دیروز نان سوخاری با شیر میخوردم
تو راست میگفتی
نان سوخاری بهتر از همه چیز است
از کلوچه و کیک هم بهتر است
ترانههای قدیمی را بالاخره پاک کردم
تو راست میگفتی
لذتی نمیبردم
دلم به حالشان میسوخت
دیروز سومین سالی بود که چت نکردم
تو راست میگفتی
کار احمقانهای بود
آدم باید با صورت حرف بزند نه با مونیتور
عید، میهمانِ برنجهای بیمزه شهناز بودم
تو راست میگفتی
او هیچ وقت خانهدار نمیشود
او خودش باید زن بگیرد
دیشب برای قیافهی عصبانیِ پدر نمازِ بیوضو خواندم
تو راست میگفتی
او نمازِ مرا نمیخواست
او دلخوشِ حساب بردنِ من بود
فرزندان دلبندت همه بازیگر بودند
تو راست میگفتی
آنها نگران نبودند
آنها منتظر بودند
امسال هم برایت فاتحه نمیخوانم
تو راست میگفتی
تو زندهای
و آدم زنده فاتحه نمیخواهد

پیامها (10)
من نمی دونم که شاعر این شعر کیست امابه نظرم زیادی از جمله «توراست می گفتی» استفاده کرده به طوری که در جاهایی روانی خواندن را کند می کند.
و به نظر من مونیتور نیز مثل یک صورت می ماند که آدم ها امروزه بیشتر از آن که با آن صورت مد نظر در این شعر بخواهند صحبت کنند, با مونیتور صحبت می کنند. تازه دلبستگی عمیقی نیز در آدمها نسبت به خود ایجاد می کند.
در کل می شود گفت که این شعر زاده تضاد باورها و تفکراتی است هست که در ذهن شاعر وجود دارد. و به نظر می رسد که گرچه از سنت ها خودش را دور کرده است اما هنوز اندک نگاه و حسی نیز نسبت به آن ها دارد.
_______________________________
جمله مورد نظر در همه بخش ها تکرار شده است. تحلیل های روان شناختی شما جالب بود . از توجه و نطرتون ممنون
فرایا | February 15, 2008 11:50 AM
February 15, 2008 11:50
سلام . دستتان درد نکند . در مقابل کار ومسئولیتی که بر دوش میکشید خسته نباشید
تایاق | February 16, 2008 2:35 AM
February 16, 2008 02:35
سلام
پس بلاخره ذهنت تراوش ادبي كرد. از نان سوخاري فهميدم كار خودته چون پاكت خاليشو تو اتاقت ديدم. نماز خون هم كه شدي!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ذهن و جسم من همیشه در حال تراوش بوده، تو نبودی نمی دونستم کجا بریزم حسام جان. تو مگر قبلا فلش قبله رو ندیده بودی.
حسام | February 16, 2008 11:03 AM
February 16, 2008 11:03
تو داست میگی عزیز دل برادر ولی در این کهن بوم و بر کار از این حرف ها گذشته که با شعر بتوان راست و ریستش کرد.کار حسابی همون که ابتدا کردی خوردن نان سوخاری با شیر.چقدر هم می چسبد.بهتر از چسب رازی.خداوند شما را توفیق عطا کند.والسلام والیکم....
_________________________________
فکر نکنم هیچ وقت مملکتی کارش با نثر و شعر راست و ریست شده باشه. من همین طوری مرتکب این نوشته شدم قصد بدی نداشتم.
محمد رضا شیخ الاسلامی | February 16, 2008 1:15 PM
February 16, 2008 13:15
شعر كه نيست چون اين قدر بي وزنه كه شعر سپيدم كم مياره. به نظرم يه داستان كوتاهه كه كمي حس طنز داره. از image هاي شخصي استفاده شده.
______________________________________
از توجه و نظرتان ممنون. اما «اون قدر بی وزنه که شعر سپیدم کم میاره» یعنی چی؟
Anonymous | February 16, 2008 4:01 PM
February 16, 2008 16:01
سلام
دیشب برای قیافهی عصبانیِ پدر نمازِ بیوضو خواندم
تو راست میگفتی
او نمازِ مرا نمیخواست
او دلخوشِ حساب بردنِ من بود
دلخوش به فريب و صورتك درحاليكه مي دانيم اينها سرابي بيش نيست
خانم نارويي | February 16, 2008 4:27 PM
February 16, 2008 16:27
شعر گفتن هم كار هر كس نبود سعديا
اما سعي خود را بكن سعديا
مسعود | February 17, 2008 2:47 PM
February 17, 2008 14:47
دوست محترم
دوگنبد خبرخوانی آنلاین است که به کمک فیدبرنر و گوگل ریدر نوشتههای تازهٴ وبلاگها و همچنین اخبار فارسی را جمعآوری و منتشر می کند. پیوند سایت / وبلاگ شما به سایت دوگنبد اضافه شده. لطف متقابل شما موجب سپاس و امتنان خواهد بود:
http://www.dogonbad.com
دوگنبد | February 17, 2008 6:41 PM
February 17, 2008 18:41
شاعري وارد دانشكده شد... دم در ذوق خودش را به نگهباني داد...
ولي حالا شاعرانه يا غير شاعرانه به هر حال راست ميگفتي كه آدم بايد با صورت حرف بزند نه با مونيتور... من هم بيش از سه سال است كه چت نكرده ام...
ناصري | February 19, 2008 1:27 AM
February 19, 2008 01:27
وبلاگ محمدعلی طباطبايی مترجم که نوشته هاش تا حالا در سايت های ديگه منتشر ميشد:
http://goftman.blogfa.com/
قاسم | February 22, 2008 10:00 PM
February 22, 2008 22:00