این یادداشت را برای انتشار در وبلاگ قاضی زاده نوشتم, اما ایشان صلاح ندیدند که آن را در وبلاگ شان منتشر کنند. انگیزه ی من یادداشتی بود که علی در وبلاگش نوشته بود و به مسائل انجمن مربوط می شد. به هر حال وبلاگ خودش هست اختیارش را دارد. البته یادآوری کنم که این نوشته برای کسانی که در انجمن علم و صنعت نبوده اند مطلقا معنا و مفهومی ندارد و خواندن آن جز اتلاف وقت حاصلی ندارد. امیدورام با این حرف کنجکاوی دیگران را برنینگیخته باشم.
***
اگرچه میدانم که علی قاضی این وبلاگ را برای کارهای مهمتری درست کرده است، اما جسارتاً چیزهایی به ذهنم رسید. شاید بیارزش باشند، اما بیارتباط نیستند.
من هم با اجازهی دوستانِ مهمترِ علم و صنعتی گاهی یادِ دوران انجمن میافتم، یا به قول علی دوران کنسرو و ژتون اضافه. اما هیچوقت نتوانستم به این پرسش جواب درست و درمانی به خودم بدهم که من و خیلی از دوستان دیگری که سرنوشتی شبیه من داشتند، چطور توانستیم سختیهای آن دوران را تحمل کنیم. به بعضی مسائل وقتی فکر میکنم باورم نمیشود که خودم بودم. این سرنوشتِ فجیع، واقعاً خاطرات من است! دانشآموزی با عشق به تحصیل وارد دانشگاه شد و پس از چند سال اتلاف وقت با دست خالی خارج شد. البته با انبوهی از خاطرات فراموشنشدنی. اگر شاعر ذوقش را دم در به نگهبانی داد ما همه چیزمان را دادیم. حتا نفهمیدیم به کی.
شاید صمیمت دوستانی چون علی بود که در عین بازنده بودن، بازنده بودنِ تمامعیار، ناامید و سرخورده نشدم. فضای صمیمی آن دوران واقعاً فضای بینظیری بود. خاصیت بدی که داشت این بود که آدم را از خودش غافل میکرد. تلختر این است که صمیمیتها پایدار نیست، گذشت زمان کمکم همه چیز را از بین میبرد. باورش سخت است، بعضیها یادشان میرود که زمانی دوست هم بودیم. تو منتظری که یکی از دوستان به بهانهای برایت ایمیلی، پیامی بدهد، اما میبینی یکی به تو ایمیل میزند با عصبانیت که چرا با ایمیلهای بیاهمیت مزاحم میشوی. باورش سخت است، اما حقیقت دارد که از آن همه صفا، حالا ذرهای، به اندازهی تحمل چند تا ایمیلِ بیخاصیت در اینباکسِ بینهایتِ یاهو، باقی نمانده است. روزگار غریبی است.
از حرفهای صد تا یک غاز بگذریم. بروم سر اصل مطلب. از دورانی که من در انجمن علم و صنعت بودم، سوءتفاهمهایی ایجاد شده است که بد نیست به بهانهی نوشتهی صمیمانه و دوستانهی علی آن را برطرف کنم. شاید برطرف نشود، اما یک جایی بالاخره بد نیست حرفهایم را بگویم.
عدهای تصورشان از آن دوران این است که فکر میکنند من در آنجا واقعاً کارهای بودم. خیر، این طور نیست. من مسؤول صفحهآرایی نشریه بودم، البته مدیرمسؤولش از من کارهای دیگری هم میخواست. حالا هر کس از نشریه صحبت میکند انگار تشکیلات عریض و طویلی بود و چندین و چند نویسندهی حرفهای در حد و اندازهی روزنامهای مثل واشنگتن پست. این وسط، من چهکاره بودم؟ - آدم مستبد و سانسورچی که با ندانمکاری این استعدادهای نشکفته را هدر میداد. اما یادشان رفته است که روحیات مدیر مسؤول نشریه اصلاً با کار مطبوعاتی تناسبی نداشت و به قول خودش (در مطلبی که یک سال پیش در وبلاگ هماتاقیاش نوشت) چیزی از کامپیوتر به غیر از شاتداون کردن نمیدانست و من هم اضافه کنم که خیلی چیزهای مهم دیگری هم بود که در حد همان شاتداون کردن هم از آنها چیزی نمیدانست. باید دربارهی چیزهایی نظر میداد که اصلاً نظری نداشت. در ضمن غیر از من خیلیها در انجمن بودند که از کامپیوتر سر در میآوردند.
برای شمارهی اول از من خواست که صفحهآرایی کنم. مطالب آماده بود و من هیچ نقشی در محتوای مطالب نداشتم. شمارههای بعدی هم اگر مطلبی میرسید به من میگفت که نظرت در مورد این مطلب چی هست، من هم نظرم را با صراحت میگفتم و همانطور که علی قاضی گفته، نظر من این بود که اکثر نوشتههای دانشجویی احمقانه بود. بعضی مطالب را اعضای شورای مرکزی مینوشتند که بی برو برگرد باید چاپ میشد، بعضی دیگر هم ویرایش میشدند. بعضیها بدون تغییر چاپ میشدند. کوچکترین تغییری که در مطلبی داده میشد، نویسنده صدایش درمیآمد، انگار شاهکار ادبیاش دستکاری شده است. هر مزخرفی مینوشتند اسمش را میگذاشتند مقاله. بعضی جملهها فعل نداشت، آنهایی هم که فعل داشت، معنی نداشت. یک نفر که خیلی شاکی بود، یادم هست نوشتهاش عنوان نداشت و ما برایش عنوان گذاشتیم. خیلی شاکی بود، نزدیک بود دوئل کنیم. یکی دیگر هم مطلبی در وصف خاتمی نوشته بود و از یزدی بودنش خیلی صحبت کرده بود، همشهریش بود. گفتم این مطلب چرند است، نویسنده آمد، کلی داد و هوار زد. شنیده بود انجمن هوادار خاتمی است، فکر کرده بود به یزدی بودنش هم مربوط میشود!
مشکل اساسی زمانی بروز کرد که اوضاع انجمن بحرانی شد، حضرات شورای مرکزی یک نفر را گذاشتند برای تأیید مطالب. ایشان هم بدون استثنا تمام مطالب دانشجویی را حذف کرد. این سوءتفاهم پیش آمد که من آنها را کنار گذاشتم. آقای صفری هم بدش نمیآمد که همهی مشکلات به اسم من تمام بشود. از نشر قطره هم پول بابت آگهی گرفته بود، نشریه را منتشر نکرده بود. تا چند سال مدیر نشر قطره فکر میکرد من پولش را بالا کشیدم.
علی قاضیزاده در مقایسه با مطلبی که علی صفری پارسال نوشت، چیز خاصی ننوشته است. صفری طوری نوشته بود که انگار من همهکاره بودم و او هیچکاره و همه مجبور بودند به این که حرف منِ «لاجون» را گوش کنند. یادش رفته است که مدیر مسؤول نشریه خودش بود. البته من از نوشتهی صفری دلخور نشدم. تازه خوشحال هم شدم. تعارف نمیکنم. دو تا دلیل داشتم، یکی این که صفری اصلاً منظورش را درست نمیتواند برساند، هنوز هم در نوشتن مشکل دارد. ممکن است بخواهد از کسی تشکر کند اما طوری بنویسد که همه فکر کنند دارد فحش میدهد یا کلاً برعکس. بنابراین روی نوشتههایش نباید قضاوتی کرد. دوم این که اگر مقصودش واقعاً همان چیزی باشد که نوشته است، دست کم یک نفر پس از سالها مجالی پیدا کرده است که عقدههایش را خالی کند. خوشی هر انسانی جای خوشحالی دارد! در ضمن صفری نوشته بود که من با بسیجیها همکاری کردم، نمیدانم از کجایش درآورده است، من چیزی یادم نمیآید. با همین انجمنیها کلی مشکل داشتم. بااحتیاط عمل میکردم تا تکفیر نشوم، چه ارتباطی با بسیجیها میتوانستم داشته باشم؟ فرازهایی از نوشتهی علی صفری را نگه داشتم. هر چه از دوست میرسد نیکوست. بخوانید تا بدانید این «موجود ملعون لاجون» چه قدرتی داشت و خودش خبر نداشت.
«یک موجود ملعون لاجون دیگری هم بود باید توضیح بدهم این شخص که نامش ابراهیم اسکافی بود همه مراحل نظارت شورای مرکزی و تحریریه و ... را به تخمش میگرفت و چون تنها کسی بود که در انجمن از کامپیوتر سر درمیآورد وقت تایپ و صفحهآرایی هر غلطی دلش میخواست میکرد، واقعاً میگویم هر غلطی دلش میخواست به اسم غلطگیری میکرد و یک نشریه ارگان انجمن را تبدیل میکرد به یک نشریه با جفنگیات لیبرال به درد نخور و من هم چون تازه 2 سال بعد به اصرار دوستان شاتداون کردن را یاد گرفتم جرأت نداشتم کلمهای حرف بزنم و آن مطالب را تأیید میکردم که هیچ هر کس حرفی میزد دهنش را میگ...ییدم. بعد که انجمن رفت طرف رضا شریفی و بسیجیها نشریه را دادند به امیدی که با علی قاضی یکی شدند و باز ابراهیم اسکافی شد همهکاره و همینطور الی آخر تا زمان خروج اسکافی. اگر چیزی میخواست به اسم انجمن بیرون بیاید اسکافی حتماً بود اصلاً اشتباه کردم اسمش را آوردم چون هیچ کاریش نمیشود کرد، اگر میزدی این آدم را میمرد و اگر شروع به بحثهای منطقی میکرد که یا مجاب میشدی یا سردرد میگرفتی الان هم وبلاگر است ادامه انجمن را میتوانید آنجا بخوانید نهضتش ادامه دارد.»
در ضمن سه نقطه از من نیست..

پیامها (2)
سلام بر ابراهیم عزیز
از کم لطفی دوستان درگذر. چون هر کسی از ظن خود حق به جانب میشود.
مهدی | April 4, 2008 12:39 AM
April 4, 2008 00:39
ابي عزيز سلام ، شايد تقصير از من بود كه اون يادداشت روي دسكتاپم رو از روي شيطنت گذاشتم تو وبلاگم. اما به هر حال به قول خودت « فضای صمیمی آن دوران واقعاً فضای بینظیری بود » و همچنين « علي اصلاً منظورش را درست نمیتواند برساند » براي شخص من هيچوقت انجمن موضوع مهمي نبود . چرا ؟ چون ميديدم كه خيلي ها كه به نظر خودشون نخبه و روشنفكر بودن و ادعاشون فلان خر را پاره ميكرد در عمل كاري جز تر زدن بلد نبودن ... اما واقعن از اون همه اعتماد به نفس در حيرتم ( هنوز هم در حيرتم )... تعدادي با خوندن چند كتاب و مقاله از ماركس و شريعتي و ... فكر ميكردن واقعن رجل سياسي شدن. با اين حال هر جا انجمن حركت مثبتي قرار بود انجام بده در حد توانم و به روش خاص خودم حمايت كردم بدون اينكه جايي اسمي از من باشه. روزي كه اعتراض دانشجو ها به قضيه 18 تير سركوب شد( فكر كنم 21 تير ) به چشم خودم دانشجو هاي دليري از علم و صنعت رو ديدم كه توي صف اول با پرتاب سنگ و هر چيزي كه دم دستشون بود مانع ورود اوباش به دانشگاه تهران شدن كه ايكاش ميشد اسمشونو ببرم و بايد بگم خيلي از اونا انجمني نبودن. اما در مورد علي نظرم اينه كه هر چه كه بود جزو اونايي نبود كه با خوندن چند تا كتاب خودشو رجل سياسي بدونه. هر چه بود تمام شد و من خوشحالم كه دستي از دور بر آتش داشتم . تجربه خوبي بود ... نه؟
_____________________
اتفاق بدی نیفتاده که تقضیر کسی باشد, به هر حال ایشان اگر می خواست می توانست مانع از انتشار آن شود یا این که بعد از انتشار از شما بخواهد آن را بردارید. واقعیت این است که کسی که چیزی را می نویسد قاعدتاً به آن اعتقاد دارد.
انجمن در مجموع برای خیلی ها تجربه ی خوبی نبود که البته به ضعفهای خودشان برمی گشت. ضعف هایی مثل عدم توجه به مسائل مهمتر یعنی خودشان. - اسکافی
امير پرويز | April 5, 2008 2:40 AM
April 5, 2008 02:40