از خواب بیدار شدم. کابوس میدیدم. وحشتناک بود. مدرکم دستم بود، رفته بودم دنبال کار. اما هر جا میرفتم فقط دو سه تا سوآل ساده میپرسیدند، من هم لال شده بودم، هر چه زور میزدم، اصلاً یک کلمه هم بیرون نمیآمد. بعد هم نیشخند میزدند: «تو واقعاً مهندسی؟ چی خوندی تو این چارسال؟» همه همین حرف را تکرار میکردند، مثل پتکی بود توی سر من. دست از پا درازتر برمیگشتم. هیچ چیز از درسهایی که خوانده بودم یادم نمیآمد. ساعت کنار تخت بود، پنج دقیقه از کلاس گذشته بود، تا برسم یک ربع دیگر هم گذشته. با عجله لباس پوشیدم، دست و صورتم را شستم. آبی هم به موهایم زدم، با دست مرتبشان کردم. دواندوان رفتم سر کلاس.
تا کی میشود به این وضع ادامه داد؟ وقتی تا اذان صبح بساط بگو بخند و بازی است، نتیجهاش همین است دیگر. همیشه تأخیر. شاید هم مشکل از خوابگاه است. تو مدرسه که وضعیت این طوری نبود. مجبور بودم سر ساعت بخوابم، سر ساعت هم بلند بشوم. اینجا انگار اصلاً یادم رفته است کلاسی هم هست، درسی هم هست. کلاس و درس شده یک چیز اضافی. اگر واقعاً مهندس بیکار بشوم چه فایدهای دارد؟ از پشت پنجره سرک کشیدم، صورت پفکردهی بچهها را دیدم، استاد داشت درس میداد، بدجوری گرم بحث بود، معلوم بود که خیلی از وقت کلاس گذشته. از در عقب وارد کلاس شدم تا شاید استاد متوجه دیر آمدنم نشود. خوشبختانه اصلاً برنگشت، داشت مینوشت که من آرام نشستم.
استاد رفت کنار، نوشتههای بورد ظاهر شد. هر چه بیشتر نگاه میکردم کمتر سر در میآوردم. اصلاً انگار زبانش فرق میکرد. سعی کردم به دقت گوش کنم تا ببینم موضوع چی هست. اما فایدهای نداشت، اصطلاحاتی که به کار میبرد، خیلی عجیب بود. عجیب نبود، وقتی یک بار هم لای کتاب را باز نکردم، باید هم اینطوری باشد. از اول ترم تا آخر ترم مثل بهتزدهها سر کلاس مینشینم و آخر ترم هم به زور سعی میکنم یک چیزی از درس سر در بیاورم برای نمره، بعد هم هیچ اثری ازش نمیماند. چه میشد اگر یک دهم از وقتی که به آن بازی لعنتی صرف میشد، میدادم به درس. اگر واقعاً میشد، این قدر سر کلاس گیج نبودم و عذاب نمیکشیدم. با این وضعیت اصلاً کلاس آمدن چه فایدهای دارد. فقط وقت تلف کردن. اگر استاد حضور غیاب نکند، بهتر است سر کلاس نیایم.
صدایی از جلو کلاس بلند شد، استاد شاکی شد از این که چرا سررشتهی بحث از دستش در رفته است. از آن دانشجو خوشم نمیآمد، همیشه سر کلاس حرفهای بیربط میزد. کلی هم وقت کلاس را میگرفت. میخواست خودش را نشان بدهد. استاد با یک وقفهی چند ثانیهای دوباره رفت سراغ بورد. همینطور یک ریز مینوشت و حرف میزد و من هم انگار غریبهای از یک کرهی دیگر. به بچهها نگاه کردم، آنها هم کمابیش وضعیت من را داشتند، همه بهتزده و گیج. یکی دو نفری هم داشتند یک چیزهایی مینوشتند. من هم شروع کردم به نوشتن، شاید بعداً فرصت شد نگاهی بیندازم، شاید هم آخرش سردربیاورم. باورکردنی نبود، حتا نمیتوانستم بنویسم. انگار کابوس ادامه داشت. علامتهایی بود که من اصلاً تا به حال ندیده بودم. خیلی از درس دور افتاده بودم. به خودم فشار آوردم، اما نمیشد. بیخیال شدم، گفتم بعداً جزوهی بچهها را کپی میکنم.
یادش به خیر، ترمهای اول. ذوق درس خواندن بود. اصلاً گاهی وقتها با استاد بحث میکردم. چه بحثهای داغی. گاهی هم استاد حرف من را قبول میکرد. عزمم جزم شد، دیگر نمیشود به این وضعیت لعنتی ادامه بدهم. بازی بی بازی! اصلاً این بازی احمقانه به چه دردی میخورد که شب تا صبح وقتم را بیخودی میگیرد. از این به بعد فقط درس.
«تو واقعاً مهندسی؟ چی خوندی تو این چار سال؟» بیخود نیست که میگویند خواب از آینده خبر میدهد. طبیعی است اگر این وضع ادامه پیدا کند، سرنوشتم همین است. اما بچهها چی؟ این همه شبها با هم خوش گذراندیم، حالا یک دفعه بگویم که نه، دیگر بازی نمیکنم. بروید پی کارتان! حتماً دلخور میشوند. حق هم دارند. باید فکر بهتری بکنم. اول کمش میکنم، فقط یک ساعت. چند روز که گذشت دیگر بازی نمیکنم. یک بهانهای لازم است. صحبت از درس اگر بکنم، که مسخرهام میکنند. سردرد بهانه خوبی است. یکی دو روز که نروم بعد حتماً یک نفر را پیدا میکنند، میگذارند جای من. بعدش هم تازه اگر هم بخواهم، دیگر بازیم نمیدهند، باید التماس کنم. آره، فقط کافی است که یکی دو روز بهانه داشته باشم.
آرام شدن لحن استاد نشان میداد که درس دارد تمام میشود. ساکت شد. رفت سراغ کیفش. تخته آرام شد اما وحشتناک شده بود، پر از فرمولهای عجیب و غریب. لیست را درآورد. اسم چند نفر را که خواند هیچ کس جواب نداد. از جلو کلاس، همان که قبلاً حرفی زده بود، گفت: «این که لیست کلاس ما نیست استاد!» عرق سردی روی پیشانی استاد نشست. با صدای آرامی گفت: «پس چرا شما هیچ چی نمیگین. همهتون ساکت نشستین. من هم راستش تعجب کردم که چرا کلاس این قدر شلوغه. تو این کلاسها معمولاً هفت هشت نفر بیشتر نیست. اما آخه از این گروه و از این آموزش هیچ چی بعید نیست ...» دوباره همان دانشجو جواب داد: «ما میخواستیم بگیم. شما ...» استاد که چهرهاش نشان میداد خیلی خسته شده، آهی کشید و همینطور که میرفت، گفت: «اشکالی نداره. یادتون باشه، هماهنگ کنین بعداً یه کلاس جبرانی میذارم.»
***
این داستان در پنجره شماره 23 منتشر شده است.
نوشتههای مربوط:
- تأیید انتخابات شورای صنفی
- بیانیه تحلیلی انجمنهای اسلامی دانشجویان دانشگاه سیستان و بلوچستان دربارهی شورای صنفی
- دربارهی شریعتی
- یک قصه دو برداشت
- این بار واقعاً می خواهیم شورای صنفی را تشکیل بدهیم
- اساسنامهی کانون فرهنگ و اندیشه
- دوستی کی آخر آمد، دوستداران را چه شد؟
- فونت هما و رفع سوء تفاهم
- تحکیم وحدت و بومرنگ سرکوب
- کس نخارد پشت من
- بیانیه نشریات دانشجویی دانشگاه سیستان و بلوچستان در محکومیت توقیف نشریه «قلم انجمن»
- تعطیلی عقلانیت
- دانشگاه محل هویتیابی دانشجوست
- روز دانشجو به فروش میرسد
- بیانیه تشکل ها و فعالان دانشجویی زاهدان
- اقتراح پنجره درباره ارزیابی جنبش دانشجویی در ایران
- دانشگاه قربانی سیاست
