روزانه

سه شنبه ۱۷ آبان ۹۰

امروز متوجه شدم که مبلغ نه چندان قابل توجهی از حسابم کم شده است. سعی کردم از اینترنت بانک اطلاعات حسابم را بگیرم که نشد. بالاخره با یک کم فشار آوردن به حافظه و رجوع به پیامک‌های بانک متوجه شدم در خریدی که هفته پیش داشتم فروشنده محترم یک صفر بیشتر فشار داده و ده برابر قیمت را از حساب حقیر کم کرده است. من هم طبق معمول اصلاً قبض را نگاه نکرده بودم. کارت بانک و کارت شناسایی را برداشتم و راه افتادم به طرف مغازه که خیلی هم دور نبود. داشتم فکر می‌کردم این کار فروشنده‌ای که خیلی هم صمیمی و مهربان به نظر می‌رسید عمدی بوده یا سهوی؟ اگر حرفم را قبول نکند، این رسیدهای بانکی واقعاً به‌درد می‌خورد. اگر کلاً بزند زیرش که من را اصلاً تا به حال ندیده و بخواهم شکایت کنم، هزینه‌های دادگاه آیا بیشتر از مبلغ مابه‌التفاوت نخواهد شد؟ اصلاً برای این مبلغ پرونده تشکیل می‌شود؟ با ناامیدی کامل وارد مغازه شدم، دیدم فروشنده قبلی نیست و یک زن جای او نشسته است. دیگر کاملاً امیدم را از دست دادم خب حق دارد بگوید که من اصلاً شما را نمی‌شناسم. رفتم جلو و گفتم «خانم من هفته پیش از شما خرید کردم ...» هنوز صحبت من تمام نشده بود که گفت «... حسابتان اشتباه شده بود ...» گفتم «بله برای همین آمدم اینجا...» بنده خدا توضیح داد که شوهرش تازه متوجه این اشتباه شده و خیلی دنبال من گشته است و قرار بوده امروز از بانک شماره تلفنم را بگیرد و پول را برگرداند. خوشبختانه بعدازظهر پول را به حسابم ریخت.

حالا به این موضوع فکر می‌کنم من که هیچ‌وقت بدبین نبوده‌ام چرا این قدر بدبین شده‌ام. چند روز پیش مطلبی درباره اختلاس بزرگ دیدم و با دیگران در میان گذاشتم، واکنش یکی از دوستان غربت‌نشین این بود که آن‌جا که دزدی طبیعی است باید ایشان را تشویق کرد که در میان این همه دزد توانسته‌است قد علم کند! من هاج و واج مانده بودم که چه چیزی باید بگویم. اگر بگویم که این طور نیست قاعدتاً به تعصب و ملی‌گرایی متهم خواهم شد و این که می‌خواهم خودم را هم انسان درستکاری جلوه بدهم. متأسفانه بدگویی از مردم و خلقیات‌شان به ژست روشنفکری بدل شده است. جالب است که برخی از افرادی که دائم دم از بی‌فرهنگ بودن مردم می‌زنند فعال سیاسی هستند و به دنبال مردم‌سالاری. اگر مردم این‌قدر نفرت‌انگیزند چرا باید برای آن‌ها مبارزه کرد و هزینه پرداخت؟ تازه اگر مردم‌سالاری حاکم شود، برآیند یک مجموعه فاسد قاعدتاً چیزی جز فساد بیشتر نخواهد بود. حالا که با نگرانی کم‌تری فکر می‌کنم احساس می‌کنم واکنش فروشنده دور از انتظار نبوده، قریب به اتفاق فروشندگان چنین برخوردی خواهند داشت و شاید اصلاً به این موضوع فکر هم نکنند که چطور می‌توان این پول را بالا کشید.


سه شنبه ۱۶ شهریور ۸۹

مدتی است با روزنامه شرق همکاری می‌کنم و صفحه‌ای به نام کافی‌نت را آماده می‌کنم که مربوط به اینترنت و معرفی سایت‌های مفید است. اخیراً سایت شرق دوباره راه‌اندازی شده است و مطالب روزنامه را روی سایت قرار داده‌اند، من سعی می‌کنم به زودی مطالب صفحه کافی‌نت را در این‌جا قرار بدهم.
کتاب دوم من که البته در حقیقت کتاب اول من بود مجوز انتشار دریافت کرد. از این حیث می‌گویم کتاب اول که قبل از کتاب منطق ترجمه آن را تمام کرده بودم اما مجوز انتشار آن با مشکل مواجه شد. این کتاب هم از همان مجموعه قدم اول شیرازه است با نام «اندیشه‌های شرق دور» که در حقیقت همان «فلسفه شرق» است. به زودی این کتاب که مربوط به اندیشه‌های کهن کشورهای هند و چین است منتشر خواهد شد.
سایت شیرازه هم راه‌اندازی شده است، البته هنوز معرفی کتاب‌ها به طور کامل در سایت قرار نگرفته است اما جلد کتاب‌ها و مشخصات شناسنامه‌ای تمام کتاب‌ها هست.


معرفی

گفتگو 53

جمهوری مهاباد
192 صفحه/ 1500 تومان

حدود 150 صفحه از 190 صفحه‌ی آخرین شماره‌ی گفتگو به موضوع ویژه‌ی این شماره «جمهوری مهاباد» اختصاص یافته است. کاوه بیات علاوه بر «باب گفتگو» مقاله‌ی تاریخی و خواندنی «ارومیه و تحرکات کمیته نجات» را نوشته است. احسان هوشمند «سال‌های آشوب» را بررسی کرده است و مجتبی برزویی مقاله‌ی «مکریان و اندیشه‌ی ایران» و محمد حسین خسروپناه مقاله‌ی «حزب توده‌ی ایران و تحولات کردستان» را نوشته است. «جمهوری مهاباد» و «کردها و فرقه‌ی دموکرات آذبایجان» عنوان دو یادداشت ترجمه‌ی شده‌ی این شماره است که هر کدام بخشی از یک کتاب جداگانه است. در بخش روزنامه این شماره این یادداشت‌ها آمده است: «لایحه هدفمند کردن یارانه‌ها، قطع عضو بدون بیهوشی» - «نود؛ نمایش تضاد شیشه و سنگ» - «ترک‌ها و دولت سایه‌ی آن‌ها». در بخش کتاب‌خانه نیز چندین کتاب معرفی شده است.
در انتهای باب گفتگوی این شماره آمده است «مدارا و اعتدال را از ویژگی‌های اصلی فرهنگ ایران برشمرده‌اند و حد واسطی که در بسیاری از اوقات مانع از پیشامد گسست‌هایی جدی در فاصله‌ی فرازها و نشیب‌های معمول این سرزمین بوده است. این شماره نیز به رغم تمامی دل‌تنگی‌ها صرفاً با این امید منتشر می‌شود که شاید اعاده‌ی میزانی از اعتدال و مدارا، بار دیگر کارساز شده، تفاوت دیدگاه‌ها - حال در هر زمینه‌ای که باشند - از تنها مجرای معقول و میسر، یعنی از طریق طرح و بیان آزادانه، امکان حل و فصل یابند.»


نقد ادبی و دموکراسی

حسین پاینده
نبلوفر/ 1385
288 ص / 2800 تومان

این کتاب مجموعه‌ی مقالات (یا به قول خودشان جستارهای) حسین پاینده درباره‌ی نظریه و نقد ادبی جدید است. از مقالات این کتاب: مرگ مؤلف در نظریه‌های ادبی - ملاحظاتی درباره‌ی چشم‌انداز جهانی شدن ادبیات معاصر ایران - داستانگ و توانمندی آن برای نقد فرهنگ - شیوه‌های جدید نقد ادبی: مطالعات فرهنگی - فروید و نقد ادبی - نقد ادبی و دموکراسی - بررسی مصداق‌های سرقت ادبی در کتاب نظریه‌های نقد ادبی معاصر.
در پایان «نقد ادبی و دموکراسی» آمده است: «نقد ادبی را نمی‌توان به سهولت تدریس کرد زیرا مخاطبان ما هنوز به آن درجه از خودآگاهیِ فرهنگی و سیاسی نرسیده‌اند که دموکراسی را به عنصری ساختاری در تفکر بدل کنند. اندیشه‌ی استبدادطلب، تکثر نظریه‌های نقد ادبی را برنمی‌تابد. ذهنیتی که اندیشیدن و استدلال کردن را فعالیتی تفویض‌پذیر می‌داند، هرگر نمی‌تواند در حوزه‌ای خوش بدرخشد که تفکر و اقامه‌ی دلیل از ملزومات اجتناب‌ناپذیر آن هستند. نقد ادبی مستلزم باور داشتن به دموکراسی و منوط به درک این موضوع است که ...»


گفتگو 51

پروژه‌ی مشروطیت
خرداد 87
152ص/ 1500 تومان

آخرین شماره‌ی گفتگو به موضوع انقلاب مشروطه اختصاص داده شده است، سردبیر این شماره تورج اتابکی است و در باب گفتگو می‌گوید: «در تاریخ معاصر ایران هیچ رویدادی را سراغ نداریم که هم‌سنگ نهضت مشروطیت اسیر کج‌فهمی‌ها و خطااندیشی‌های تاریخی اهل قلم و سیاست شده باشد. عمده دلیل این کج‌فهمی و خطااندیشی نقش چشم‌گیری است که نهضت مشروطیت در صد سال گذشته در شکل دادن به فرهنگ سیاسی ایران داشته است. از همین رو تاریخ‌نگاری مشروطیت عمدتاً نه در بستر روح تاریخ زمان وقوع آن که از منظر زمانه‌ای دیگر و در چارچوب تنگ مأنوسات عقدیتی-سیاسی که گاه مغایر با روح مشروطیت و اهداف آن قرار دارد، رقم خورده است.» علاوه بر این در این شماره در زمینه‌ی مشروطیت کاوه بیات «پروگرام مشروطه»، نگین نبوی «خوانندگان، مطبوعات و فضای عمومی»، تورج اتابکی «مشروطه‌خواهان بدون مرز...»، علی قیصری «مفاهیم و نهادهای حقوق اساسی در ایران...» را نوشته‌اند. در بخش‌ کتابخانه این شماره نیز کتاب‌های مربوط به مشروطیت بررسی شده است و در بخش روزنامه به ماسئلی چون «فتل بی‌نظیر بوتو»، «خصوصی‌سازی» اشاره شده است.
سایت گفتگو


با بهره‌گیری از
Movable Type Pro 4.31-en
دوشنبه ۱۱ آذر ۸۷

شورایی که شورا نبود

(این نوشته در کاغذ اخبار شماره پنجاه منتشر شده است.)

تجمع در دانشگاه در سه مرحله صورت گرفت که در مرحله‌ی اول من فقط تماشاچی بودم و در مرحله‌ی سوم هم به دلیل کسالت، ترس یا توصیه‌ی بزرگان، -هر توجیهی را که بیشتر می‌پسندید،- نتوانستم حاضر شوم. در مرحله‌ی دوم مطابق معمول در کنار دانشجویان نظاره‌گر اوضاع بودم، بیشتر برای کسب خبر و اطلاع‌رسانی. همین‌طور که مشغول تماشای انبوه جمعیت بودم، ناگهان از پشت تریبون سخن‌رانی که خیلی نگران سقوط دانشجویان در قسمت فاضلاب دانشگاه بود، اعلام کرد که شورایی برای کسب مطالبات دانشجویان تشکیل شده است. گوشم را تیز کردم که اسامی این شیران شرزه را بشنوم و به خاطر بسپارم. نام هشت نفر را بردند که در مورد برخی از آن‌ها با شناختی که داشتم، اصلاً شک داشتم در چنین جمع‌هایی حضور داشته باشند. وجود پاک و برادروار‌شان از چنین حرکت‌هایی مبرا بود. چند نفری البته پیشانی‌سفید بودند و معلوم بود که حتماً باید در چنین جمع‌هایی باشند، اما آشکار بود که در اقلیت هستند. بحث سخن‌رانی عوض شد و باز همان نگرانی از سقوط دانشجویان در فاضلاب و حرف‌های دیگر مطرح شد. اما مشخص بود که در پشت تریبون دعوای سختی در جریان است و می‌‌شد حدس زد که دعوا بر سر همان لیست کذایی است. چند نفری از دانشجویی که لیست را در دست داشت آویزان بودند و چیزی نمانده بود که لباسش جرواجر شود. دوباره لیست اعلام شد و ظاهراً لیست زاییده بود و گمان کنم 10 نفری شده بودند. چشم‌تان روز بعد نبیند که اسم این حقیر هم از تریبون برده شد. بدین ترتیب من از فرزندان نسل اول شورا بودم. این جور مواقع آدم نه راه پیش دارد، نه راه پس. اگر عقب‌نشینی کنی که متهم به بزدلی می‌شوی، اگر هم بروی جلو معلوم نیست چی پیش بیاید. بالاخره دل را یک‌دله کردیم و رفتیم، هر چه باداباد!

دستور صادر شد که شورا را تشکیل دهید. دم در دعوا شده بود و آقایی که خیلی برادر به نظر می‌رسید، داد و هوار راه انداخته بود که باید خودش و فلانی و فلانی هم حتماً باشند. رگ گردنش بدجوری زده بود و صحبت خون و خون‌ریزی بود. خلاصه تکرار کرد که باید حتماً باشد چون برادرش چاقو خورده است! من ساده‌لوح فکر کردم واقعاً برادرش هست. اما بعد فهمیدم که نعخیر ایشان فقط احساس برادر بودن‌شان در آن لحظه عود کرده است. خلاصه وقتی نشستیم که شورا تشکیل شود دیدیم ماشاءالله 25 نفری هستیم که البته در این میان اکثریت با برادرها بود. به همین صورت اگر روند تولید مثل شورا ادامه پیدا می‌کرد باید روز سوم و چهارم کم‌کم هزارنفری توی شورا می‌نشستیم. عده‌ای برای نشستن دور این سفره خیلی تقلا می‌کردند، سفره‌ای که بوی هر چیزی می‌داد جز بوی نان.
اولش احساس کردم که خوب است آدم با کسانی که دیدگاه‌های مخالف دارند بنشیند و گاهی صحبت کند، خلاصه تحمل دیدگاه‌های مخالف و پلورالیسم و از این مزخرفات. اما واقعیتش این بود که بوی خوبی به مشام نمی‌رسید. کم‌کم صحبت‌ها شروع شد و من به این نتیجه رسیدم که از این شورا چیزی حاصل نخواهد شد. نمی‌دانم چرا از همان اول آن‌قدر بدبین بودم، شاید به خاطر بوی بدی که از آن‌جا می‌آمد. مترصد فرصتی بودم که از مهلکه فرار کنم. جلسه شروع شد و قرار شد رییس و منشی تعیین شود. اعلام شد که داوطلب‌ها خودشان را معرفی کنند، چند نفر که شورا را جدی گرفته بودند نامزد شدند ولی یک دفعه نمی‌دانم چطور شد که آقای مهران‌فر رییس شد! رأی‌گیری که البته دور از شأن چنین مجالسی بود، آن هم در حضور انبوه برادران. دوستِ بغل دستی رییس اصرار داشت که ایشان خیلی آدم خوبی است و ما هم که دربه‌در دنبال آدم خوب. منشی هم بالاخره تعیین شد و جلسه شروع شد. جلسه با حرف‌های کلی و نسبتاً پرت و پلا گرم شد و هر کسی بالاخره چیزی می‌گفت، شهوت حرف زدن زیاد بود و گوش مفت هم فراوان. قبل از شروع کار یک نفر ندا داد اول تکلیف ادامه‌ی تجمع را روشن کنید. یک رأی‌گیری فلّه‌ای کردند و گفتند تجمع فردا ادامه دارد. این طور بود که دکتر شهرکی وارد جلسه شد و گفت شما خواست‌های‌تان را بیان کنید تا ما بررسی کنیم. باز نطق کردن بچه‌ها شروع شد و از هر دری سخنی. نهایتش دکتر شهرکی گفت که این حرف‌ها را نمی‌شود اجرا کرد شما خواست‌های خودتان را مشخصاً اعلام کنید تا ببینیم چه کار می‌شود کرد. بعد تازه به فکر دانشجویان رسید که باید یک حرفی بزنند که قابلیت اجرایی داشته باشد. دکتر از جلسه رفت. کم‌کم بحث اصلی شروع شد. حدود سی تا خواسته یادداشت شد تا در مورد آن رأی‌گیری شود. شروع به رأی‌گیری کردند دو سه مورد که تصویب شد، یک‌دفعه اوضاع دگرگون شد. بند 3 به تصویب رسید و اعتراضات شروع شد. یکی گفت چنین چیزی اصلاً ممکن نیست. دیگری گفت ما باید به عملکردها کار داشته باشیم و نه افراد. چند نفر هم گفتند که باید در مورد دو تا مسؤول یکی یکی رأی‌گیری شود. خلاصه بلبشویی شد. اما تیر خلاص را جناب دبیر محترم انجمن اسلامی اقتصاد زد و گفت تصمیمات مهم را باید با دوسوم آرا تصویب کرد که ناگهان گل از گل برادران شکفت و از این پیشنهاد شدیداً استقبال کردند. رییس نابغه هم تصمیم گرفت در مورد این که تصویب آرا با دو سوم باشد یا با نصف بعلاوه یک، رأی‌گیری کند. دچار پارادوکس احمقانه‌ای شدیم و داشتیم در این مورد بحث می‌کردیم که در مورد خود این قضیه چطور باید رأی‌گیری کنیم، دو سوم یا نصف بعلاوه یک. یک عده داشتند این دور باطل را به بقیه توضیح می‌دادند که نابغه‌ای دیگر ظهور کرد. این بار دبیر شورای صنفی دو دانشکده پیشنهاد کرد که در این مورد خاص، آخر از همه تصمیم بگیریم! خلاصه در آن جلسه در محاصره‌ی نوابغ بودیم و مجالی برای حرف حساب نبود. به شدت دنبال فرصتی بودم که از دارالمجانین فرار کنم و این بازی احمقانه تمام شود. سرانجام تصمیم گرفته شد که در مورد این که تصویب بندها بر اساس دو سوم آرا باشد، بر مبنای نصف بعلاوه به یک، رأی‌گیری شود. جالب این‌جا بود که تصویب هم شد. من که دیگر تحمل این همه بلاهت را نداشتم پا شدم و چند نفر دیگر هم که گویا همین حس را داشتند پا شدند که برویم دنبال کار و زندگی‌مان که این‌جا دیگر جای ما نیست، ولی آقای رییس نگذاشت. از ما اصرار بود و از ایشان انکار. بالاخره توضیح دادیم که در هیچ کوره‌دهاتی برای تصویب آرا در شورا از دو سوم آرا استفاده نمی‌کنند و آقای دبیر انجمن اسلامی اقتصاد معلوم نیست این حرف را از کجایش درآورده است! در نهایت ماندیم و در واقع مجبور شدیم که بمانیم تا ببینیم چه می‌شود. قرار شد درباره‌ی بند سه آخر از همه تصمیم‌گیری شود. چند مورد دیگر تصویب شد و یک دفعه آقای رییس برگشت به بند 3 و استعفای مسؤولان را یکی یکی مطرح کرد و با کمال شگفتی هر دو با سیستم رأی‌گیری نصف بعلاوه یک، رأی آورد. چند بار در مورد رأی‌گیری تشکیک شد و دوباره و سه باره رأی‌گیری شد و نتیجه همان بود. چند بند دیگر هم تصویت شد و تا حدود ساعت 4 صبح جلسه طول کشید تا 8 بند تصویب شود. در نهایت قرار شد صورت‌جلسه را اعضای شورا امضا کنند که عده‌ی زیادی از برادران دبه درآوردند و زیر بار نرفتند. بهانه آوردند که متن دستی است و باید تایپ شود. صبح زود متن تایپ شده آماده بود اما باز هم عده‌ی زیادی آن را امضا نکردند. بامزه بود که همین افراد که حاضر به امضای بیانیه‌ی اعلام خواست‌های دانشجویان نبودند، از این پس باید به دنبال اجرا شدن آن‌ها باشند. از همان ابتدا مشخص بود که چقدر قضیه جدی است. برای حفظ وحدت شورا این موضوع تا جایی که ممکن بود از بقیه‌ی دانشجویان پنهان ماند و به نظرم کار درستی نبود و باید از همان اول تکلیف دانشجویان با شورا روشن می‌شد.
روز بعد دکتر اکبری هم آمد و روی دو بند حساسیت داشت و نپذیرفت و باز قرار شد جلسه بگذاریم و بنا شد که چند نفری از آن جمع با وی صحبت کنند. این‌جا هم باز از رأی‌گیری خبری نبود. رییس جلسه که با رییس قبلی فرق داشت پنج نفر را انتخاب کرد که از بد روزگار من هم جزو آن‌ها بودم. از آن‌جا كه هيچ تصميمي به ياد بچه‌ها نمي‌ماند فردا كه قرار بود با رييس دانشگاه صحبت كنيم، باز عده‌ای خودشان را آماده کرده بودند که بیایند. بالاخره گفتیم که همان پنج نفر کافی است.
حال من خیلی وخیم شده بود توی جلسه که نشستم، سینه مالامال درد بود و داشتم در تب می‌سوختم. همین‌طور که بچه‌ها یکی‌یکی به جلسه سرک می‌کشیدند که وارد جلسه بشوند. علی را دیدم پا شدم و بهش گفتم بیا جای من بنشین من باید بروم، اما از بدبختی او فکر کرد که من دارم تعارف می‌کنم! هرچه اصرار کردم نیامد و من با همان حال نزار برگشتم توی جلسه. نمی‌دانستم که اگر بخواهم صحبت کنم اصلاً صدای من در می‌آید یا نه.
آقای دکتر با چند تن دیگر از مسؤولان دانشگاه وارد شدند و همان اول یکی از مسؤولان کنترل دی‌وی‌دی را برداشت و روشنش کرد. من با آن وضعیت اصلاً حوصله‌ی دی‌وی‌دی دیدن نداشتم به آقای دکتر گفتم اگر ممکن است از ادامه‌ی پخش فیلم صرف‌نظر کنید به اصل موضوع بپردازیم، با نگاهی که به من کرد متوجه شدم که خواسته‌ی نابجایی است و انگار اصلاً ما آمدیم که این دی‌وی‌دی را ببینیم. فیلم ادامه پیدا کرد و من در این فکر بودم که تا آخر جلسه دوام می‌آورم یا نه که بالاخره فیلم تمام شد.
جالب این بود که آقای شاهین نصیری صحبتش را با یکی از مشکلات اداری خودش شروع کرد و تازه آن‌جا بود که من فهمیدم ایشان که این‌قدر دم از مستقل بودن می‌زنند از اعضای فعال بسیج هستند! نمی‌دانم چرا برادران ارزشی همیشه فکر می‌کنند که مستقل هستند و مستقل بودن خیلی چیز خوبی است. قرار بود خیلی صحبت‌ها بشود، نمی‌دانم چرا دوستان یادشان رفت. به هر حال من بیشتر در مورد بند 3 و 5 صحبت کردم که البته حاصلی نداشت. آخر کار هم دکتر قول سرراستی نداد. توضیح دادم که با این وضعیت ممکن است تجمع ادامه پیدا کند که دیدم آقای خلیفه‌لو گویا شاکی‌تر از همه هستند و صحبت‌های خیلی خطرناکی می‌کردند. به هر حال جلسه بدون نتیجه‌ی روشنی تمام شد. جناب رییس شورا یک باره یادشان آمد که یک کار مهم دارند و قبل از پایان جلسه باید بروند و من هم که قرار بود یک‌سره بروم درمانگاه. دیدیم این‌جوری که نمی‌شود از آقای نصیری خواستیم که وظیفه‌ی خطیر گزارش مذاکرات بی‌حاصل را به دانشجویان تجمع‌کننده بپذیرد و ایشان هم نیم‌ساعتی بعد از جلسه به کارهای‌ خودش رسید و بعد در مقابل تجمع ظاهر شد. خیلی تلاش می‌کرد که طوری صحبت کند که انگار همه‌چیز درست شده است، اما دانشجویان قانع نشدند و داستان تجمع ادامه پیدا کرد.
از آن روز به بعد من در مسیر درمانگاه و اتاق طی طریق می‌کردم روز اول که رفتم درمانگاه یک سرم و آمپول زدند که تقریباً بی‌هوش شدم، اگر احسان نبود شاید دیگر اثری از این نوشته‌‌ی دور و دراز نبود. در چند جلسه‌ای که بعداً بچه‌ها تشکیل دادند، من شرکت نکردم. بالاخره دوستان یادشان آمد که من در شورا نیستم، با من تماس گرفتند و گفتند که قرار است آخرین جلسه تشکیل شود، همه‌چیز به خیر و خوشی رو براه شده است و فقط مانده است که یک بیانیه پایانی بدهیم و خلاص. هرچند اوضاعم خراب بود ولی گفتم حالا یک شب که هزار شب نمی‌شود با بچه‌ها رفتیم به این جلسه با این نیت خالص که شورا را منحل کنیم و این لکه‌ی ننگ را برای همیشه از پیشانی پاک کنیم. وارد جلسه که شدیم یک عده شاکی بودند که چرا تجمع ادامه پیدا کرده و در مقابل عده‌ای دیگر شاکی بودند که چرا کسانی که بیانیه‌ها را امضا نکرده‌اند هم‌چنان در شورا هستند. بحث به هیچ جا نرسید بیانیه‌ای بالاخره به تصویب رسید و یک نفر هم مسئول نوشتن بیانیه شد. دو سه خط اول بیانیه کاملاً بی‌معنی بود. نویسنده‌ی محترم سبک خاصی داشت و می‌توانست ده‌ها جمله را پشت سر هم بنویسد به طوری که در نهایت هیچ معنایی نداشته باشد. روی بی‌معنی بودن جملات بحثی نکردیم و فقط اصرار داشتیم که آن بندهایی که تصویب شده در بیانیه بیاید. خلاصه با کلی خواهش و تمنا، برادران قبول کردند آن‌چیزی را که خودشان همان‌جا تصویب کرده‌اند منتشر شود. دبیر جامعه اسلامی که اتفاقاً رابطه‌ی دوستی نزدیکی با شمس دارد با کمال شگفتی تقبل کرد که فردا شیرینی پخش کند و قرار شد بیانیه هم به همراه شیرینی پخش شود. از شیرینی خبری نشد، اما بیانیه‌ای که به امضای تمام حاضران رسیده بود (23 نفر از 25 نفر) روز بعد پخش شد و قبل از همه به دست دکتر اکبری رسید. شب آخر از همه خداحافظی کردم و قرار شد که دیگر هم‌دیگر را در آن‌جا و اگر خدا بخواهد هیچ جای دیگری نبینیم! یک مینی‌بوس هم آماده بود تا برادران ارزشی به عیادت دانشجوی مضروب دانشگاه بروند. سوار مینی‌بوس شدم که سر راه دانشکده ادبیات پیاده شوم ولی برادران گیر سه پیچ دادند که من هم به بیمارستان بروم. خلاصه مجبور شدم به بیمارستان بروم ولی آن‌جا وقتی دیدم که در اتاق یک‌نفره‌ی آن دانشجو یک نفر دارد فیلم‌برداری می‌کند و یک نفر دیگر هم دارد دانشجویان را معرفی می‌کند، ترجیح دادم از فضیلت عیادت بیمار محترم صرف نظر کنم.
خلاصه آن شب برای من آخرین شب شورای تجمع بود. اما گویا به عده‌ای خیلی خوش گذشته بود و خواستند که باز جلسه بگذارند و جلسه هم گذاشتند، در جلسات آخر هم اصرار داشتند که این شورا به صورت شورای اهتمام دائمی بشود! اما برخی دوستان از هر چه بوی شورای تجمع می‌داد، حال‌مان به هم می‌خورد، دیگر بی‌خیال قضیه شدیم.
در مجموع شورایی که هیچ‌گونه نمایندگی واقعی از دانشجویان نداشت، یک مصوبه‌ی خوب داشت و آن هم 8 بندی که در اولین جلسه به طرز معجزه‌آسایی تصویب شد. بعد از آن می‌توانم بگویم که هیچ‌گونه کارکرد مثبتی نداشت. البته آن هفت بند هم به هیچ وجه چیز کمی نبود. جلسات شورا هم هیچ شباهتی به هیچ‌گونه شورایی نداشت، مصوبات به امضا نمی‌رسید، چند نفر دائم در حال گزارش بودند، تصمیمات گرفته می‌شد اما باز باید دوباره و چندباره بحث را از سر می‌گرفتیم و آخر هم هیچ. خلاصه این شورا همه چیز بود، جز شورا.

نوشته‌های مربوط:


ما و سنت<<|| صفحه اصلی ||>>درباره‌ی جوابیه ژینو


توجه: این وبلاگ نظارت دائم ندارد و از آن‌جا که پیام‌های این وبلاگ به صورت خودکار و بدون نظارت درج می‌شود، ممکن است گاهی شما با مطالب ناپسند یا زننده‌ای روبرو شوید یا تبلیغات سایت‌های غیراخلاقی را ببینید. مسؤولیت پیام‌ها بر عهده‌ی فرستندگان آن‌هاست.


پیام‌ها (1)

. | چهارشنبه 13 آذر 87 ساعت 12:45 | IP: 194.225.82.3

"من" نامه مفصلي بود خواهر! ضمناً نقش "خواهران" در زايندگي شورا، (به حكم لايتغير طبيعت) كمتر از نقش "برادران" نيست. اگر موضوع تمجيد، تحميق، ت...! يا هر تفعيل ديگري كه هست هر دو سوي موثر قضيه را ببينيد لطفاً!




سخن

بهار آمد گل و نسرین نیاورد
نسیمی بوی فروردین نیاورد
پرستو آمد و از گل خبر نیست
چرا گل با پرستو همسفر نیست
چه افتاد این گلستان را ، چه افتاد
که آیین بهاران رفتش از یاد؟
چرا مینالد ابر برق در چشم؟
چه میگرید چنین زار از سر خشم؟
چرا خون میچکد از شاخه گل؟
چه پیش آمد؟ کجا شد بانگ بلبل؟
چه دردست این؟ چه دردست این؟ چه دردست؟
که در گلزار ما این فتنه کرده است؟
چرا در هر نسیمی بوی خون است؟
چرا زلف بنفشه سرنگون است؟
چرا سربرده نرگس در گریبان؟
چرا بنشسته قمری چون غریبان؟
چرا پروانگان را پر شکسته است؟
چرا هر گوشه گرد غم نشسته است؟
چرا مطرب نمیخواند سرودی؟
چرا ساقی نمیگوید درودی؟
چه آفت راه این هامون گرفتست؟
چه دشت است این که خاکش خون گرفتست؟
چرا خورشید فروردین فرو خفت؟
بهار آمد؟ گل نوروز نشکفت
مگر خورشید و گل را کس چه گفتست؟
که این لب بسته و آن رخ نهفتست؟
مگر دارد بهار نورسیده
دل و جانی چو ما ، در خون کشیده
مگر گل نوعروس شوی مرده است؟
که روی از سوگ و غم در پرده برده است؟
مگر خورشید را پاس زمین است؟
که از خون شهیدان شرمگین است؟
بهارا تلخ منشین ! خیز و پیش آی
گره وا کن ز ابرو ، چهره بگشای
بهارا خیز و زان ابر سبکرو
بزن آبی بروی سبزه نو
سرو رویی به سرو و یاسمن بخش
نوایی نو به مرغان چمن بخش
بر آر از آستین دست گل افشان
گلی بر دامن این سبزه بنشان
گریبان چاک شد از ناشکیبان
برون آور گل از چاک گریبان
نسیم صبحدم گو نرم برخیز
گل از خواب زمستانی برانگیز
بهارا ، بنگر این دشت مشوش
که میبارد بر آن باران آتش
بهارا ، بنگر این خاک بلا خیز
که شد هر خاربن چون دشنه خونریز
بهارا ، بنگر این صحرای غمناک
که هر سو کشته ای افتاده بر خاک
بهارا ، بنگر این کوه و در و دشت
که از خون جوانان لاله گون گشت
بهارا ، دامن افشان کن ز گلبن
مزار کشتگان را غرق گل کن
بهارا از گل و می آتشی ساز
پلاس درد و غم در آتش انداز
بهارا شور شیرینم برانگیز
شرار عشق دیرینم برانگیز
بهارا شور عشقم بیشتر کن
مرا با عشق او شیر و شکر کن
گهی چون جویبارم نغمه آموز
گهی چون آذرخشم رخ برافروز
مرا چون رعد و طوفان خشمگین کن
جهان از بانگ خشمم پر طنین کن
بهارا زنده مانی زندگی بخش
به فروردین ما فرخندگی بخش
هنوز اینجا جوانی دلنشین است
هنوز اینجا نفسها آتشین است
مبین کاین شاخه بشکسته ، خشک است
چو فردا بنگری پر بیدمشک است
مگو کاین سرزمینی شوره زار است
چو فردا در رسد ، رشک بهار است
بهارا باش کاین خون گل آلود
برآرد سرخ گل چون آتش از دود
برآید سرخ گل خواهی نخواهی
وگرنه خود صد خزان آرد تباهی
بهارا ، شاد بنشین ، شاد بخرام
بده کام گل و بستان ز گل کام
اگر خود عمر باشد ، سر برآریم
دل و جان در هوای هم گماریم
میان خون و آتش ره گشاییم
ازین موج و ازین طوفان برآییم
دگربارت چو بینم ، شاد بینم
سرت سبز و دلت آباد بینم
به نوروز دگر ، هنگام دیدار
به آیین دگر آیی پدیدار


هوشنگ ابتهاج

پیوندها

Creative Commons License
این سایت تحت لیسانس زیر است:
Creative Commons License