روزانه

چهارشنبه ۱۱ دی ۸۷

دیروز جلسه تشکل ها با خرمشاد معاون وزیر بوده است و گویا اکثریت جلسه در اختیار برادران ارزشی بوده است و همه از آقای خرمشاد درخواست داشتند که دفاتر انجمن اسلامی را تعطیل کنند و به این برادران بدهند. من آن جا نبودم چون عضو تشکلی نیستم.
چند روز یاست که با فیس بوک دارم ور می روم. گروه هم درست کردم. از کلوب خیلی بهتر است ساختن گروه هم نیاز به اعتبار و پول این مزخرفات ندارد. امکانات خیلی زیادی دارد. یاد آن دوران افتادم که با اورکات کار می کردم. شما هم اگر حوصله دارید وارد فیس بوک بشوید ما را هم به دوستان تان اضافه کنید لطفا
http://facebook.com
تا اطلاع ثانوی من در فیس بوک هستم!


سه شنبه ۱۰ دی ۸۷

یک‌شنبه جلسه اضطراری کمیته‌ی ناظر بر نشریات دانشجویی بود برای رسیدگی به تخلفات نشریه فریاد. درست ده دقیقه مانده به تشکیل جلسه به من خبر دادند و اگر داخل شهر بودم احتمالاً به این جلسه نمی‌رسیدم. در هر صورت با علی باقری دیگر عضو کمیته ناظر به جلسه رفتیم اما از آن‌جا که گویا بقیه اعضا تصمیم خود را گرفته بودند کار چندانی نتوانستیم بکنیم. ما دو نفر بودیم و آن‌ها پنج نفر. بحث جلسه هم به غزه و فلسطین و این جور مسائل کشیده شد. در نهایت مجوز فریاد لغو شد و قرار شد مدیر مسؤول به کمیته انضباطی هم فرستاده بشود. در چارچوب قوانین موجود نمی‌شد چندان دفاعی از این نشریه کرد. ما صرفا‌از بی‌تجربگی او ابراز پشیمانی‌اش گفتیم تا شاید کمی تخفیف در مجازات شامل حالش بشود که نشد. از طرف دیگر اصلاً انتشار این نشریه خیلی برایم عجیب بود و هنوز خیلی سوالات در ذنم هست که جوابی برایش پیدا نکردم. چطور شد یک دفعه این‌ها تصمیم به انتشار نشریه گرفتند و چرا با هیچ کسی در این باره صحبت نکردند و چرا اسم انجمن اسلامی ادبیات را در شناسنامه آوردند؟ آیا عمداً این کار را کردند که پای انجمن اسلامی هم گیر باشد؟ چرا کسانی که در مقابل تبلیغ گسترده برای مجاهدین خلق سکوت کرده بودند و حتا از انتشار شبنامه حمایت کرده بودند ناگهان برای این موضوع رگ گردن‌شان بالا زده؟ چرا دانشگاه همیشه خودش را موظف به جواب دادن به برادران ارزشی می‌داند اما به دیگران پاسخی که نمی‌دهد هیچ، حتا تهدید هم می‌کند؟


خواندنی‌ها

۲۳۱ تن از نمايندگان مجلس داوطلب اعزام به غزه شدند این طوری که مجاس خالی می شود. حتما بعدا مردم غزه هم باید بیایند مجلس ایران

يورش به دفتر وکالت شيرين عبادی، کانون زنان ايرانی

کانون زنان ايرانی : امروز دوشنبه ساعت پنج و سی دقيقه ، نهم دی‌ماه ۱۳۸۷ پنج نفر تحت پوشش مأمور مالياتی به دفتر وکالت شيرين عبادی يورش آوردند. آنان با ارائه نامه‌ای درخواست ‌کردند که دو عدد کيس کامپيوتر دفتر شيرين عبادی راهمراه خود ببرند.

هاشمی:در حال حاضر بدترين وضعيت ميزان واردات را از ابتداي انقلاب داريم

ایلنا: ايران يکي از کشوري‌‏هايي است که حيات و شايد مماتش به نفت وابسته است؛ به همين خاطر نه تنها راه اقتصاد ما که راه سياست، فرهنگ، جامعه‌‏پذيري و حتي هنر و ورزش ما نيز از مسير نفت مي‌‏گذرد و وابستگي ويژه‌‏اي به اين عنصر حياتي در کشورمان دارند. به همين دليل هر زمان كه صحبت از نفت مي‌‏شود، فعالين عرصه نفت ناخودآگاه به تاريخچه نفت و آنچه طي سال‌‏هاي قبل و بعد از انقلاب رخ داده، اشاره کرده و با دقت تمام سعي مي‌‏كنند اهدافي كه در سال‌‏هاي مختلف براي بخش نفت در نظر گرفته شده را باز خواني كنند و درصد موفقيت و يا عدم موفقيت آنها را نشان دهند.

مصاحبه ایلنا با سعید حجاریان « برای ما قرارگرفتن احمدی‌‏نژاد در مقابل خاتمی بهترين گزينه است، البته هر فرد ديگری هم می‌‏تواند جای احمدی‌‏نژاد قرار گيرد.» وقتی طرف دوم مهم نیست یعنی بهترین گزینه این است که خاتمی بیاید!

ماکیاولیسم اسلامی ‌سایت فرزند آیت‌الله خزعلی ظاهرا فیلتر شده است

اظهارات جالب ندوشن درباره‌ی نامه‌های مردمی رییس‌جمهور اگر هر فرد عريضه نويس را نمايندة يك خانوادة چهار نفري بگيريم (كه خيلي بيشتر از آن است) رقم نه ميليون و ششصدهزار نفر به دست مي‌آيد كه يك هفتم جمعيّت ايران است. آيا بايد نيتجه گرفت كه همة آنها شاكي هستند؟

یک مدعی امامت در شهر قم اعدام شد بهتر بود می‌فرستاندش به بیمارستان

گزارش کامل از پلمپ کانون مدافعان حقوق بشر فعاليت اين کانون علاوه بر پيگيری موارد نقض حقوق بشر، دفاع از زندانيان سياسی - عقيدتی و نيز حمايت از خانواده زندانيان سياسی را نيز شامل می‌شود. بر اساس اين گزارش اقدام نيروهای امنيتی و انتظامی متشکل از مأموران پليس امنيت و پليس کلانتری يوسف آباد، با برخورد فيزيکی با اعضای کانون مدافعان حقوق بشر از جمله آقای اسماعيل‌زاده و خانم محمدی همراه بوده و اين اقدام در زمان حضور خانم عبادی در دفتر کانون صورت گرفته است. اين گزارش همچنين حاکی است که مأموران امنيتی و انتظامی بدون ارائه کارت شناسايی اقدام به برخورد با اعضای کانون و پلمب اين دفتر اقدام کرده‌اند.

مناظره دانشمندان ملحد و مسیحی داوکینز: اگر خدایی وجود دارد ماوراء این حرف‌ها و فراتر از آن چیزی است که خداشناسان مذاهب ارائه داده‌اند.

اوین و رژیم حقیقت زندان فقط محبس فیزیکی نیست.


معرفی

نقد ادبی و دموکراسی

حسین پاینده
نبلوفر/ 1385
288 ص / 2800 تومان

این کتاب مجموعه‌ی مقالات (یا به قول خودشان جستارهای) حسین پاینده درباره‌ی نظریه و نقد ادبی جدید است. از مقالات این کتاب: مرگ مؤلف در نظریه‌های ادبی - ملاحظاتی درباره‌ی چشم‌انداز جهانی شدن ادبیات معاصر ایران - داستانگ و توانمندی آن برای نقد فرهنگ - شیوه‌های جدید نقد ادبی: مطالعات فرهنگی - فروید و نقد ادبی - نقد ادبی و دموکراسی - بررسی مصداق‌های سرقت ادبی در کتاب نظریه‌های نقد ادبی معاصر.
در پایان «نقد ادبی و دموکراسی» آمده است: «نقد ادبی را نمی‌توان به سهولت تدریس کرد زیرا مخاطبان ما هنوز به آن درجه از خودآگاهیِ فرهنگی و سیاسی نرسیده‌اند که دموکراسی را به عنصری ساختاری در تفکر بدل کنند. اندیشه‌ی استبدادطلب، تکثر نظریه‌های نقد ادبی را برنمی‌تابد. ذهنیتی که اندیشیدن و استدلال کردن را فعالیتی تفویض‌پذیر می‌داند، هرگر نمی‌تواند در حوزه‌ای خوش بدرخشد که تفکر و اقامه‌ی دلیل از ملزومات اجتناب‌ناپذیر آن هستند. نقد ادبی مستلزم باور داشتن به دموکراسی و منوط به درک این موضوع است که ...»


گفتگو 51

پروژه‌ی مشروطیت
خرداد 87
152ص/ 1500 تومان

آخرین شماره‌ی گفتگو به موضوع انقلاب مشروطه اختصاص داده شده است، سردبیر این شماره تورج اتابکی است و در باب گفتگو می‌گوید: «در تاریخ معاصر ایران هیچ رویدادی را سراغ نداریم که هم‌سنگ نهضت مشروطیت اسیر کج‌فهمی‌ها و خطااندیشی‌های تاریخی اهل قلم و سیاست شده باشد. عمده دلیل این کج‌فهمی و خطااندیشی نقش چشم‌گیری است که نهضت مشروطیت در صد سال گذشته در شکل دادن به فرهنگ سیاسی ایران داشته است. از همین رو تاریخ‌نگاری مشروطیت عمدتاً نه در بستر روح تاریخ زمان وقوع آن که از منظر زمانه‌ای دیگر و در چارچوب تنگ مأنوسات عقدیتی-سیاسی که گاه مغایر با روح مشروطیت و اهداف آن قرار دارد، رقم خورده است.» علاوه بر این در این شماره در زمینه‌ی مشروطیت کاوه بیات «پروگرام مشروطه»، نگین نبوی «خوانندگان، مطبوعات و فضای عمومی»، تورج اتابکی «مشروطه‌خواهان بدون مرز...»، علی قیصری «مفاهیم و نهادهای حقوق اساسی در ایران...» را نوشته‌اند. در بخش‌ کتابخانه این شماره نیز کتاب‌های مربوط به مشروطیت بررسی شده است و در بخش روزنامه به ماسئلی چون «فتل بی‌نظیر بوتو»، «خصوصی‌سازی» اشاره شده است.
سایت گفتگو


در باب مدارا


مایکل والزر/ صالح نجفی
شیرازه
158 ص/ 1500 تومان
در این کتاب مایکل ولزر نشان می‌دهد که بحث درباره‌ی مدارا را نمی‌توان به بحث در مورد سامان‌های سیاسی فروکاست. او بر این نظر است که مطالعه‌ی الگوهای مداراجویی در سامان‌های سیاسی متفاوت مسلماً به دانش ما در این باره می‌افزاید. اما این دانش بدون ارزیابی جماعت‌های مختلف که بر اساس هم‌بستگی‌های قومی، دینی، نژادی، سرزمینی، طبقاتی یا جنسیتی گرد یکدیگر آمده‌اند، ناکافی و ناکامل خواهد ماند.
بر اساس یک چنین مطالعات تکمیلی‌ای است که والزر در این کتاب مقولاتی هم‌چون بی‌تفاونی و بی‌اعتنایی و پذیرش حاکی از تسلیم و رضا را هم‌چون شیوه‌ای پنهان اما مهمی از عدم مدارا در جوامع مختلف آشکار می‌سازد.


با بهره‌گیری از
Movable Type 4.2-en
دوشنبه ۱۱ آذر ۸۷

شورایی که شورا نبود

(این نوشته در کاغذ اخبار شماره پنجاه منتشر شده است.)

تجمع در دانشگاه در سه مرحله صورت گرفت که در مرحله‌ی اول من فقط تماشاچی بودم و در مرحله‌ی سوم هم به دلیل کسالت، ترس یا توصیه‌ی بزرگان، -هر توجیهی را که بیشتر می‌پسندید،- نتوانستم حاضر شوم. در مرحله‌ی دوم مطابق معمول در کنار دانشجویان نظاره‌گر اوضاع بودم، بیشتر برای کسب خبر و اطلاع‌رسانی. همین‌طور که مشغول تماشای انبوه جمعیت بودم، ناگهان از پشت تریبون سخن‌رانی که خیلی نگران سقوط دانشجویان در قسمت فاضلاب دانشگاه بود، اعلام کرد که شورایی برای کسب مطالبات دانشجویان تشکیل شده است. گوشم را تیز کردم که اسامی این شیران شرزه را بشنوم و به خاطر بسپارم. نام هشت نفر را بردند که در مورد برخی از آن‌ها با شناختی که داشتم، اصلاً شک داشتم در چنین جمع‌هایی حضور داشته باشند. وجود پاک و برادروار‌شان از چنین حرکت‌هایی مبرا بود. چند نفری البته پیشانی‌سفید بودند و معلوم بود که حتماً باید در چنین جمع‌هایی باشند، اما آشکار بود که در اقلیت هستند. بحث سخن‌رانی عوض شد و باز همان نگرانی از سقوط دانشجویان در فاضلاب و حرف‌های دیگر مطرح شد. اما مشخص بود که در پشت تریبون دعوای سختی در جریان است و می‌‌شد حدس زد که دعوا بر سر همان لیست کذایی است. چند نفری از دانشجویی که لیست را در دست داشت آویزان بودند و چیزی نمانده بود که لباسش جرواجر شود. دوباره لیست اعلام شد و ظاهراً لیست زاییده بود و گمان کنم 10 نفری شده بودند. چشم‌تان روز بعد نبیند که اسم این حقیر هم از تریبون برده شد. بدین ترتیب من از فرزندان نسل اول شورا بودم. این جور مواقع آدم نه راه پیش دارد، نه راه پس. اگر عقب‌نشینی کنی که متهم به بزدلی می‌شوی، اگر هم بروی جلو معلوم نیست چی پیش بیاید. بالاخره دل را یک‌دله کردیم و رفتیم، هر چه باداباد!

دستور صادر شد که شورا را تشکیل دهید. دم در دعوا شده بود و آقایی که خیلی برادر به نظر می‌رسید، داد و هوار راه انداخته بود که باید خودش و فلانی و فلانی هم حتماً باشند. رگ گردنش بدجوری زده بود و صحبت خون و خون‌ریزی بود. خلاصه تکرار کرد که باید حتماً باشد چون برادرش چاقو خورده است! من ساده‌لوح فکر کردم واقعاً برادرش هست. اما بعد فهمیدم که نعخیر ایشان فقط احساس برادر بودن‌شان در آن لحظه عود کرده است. خلاصه وقتی نشستیم که شورا تشکیل شود دیدیم ماشاءالله 25 نفری هستیم که البته در این میان اکثریت با برادرها بود. به همین صورت اگر روند تولید مثل شورا ادامه پیدا می‌کرد باید روز سوم و چهارم کم‌کم هزارنفری توی شورا می‌نشستیم. عده‌ای برای نشستن دور این سفره خیلی تقلا می‌کردند، سفره‌ای که بوی هر چیزی می‌داد جز بوی نان.
اولش احساس کردم که خوب است آدم با کسانی که دیدگاه‌های مخالف دارند بنشیند و گاهی صحبت کند، خلاصه تحمل دیدگاه‌های مخالف و پلورالیسم و از این مزخرفات. اما واقعیتش این بود که بوی خوبی به مشام نمی‌رسید. کم‌کم صحبت‌ها شروع شد و من به این نتیجه رسیدم که از این شورا چیزی حاصل نخواهد شد. نمی‌دانم چرا از همان اول آن‌قدر بدبین بودم، شاید به خاطر بوی بدی که از آن‌جا می‌آمد. مترصد فرصتی بودم که از مهلکه فرار کنم. جلسه شروع شد و قرار شد رییس و منشی تعیین شود. اعلام شد که داوطلب‌ها خودشان را معرفی کنند، چند نفر که شورا را جدی گرفته بودند نامزد شدند ولی یک دفعه نمی‌دانم چطور شد که آقای مهران‌فر رییس شد! رأی‌گیری که البته دور از شأن چنین مجالسی بود، آن هم در حضور انبوه برادران. دوستِ بغل دستی رییس اصرار داشت که ایشان خیلی آدم خوبی است و ما هم که دربه‌در دنبال آدم خوب. منشی هم بالاخره تعیین شد و جلسه شروع شد. جلسه با حرف‌های کلی و نسبتاً پرت و پلا گرم شد و هر کسی بالاخره چیزی می‌گفت، شهوت حرف زدن زیاد بود و گوش مفت هم فراوان. قبل از شروع کار یک نفر ندا داد اول تکلیف ادامه‌ی تجمع را روشن کنید. یک رأی‌گیری فلّه‌ای کردند و گفتند تجمع فردا ادامه دارد. این طور بود که دکتر شهرکی وارد جلسه شد و گفت شما خواست‌های‌تان را بیان کنید تا ما بررسی کنیم. باز نطق کردن بچه‌ها شروع شد و از هر دری سخنی. نهایتش دکتر شهرکی گفت که این حرف‌ها را نمی‌شود اجرا کرد شما خواست‌های خودتان را مشخصاً اعلام کنید تا ببینیم چه کار می‌شود کرد. بعد تازه به فکر دانشجویان رسید که باید یک حرفی بزنند که قابلیت اجرایی داشته باشد. دکتر از جلسه رفت. کم‌کم بحث اصلی شروع شد. حدود سی تا خواسته یادداشت شد تا در مورد آن رأی‌گیری شود. شروع به رأی‌گیری کردند دو سه مورد که تصویب شد، یک‌دفعه اوضاع دگرگون شد. بند 3 به تصویب رسید و اعتراضات شروع شد. یکی گفت چنین چیزی اصلاً ممکن نیست. دیگری گفت ما باید به عملکردها کار داشته باشیم و نه افراد. چند نفر هم گفتند که باید در مورد دو تا مسؤول یکی یکی رأی‌گیری شود. خلاصه بلبشویی شد. اما تیر خلاص را جناب دبیر محترم انجمن اسلامی اقتصاد زد و گفت تصمیمات مهم را باید با دوسوم آرا تصویب کرد که ناگهان گل از گل برادران شکفت و از این پیشنهاد شدیداً استقبال کردند. رییس نابغه هم تصمیم گرفت در مورد این که تصویب آرا با دو سوم باشد یا با نصف بعلاوه یک، رأی‌گیری کند. دچار پارادوکس احمقانه‌ای شدیم و داشتیم در این مورد بحث می‌کردیم که در مورد خود این قضیه چطور باید رأی‌گیری کنیم، دو سوم یا نصف بعلاوه یک. یک عده داشتند این دور باطل را به بقیه توضیح می‌دادند که نابغه‌ای دیگر ظهور کرد. این بار دبیر شورای صنفی دو دانشکده پیشنهاد کرد که در این مورد خاص، آخر از همه تصمیم بگیریم! خلاصه در آن جلسه در محاصره‌ی نوابغ بودیم و مجالی برای حرف حساب نبود. به شدت دنبال فرصتی بودم که از دارالمجانین فرار کنم و این بازی احمقانه تمام شود. سرانجام تصمیم گرفته شد که در مورد این که تصویب بندها بر اساس دو سوم آرا باشد، بر مبنای نصف بعلاوه به یک، رأی‌گیری شود. جالب این‌جا بود که تصویب هم شد. من که دیگر تحمل این همه بلاهت را نداشتم پا شدم و چند نفر دیگر هم که گویا همین حس را داشتند پا شدند که برویم دنبال کار و زندگی‌مان که این‌جا دیگر جای ما نیست، ولی آقای رییس نگذاشت. از ما اصرار بود و از ایشان انکار. بالاخره توضیح دادیم که در هیچ کوره‌دهاتی برای تصویب آرا در شورا از دو سوم آرا استفاده نمی‌کنند و آقای دبیر انجمن اسلامی اقتصاد معلوم نیست این حرف را از کجایش درآورده است! در نهایت ماندیم و در واقع مجبور شدیم که بمانیم تا ببینیم چه می‌شود. قرار شد درباره‌ی بند سه آخر از همه تصمیم‌گیری شود. چند مورد دیگر تصویب شد و یک دفعه آقای رییس برگشت به بند 3 و استعفای مسؤولان را یکی یکی مطرح کرد و با کمال شگفتی هر دو با سیستم رأی‌گیری نصف بعلاوه یک، رأی آورد. چند بار در مورد رأی‌گیری تشکیک شد و دوباره و سه باره رأی‌گیری شد و نتیجه همان بود. چند بند دیگر هم تصویت شد و تا حدود ساعت 4 صبح جلسه طول کشید تا 8 بند تصویب شود. در نهایت قرار شد صورت‌جلسه را اعضای شورا امضا کنند که عده‌ی زیادی از برادران دبه درآوردند و زیر بار نرفتند. بهانه آوردند که متن دستی است و باید تایپ شود. صبح زود متن تایپ شده آماده بود اما باز هم عده‌ی زیادی آن را امضا نکردند. بامزه بود که همین افراد که حاضر به امضای بیانیه‌ی اعلام خواست‌های دانشجویان نبودند، از این پس باید به دنبال اجرا شدن آن‌ها باشند. از همان ابتدا مشخص بود که چقدر قضیه جدی است. برای حفظ وحدت شورا این موضوع تا جایی که ممکن بود از بقیه‌ی دانشجویان پنهان ماند و به نظرم کار درستی نبود و باید از همان اول تکلیف دانشجویان با شورا روشن می‌شد.
روز بعد دکتر اکبری هم آمد و روی دو بند حساسیت داشت و نپذیرفت و باز قرار شد جلسه بگذاریم و بنا شد که چند نفری از آن جمع با وی صحبت کنند. این‌جا هم باز از رأی‌گیری خبری نبود. رییس جلسه که با رییس قبلی فرق داشت پنج نفر را انتخاب کرد که از بد روزگار من هم جزو آن‌ها بودم. از آن‌جا كه هيچ تصميمي به ياد بچه‌ها نمي‌ماند فردا كه قرار بود با رييس دانشگاه صحبت كنيم، باز عده‌ای خودشان را آماده کرده بودند که بیایند. بالاخره گفتیم که همان پنج نفر کافی است.
حال من خیلی وخیم شده بود توی جلسه که نشستم، سینه مالامال درد بود و داشتم در تب می‌سوختم. همین‌طور که بچه‌ها یکی‌یکی به جلسه سرک می‌کشیدند که وارد جلسه بشوند. علی را دیدم پا شدم و بهش گفتم بیا جای من بنشین من باید بروم، اما از بدبختی او فکر کرد که من دارم تعارف می‌کنم! هرچه اصرار کردم نیامد و من با همان حال نزار برگشتم توی جلسه. نمی‌دانستم که اگر بخواهم صحبت کنم اصلاً صدای من در می‌آید یا نه.
آقای دکتر با چند تن دیگر از مسؤولان دانشگاه وارد شدند و همان اول یکی از مسؤولان کنترل دی‌وی‌دی را برداشت و روشنش کرد. من با آن وضعیت اصلاً حوصله‌ی دی‌وی‌دی دیدن نداشتم به آقای دکتر گفتم اگر ممکن است از ادامه‌ی پخش فیلم صرف‌نظر کنید به اصل موضوع بپردازیم، با نگاهی که به من کرد متوجه شدم که خواسته‌ی نابجایی است و انگار اصلاً ما آمدیم که این دی‌وی‌دی را ببینیم. فیلم ادامه پیدا کرد و من در این فکر بودم که تا آخر جلسه دوام می‌آورم یا نه که بالاخره فیلم تمام شد.
جالب این بود که آقای شاهین نصیری صحبتش را با یکی از مشکلات اداری خودش شروع کرد و تازه آن‌جا بود که من فهمیدم ایشان که این‌قدر دم از مستقل بودن می‌زنند از اعضای فعال بسیج هستند! نمی‌دانم چرا برادران ارزشی همیشه فکر می‌کنند که مستقل هستند و مستقل بودن خیلی چیز خوبی است. قرار بود خیلی صحبت‌ها بشود، نمی‌دانم چرا دوستان یادشان رفت. به هر حال من بیشتر در مورد بند 3 و 5 صحبت کردم که البته حاصلی نداشت. آخر کار هم دکتر قول سرراستی نداد. توضیح دادم که با این وضعیت ممکن است تجمع ادامه پیدا کند که دیدم آقای خلیفه‌لو گویا شاکی‌تر از همه هستند و صحبت‌های خیلی خطرناکی می‌کردند. به هر حال جلسه بدون نتیجه‌ی روشنی تمام شد. جناب رییس شورا یک باره یادشان آمد که یک کار مهم دارند و قبل از پایان جلسه باید بروند و من هم که قرار بود یک‌سره بروم درمانگاه. دیدیم این‌جوری که نمی‌شود از آقای نصیری خواستیم که وظیفه‌ی خطیر گزارش مذاکرات بی‌حاصل را به دانشجویان تجمع‌کننده بپذیرد و ایشان هم نیم‌ساعتی بعد از جلسه به کارهای‌ خودش رسید و بعد در مقابل تجمع ظاهر شد. خیلی تلاش می‌کرد که طوری صحبت کند که انگار همه‌چیز درست شده است، اما دانشجویان قانع نشدند و داستان تجمع ادامه پیدا کرد.
از آن روز به بعد من در مسیر درمانگاه و اتاق طی طریق می‌کردم روز اول که رفتم درمانگاه یک سرم و آمپول زدند که تقریباً بی‌هوش شدم، اگر احسان نبود شاید دیگر اثری از این نوشته‌‌ی دور و دراز نبود. در چند جلسه‌ای که بعداً بچه‌ها تشکیل دادند، من شرکت نکردم. بالاخره دوستان یادشان آمد که من در شورا نیستم، با من تماس گرفتند و گفتند که قرار است آخرین جلسه تشکیل شود، همه‌چیز به خیر و خوشی رو براه شده است و فقط مانده است که یک بیانیه پایانی بدهیم و خلاص. هرچند اوضاعم خراب بود ولی گفتم حالا یک شب که هزار شب نمی‌شود با بچه‌ها رفتیم به این جلسه با این نیت خالص که شورا را منحل کنیم و این لکه‌ی ننگ را برای همیشه از پیشانی پاک کنیم. وارد جلسه که شدیم یک عده شاکی بودند که چرا تجمع ادامه پیدا کرده و در مقابل عده‌ای دیگر شاکی بودند که چرا کسانی که بیانیه‌ها را امضا نکرده‌اند هم‌چنان در شورا هستند. بحث به هیچ جا نرسید بیانیه‌ای بالاخره به تصویب رسید و یک نفر هم مسئول نوشتن بیانیه شد. دو سه خط اول بیانیه کاملاً بی‌معنی بود. نویسنده‌ی محترم سبک خاصی داشت و می‌توانست ده‌ها جمله را پشت سر هم بنویسد به طوری که در نهایت هیچ معنایی نداشته باشد. روی بی‌معنی بودن جملات بحثی نکردیم و فقط اصرار داشتیم که آن بندهایی که تصویب شده در بیانیه بیاید. خلاصه با کلی خواهش و تمنا، برادران قبول کردند آن‌چیزی را که خودشان همان‌جا تصویب کرده‌اند منتشر شود. دبیر جامعه اسلامی که اتفاقاً رابطه‌ی دوستی نزدیکی با شمس دارد با کمال شگفتی تقبل کرد که فردا شیرینی پخش کند و قرار شد بیانیه هم به همراه شیرینی پخش شود. از شیرینی خبری نشد، اما بیانیه‌ای که به امضای تمام حاضران رسیده بود (23 نفر از 25 نفر) روز بعد پخش شد و قبل از همه به دست دکتر اکبری رسید. شب آخر از همه خداحافظی کردم و قرار شد که دیگر هم‌دیگر را در آن‌جا و اگر خدا بخواهد هیچ جای دیگری نبینیم! یک مینی‌بوس هم آماده بود تا برادران ارزشی به عیادت دانشجوی مضروب دانشگاه بروند. سوار مینی‌بوس شدم که سر راه دانشکده ادبیات پیاده شوم ولی برادران گیر سه پیچ دادند که من هم به بیمارستان بروم. خلاصه مجبور شدم به بیمارستان بروم ولی آن‌جا وقتی دیدم که در اتاق یک‌نفره‌ی آن دانشجو یک نفر دارد فیلم‌برداری می‌کند و یک نفر دیگر هم دارد دانشجویان را معرفی می‌کند، ترجیح دادم از فضیلت عیادت بیمار محترم صرف نظر کنم.
خلاصه آن شب برای من آخرین شب شورای تجمع بود. اما گویا به عده‌ای خیلی خوش گذشته بود و خواستند که باز جلسه بگذارند و جلسه هم گذاشتند، در جلسات آخر هم اصرار داشتند که این شورا به صورت شورای اهتمام دائمی بشود! اما برخی دوستان از هر چه بوی شورای تجمع می‌داد، حال‌مان به هم می‌خورد، دیگر بی‌خیال قضیه شدیم.
در مجموع شورایی که هیچ‌گونه نمایندگی واقعی از دانشجویان نداشت، یک مصوبه‌ی خوب داشت و آن هم 8 بندی که در اولین جلسه به طرز معجزه‌آسایی تصویب شد. بعد از آن می‌توانم بگویم که هیچ‌گونه کارکرد مثبتی نداشت. البته آن هفت بند هم به هیچ وجه چیز کمی نبود. جلسات شورا هم هیچ شباهتی به هیچ‌گونه شورایی نداشت، مصوبات به امضا نمی‌رسید، چند نفر دائم در حال گزارش بودند، تصمیمات گرفته می‌شد اما باز باید دوباره و چندباره بحث را از سر می‌گرفتیم و آخر هم هیچ. خلاصه این شورا همه چیز بود، جز شورا.

نوشته‌های مربوط:


ما و سنت<<|| صفحه اصلی ||>>درباره‌ی جوابیه ژینو


توجه: این وبلاگ نظارت دائم ندارد و از آن‌جا که پیام‌های این وبلاگ به صورت خودکار و بدون نظارت درج می‌شود، ممکن است گاهی شما با مطالب ناپسند یا زننده‌ای روبرو شوید یا تبلیغات سایت‌های غیراخلاقی را ببینید. مسؤولیت پیام‌ها بر عهده‌ی فرستندگان آن‌هاست.


پیام‌ها (1)

. | چهارشنبه 13 آذر 87 ساعت 12:45 | IP: 194.225.82.3

"من" نامه مفصلي بود خواهر! ضمناً نقش "خواهران" در زايندگي شورا، (به حكم لايتغير طبيعت) كمتر از نقش "برادران" نيست. اگر موضوع تمجيد، تحميق، ت...! يا هر تفعيل ديگري كه هست هر دو سوي موثر قضيه را ببينيد لطفاً!




نظر بدهید:

سخن

خطی این لحظه زدل‌تنگی بر این دیوار
یادگاری بنویس و به رَهِ شِکوه مپوی
از دورنگی که ز یارانت دیدی، عیّار!

گر تو خاموش بمانی
چه کسی خواهد بود
که گواهی دهد:
«این‌جا، بودند
عاشقانی که زمین را به دگر آیینی
خواستند آذین بندند و
چه شیدا بودند!»

آه!
ناجوان‌مردی گیتی آیا
تا بدان‌جاست که فردا، وقتی
نبض این ساعت فرتوت نخواهد زد،
هیچ مستی دیگر
در تَهِ کوچه‌ی بن‌بستی
در آخر شب
نغمه‌ی ما را با سوت نخواهد زد؟

با سرانگشتی، آغشته به خون و انکار،
یادگاری ز خود، امروز، بنه بر دیوار.


شفیعی کدکنی

پیوندها

Creative Commons License
این سایت تحت لیسانس زیر است:
Creative Commons License