(این نوشته در کاغذ اخبار شماره پنجاه منتشر شده است.)
تجمع در دانشگاه در سه مرحله صورت گرفت که در مرحلهی اول من فقط تماشاچی بودم و در مرحلهی سوم هم به دلیل کسالت، ترس یا توصیهی بزرگان، -هر توجیهی را که بیشتر میپسندید،- نتوانستم حاضر شوم. در مرحلهی دوم مطابق معمول در کنار دانشجویان نظارهگر اوضاع بودم، بیشتر برای کسب خبر و اطلاعرسانی. همینطور که مشغول تماشای انبوه جمعیت بودم، ناگهان از پشت تریبون سخنرانی که خیلی نگران سقوط دانشجویان در قسمت فاضلاب دانشگاه بود، اعلام کرد که شورایی برای کسب مطالبات دانشجویان تشکیل شده است. گوشم را تیز کردم که اسامی این شیران شرزه را بشنوم و به خاطر بسپارم. نام هشت نفر را بردند که در مورد برخی از آنها با شناختی که داشتم، اصلاً شک داشتم در چنین جمعهایی حضور داشته باشند. وجود پاک و برادروارشان از چنین حرکتهایی مبرا بود. چند نفری البته پیشانیسفید بودند و معلوم بود که حتماً باید در چنین جمعهایی باشند، اما آشکار بود که در اقلیت هستند. بحث سخنرانی عوض شد و باز همان نگرانی از سقوط دانشجویان در فاضلاب و حرفهای دیگر مطرح شد. اما مشخص بود که در پشت تریبون دعوای سختی در جریان است و میشد حدس زد که دعوا بر سر همان لیست کذایی است. چند نفری از دانشجویی که لیست را در دست داشت آویزان بودند و چیزی نمانده بود که لباسش جرواجر شود. دوباره لیست اعلام شد و ظاهراً لیست زاییده بود و گمان کنم 10 نفری شده بودند. چشمتان روز بعد نبیند که اسم این حقیر هم از تریبون برده شد. بدین ترتیب من از فرزندان نسل اول شورا بودم. این جور مواقع آدم نه راه پیش دارد، نه راه پس. اگر عقبنشینی کنی که متهم به بزدلی میشوی، اگر هم بروی جلو معلوم نیست چی پیش بیاید. بالاخره دل را یکدله کردیم و رفتیم، هر چه باداباد!
دستور صادر شد که شورا را تشکیل دهید. دم در دعوا شده بود و آقایی که خیلی برادر به نظر میرسید، داد و هوار راه انداخته بود که باید خودش و فلانی و فلانی هم حتماً باشند. رگ گردنش بدجوری زده بود و صحبت خون و خونریزی بود. خلاصه تکرار کرد که باید حتماً باشد چون برادرش چاقو خورده است! من سادهلوح فکر کردم واقعاً برادرش هست. اما بعد فهمیدم که نعخیر ایشان فقط احساس برادر بودنشان در آن لحظه عود کرده است. خلاصه وقتی نشستیم که شورا تشکیل شود دیدیم ماشاءالله 25 نفری هستیم که البته در این میان اکثریت با برادرها بود. به همین صورت اگر روند تولید مثل شورا ادامه پیدا میکرد باید روز سوم و چهارم کمکم هزارنفری توی شورا مینشستیم. عدهای برای نشستن دور این سفره خیلی تقلا میکردند، سفرهای که بوی هر چیزی میداد جز بوی نان.
اولش احساس کردم که خوب است آدم با کسانی که دیدگاههای مخالف دارند بنشیند و گاهی صحبت کند، خلاصه تحمل دیدگاههای مخالف و پلورالیسم و از این مزخرفات. اما واقعیتش این بود که بوی خوبی به مشام نمیرسید. کمکم صحبتها شروع شد و من به این نتیجه رسیدم که از این شورا چیزی حاصل نخواهد شد. نمیدانم چرا از همان اول آنقدر بدبین بودم، شاید به خاطر بوی بدی که از آنجا میآمد. مترصد فرصتی بودم که از مهلکه فرار کنم. جلسه شروع شد و قرار شد رییس و منشی تعیین شود. اعلام شد که داوطلبها خودشان را معرفی کنند، چند نفر که شورا را جدی گرفته بودند نامزد شدند ولی یک دفعه نمیدانم چطور شد که آقای مهرانفر رییس شد! رأیگیری که البته دور از شأن چنین مجالسی بود، آن هم در حضور انبوه برادران. دوستِ بغل دستی رییس اصرار داشت که ایشان خیلی آدم خوبی است و ما هم که دربهدر دنبال آدم خوب. منشی هم بالاخره تعیین شد و جلسه شروع شد. جلسه با حرفهای کلی و نسبتاً پرت و پلا گرم شد و هر کسی بالاخره چیزی میگفت، شهوت حرف زدن زیاد بود و گوش مفت هم فراوان. قبل از شروع کار یک نفر ندا داد اول تکلیف ادامهی تجمع را روشن کنید. یک رأیگیری فلّهای کردند و گفتند تجمع فردا ادامه دارد. این طور بود که دکتر شهرکی وارد جلسه شد و گفت شما خواستهایتان را بیان کنید تا ما بررسی کنیم. باز نطق کردن بچهها شروع شد و از هر دری سخنی. نهایتش دکتر شهرکی گفت که این حرفها را نمیشود اجرا کرد شما خواستهای خودتان را مشخصاً اعلام کنید تا ببینیم چه کار میشود کرد. بعد تازه به فکر دانشجویان رسید که باید یک حرفی بزنند که قابلیت اجرایی داشته باشد. دکتر از جلسه رفت. کمکم بحث اصلی شروع شد. حدود سی تا خواسته یادداشت شد تا در مورد آن رأیگیری شود. شروع به رأیگیری کردند دو سه مورد که تصویب شد، یکدفعه اوضاع دگرگون شد. بند 3 به تصویب رسید و اعتراضات شروع شد. یکی گفت چنین چیزی اصلاً ممکن نیست. دیگری گفت ما باید به عملکردها کار داشته باشیم و نه افراد. چند نفر هم گفتند که باید در مورد دو تا مسؤول یکی یکی رأیگیری شود. خلاصه بلبشویی شد. اما تیر خلاص را جناب دبیر محترم انجمن اسلامی اقتصاد زد و گفت تصمیمات مهم را باید با دوسوم آرا تصویب کرد که ناگهان گل از گل برادران شکفت و از این پیشنهاد شدیداً استقبال کردند. رییس نابغه هم تصمیم گرفت در مورد این که تصویب آرا با دو سوم باشد یا با نصف بعلاوه یک، رأیگیری کند. دچار پارادوکس احمقانهای شدیم و داشتیم در این مورد بحث میکردیم که در مورد خود این قضیه چطور باید رأیگیری کنیم، دو سوم یا نصف بعلاوه یک. یک عده داشتند این دور باطل را به بقیه توضیح میدادند که نابغهای دیگر ظهور کرد. این بار دبیر شورای صنفی دو دانشکده پیشنهاد کرد که در این مورد خاص، آخر از همه تصمیم بگیریم! خلاصه در آن جلسه در محاصرهی نوابغ بودیم و مجالی برای حرف حساب نبود. به شدت دنبال فرصتی بودم که از دارالمجانین فرار کنم و این بازی احمقانه تمام شود. سرانجام تصمیم گرفته شد که در مورد این که تصویب بندها بر اساس دو سوم آرا باشد، بر مبنای نصف بعلاوه به یک، رأیگیری شود. جالب اینجا بود که تصویب هم شد. من که دیگر تحمل این همه بلاهت را نداشتم پا شدم و چند نفر دیگر هم که گویا همین حس را داشتند پا شدند که برویم دنبال کار و زندگیمان که اینجا دیگر جای ما نیست، ولی آقای رییس نگذاشت. از ما اصرار بود و از ایشان انکار. بالاخره توضیح دادیم که در هیچ کورهدهاتی برای تصویب آرا در شورا از دو سوم آرا استفاده نمیکنند و آقای دبیر انجمن اسلامی اقتصاد معلوم نیست این حرف را از کجایش درآورده است! در نهایت ماندیم و در واقع مجبور شدیم که بمانیم تا ببینیم چه میشود. قرار شد دربارهی بند سه آخر از همه تصمیمگیری شود. چند مورد دیگر تصویب شد و یک دفعه آقای رییس برگشت به بند 3 و استعفای مسؤولان را یکی یکی مطرح کرد و با کمال شگفتی هر دو با سیستم رأیگیری نصف بعلاوه یک، رأی آورد. چند بار در مورد رأیگیری تشکیک شد و دوباره و سه باره رأیگیری شد و نتیجه همان بود. چند بند دیگر هم تصویت شد و تا حدود ساعت 4 صبح جلسه طول کشید تا 8 بند تصویب شود. در نهایت قرار شد صورتجلسه را اعضای شورا امضا کنند که عدهی زیادی از برادران دبه درآوردند و زیر بار نرفتند. بهانه آوردند که متن دستی است و باید تایپ شود. صبح زود متن تایپ شده آماده بود اما باز هم عدهی زیادی آن را امضا نکردند. بامزه بود که همین افراد که حاضر به امضای بیانیهی اعلام خواستهای دانشجویان نبودند، از این پس باید به دنبال اجرا شدن آنها باشند. از همان ابتدا مشخص بود که چقدر قضیه جدی است. برای حفظ وحدت شورا این موضوع تا جایی که ممکن بود از بقیهی دانشجویان پنهان ماند و به نظرم کار درستی نبود و باید از همان اول تکلیف دانشجویان با شورا روشن میشد.
روز بعد دکتر اکبری هم آمد و روی دو بند حساسیت داشت و نپذیرفت و باز قرار شد جلسه بگذاریم و بنا شد که چند نفری از آن جمع با وی صحبت کنند. اینجا هم باز از رأیگیری خبری نبود. رییس جلسه که با رییس قبلی فرق داشت پنج نفر را انتخاب کرد که از بد روزگار من هم جزو آنها بودم. از آنجا كه هيچ تصميمي به ياد بچهها نميماند فردا كه قرار بود با رييس دانشگاه صحبت كنيم، باز عدهای خودشان را آماده کرده بودند که بیایند. بالاخره گفتیم که همان پنج نفر کافی است.
حال من خیلی وخیم شده بود توی جلسه که نشستم، سینه مالامال درد بود و داشتم در تب میسوختم. همینطور که بچهها یکییکی به جلسه سرک میکشیدند که وارد جلسه بشوند. علی را دیدم پا شدم و بهش گفتم بیا جای من بنشین من باید بروم، اما از بدبختی او فکر کرد که من دارم تعارف میکنم! هرچه اصرار کردم نیامد و من با همان حال نزار برگشتم توی جلسه. نمیدانستم که اگر بخواهم صحبت کنم اصلاً صدای من در میآید یا نه.
آقای دکتر با چند تن دیگر از مسؤولان دانشگاه وارد شدند و همان اول یکی از مسؤولان کنترل دیویدی را برداشت و روشنش کرد. من با آن وضعیت اصلاً حوصلهی دیویدی دیدن نداشتم به آقای دکتر گفتم اگر ممکن است از ادامهی پخش فیلم صرفنظر کنید به اصل موضوع بپردازیم، با نگاهی که به من کرد متوجه شدم که خواستهی نابجایی است و انگار اصلاً ما آمدیم که این دیویدی را ببینیم. فیلم ادامه پیدا کرد و من در این فکر بودم که تا آخر جلسه دوام میآورم یا نه که بالاخره فیلم تمام شد.
جالب این بود که آقای شاهین نصیری صحبتش را با یکی از مشکلات اداری خودش شروع کرد و تازه آنجا بود که من فهمیدم ایشان که اینقدر دم از مستقل بودن میزنند از اعضای فعال بسیج هستند! نمیدانم چرا برادران ارزشی همیشه فکر میکنند که مستقل هستند و مستقل بودن خیلی چیز خوبی است. قرار بود خیلی صحبتها بشود، نمیدانم چرا دوستان یادشان رفت. به هر حال من بیشتر در مورد بند 3 و 5 صحبت کردم که البته حاصلی نداشت. آخر کار هم دکتر قول سرراستی نداد. توضیح دادم که با این وضعیت ممکن است تجمع ادامه پیدا کند که دیدم آقای خلیفهلو گویا شاکیتر از همه هستند و صحبتهای خیلی خطرناکی میکردند. به هر حال جلسه بدون نتیجهی روشنی تمام شد. جناب رییس شورا یک باره یادشان آمد که یک کار مهم دارند و قبل از پایان جلسه باید بروند و من هم که قرار بود یکسره بروم درمانگاه. دیدیم اینجوری که نمیشود از آقای نصیری خواستیم که وظیفهی خطیر گزارش مذاکرات بیحاصل را به دانشجویان تجمعکننده بپذیرد و ایشان هم نیمساعتی بعد از جلسه به کارهای خودش رسید و بعد در مقابل تجمع ظاهر شد. خیلی تلاش میکرد که طوری صحبت کند که انگار همهچیز درست شده است، اما دانشجویان قانع نشدند و داستان تجمع ادامه پیدا کرد.
از آن روز به بعد من در مسیر درمانگاه و اتاق طی طریق میکردم روز اول که رفتم درمانگاه یک سرم و آمپول زدند که تقریباً بیهوش شدم، اگر احسان نبود شاید دیگر اثری از این نوشتهی دور و دراز نبود. در چند جلسهای که بعداً بچهها تشکیل دادند، من شرکت نکردم. بالاخره دوستان یادشان آمد که من در شورا نیستم، با من تماس گرفتند و گفتند که قرار است آخرین جلسه تشکیل شود، همهچیز به خیر و خوشی رو براه شده است و فقط مانده است که یک بیانیه پایانی بدهیم و خلاص. هرچند اوضاعم خراب بود ولی گفتم حالا یک شب که هزار شب نمیشود با بچهها رفتیم به این جلسه با این نیت خالص که شورا را منحل کنیم و این لکهی ننگ را برای همیشه از پیشانی پاک کنیم. وارد جلسه که شدیم یک عده شاکی بودند که چرا تجمع ادامه پیدا کرده و در مقابل عدهای دیگر شاکی بودند که چرا کسانی که بیانیهها را امضا نکردهاند همچنان در شورا هستند. بحث به هیچ جا نرسید بیانیهای بالاخره به تصویب رسید و یک نفر هم مسئول نوشتن بیانیه شد. دو سه خط اول بیانیه کاملاً بیمعنی بود. نویسندهی محترم سبک خاصی داشت و میتوانست دهها جمله را پشت سر هم بنویسد به طوری که در نهایت هیچ معنایی نداشته باشد. روی بیمعنی بودن جملات بحثی نکردیم و فقط اصرار داشتیم که آن بندهایی که تصویب شده در بیانیه بیاید. خلاصه با کلی خواهش و تمنا، برادران قبول کردند آنچیزی را که خودشان همانجا تصویب کردهاند منتشر شود. دبیر جامعه اسلامی که اتفاقاً رابطهی دوستی نزدیکی با شمس دارد با کمال شگفتی تقبل کرد که فردا شیرینی پخش کند و قرار شد بیانیه هم به همراه شیرینی پخش شود. از شیرینی خبری نشد، اما بیانیهای که به امضای تمام حاضران رسیده بود (23 نفر از 25 نفر) روز بعد پخش شد و قبل از همه به دست دکتر اکبری رسید. شب آخر از همه خداحافظی کردم و قرار شد که دیگر همدیگر را در آنجا و اگر خدا بخواهد هیچ جای دیگری نبینیم! یک مینیبوس هم آماده بود تا برادران ارزشی به عیادت دانشجوی مضروب دانشگاه بروند. سوار مینیبوس شدم که سر راه دانشکده ادبیات پیاده شوم ولی برادران گیر سه پیچ دادند که من هم به بیمارستان بروم. خلاصه مجبور شدم به بیمارستان بروم ولی آنجا وقتی دیدم که در اتاق یکنفرهی آن دانشجو یک نفر دارد فیلمبرداری میکند و یک نفر دیگر هم دارد دانشجویان را معرفی میکند، ترجیح دادم از فضیلت عیادت بیمار محترم صرف نظر کنم.
خلاصه آن شب برای من آخرین شب شورای تجمع بود. اما گویا به عدهای خیلی خوش گذشته بود و خواستند که باز جلسه بگذارند و جلسه هم گذاشتند، در جلسات آخر هم اصرار داشتند که این شورا به صورت شورای اهتمام دائمی بشود! اما برخی دوستان از هر چه بوی شورای تجمع میداد، حالمان به هم میخورد، دیگر بیخیال قضیه شدیم.
در مجموع شورایی که هیچگونه نمایندگی واقعی از دانشجویان نداشت، یک مصوبهی خوب داشت و آن هم 8 بندی که در اولین جلسه به طرز معجزهآسایی تصویب شد. بعد از آن میتوانم بگویم که هیچگونه کارکرد مثبتی نداشت. البته آن هفت بند هم به هیچ وجه چیز کمی نبود. جلسات شورا هم هیچ شباهتی به هیچگونه شورایی نداشت، مصوبات به امضا نمیرسید، چند نفر دائم در حال گزارش بودند، تصمیمات گرفته میشد اما باز باید دوباره و چندباره بحث را از سر میگرفتیم و آخر هم هیچ. خلاصه این شورا همه چیز بود، جز شورا.

پیامها (1)
. | چهارشنبه 13 آذر 87 ساعت 12:45 | IP: 194.225.82.3
"من" نامه مفصلي بود خواهر! ضمناً نقش "خواهران" در زايندگي شورا، (به حكم لايتغير طبيعت) كمتر از نقش "برادران" نيست. اگر موضوع تمجيد، تحميق، ت...! يا هر تفعيل ديگري كه هست هر دو سوي موثر قضيه را ببينيد لطفاً!