روزانه

سه شنبه ۱۷ آبان ۹۰

امروز متوجه شدم که مبلغ نه چندان قابل توجهی از حسابم کم شده است. سعی کردم از اینترنت بانک اطلاعات حسابم را بگیرم که نشد. بالاخره با یک کم فشار آوردن به حافظه و رجوع به پیامک‌های بانک متوجه شدم در خریدی که هفته پیش داشتم فروشنده محترم یک صفر بیشتر فشار داده و ده برابر قیمت را از حساب حقیر کم کرده است. من هم طبق معمول اصلاً قبض را نگاه نکرده بودم. کارت بانک و کارت شناسایی را برداشتم و راه افتادم به طرف مغازه که خیلی هم دور نبود. داشتم فکر می‌کردم این کار فروشنده‌ای که خیلی هم صمیمی و مهربان به نظر می‌رسید عمدی بوده یا سهوی؟ اگر حرفم را قبول نکند، این رسیدهای بانکی واقعاً به‌درد می‌خورد. اگر کلاً بزند زیرش که من را اصلاً تا به حال ندیده و بخواهم شکایت کنم، هزینه‌های دادگاه آیا بیشتر از مبلغ مابه‌التفاوت نخواهد شد؟ اصلاً برای این مبلغ پرونده تشکیل می‌شود؟ با ناامیدی کامل وارد مغازه شدم، دیدم فروشنده قبلی نیست و یک زن جای او نشسته است. دیگر کاملاً امیدم را از دست دادم خب حق دارد بگوید که من اصلاً شما را نمی‌شناسم. رفتم جلو و گفتم «خانم من هفته پیش از شما خرید کردم ...» هنوز صحبت من تمام نشده بود که گفت «... حسابتان اشتباه شده بود ...» گفتم «بله برای همین آمدم اینجا...» بنده خدا توضیح داد که شوهرش تازه متوجه این اشتباه شده و خیلی دنبال من گشته است و قرار بوده امروز از بانک شماره تلفنم را بگیرد و پول را برگرداند. خوشبختانه بعدازظهر پول را به حسابم ریخت.

حالا به این موضوع فکر می‌کنم من که هیچ‌وقت بدبین نبوده‌ام چرا این قدر بدبین شده‌ام. چند روز پیش مطلبی درباره اختلاس بزرگ دیدم و با دیگران در میان گذاشتم، واکنش یکی از دوستان غربت‌نشین این بود که آن‌جا که دزدی طبیعی است باید ایشان را تشویق کرد که در میان این همه دزد توانسته‌است قد علم کند! من هاج و واج مانده بودم که چه چیزی باید بگویم. اگر بگویم که این طور نیست قاعدتاً به تعصب و ملی‌گرایی متهم خواهم شد و این که می‌خواهم خودم را هم انسان درستکاری جلوه بدهم. متأسفانه بدگویی از مردم و خلقیات‌شان به ژست روشنفکری بدل شده است. جالب است که برخی از افرادی که دائم دم از بی‌فرهنگ بودن مردم می‌زنند فعال سیاسی هستند و به دنبال مردم‌سالاری. اگر مردم این‌قدر نفرت‌انگیزند چرا باید برای آن‌ها مبارزه کرد و هزینه پرداخت؟ تازه اگر مردم‌سالاری حاکم شود، برآیند یک مجموعه فاسد قاعدتاً چیزی جز فساد بیشتر نخواهد بود. حالا که با نگرانی کم‌تری فکر می‌کنم احساس می‌کنم واکنش فروشنده دور از انتظار نبوده، قریب به اتفاق فروشندگان چنین برخوردی خواهند داشت و شاید اصلاً به این موضوع فکر هم نکنند که چطور می‌توان این پول را بالا کشید.


سه شنبه ۱۶ شهریور ۸۹

مدتی است با روزنامه شرق همکاری می‌کنم و صفحه‌ای به نام کافی‌نت را آماده می‌کنم که مربوط به اینترنت و معرفی سایت‌های مفید است. اخیراً سایت شرق دوباره راه‌اندازی شده است و مطالب روزنامه را روی سایت قرار داده‌اند، من سعی می‌کنم به زودی مطالب صفحه کافی‌نت را در این‌جا قرار بدهم.
کتاب دوم من که البته در حقیقت کتاب اول من بود مجوز انتشار دریافت کرد. از این حیث می‌گویم کتاب اول که قبل از کتاب منطق ترجمه آن را تمام کرده بودم اما مجوز انتشار آن با مشکل مواجه شد. این کتاب هم از همان مجموعه قدم اول شیرازه است با نام «اندیشه‌های شرق دور» که در حقیقت همان «فلسفه شرق» است. به زودی این کتاب که مربوط به اندیشه‌های کهن کشورهای هند و چین است منتشر خواهد شد.
سایت شیرازه هم راه‌اندازی شده است، البته هنوز معرفی کتاب‌ها به طور کامل در سایت قرار نگرفته است اما جلد کتاب‌ها و مشخصات شناسنامه‌ای تمام کتاب‌ها هست.


معرفی

گفتگو 53

جمهوری مهاباد
192 صفحه/ 1500 تومان

حدود 150 صفحه از 190 صفحه‌ی آخرین شماره‌ی گفتگو به موضوع ویژه‌ی این شماره «جمهوری مهاباد» اختصاص یافته است. کاوه بیات علاوه بر «باب گفتگو» مقاله‌ی تاریخی و خواندنی «ارومیه و تحرکات کمیته نجات» را نوشته است. احسان هوشمند «سال‌های آشوب» را بررسی کرده است و مجتبی برزویی مقاله‌ی «مکریان و اندیشه‌ی ایران» و محمد حسین خسروپناه مقاله‌ی «حزب توده‌ی ایران و تحولات کردستان» را نوشته است. «جمهوری مهاباد» و «کردها و فرقه‌ی دموکرات آذبایجان» عنوان دو یادداشت ترجمه‌ی شده‌ی این شماره است که هر کدام بخشی از یک کتاب جداگانه است. در بخش روزنامه این شماره این یادداشت‌ها آمده است: «لایحه هدفمند کردن یارانه‌ها، قطع عضو بدون بیهوشی» - «نود؛ نمایش تضاد شیشه و سنگ» - «ترک‌ها و دولت سایه‌ی آن‌ها». در بخش کتاب‌خانه نیز چندین کتاب معرفی شده است.
در انتهای باب گفتگوی این شماره آمده است «مدارا و اعتدال را از ویژگی‌های اصلی فرهنگ ایران برشمرده‌اند و حد واسطی که در بسیاری از اوقات مانع از پیشامد گسست‌هایی جدی در فاصله‌ی فرازها و نشیب‌های معمول این سرزمین بوده است. این شماره نیز به رغم تمامی دل‌تنگی‌ها صرفاً با این امید منتشر می‌شود که شاید اعاده‌ی میزانی از اعتدال و مدارا، بار دیگر کارساز شده، تفاوت دیدگاه‌ها - حال در هر زمینه‌ای که باشند - از تنها مجرای معقول و میسر، یعنی از طریق طرح و بیان آزادانه، امکان حل و فصل یابند.»


نقد ادبی و دموکراسی

حسین پاینده
نبلوفر/ 1385
288 ص / 2800 تومان

این کتاب مجموعه‌ی مقالات (یا به قول خودشان جستارهای) حسین پاینده درباره‌ی نظریه و نقد ادبی جدید است. از مقالات این کتاب: مرگ مؤلف در نظریه‌های ادبی - ملاحظاتی درباره‌ی چشم‌انداز جهانی شدن ادبیات معاصر ایران - داستانگ و توانمندی آن برای نقد فرهنگ - شیوه‌های جدید نقد ادبی: مطالعات فرهنگی - فروید و نقد ادبی - نقد ادبی و دموکراسی - بررسی مصداق‌های سرقت ادبی در کتاب نظریه‌های نقد ادبی معاصر.
در پایان «نقد ادبی و دموکراسی» آمده است: «نقد ادبی را نمی‌توان به سهولت تدریس کرد زیرا مخاطبان ما هنوز به آن درجه از خودآگاهیِ فرهنگی و سیاسی نرسیده‌اند که دموکراسی را به عنصری ساختاری در تفکر بدل کنند. اندیشه‌ی استبدادطلب، تکثر نظریه‌های نقد ادبی را برنمی‌تابد. ذهنیتی که اندیشیدن و استدلال کردن را فعالیتی تفویض‌پذیر می‌داند، هرگر نمی‌تواند در حوزه‌ای خوش بدرخشد که تفکر و اقامه‌ی دلیل از ملزومات اجتناب‌ناپذیر آن هستند. نقد ادبی مستلزم باور داشتن به دموکراسی و منوط به درک این موضوع است که ...»


گفتگو 51

پروژه‌ی مشروطیت
خرداد 87
152ص/ 1500 تومان

آخرین شماره‌ی گفتگو به موضوع انقلاب مشروطه اختصاص داده شده است، سردبیر این شماره تورج اتابکی است و در باب گفتگو می‌گوید: «در تاریخ معاصر ایران هیچ رویدادی را سراغ نداریم که هم‌سنگ نهضت مشروطیت اسیر کج‌فهمی‌ها و خطااندیشی‌های تاریخی اهل قلم و سیاست شده باشد. عمده دلیل این کج‌فهمی و خطااندیشی نقش چشم‌گیری است که نهضت مشروطیت در صد سال گذشته در شکل دادن به فرهنگ سیاسی ایران داشته است. از همین رو تاریخ‌نگاری مشروطیت عمدتاً نه در بستر روح تاریخ زمان وقوع آن که از منظر زمانه‌ای دیگر و در چارچوب تنگ مأنوسات عقدیتی-سیاسی که گاه مغایر با روح مشروطیت و اهداف آن قرار دارد، رقم خورده است.» علاوه بر این در این شماره در زمینه‌ی مشروطیت کاوه بیات «پروگرام مشروطه»، نگین نبوی «خوانندگان، مطبوعات و فضای عمومی»، تورج اتابکی «مشروطه‌خواهان بدون مرز...»، علی قیصری «مفاهیم و نهادهای حقوق اساسی در ایران...» را نوشته‌اند. در بخش‌ کتابخانه این شماره نیز کتاب‌های مربوط به مشروطیت بررسی شده است و در بخش روزنامه به ماسئلی چون «فتل بی‌نظیر بوتو»، «خصوصی‌سازی» اشاره شده است.
سایت گفتگو


با بهره‌گیری از
Movable Type Pro 4.31-en
دوشنبه ۲۳ اردیبهشت ۸۷

یک قصه دو برداشت

آقای دکتر ناصری که قبلاً هم در این وبلاگ ذکر خیرشان رفت و در شماره‌ی 22 پنجره هم مصاحبه‌ای با ایشان داشتیم، قصه‌ی خوبی را در وبلاگ‌شان روایت کرده‌اند. ایشان علاوه بر مسؤولیت‌های مهم دولتی که دارند گویا ذوق داستان‌سرایی خوبی هم دارند و الحق باید بگویم که قصه‌ی‌شان قصه‌ای است خواندنی. من که از اول تا آخر یک نفس خواندم. نمی‌دانم این موضوع به خاطر جذابیت قصه بود یا این که من برای اولین بار در عمرم یکی از شخصیت‌های داستان بودم. از این حرف‌ها گذشته، قصه‌ی ایشان نواقصی هم دارد چه از حیث پیرنگ (پلات)، چه از حیث شخصیت‌پردازی، دیالوگ‌نویسی، اوج داستان و مواردی دیگر که به آن می‌پردازم. خواندن یک قصه از دو زاویه‌ی دید باید برای خوانندگان جالب باشد.
نخستین مشکل اساسی قصه این است که برخی شخصیت‌ها بی‌دلیل حذف شده‌اند، به بعضی‌ها هم به خوبی پرداخته نشده است. مثلاً «کارشناس نشریات» در قصه نقش خیلی کوتاهی دارد و گویا در این داستان فقط آمده است که از دید ایشان یک خطا را مرتکب شود و برود. حال آن که از زاویه‌ی دید دیگر ایشان اصلاً خطایی مرتکب نشده‌ است، ضمن این که مجری جلسه هم بود و کلی دیالوگ مهم داشت. اعضای کمیته‌ی ناظر هم کلاً حذف شده‌اند که در قصه‌ی طومار جعلی علیه نشریات نقش بالقوه‌ای داشتند. یک دیالوگ اساسی هم که اهمیت طومار را نشان می‌داد، بی‌رحمانه از این قصه حذف شده است، این دیالوگ می‌توانست به دیالوگ‌های ماندگار تاریخ قصه‌نویسی ایران بدل شود، یکی از اعضای کمیته‌ی ناظر گفت: «ببینید نزدیک به 100 تا امضاست، حتماً باید رسیدگی بشود و برخورد جدی صورت بگیرد.»
حذف شخصیت‌ها می‌تواند مشمول نوعی نقد فمنیستی هم بشود، چون ایشان تنها شخصیت زن داستان را بی‌رحمانه حذف کردند و حتی در جایی به طور کلی منکر وجود ایشان می‌شوند: «جالب این که بعضی از موارد اتهامی مربوط به نشریه‌ی تحت مسئولیت یکی از دانشجویان عضو کمیته‌ی ناظر بر نشریات بود.» از دید من قصه کمی فرق می‌کند: «جالب این بود که تمام موارد اتهامی نشریات مربوط به نشریات تحت مسؤولیت دانشجویان عضو کمیته‌ی ناظر بر نشریات بود. بخشی از آن مربوط به آقای دانشجوی محترم کمیته‌ی ناظر (من) بود و بخشی هم مربوط به خانم دانشجوی محترم کمیته‌ی ناظر» گویا دیدگاه مردسالارانه‌ی راوی باعث شده است که تنها زنِ داستان حذف شود. حذف زنان در ایران تاریخی دارد درازدامن و بی‌پایان.
در شخصیت‌پردازی «دانشجوی جوان» و خود راوی به عنوان «رییس کمیته» نیز نواقصی دیده می‌شود. «دانشجوی جوان» دانشجوی سال اول است که به مطالب برخی نشریات اعتراض دارد، تا این‌جا مشکلی نیست، اما وقتی ایشان می‌رود و موارد اعتراضی را می‌آورد دیده می‌شود که برخی از مطالب مربوط به زمانی است که ایشان «دانشجوی جوان» نبوده است. بنابراین این‌جا هم قاعدتاً یک شخصیت پشت پرده‌ای وجود داشته است که بایگانی کاملی از نشریات داشته و در اختیار وی گذاشته است. این شخصیت اثرش در قصه هست اما خودش پیدا نیست. مشکل شخصیت‌پردازی راوی این است که ایشان در جایگاه «رییس کمیته ناظر» نباید به دیگران در بدو امر راه و رسم شکایت کردن از نشریات را آموزش بدهد. هر نشریه مدیر مسؤولی دارد و مخاطبان در صورت بروز مشکل در وهله‌ی اول بهتر است با وی گفتگو کنند، شاید مشکل با صحبت حل شد. اگر با صحبت حل نشد شاید با جوابیه برطرف شد. در نهایت اگر هیچ‌گونه تفاهمی ایجاد نشد، راه شکایت باز است. در آن صورت هم باز وظیفه‌ی رییس کمیته‌ی ناظر این نیست که تنظیم شکایت را آموزش بدهد، او می‌تواند بگوید این شکایت فلان نقص را دارد و قابل طرح نیست یا نقصی ندارد و قابل طرح است. نوعی هم‌دلی میان «دانشجوی جوان» و راوی در این قصه حس می‌شود و در جاهای مختلف قصه، راوی به او کمک‌های بزرگی می‌کند، در حقیقت اگر راوی نبود این شخصیت شکل نمی‌گرفت. راوی خطاهای او را هم کاملاً نادیده می‌گیرد. در قصه روشن نشده است که آیا نسبتی هم میان این دو وجود دارد یا خیر.
آقای ناصری در جاهایی از تکنیک جریان سیال ذهن هم استفاده کرده است، اما مشکل در این است که این بخش با پیرنگ قصه هماهنگی ندارد: «از همان ابتدای امر چیزی که در ذهن من شکل گرفت این بود که موارد اتهامی مربوط به حقوق خصوصی افراد نیست و بنابراین از آورنده‌ی گزارش تشکر کردم و ایشان هم تشریف بردند پی درس و کارشان. ولی من وظیفه داشتم که موضوع را در دستور کار کمیته‌ی ناظر قرار دهم که دادم.» اگر بخش ذهنی قصه بخواهد با پیرنگ سازگار باشد قصه باید ادامه‌ی دیگری داشته باشد. مثلاً راوی شکایت را به کلی کنار می‌گذارد و خودش نقش «دانشجوی جوان» را بازی می‌کند و شکایت را مطرح می‌کند یا این که دست کم امضاهای غیرلازم را از پرونده حذف می‌کند و یک پرونده‌ی غیرجعلی را در کمیته مطرح می‌کند. از دید من، «دانشجوی محترم عضو کمیته ناظر»، قصه این طور ادامه پیدا کرد: «پرونده‌ی مربوط به شکایت به طور کامل در جلسه مطرح شد و بحث زیادی در مورد تعداد زیاد امضاها درگرفت. به طوری که یکی از استادان محترم عضو کمیته ناظر گفت: «ببینید نزدیک به 100 تا امضاست، حتماً باید رسیدگی بشود و برخورد جدی صورت بگیرد.» سنگینی تعداد امضاها بر فضای جلسه سنگینی می‌کرد، می‌شد پیش‌بینی کرد که سرنوشت شومی در انتظار متهمان این شکایت خواهد بود. آیا کمیته‌ی ناظر می‌تواند از شکایت نزدیک به صد دانشجو بی‌اعتنا بگذرد. بی‌گمان این طور نخواهد بود...»
ادامه‌ی این بخش هم توسط راوی درست نقل نشده است، شاید هم خواسته‌اند جنبه‌ی فانتزی به داستان بدهند چون واقعیت محض معمولاً جذابیتی ندارد و وظیفه‌ی قصه‌نویس این است که کمی به وقایع رنگ و لعاب هنرمندانه بدهد. با این حال، لازم نبود این همه تغییر در پیرنگ ایجاد شود. قصه از دید من این طور بود: «رییس کمیته‌ی ناظر با وجود آن که در دفتر کارش حضور داشت، مشغول رتق و فتق امور عروسی بود و اعلام کرد در جلسه حضور ندارد. ورقه‌ها را زیر و رو می‌کرد و بر روی برخی از آن‌ها چیزی می‌نوشت. قرار بود به زودی مراسم عروسی بزرگی در دانشگاه برگزار شود. جلسه تمام شد، من از دبیر کمیته خواستم که یک نسخه از پرونده‌ی شکایت را به من بدهد و او مرا به رییس ارجاع داد. رییس سرگرم کارهایش بود. خیلی آرام گفتم یک کپی از پرونده به من بدهید. ریس هم که طبق معمول وقتی صحبت‌های ناخوشایندی زده می‌شود، خودش را به نشنیدن می‌زند، سعی کرد خودش را سرگرم نامه‌ها نشان دهد. اعتنایی نکرد. من هم رفتم جلو و با صدای بلند گفتم: «من به عنوان عضو کمیته‌ی ناظر یک نسخه از این پرونده را لازم دارم تا بررسی کنم» ایشان به گونه‌ای که گویا تازه متوجه حضور من شده است به آقای دبیر گفت یک کپی از پرونده به ایشان بدهید. ایشان هم زحمت کپی را کشیدند. یک صفحه از پرونده مانده بود که دستگاه خراب شد. من هم به اتفاق آقای دبیر رفتم خدمت آقای رییس و گفتم این یک برگ را بیرون دانشگاه کپی می‌گیرم و می‌آورم. ایشان هم موافقت کردند.» این ادامه نشان می‌دهد دست‌کاری غیرضروری زیادی در پیرنگ روایت رییس صورت گرفته است. بحث کپی پرونده مطرح بوده و آن هم نه برای متهم بلکه برای عضو کمیته ناظر، آقای دبیر هم تخلفی انجام نداده است و فقط دستور رییس را اجرا کرده است. اصولاً دیالوگی دال بر این که برای متهمان صفحه‌ی شکایت‌ها را کپی کنید کاملاً غیرضروری اضافه شده است، آقای رییس در این قسمت نقش‌شان فقط تدارک برنامه‌ی عروسی بود.
توضیحات راوی هم در مورد کپی کردن پرونده که شاید آن را باید اوج داستان تلقی کرد، با شخصیت‌پردازی سازگار نیست: «این عزیز یک کپی کامل از صفحه‌ی موارد اتهامی باضافه‌ی تمام امضاهای ضمیمه تقدیم ایشان فرموده‌اند که ضرورتی نداشته است.» مگر «ایشان» که من باشم عضو کمیته‌ی ناظر نیستم و مگر وظیفه‌ی من نیست که پرونده‌های رسیده را بررسی کنم و آگاهانه رأی بدهم، پس چرا «ضرورتی نداشته است.» در دنیای واقعی و خارج از قصه‌، پرونده به همان صورتی که در جلسه مطرح می‌شود باید بررسی شود، اگر لزومی ندارد که امضاها کپی و بررسی شود، پس چرا اساساً در جلسه مطرح می‌شود؟ ضعف پیرنگ قصه را در اینجا نمی‌توان به هیچ وجه توجیه کرد.
ادامه‌ی پیرنگ هم به جاهایی می‌رسد که از دید شخصیت دیگر داستان کاملاً فرق دارد. قصه از دید من این طور ادامه پیدا می‌کند: «نگاهی به امضاها انداختم، احساس کردم که خیلی شبیه به هم هستند، بعضی از صفحات امضا هم مشخص بود که تماماً توسط یک نفر نوشته شده است. همین طور که ورق می‌زدم ناگهان چیزی دیدم که نزدیک بود شاخ دربیاورم. اسم و امضای هم‌کلاسی و دوست صمیمی در میان دیگر اسامی با خط زشتی که اصلاً شباهتی با خط او نداشت، خودنمایی می‌کرد. چطور ممکن بود که او چنین کاری کرده باشد، او که به تازگی قول هم‌کاری با نشریه را داده بود. خیلی سریع پیدایش کردم و موضوع را گفتم، کنجکاو شد که حتماً امضای جدیدش را ببیند. موضوع را تکذیب کرد و قسم و آیه که من اصلاً از این شکایت خبری ندارم. از دو موضوع شاکی بود یکی این که امضایش جعل شده و دیگر این که به جای او امضای خیلی زشتی هم کرده بودند که با روحیات لطیف او اصلاً سازگاری نداشت. امضا بیشتر شبیه به امضای یک قاتل بالفطره بود تا یک دانشجوی باذوق و هنرمند. به بقیه‌ی امضاها هم مشکوک شدم، خصوصاً صفحه‌ای که تماماً با خط یک نفر نوشته شده بود. با کمال شگفتی دیدم که همه امضای‌شان را تکذیب می‌کنند. یک نفر پیشنهاد داد که هر کس امضایش جعل شده است، نامه‌ای بنویسد و موضوع را توضیح بدهد. دیدم پیشنهاد بدی نیست، چند برگه‌ی سفید برداشتم و به اتفاق دوستم رفتم سراغ شاکی‌ها. تنها دیالوگی که بین ما رد و بدل می‌شد این بود که «آیا شما این شکایت را امضا کردید یا نه؟» قریب به اتفاق هم می‌گفتند نه و بعد هم از ما تشکر می‌کردند که خوب شد این موضوع را به اطلاع‌شان رساندیم که کسی امضای‌شان را جعل کرده است و بعلاوه خوب شده که مسأله رو شده است و دید منفی احتمالی نسبت به آن‌ها برطرف شده است. از میان آن همه امضا فقط سه نفر بودند که تأیید کردند شکایت را امضا کرده‌اند. جالب این بود که دو نفر از آن‌ها دانشجوی سال اول بودند (یکی‌شان احتمالاً همان «دانشجوی جوان» است) و قاعدتاً از محتوای موارد شکایت مربوط به نشریات چند سال پیش نباید اطلاعی می‌داشت. همه چیز به خوبی پیش می‌رفت و خبر طومار جعلی کم‌کم در دانشگاه پیچید. آقای الف گویا از ماجرا خبردار شده بود. عده‌ای معتقدند آقای الف رابط کمیته انضباطی است که کاملاً اشتباه است، همان‌طور که آقای رییس می‌گوید کمیته انضباطی رابط ندارد. بعضی از افراد خیرخواه در دانشگاه هستند که موارد خطا را به کمیته گزارش می‌دهند، کمیته هم به پاداش خیرخواهی، آخر هر ترم کمکی به ایشان می‌کند. آقای الف بدجوری به ما گیر می‌داد و ما هم هر چه به او می‌گفتیم موضوع به شما ارتباطی ندارد، بی‌خیال قضیه نمی‌شد. روز شنبه برای بررسی تأیید صلاحیت برای شورای صنفی مجبور شدم به اتاق رییس دانشگاه بروم. جلسه داشتند. یکی دو نفر بیشتر آن‌جا نبودند، هر کدام منتظر بودند که یکی از حاضران جلسه بیاید بیرون. من هم منتظر آقای رییس کمیته بودم. هوا کاملاً صاف و آرام بود و هیچ اثری از «اعتراض شدید جمعی از دانشجویان» نبود. معمولاً هر چند وقت یک بار دانشجویان معترض در آن‌جا دیده می‌شوند. مسؤولان هم کمی برای‌شان صحبت می‌کنند، آخرش هم پذیرایی و قضیه تمام.»
می‌بینید که شما هم حق دارید با خواندن روایت من در یکی بودن دو قصه شک کنید. به هر حال شگردهای قصه‌نویسی افراد با هم فرق دارد، بعضی‌ها مثل من سبک رئالیستی را می‌پسندند و برخی دیگر فانتزی بودن داستان را ترجیح می‌دهند. جدا از اختلاف سلیقه این بخش روایت آقای رییس به پیرنگ آسیب جدی زده است: «بخش نامطلوب‌تر هم آن که مدیر مسئول آن نشریه، به جای پرداختن به اصل اتهامات، به دنبال این رفته‌اند که ببینند چه کسی یا کسانی از ایشان شکایت کرده‌اند؛ و ظاهراً کارشان به رودررویی و احتمالاً مجادله کشیده است.» پی‌رنگ داستان حاکی از این است که جلسه‌ی کمیته‌ی ناظر تمام شده است، بنابراین قرار نیست «مدیرمسؤول» یعنی من در این‌جای قصه به دفاع از اتهامات بپردازم، هر وقت جلسه کمیته ناظر تشکیل شد و پرونده‌ی جدیدی مطرح شد که جعلی نبود، به آن می‌پردازم، چه از طرف «دانشجوی جوان» باشد، چه از طرف «آقای رییس». من به دنبال این نرفته‌ام که ببینم «چه کسی از من شکایت کرده است» به دنبال این بودم که ببینم آیا اصلاً امضای واقعی هم پای طومار هست یا نه. مسأله‌ی «رودررویی» به معنای رودررو شدن دوستانه و یک گپ کوتاه درست است، اما اگر منظور درگیری و «مجادله» باشد، تضاد اساسی با کل قصه دارد. چه دلیلی دارد کسی که امضایش را کس دیگری جعل کرده است با من «مجادله» کند؟ یکی از ویژگی‌های قصه‌ی خوب منطق روایی داستان است که باید پیرنگ قصه از آن برخوردار باشد. متأسفانه قصه‌ی ایشان از این نظر در جاهای مختلف نقص دارد.
مشکل دیگری که ایشان در شخصیت‌پردازی من در داستان داشته‌اند، این است که نقش مدیرمسؤولی من را به کل قصه تعمیم داده‌اند و پیرنگ فرعی «به کوچه علی چپ زدن» را هم وارد قصه کرده‌اند. من از نقش مدیرمسؤولی خودم کاملاً آگاهم و هر گاه کسی شکایتی داشته باشد، وظیفه‌ی من است که دفاع کنم. این که من به دنبال بررسی پرونده باشم تناقضی در این وجه شخصیتم ندارد. کجا قرار بوده است در این مدت از شکایتی دفاع کنم که خودم را به «کوچه‌ی علی چپ» زده‌ام؟
اگر من قرار بود پیرنگ «کوچه‌ی علی چپ» را به قصه اضافه کنم، طور دیگری قصه را ادامه می‌دادم: «آقای رییس باخبر شد که من به دنبال بررسی صحت امضای شاکیان هستم. اما در عوض آن که حساسیتی به مسأله‌ی جعل امضا نشان بدهد، از این ناراحت بود که چرا امضاها را بررسی کرده‌ام. لحن توبیخ‌آمیزی هم داشت. هر چه من تلاش می‌کردم بحث را به جعل امضا بکشانم، ایشان خودش را (جسارتاً) به کوچه‌ی علی چپ می‌زد. قبلاً همه جا می‌گفت اگر خلافی جایی صورت بگیرد، لازم نیست شاکی خصوصی داشته باشد، ما رسیدگی می‌کنیم. اما موضوع جعل امضا آن هم جعل امضای نزدیک به 50 نفر انگار برایش هیچ اهمیتی نداشت.»
آوردن نصیحت‌های اخلاقی و موعظه در انتهای داستان متعلق به عصر داستان‌سرایی سنتی است که دوران آن گذشته است. بخش گوشزدها کاملاً اضافی است، در عین حال که با شخصیت‌پردازی‌ها هم سازگار نیست. زیرا شخصیت من در این داستان به گونه‌ای نبوده است که نیاز به «گوشزد» باشد. من عضو کمیته‌ی ناظر هستم و به نقش خودم کاملاً آگاهم. وظیفه‌ی من بررسی پرونده‌های رسیده است و از این جهت باید به تمام پرونده‌ها دسترسی داشته باشم. از سوی دیگر من متهم هستم و حق هر متهمی است که از موضوع شکایت و نام شاکیان اطلاع پیدا کند. بنابراین دسترسی من به پرونده از هر دو جهت کاملاً طبیعی است. کسانی در این قصه علیه من طومار جعلی تنظیم کرده‌اند و به تمام نهادهای مسؤول دانشگاه داده‌اند تا برخورد شود، این موضوع به من مربوط نشود به کدام یک از شخصیت‌های قصه مربوط است؟ آیا حق من نیست که از کسی که با تشکیل پرونده‌ی جعلی علیه من شکایتی تنظیم کرده است، شاکی بشوم. وجه دیگر شخصیت من در این قصه این است که مطبوعاتی هستم و علاقمند به اخبار دانشگاه. درست است که جعل امضا را کمیته انضباطی باید رسیدگی کند، اما این موضوع، حقی را از من ضایع نمی‌کند که در این زمینه اطلاعات کافی کسب کنم. در دانشگاه چه حقوق خصوصی افراد نقض شود و چه حقوق عمومی، موضوع به تمام دانشگاهیان، به ویژه اهالی مطبوعات، مربوط است و باید در این زمینه اطلاع‌رسانی کنند. نسبت دادن موضوع «تهدید» به «عضو محترم کمیته ناظر» اصلاً هیچ تناسبی با شخصیت‌پردازی وی ندارد. او چگونه می‌تواند کسی را تهدید کند، زورش زیاد است؟ قدرتی دارد که حکم حذف ترم بزند یا این که به استناد به ماده 36 نشریه‌ای را توقیف کند؟ این بخش از پیرنگ وصله‌ی ناچسبی است به این شخصیت. اگر نمی‌بود بهتر بود. دست کم اگر تهدید کردن را به دیگر شخصیت‌های داستان نسبت می‌دادند، داستان طبیعی‌تر می‌شد.
روایت من خیلی طولانی شد، به خاطر این بود که من در حین شرح داستان، روایت ایشان را هم بررسی می‌کردم.

پی‌نوشت: انتقاد قدیمی من به وبلاگ ایشان هنوز هم وارد است. مشکل «ی» و «ک» دارد، البته نیم‌فاصله درست شده است.

لینک های مربوط:
وبلاگ "...فرهنگ..." - وبلاگ دکتر ناصری
از هر دری سخنی - روایت دکتر ناصری از این قصه
درباره ی وبلاگ فرهنگ و سه نقطه - نقدی بر شیوه وبلاگ نویسی دکتر ناصری

نوشته‌های مربوط:


چرا رأی بدهیم؟<<|| صفحه اصلی ||>>مصاحبه با ابراهیم نبوی: در رؤیای من خاتمی برمی‌گردد


توجه: این وبلاگ نظارت دائم ندارد و از آن‌جا که پیام‌های این وبلاگ به صورت خودکار و بدون نظارت درج می‌شود، ممکن است گاهی شما با مطالب ناپسند یا زننده‌ای روبرو شوید یا تبلیغات سایت‌های غیراخلاقی را ببینید. مسؤولیت پیام‌ها بر عهده‌ی فرستندگان آن‌هاست.


پیام‌ها (6)

تئوكرات هاي انجمن اسلامي | شنبه 28 اردیبهشت 87 ساعت 14:02 | IP: 80.191.172.9

توقیف نشریه منتقد دانشجویی به دستور مسئولین

در پی انتقادات نشریه اندیشه آزاد تریبون انتقادی انجمن اسلامی دانشجویان 1358 دانشگاه سیستان و بلوچستان از عملکرد مسئولین دانشگاه در حوزه فرهنگی و انضباطی ،این نشریه دانشجویی توقیف شد.

به گزارش وبلاگ انديشه آزاد در حالی که شماره جدید نشریه اندیشه آزاد آماده انتشار و منتظر دریافت مجوز چاپ در چاپخانه دانشگاه بود ، آقای ناصری سرپرست حوزه معاونت دانشجویی با امتناع از چاپ نشریه ،تلاش کرد مانع از انتشار شماره 13 ام که به نقد عمکرد فرهنگی وسیاستهای مسئولین در قبال تشکلها اختصاص داشت، شود.

سرپرست معاونت دانشگاه علیرغم اینکه طبق آیین نامه نشریات دانشجویی، بازبینی نشریات پیش از انتشار ،تخلف از قانون می باشد ، به مدت 28 ساعت نشریه را معطل و سعی کرده بود به بهانه های انضباطی مانع از انتشار نشریه شود که در این امر ناکام و سرانجام به بهانه انتشار مصادیق :تهمت ،استهزا،تحقیر و حتک حرمت و حیثیت ، دستور توقیف و عدم اجازه انتشار و ادامه فعالیت را صادر نمود.

برخی تیتر های نشریه اخیر عبارت بودذند از: نظری بر نقد و نظارت برنقد – سیاستهایآقایان ربطی به دولت نهم ندارد-و دعوت شاکیان به مناظره مصاحبه سایت مستقل با دبیر انجمن.

پیش از این هم کمیته انضباطی دانشجویان دانشگاه هم با صدور حکمی "رضا نساجی زواره "دبیر تشکیلات انجمن و مدیر مسئول نشریه " اندیشه آزاد" را به واسطه انتقاداتی که در جلسه پرسش و پاسخ هیئت رئیسه دانشگاه با دانشجویان ،در رابطه با سیاستهای توام با تبعیض و اغراض مسئولین در قبال تشکلها و اولویتهای اجرایی و فرهنگی مسئولین مطرح کرده بود به حذف ترم تحصیلی جاری محکوم نمود.

سرپرست معاونت دانشجویی و فرهنگی دانشگاه اعلام کرده که از این پس نشریات انجمن را با امکانات دانشگاه منتشر نخواهد کرد و به همین دلیل انجمن با انتشار مطالب نشریه اندیشه آزاد در " نشریه خبری انتقادی 16آذر " و با هزینه ی شخصی اعضا ،قصد دارد به فعالیت مطبوعاتی خود ادامه دهد.
http://anjomansb.blogfa.com/



Anonymous | جمعه 27 اردیبهشت 87 ساعت 19:50 | IP: 198.166.20.158

In paragraph , giyoomeh gozaarish pichideh shodeh, behtare eslaahesh koni

از دید من، «دانشجوی محترم عضو کمیته ناظر»، قصه این طور ادامه پیدا کرد: «پرونده‌ی مربوط به شکایت به طور کامل در جلسه مطرح شد و بحث زیادی در مورد تعداد زیاد امضاها درگرفت. به طوری که یکی از استادان محترم عضو کمیته ناظر گفت: «ببینید نزدیک به 100 تا امضاست، حتماً باید رسیدگی بشود و برخورد جدی صورت بگیرد.» سنگینی تعداد امضاها بر فضای جلسه سنگینی می‌کرد، می‌شد پیش‌بینی کرد که سرنوشت شومی در انتظار متهمان این شکایت خواهد بود. آیا کمیته‌ی ناظر می‌تواند از شکایت نزدیک به صد دانشجو بی‌اعتنا بگذرد. بی‌گمان این طور نخواهد بود...»



همان دانشجوی عزیز | پنجشنبه 26 اردیبهشت 87 ساعت 16:06 | IP: 80.191.172.18

اگرکمیتهانظباطی با این جعل امضا ها برخورد کند بسی خوشحال خواهیم شد اما حس بدی به این داستان در دل ما ایجا شده است،چیزی مثل توطئه ی از پیش تعیین شده و از این حرف ها...



ناصري | پنجشنبه 26 اردیبهشت 87 ساعت 02:32 | IP: 194.225.82.3

جعل امضا موضوع بسيار مهمي است ولي مربوط به كميته انضباطي است و به اين بهانه نميتوان از اتهامات وارده فرار كرد.
دو موضوع جدا از هم داريم كه هر دو را بايد با قاطعيت بررسي كنيم.
اول اتهامات وارده به نشريات مزبور كه در كميته ناظر بر نشريات بررسي ميشود.
دوم جعل امضاي بيش از 50 نفر كه در كميته انضباطي بررسي ميشود و ربطي به كميته ناظر بر نشريات ندارد.
---------------------------------------------------------
من برای دفاع آماده ام و گمان کنم تمام سوء تفاهمات در مورد نشریات در عرض ده دقیقه برطرف شود. اما بهتر نیست کمیته ناظر بر نشریات به شکایاتی رسیدگی کند که جعلی در آن ها نباشد؟



دانشجوی عزیز | چهارشنبه 25 اردیبهشت 87 ساعت 22:24 | IP: 80.191.172.18

آقای دکتر ناصری!بعنوان یکی از مسئولین رده بالای دانشگاهی کشور اصلا درست نیست که چنین آشکارا به جعل امضا ها و ضایع شدن حق دیگران بی اعتنا باشید و حتی خود هم در آن شریک باشید.
من فکر میکردم که شما آدم خوبی هستید نگذارید از این فکر برگردم.



ناصري | چهارشنبه 25 اردیبهشت 87 ساعت 13:58 | IP: 194.225.82.3

1- سلام
2- پيرنگ يعني چه؟
3- مشكل ي و ك چيست؟ من نميدانم؟
4- جسارتاً طبق آيين نامه شما در اين پرونده فقط نقش متهم را داريد و نميتوانيد در جلسه بر له يا عليه خودتان راي بدهيد. شما فقط ميتوانيد در نقش متهم از خودتان دفاع كنيد.
5- سنگيني صد امضا را من انصافاً نشنيدم، درگير عروسي بودم.
6- خانم محترم عضو كميته ناظر را هم شايد عمداً از قلم انداخته باشم. خواستم قصه كوتاه شود و فرقي هم به هر حال نميكرد. اصل داستان را فراموش نكنيد. حالا بعداً سر فرصت در مورد اين بحث زن و مرد هم ميتوانيم گفتگو كنيم. شب دراز است و قلندر بيدار!

______________________________
1-سلام
2-پیرنگ یعنی پلات یعنی ارتباط بین وقایع داستان
3- مشکل ی و ک همان مشکل قدیمی است عربی است
4-جسارتاً طبق آیین نامه در مواردی که شکایت به من مربوط شود من فقط حق رای ندارم. در جلسه حضور دارم و می توانم در بحث شرکت کنمو عضو کمیته ناظر هستم. وانگهی شکایت مربوط به دیگران هم می شد اصلا تصور کنید در حین بررسی شکایت علیه کاغذ اخبار من به این نتیجه رسیدم که شکایات جعلی است. من به عنوان عضو کمیته ناظر "وظیفه" دارم پرونده را بررسی کنم و عنوان متهم "حق" دارم از شکایتی که طرح شده به همان شکلی که طرح شده و اسامی شاکیان باخبر شوم. از هر دو نظر من "باید" به پرونده دسترسی می داشتم.
5-اما من سرگرم عروسی نبودم و شنیدم
6-حذف عمدی عذر بدتر از گناه است این قصه هم گمان نکنم قصه ی کوتاهی باشد اگر شما از ماده 36 برای توقیف پنجره استفاده نکنید. گزارشی از این موضوع را در آخرین شماره به زودی منتشر خواهیم کرد. در ضمن تا کنون 52 نفر نوشته ای به من داده اند که امضای شان جعلی است. سه نفری هم که گفتم امضا را تایید کردند یک نفرش توضیح داد که امضایش برای طومار دیگری بوده است. بنابراین از جمع 85 امضا تاکنون فقط 2 نفر آن را امضا کرده اند.جعل امضای بیش از 50 نفر به نظر اهمیتی بیش از این دارد که به فرد خاطی فقط تذکر داده شود.
یکی از مشکلات اساسی ما این است که حقوق دان در جلسه کمیته ناظر نیست.




سخن

بهار آمد گل و نسرین نیاورد
نسیمی بوی فروردین نیاورد
پرستو آمد و از گل خبر نیست
چرا گل با پرستو همسفر نیست
چه افتاد این گلستان را ، چه افتاد
که آیین بهاران رفتش از یاد؟
چرا مینالد ابر برق در چشم؟
چه میگرید چنین زار از سر خشم؟
چرا خون میچکد از شاخه گل؟
چه پیش آمد؟ کجا شد بانگ بلبل؟
چه دردست این؟ چه دردست این؟ چه دردست؟
که در گلزار ما این فتنه کرده است؟
چرا در هر نسیمی بوی خون است؟
چرا زلف بنفشه سرنگون است؟
چرا سربرده نرگس در گریبان؟
چرا بنشسته قمری چون غریبان؟
چرا پروانگان را پر شکسته است؟
چرا هر گوشه گرد غم نشسته است؟
چرا مطرب نمیخواند سرودی؟
چرا ساقی نمیگوید درودی؟
چه آفت راه این هامون گرفتست؟
چه دشت است این که خاکش خون گرفتست؟
چرا خورشید فروردین فرو خفت؟
بهار آمد؟ گل نوروز نشکفت
مگر خورشید و گل را کس چه گفتست؟
که این لب بسته و آن رخ نهفتست؟
مگر دارد بهار نورسیده
دل و جانی چو ما ، در خون کشیده
مگر گل نوعروس شوی مرده است؟
که روی از سوگ و غم در پرده برده است؟
مگر خورشید را پاس زمین است؟
که از خون شهیدان شرمگین است؟
بهارا تلخ منشین ! خیز و پیش آی
گره وا کن ز ابرو ، چهره بگشای
بهارا خیز و زان ابر سبکرو
بزن آبی بروی سبزه نو
سرو رویی به سرو و یاسمن بخش
نوایی نو به مرغان چمن بخش
بر آر از آستین دست گل افشان
گلی بر دامن این سبزه بنشان
گریبان چاک شد از ناشکیبان
برون آور گل از چاک گریبان
نسیم صبحدم گو نرم برخیز
گل از خواب زمستانی برانگیز
بهارا ، بنگر این دشت مشوش
که میبارد بر آن باران آتش
بهارا ، بنگر این خاک بلا خیز
که شد هر خاربن چون دشنه خونریز
بهارا ، بنگر این صحرای غمناک
که هر سو کشته ای افتاده بر خاک
بهارا ، بنگر این کوه و در و دشت
که از خون جوانان لاله گون گشت
بهارا ، دامن افشان کن ز گلبن
مزار کشتگان را غرق گل کن
بهارا از گل و می آتشی ساز
پلاس درد و غم در آتش انداز
بهارا شور شیرینم برانگیز
شرار عشق دیرینم برانگیز
بهارا شور عشقم بیشتر کن
مرا با عشق او شیر و شکر کن
گهی چون جویبارم نغمه آموز
گهی چون آذرخشم رخ برافروز
مرا چون رعد و طوفان خشمگین کن
جهان از بانگ خشمم پر طنین کن
بهارا زنده مانی زندگی بخش
به فروردین ما فرخندگی بخش
هنوز اینجا جوانی دلنشین است
هنوز اینجا نفسها آتشین است
مبین کاین شاخه بشکسته ، خشک است
چو فردا بنگری پر بیدمشک است
مگو کاین سرزمینی شوره زار است
چو فردا در رسد ، رشک بهار است
بهارا باش کاین خون گل آلود
برآرد سرخ گل چون آتش از دود
برآید سرخ گل خواهی نخواهی
وگرنه خود صد خزان آرد تباهی
بهارا ، شاد بنشین ، شاد بخرام
بده کام گل و بستان ز گل کام
اگر خود عمر باشد ، سر برآریم
دل و جان در هوای هم گماریم
میان خون و آتش ره گشاییم
ازین موج و ازین طوفان برآییم
دگربارت چو بینم ، شاد بینم
سرت سبز و دلت آباد بینم
به نوروز دگر ، هنگام دیدار
به آیین دگر آیی پدیدار


هوشنگ ابتهاج

پیوندها

Creative Commons License
این سایت تحت لیسانس زیر است:
Creative Commons License