ، رشک بهار است
بهارا باش کاین خون گل آلود
برآرد سرخ گل چون آتش از دود
برآید سرخ گل خواهی نخواهی
وگرنه خود صد خزان آرد تباهی
بهارا ، شاد بنشین ، شاد بخرام
بده کام گل و بستان ز گل کام
اگر خود عمر باشد ، سر برآریم
دل و جان در هوای هم گماریم
میان خون و آتش ره گشاییم
ازین موج و ازین طوفان برآییم
دگربارت چو بینم ، شاد بینم
سرت سبز و دلت آباد بینم
به نوروز دگر ، هنگام دیدار
به آیین دگر آیی پدیدار


هوشنگ ابتهاج

پیوندها

Creative Commons License
این سایت تحت لیسانس زیر است:
Creative Commons License