روزانه

سه شنبه ۱۷ آبان ۹۰

امروز متوجه شدم که مبلغ نه چندان قابل توجهی از حسابم کم شده است. سعی کردم از اینترنت بانک اطلاعات حسابم را بگیرم که نشد. بالاخره با یک کم فشار آوردن به حافظه و رجوع به پیامک‌های بانک متوجه شدم در خریدی که هفته پیش داشتم فروشنده محترم یک صفر بیشتر فشار داده و ده برابر قیمت را از حساب حقیر کم کرده است. من هم طبق معمول اصلاً قبض را نگاه نکرده بودم. کارت بانک و کارت شناسایی را برداشتم و راه افتادم به طرف مغازه که خیلی هم دور نبود. داشتم فکر می‌کردم این کار فروشنده‌ای که خیلی هم صمیمی و مهربان به نظر می‌رسید عمدی بوده یا سهوی؟ اگر حرفم را قبول نکند، این رسیدهای بانکی واقعاً به‌درد می‌خورد. اگر کلاً بزند زیرش که من را اصلاً تا به حال ندیده و بخواهم شکایت کنم، هزینه‌های دادگاه آیا بیشتر از مبلغ مابه‌التفاوت نخواهد شد؟ اصلاً برای این مبلغ پرونده تشکیل می‌شود؟ با ناامیدی کامل وارد مغازه شدم، دیدم فروشنده قبلی نیست و یک زن جای او نشسته است. دیگر کاملاً امیدم را از دست دادم خب حق دارد بگوید که من اصلاً شما را نمی‌شناسم. رفتم جلو و گفتم «خانم من هفته پیش از شما خرید کردم ...» هنوز صحبت من تمام نشده بود که گفت «... حسابتان اشتباه شده بود ...» گفتم «بله برای همین آمدم اینجا...» بنده خدا توضیح داد که شوهرش تازه متوجه این اشتباه شده و خیلی دنبال من گشته است و قرار بوده امروز از بانک شماره تلفنم را بگیرد و پول را برگرداند. خوشبختانه بعدازظهر پول را به حسابم ریخت.

حالا به این موضوع فکر می‌کنم من که هیچ‌وقت بدبین نبوده‌ام چرا این قدر بدبین شده‌ام. چند روز پیش مطلبی درباره اختلاس بزرگ دیدم و با دیگران در میان گذاشتم، واکنش یکی از دوستان غربت‌نشین این بود که آن‌جا که دزدی طبیعی است باید ایشان را تشویق کرد که در میان این همه دزد توانسته‌است قد علم کند! من هاج و واج مانده بودم که چه چیزی باید بگویم. اگر بگویم که این طور نیست قاعدتاً به تعصب و ملی‌گرایی متهم خواهم شد و این که می‌خواهم خودم را هم انسان درستکاری جلوه بدهم. متأسفانه بدگویی از مردم و خلقیات‌شان به ژست روشنفکری بدل شده است. جالب است که برخی از افرادی که دائم دم از بی‌فرهنگ بودن مردم می‌زنند فعال سیاسی هستند و به دنبال مردم‌سالاری. اگر مردم این‌قدر نفرت‌انگیزند چرا باید برای آن‌ها مبارزه کرد و هزینه پرداخت؟ تازه اگر مردم‌سالاری حاکم شود، برآیند یک مجموعه فاسد قاعدتاً چیزی جز فساد بیشتر نخواهد بود. حالا که با نگرانی کم‌تری فکر می‌کنم احساس می‌کنم واکنش فروشنده دور از انتظار نبوده، قریب به اتفاق فروشندگان چنین برخوردی خواهند داشت و شاید اصلاً به این موضوع فکر هم نکنند که چطور می‌توان این پول را بالا کشید.


سه شنبه ۱۶ شهریور ۸۹

مدتی است با روزنامه شرق همکاری می‌کنم و صفحه‌ای به نام کافی‌نت را آماده می‌کنم که مربوط به اینترنت و معرفی سایت‌های مفید است. اخیراً سایت شرق دوباره راه‌اندازی شده است و مطالب روزنامه را روی سایت قرار داده‌اند، من سعی می‌کنم به زودی مطالب صفحه کافی‌نت را در این‌جا قرار بدهم.
کتاب دوم من که البته در حقیقت کتاب اول من بود مجوز انتشار دریافت کرد. از این حیث می‌گویم کتاب اول که قبل از کتاب منطق ترجمه آن را تمام کرده بودم اما مجوز انتشار آن با مشکل مواجه شد. این کتاب هم از همان مجموعه قدم اول شیرازه است با نام «اندیشه‌های شرق دور» که در حقیقت همان «فلسفه شرق» است. به زودی این کتاب که مربوط به اندیشه‌های کهن کشورهای هند و چین است منتشر خواهد شد.
سایت شیرازه هم راه‌اندازی شده است، البته هنوز معرفی کتاب‌ها به طور کامل در سایت قرار نگرفته است اما جلد کتاب‌ها و مشخصات شناسنامه‌ای تمام کتاب‌ها هست.


معرفی

گفتگو 53

جمهوری مهاباد
192 صفحه/ 1500 تومان

حدود 150 صفحه از 190 صفحه‌ی آخرین شماره‌ی گفتگو به موضوع ویژه‌ی این شماره «جمهوری مهاباد» اختصاص یافته است. کاوه بیات علاوه بر «باب گفتگو» مقاله‌ی تاریخی و خواندنی «ارومیه و تحرکات کمیته نجات» را نوشته است. احسان هوشمند «سال‌های آشوب» را بررسی کرده است و مجتبی برزویی مقاله‌ی «مکریان و اندیشه‌ی ایران» و محمد حسین خسروپناه مقاله‌ی «حزب توده‌ی ایران و تحولات کردستان» را نوشته است. «جمهوری مهاباد» و «کردها و فرقه‌ی دموکرات آذبایجان» عنوان دو یادداشت ترجمه‌ی شده‌ی این شماره است که هر کدام بخشی از یک کتاب جداگانه است. در بخش روزنامه این شماره این یادداشت‌ها آمده است: «لایحه هدفمند کردن یارانه‌ها، قطع عضو بدون بیهوشی» - «نود؛ نمایش تضاد شیشه و سنگ» - «ترک‌ها و دولت سایه‌ی آن‌ها». در بخش کتاب‌خانه نیز چندین کتاب معرفی شده است.
در انتهای باب گفتگوی این شماره آمده است «مدارا و اعتدال را از ویژگی‌های اصلی فرهنگ ایران برشمرده‌اند و حد واسطی که در بسیاری از اوقات مانع از پیشامد گسست‌هایی جدی در فاصله‌ی فرازها و نشیب‌های معمول این سرزمین بوده است. این شماره نیز به رغم تمامی دل‌تنگی‌ها صرفاً با این امید منتشر می‌شود که شاید اعاده‌ی میزانی از اعتدال و مدارا، بار دیگر کارساز شده، تفاوت دیدگاه‌ها - حال در هر زمینه‌ای که باشند - از تنها مجرای معقول و میسر، یعنی از طریق طرح و بیان آزادانه، امکان حل و فصل یابند.»


نقد ادبی و دموکراسی

حسین پاینده
نبلوفر/ 1385
288 ص / 2800 تومان

این کتاب مجموعه‌ی مقالات (یا به قول خودشان جستارهای) حسین پاینده درباره‌ی نظریه و نقد ادبی جدید است. از مقالات این کتاب: مرگ مؤلف در نظریه‌های ادبی - ملاحظاتی درباره‌ی چشم‌انداز جهانی شدن ادبیات معاصر ایران - داستانگ و توانمندی آن برای نقد فرهنگ - شیوه‌های جدید نقد ادبی: مطالعات فرهنگی - فروید و نقد ادبی - نقد ادبی و دموکراسی - بررسی مصداق‌های سرقت ادبی در کتاب نظریه‌های نقد ادبی معاصر.
در پایان «نقد ادبی و دموکراسی» آمده است: «نقد ادبی را نمی‌توان به سهولت تدریس کرد زیرا مخاطبان ما هنوز به آن درجه از خودآگاهیِ فرهنگی و سیاسی نرسیده‌اند که دموکراسی را به عنصری ساختاری در تفکر بدل کنند. اندیشه‌ی استبدادطلب، تکثر نظریه‌های نقد ادبی را برنمی‌تابد. ذهنیتی که اندیشیدن و استدلال کردن را فعالیتی تفویض‌پذیر می‌داند، هرگر نمی‌تواند در حوزه‌ای خوش بدرخشد که تفکر و اقامه‌ی دلیل از ملزومات اجتناب‌ناپذیر آن هستند. نقد ادبی مستلزم باور داشتن به دموکراسی و منوط به درک این موضوع است که ...»


گفتگو 51

پروژه‌ی مشروطیت
خرداد 87
152ص/ 1500 تومان

آخرین شماره‌ی گفتگو به موضوع انقلاب مشروطه اختصاص داده شده است، سردبیر این شماره تورج اتابکی است و در باب گفتگو می‌گوید: «در تاریخ معاصر ایران هیچ رویدادی را سراغ نداریم که هم‌سنگ نهضت مشروطیت اسیر کج‌فهمی‌ها و خطااندیشی‌های تاریخی اهل قلم و سیاست شده باشد. عمده دلیل این کج‌فهمی و خطااندیشی نقش چشم‌گیری است که نهضت مشروطیت در صد سال گذشته در شکل دادن به فرهنگ سیاسی ایران داشته است. از همین رو تاریخ‌نگاری مشروطیت عمدتاً نه در بستر روح تاریخ زمان وقوع آن که از منظر زمانه‌ای دیگر و در چارچوب تنگ مأنوسات عقدیتی-سیاسی که گاه مغایر با روح مشروطیت و اهداف آن قرار دارد، رقم خورده است.» علاوه بر این در این شماره در زمینه‌ی مشروطیت کاوه بیات «پروگرام مشروطه»، نگین نبوی «خوانندگان، مطبوعات و فضای عمومی»، تورج اتابکی «مشروطه‌خواهان بدون مرز...»، علی قیصری «مفاهیم و نهادهای حقوق اساسی در ایران...» را نوشته‌اند. در بخش‌ کتابخانه این شماره نیز کتاب‌های مربوط به مشروطیت بررسی شده است و در بخش روزنامه به ماسئلی چون «فتل بی‌نظیر بوتو»، «خصوصی‌سازی» اشاره شده است.
سایت گفتگو


با بهره‌گیری از
Movable Type Pro 4.31-en
سه شنبه ۲۹ دی ۸۸

تغییر منزلت طبقه‌ی متوسط نزد نظریه‌پردازان چپ

از هیچ، به همه چیز
گفت وگوی ثمینا رستگاری با مراد ثقفی مدیرمسوول فصلنامه گفت وگو (برگرفته از روزنامه اعتماد)

-نگاهی گذرا به نوشته‌های نظریه پردازان چپ امروز در جهان از این واقعیت حکایت می‌کند که «طبقه متوسط» جایگاه مهمی را در گفتار سیاسی آنها به منزله طبقه یی که می‌تواند حامل و حامی خواست‌های عدالت طلبانه باشد، اشغال می‌کند. آیا این ارزیابی درست است؟ و چگونه چپ سیاسی و نظریه پردازانش به اینجا رسیده اند؟

بله به نظرم این ارزیابی درست است. در واقع اگر بخواهیم تغییر منزلت طبقه متوسط را در یک قرن اخیر در دیدگاه چپ در یک جمله خلاصه کنیم، می‌توانیم بگوییم؛ «از هیچ، به همه چیز». یعنی امروز کم نیستند نیروهای چپی که به طبقه متوسط به عنوان آن گروه ممتازی می‌نگرند که می‌تواند با به ثمر نشاندن مطالبات و خواسته هایش مبنای جامعه یی را پی بریزد که آزادانه تر و عادلانه تر باشند. حال آنکه در یکصد و اندی سال پیش نیروهای سیاسی چپ نه فقط یک چنین مقام و اقتداری برای این طبقه قائل نبودند بلکه با نگاهی تفرعن آمیز و تحقیرآمیز به آن می‌نگریستند. البته هنوز هم هستند نیروهای چپی که اگر حضور طبقه کارگر را آن هم در شکلی فرادست در یک جنبش اجتماعی نبینند، یا آن جنبش را به هیچ می‌انگارند یا درصدد تخطئه اش برمی آیند. همچنین در میان برخی از چپ ها، به ویژه در میان روشنفکران چپ هنوز اکراه در استفاده از این واژه مشهود است و اینها ترجیح می‌دهند از کلماتی همچون «مردم»، «جامعه»، «توده» و «اکثریت جامعه» استفاده کنند. سازمان‌های سیاسی چپ البته نه به دلیل اکراه بلکه به دلیل تدقیق مخاطب، گاه از اصطلاح طبقه متوسط و گاه از اصطلاح «مزدبگیران» یا «مزد و حقوق بگیران» استفاده می‌کنند. اما خب همان طور که خودتان هم مطرح کردید بحث اصلی بر سر این است که چگونه این تغییر و تحول به وجود آمد. حالا اگر بخواهیم این پرسش شما را دقیق تر پاسخ بدهیم باید آن را به دو پرسش تقسیم کنیم؛ اول اینکه این تغییر از چه زمانی اتفاق افتاد و چه مراحلی را طی کرد؟ دوم اینکه دلیل آن چه بود؟ یعنی مبنایی نظری داشت یا اینکه نتیجه عملکرد نیروهای سیاسی چپ و نظریه پردازانش بود بر زمینه واقعی اجتماعی؟

-از همان پرسش اول شروع کنیم. آغاز ارتقای منزلت طبقه متوسط در دیدگاه چپ کی بود و چه مراحلی را طی کرد؟

اگر اجازه بدهید، ترجیح می‌دهم طور دیگری این بحث را باز کنم. یعنی ترجیح می‌دهم اول به پیش زمینه این ماجرا اشاره کنم. یعنی به آن شکافی اشاره کنم که به نظر من باعث شد نیروهای چپ جایی برای طبقه متوسط یا به زبان آن دوران «خرده بورژوازی» در تحلیل هایشان و در یارگیری هایشان باز کنند. این شکاف در آغاز هیچ ربطی به بحث طبقه متوسط یا خرده بورژوازی نداشت. شکافی بود که در درون جنبش کارگری به وجود آمد. شکافی بود که میان کارگرانی افتاد که فعالیت سیاسی را در اولویت قرار می‌دادند با آن بخشی که عملاً نشان می‌دادند فعالیت صنفی برایشان مهم تر است. از چگونگی پدید آمدن این مساله در اینجا می‌گذرم. آنچه برای بحث ما به مراتب مهم تر است اهمیت وحدت این دو نوع فعالیت است در دیدگاه چپ انقلابی در آغاز قرن بیستم میلادی و در نتیجه درک اینکه چرا پدید آمدن این شکاف، نظریه پردازان و فعالان سیاسی را وادار به بازبینی جایگاه طبقات در مبارزات عدالت خواهانه کرد. ببینید، در اندیشه چپ انقلابی و چپ مارکسیستی انواع مبارزات طبقه کارگر باید از نوعی وحدت وجودی برخوردار باشد. دلیل این امر نیز عمدتاً دو چیز است، یکی همان به اصطلاح «رسالت تاریخی» این طبقه است در برداشتن نظم بورژوایی و دوم اهمیت عمل یا به زبان امروز «کنش» است در تبیین و تدقیق این رسالت. همان طور که می‌دانید منشاء این رسالت تاریخی در جایگاه مهمی است که این طبقه در چرخه تولید دارد بدون آنکه مالک ابزار تولید باشد. همین جایگاه است که وی را به نیرویی انقلابی، یعنی همان بردارنده نظم سرمایه دارانه تبدیل می‌کند. انقلابی که در آن این طبقه که در گذار از بحران‌های ادواری لاجرم نظم سرمایه دارانه، جز زنجیرهایی که بر پایش بسته شده است چیزی برای از دست دادن ندارد اما در عوض با منقلب کردن این نظم همه چیز به دست خواهد آورد. در یک چنین چشم اندازی، گذار از فعالیت صنفی به فعالیت سیاسی و بالعکس-چرخه یی که یک بار و یکباره هم اتفاق نمی‌افتد- نوعی تحرک استعلایی است که عاقبت نیز طبقه کارگر را به تسخیر قدرت و نجات خود و همزمان بشریت می‌کشاند یا البته به امحای تمامی طبقات درگیر این مبارزه. ارتباط میان این دو نوع مبارزه، ارتباط آگاهی بخشی متقابل است به معنای مارکسیستی آن یعنی آگاهی-عمل؛ هم طبقه کارگر را به وجود و اهمیت خود آگاه می‌کند و هم باعث به وجود آمدن آن تشکیلاتی می‌شود که این طبقه از طریق آن در نبرد با بورژوازی نهایتاً پیروز میدان خواهد بود. اوج تعامل میان این دو شیوه مبارزه، اعتصاب عمومی است یا به عبارت دقیق تر اعتصاب عمومی نقطه جوش و وحدت این دو نوع مبارزه است. اعتصاب که ابزار مبارزه صنفی است، وقتی عمومی و فراگیر می‌شود، قدرت طبقه کارگر را برای خود وی آشکار می‌سازد و کل دستگاه بورژوازی را فلج می‌کند. اعتصاب عمومی بناگاه چشم انداز جهان دیگری را در برابر طبقه کارگر و باقی جامعه باز می‌کند. اعتصاب عمومی، تزلزل مالکیت، صوری بودن برابری افراد در نظام سرمایه داری، اسطوره بی طرفی دولت، پوشالی بودن فرهنگ بورژوازی و دیگر چیزهایی از این دست را که به وفور در ادبیات چپ می‌توان یافت، برملا می‌سازد. به این معنا، هرگونه خللی در این مساله یعنی در وحدتی که قاعدتاً اشکال متنوع مبارزات کارگری باید داشته باشند، خللی جدی است و نیاز به توضیح و توجیه دارد. در آغاز قرن بیستم عملاً و تقریباً در تمامی کشورهای اروپای غربی، منجمله روسیه به دلایل متفاوت در این چشم انداز خلل‌های جدی وارد شده بود. همین خلل‌ها و راه حل هایی که هر یک از احزاب چپ برای توضیح آن ارائه کردند و نیز سیاست هایی که برای رفع و رجوع آن برگزیدند راه را برای ارتقای منزلت طبقه متوسط در اندیشه و عمل نیروهای چپ باز کرد. در آغاز قرن بیستم، در بسیاری از کشورهای پیشرفته اروپای غربی، وضعیت کارگران در همه حوزه‌های تولیدی آن وضع فلاکت باری نیست که مثلاً در داستان الیور توییست توصیف می‌شود یا در رمان‌های ویکتور هوگو می‌توان خواند و مارکس هم در فصل اول کتاب سرمایه، نمایی از آن را به دست می‌دهد. این بخش از جامعه اکنون سابقه یکصدساله مبارزه برای احقاق حقوق خود را داراست. سندیکاها و احزاب قدری دارد که هم به تشکل یافتگی آن یاری رسانده اند، هم زبان گویای این طبقه هستند و هم به وی چشم انداز و امکان وجود نظم‌های دیگری را داده‌اند که وی می‌تواند در آنها از زندگی بهتری برخوردار باشد. همه اینها را دارد اما از آن وحدت مبارزاتی خبری نیست. بخش مهمی از این طبقه ابداً به مبارزه صنفی و سیاسی به چشم دو نوع مبارزه که نهایتاً یک هدف را دنبال می‌کنند، نمی‌نگرد. حتی در موارد بسیاری، سیاسی کردن مبارزه صنفی را به ضرر مبارزه صنفی می‌داند و از آن و از احزاب چپی که این انتظار را از وی دارند، روی می‌گرداند. تازه این تفاوت‌ها در میان کارگران کارخانجات بزرگ تولیدی بود. در کارگاه‌های کوچک تر، برخی حتی از نزدیک شدن به فعالیت‌های صنفی نیز گریزان بودند و ترجیح می‌دادند به نوعی با کارفرمای خود به مصالحه هایی برسند و اغلب نیز پذیرش شرایط سخت کاری را به بیکار شدن ترجیح می‌دادند.

-یعنی طبقه کارگر یا حداقل بخشی از آن به دنبال نجات خود است اما برخلاف پیش بینی احزاب چپ این مبارزه به مبارزه برای نجات بشریت کاری ندارد؟

بله و در این سرپیچی از به اصطلاح «رسالت تاریخی» خود نکته مهمی را برملا می‌سازد و آن اینکه وحدتی هم ندارد. یعنی این پیش فرض مهم را که جایگاه گروه‌های اجتماعی در چرخه تولید، تعیین کننده رفتار سیاسی شان هست زیر سوال می‌برد و این برای چپ در آن سال‌ها شکی نبود که بتوان از آن گذشت. تلاش برای برطرف کردن این شک همان نقطه حرکتی است که در آغاز مصاحبه به آن اشاره کردم. یعنی تغییر منزلت طبقه متوسط در دیدگاه چپ آغاز آن بود اما تا رسیدن به نتیجه ، راه طولانی و باید بگویم دردناک و غم انگیزی را طی کرد. یکی از چپ ترین عکس العمل‌های جدی به این پدیده را در میان سوسیال دموکراسی آلمان می‌یابیم و در نوشته‌های رزا لوکزامبورگ. رزا لوکزامبورگ مانند بسیاری دیگر از نظریه پردازان و فعالان چپ در این دوران و از آن جمله کائوتسکی و برنشتاین از یک سو و پلخانف، اتو باوئر و البته لنین و تروتسکی از سوی دیگر دلیل وجود تشتت و تفرقه در طبقه کارگر را «رشد ناموزون سرمایه داری» می‌دانست. به نظر وی و دیگرانی که نام بردم این ناموزونی - که بعدها به صورت خصلت ذاتی سرمایه داری وارد ادبیات چپ می‌شود- باعث می‌شود کارگران از آگاهی‌های طبقاتی متفاوتی برخوردار باشند. نتیجه یی که او از این امر می‌گرفت همان طور که توضیح خواهم داد، با نتیجه یی که سایرین می‌گرفتند، تفاوت داشت و آن این بود که این امر در واقع وحدت طبقه کارگر را زیر سوال نمی‌برد، بلکه شیوه حصول این وحدت را تغییر می‌دهد. به این معنا که وحدت مقدم بر انقلاب نیست، بلکه این انقلاب است که در روند خود و به شکلی «فی البداهه» موجب این وحدت خواهد شد.

-این حرف به این معنی است که آنچه عنصر وحدت بخش است از بیرون از طبقه کارگر به وی تحمیل یا حداقل القا می‌شود، پس دیگر تحلیل طبقاتی چه معنایی دارد؟ اگر انقلاب طبقه کارگر را متحد می‌کند چرا سایر طبقات مثلاً طبقه متوسط را هم متحد نکند؟ دیگر اهمیت طبقه کارگر در چیست؟

دقیقاً همین است که شما می‌گویید. یعنی روی نکته اصلی انگشت گذاشتید. در واقع این دیگر روابط تولید و جایگاه طبقات در آن نیست که فاعل تاریخ را می‌سازد، یعنی آن کنشگری که تاریخ را به جلو می‌راند، بلکه این تاریخ در شکل محتوم آن است که کنشگر خویش را به وجود می‌آورد. خب به قول شما چرا این تاریخ، طبقه متوسط را به عنوان فاعل خود برنگزیند؟ پاسخ یا دقیق تر بگویم باور رزا لوکزامبورگ و دوستانش مثل لیبکنخت و مرینگ و دیگرانی که بعدها از سوسیال دموکراسی آلمان انشعاب کردند و گروه «اسپارتاکیست ها» را بنیان گذاشتند این بود که نظم بورژوازی را فقط و فقط طبقه کارگر برخواهد داشت. از این رو اصلاً در تصورشان هم نمی‌گنجید انقلابی به وقوع بپیوندد و طبقه کارگر در آن نقش اصلی و اولیه را ایفا نکند. باید بگویم این باور یکی از معمول ترین کژخوانی‌ها و منشاء بسیاری از کژخوانی‌های نیروهای چپ است از ماتریالیسم تاریخی مارکس که البته این خود بحث دیگری است و فرصت خود را می‌خواهد. همان طور که می‌دانید عاقبت نیز رزا لوکزامبورگ جان خود را بر سر همین تلاش برای برپایی انقلاب گذاشت و البته از وحدت طبقه کارگر هم خبری نشد. در عین حال باور به اینکه انقلاب، طبقه کارگر را متحد می‌کند بر پیش فرض دیگری نیز استوار است و آن محتوم بودن انقلاب است. این محتوم بودن چندان در سوسیال دموکراسی آلمان شدید و غالب بود که کائوتسکی در سال هایی که رهبر بلامنازع سوسیال دموکراسی آلمان بود بر این نظر بود که وظیفه سوسیالیست‌ها ابداً تدارک انقلاب نیست بلکه تدارک حزب است برای انقلاب. یعنی وظیفه سوسیالیست‌ها نه انقلاب کردن که بهره بردن از آن است. نظر وی و همچنین پلخانف بنیانگذار و پدر معنوی سوسیال دموکراسی روسیه آن بود که انقلاب حاصل لاینحل ماندن تناقضاتی است که نظم بورژوایی و نظام سرمایه دارانه به طور حتم با آن روبه رو خواهند شد و آنگاه است که طبقه کارگر رسالت تاریخی خویش را ایفا خواهد کرد. همان طور که می‌بینید به رغم آشکار شدن این شکاف، هنوز جایی برای طبقه متوسط در دیدگاه چپ به طور جدی باز نشده است. باید نگاهی بیندازیم به آنچه مارکسیسم اتریشی نام گرفت و سپس به نظریه متحد عینی نزد لنین و انقلاب مداوم تروتسکی تا در آخرین پله این بحث به نظرات گرامشی برسیم که در آن دیگر به نظرم نه فقط منزلت طبقه متوسط در مبارزات آزادیخواهانه روشن می‌شود بلکه مفاهیمی پایه ریزی می‌شوند که چپ را به کل از اقتصادگرایی و تحلیل طبقاتی به معنای زیربنای فهم سیاست و تاریخ می‌رهانند. حکومت سلطنتی اتریش-مجارستان، وارث یا بهتر بگوییم ته مانده امپراتوری بود که روزی قدرت غالب و محل آشتی اروپا بود. اتو باوئر شناخته شده ترین چهره چپ اتریش برخلاف همفکران آلمانی یا روس خود بر این نظر بود که تشتت طبقه کارگر در اتریش، نه نتیجه رشد ناموزون سرمایه داری به منزله خصلت ذاتی آن بلکه حاصل میراث دوران امپراتوری در این کشور است. وی بر این نظر بود که می‌توان در اتریش- مجارستان به طور همزمان تمامی انواع نظام‌های تولیدی را دید که در اروپا و حتی در ترکیه وجود دارند، به همین دلیل نیز در این کشور می‌توان شاهد درخشش انواع مبارزات سوسیالیستی بود؛ سوسیالیسم کارگران کارخانه، سوسیالیسم کارگران کارگاه، سوسیالیسم کارگران روزمزد و سوسیالیسم کارگران کشاورز. در چنین شرایطی و همچنین با وجود ملیت‌های مختلف در درون حکومت، باوئر بر این نظر بود که وحدت طبقه کارگر زمینه مادی ندارد و فقط و فقط می‌تواند توسط نیروی روشنفکری تامین شود که در درون حزب سوسیالیست گرد آمده است. راه آن نیز پذیرش نظریه یی است که او خود نامش را مارکسیسم اتریشی گذاشته بود. به عبارت دقیق تر، مارکسیسم اتریشی آن گفتار وحدت بخش و آن گفتار سیاسی بود که می‌توانست وحدت طبقه(های) کارگر را به وجود آورد.

-یعنی برای باوئر گفتار ایدئولوژی همان نقشی را بازی می‌کند که انقلاب برای رزا لوکزامبورگ؟

بله کاملاً همین طور است و اصلاً اگر اشتباه نکنم او خود از کلمه ایدئولوژی برای نظریه اش استفاده می‌کند.

-اما در این صورت دیگر وحدت طبقه کارگر از جایگاه وی در روند تولید استنتاج نمی‌شود، بلکه توسط چیزی تامین می‌شود که بیرون از خود او قرار دارد.

نه فقط بیرون از خود او بلکه به عنوان لحظه یی سیاسی.

-در این صورت چرا سایر طبقات و گروه‌های اجتماعی را نتوان با همان گفتار سیاسی در این وحدت سهیم دانست؟

این دقیقاً نتیجه یی است که اتو باوئر از نظریه اش می‌گیرد و ده‌ها نتیجه مهم دیگر که در گفت و گوی میان احزاب سوسیال دموکرات اروپای غرب و به ویژه آلمان و فرانسه و ایتالیا به دست می‌آید که در اینجا به تعدادی از آنها اشاره می‌کنم. اما برای بحث ما مهم ترین نتیجه همان است که شما گرفتید. نتیجه یی که برای شما به عنوان یک انسان آزاداندیش قرن بیست و یکمی گرفتنش آسان است، اما برای کسانی که یک عمر با بحث اقتصاد به منزله زیربنای سیاست اندیشیده‌اند و با این تصور که طبقه کارگر به دلیل جایگاهش در تولید، یگانه نیرویی است که می‌تواند نظم بورژوازی را بردارد و دیگر باورهایی از این دست، این نتیجه گیری سخت تر است. شاید اگر شما در سال‌های دهه 1340 با همین نوع باورها در ایران زندگی می‌کردید و از طرفی با تشتت طبقه کارگر مواجه بودید و از طرف دیگر هم به این نتیجه می‌رسیدید که عامل وحدت بخش باید از بیرون از طبقه کارگر برای وی به ارمغان آورده شود و در عین حال می‌دیدید امکان ایجاد حزب را هم ندارید به این نتیجه می‌رسیدید که باید با صدای تیر و تفنگ پیام وحدت بخش تان را به گوش محرومان برسانید. یا در امریکای لاتین اگر بودید، ارتش رهایی بخش را بر پایه همپاهای روستایی تشکیل می‌دادید. بگذریم.

اما به هرحال سوسیال دموکراسی اروپا نیز چندان خالی از انسان هایی با ذهن آزاداندیش و خودمختار نبود و مباحث مطرح شده توسط اتو باوئر راه خود را در این جنبش باز کرد. سیاسی شدن وحدت بخشی به معنی رها شدن آن از قید جبر تاریخ زمینه یی بود که بحث‌های فراوانی را در جنبش چپ اروپا دامن زد. اول از همه الزام انقلاب کردن به هر قیمت یا فقط و فقط منتظر انقلاب ماندن را از دستور روز این سازمان‌ها خارج کرد و در عوض آن، لزوم پیکار برای بهبود وضع طبقه کارگر را تا رسیدن روز موعود در اولویت قرار داد. کائوتسکی اصلاح طلب شد و از لنین مدال «ارتداد» گرفت. برنشتاین که به این نتیجه رسیده بود که رشد سرمایه داری از سویی بخش پرولتاریا را به شهروند تبدیل کرده است و از سوی دیگر چشم انداز انقلاب را به تاخیر انداخته است بر این نظر بود که باید ارزش هر یک از مراحل مبارزه را در زمان خود سنجید و سیاست مناسب با آن را تعبیه کرد. او نیز به عنوان «رویزیونیست» یا «مرحله گرا» مورد تمسخر انقلابیون حرفه یی چپ قرار گرفت. بخشی از چپ فرانسه به کل فعالیت سیاسی طبقه کارگر را فاقد اعتبار دانست و بر این نظر بود که آن وحدت موعود از طریق تبیین اصولی اخلاقی که مورد قبول جامعه باشد به دست می‌آید و طبقه کارگر باید تمامی تمرکز خود را بر فعالیت‌های صنفی بگذارد. کروچه سوسیالیست و نظریه پرداز مشهور ایتالیایی با الهام از نیچه بر لزوم وحدت اراده‌ها تاکید داشت. عجیب ترین مساله این است که چرا نظریه اتو باوئر سوسیال دموکراسی اروپای غربی را به صرافت بسیج سایر گروه‌های اجتماعی به عنوان هم پیمانان مقطعی جنبش کارگری نینداخت. به عبارت دیگر تعجب آور است که چرا افت منزلت رهایی بخشی طبقه کارگر، در ذهن آنها به ارتقای همین منزلت نزد سایر طبقات نینجامید. در واقع شاید آنها همچنان فقط خود را موظف به ماندن در چارچوب طبقه کارگر می‌دانستند و شاید هم باید تجربه فاشیسم و نازیسم را در بسیج همین طبقه کارگر می‌دیدند تا دل از توان رهایی بخشی اش ببرند. طنز روزگار این است که شاید تنها کسانی که عمیقاً نوآوری اتو باوئر را درک کردند انقلابی ترین سوسیال دموکرات‌های روس و مشخصاً شخص تروتسکی و سپس لنین بودند که از آن برای منافع انقلابی خود بهره گرفتند. بحث تشتت طبقه کارگر و رشد ناموزون سرمایه داری که اتو باوئر مطرح می‌کند با این بحث نزد رزا لوکزامبورگ و کائوتسکی فرق دارد. برای آنها رشد ناموزون مرحله پیشرفته یی از سرمایه داری بود که می‌توانست از طریق دستمزدهای بالا به بخشی از طبقه کارگر در این طبقه شکاف ایجاد کند. اما برای اتو باوئر این در واقع رشدنیافتگی سرمایه داری در کشور اتریش- مجارستان بود که باعث این شکاف‌ها می‌شد یعنی درست همان شرایطی که روسیه دچار آن بود.

-یعنی نتیجه یی یکسان از دو پیش فرض متضاد؟

بله. لنین، پلخانف، تروتسکی و دیگر سران حزب سوسیال دموکرات روسیه بارها در مورد کاهلی بورژوازی روسیه نوشته اند. به زبان ساده ایراد آنها به این بورژوازی همیشه این بود که چرا رسالت تاریخی خود را انجام نمی‌دهد تا آنها نیز بتوانند با در اختیار داشتن خیل عظیمی از کارگران به رسالت تاریخی خود که همانا بسیج طبقه کارگر و انجام انقلاب سوسیالیستی است، برسند. اینک نظریه اتو باوئر در امکان جایگزین کردن جبر تاریخ به عنوان عنصر وحدت بخش توسط ایدئولوژی و حزب به کمک تروتسکی و لنین آمد تا با خیال راحت خود را ملزم به این نبینند که نیروی لازم را برای انقلاب شان فقط با فراخوان به طبقه کارگر متشتت، کم شمار، متفرق و عمدتاً غیرسیاسی روسیه بسیج کنند. دهقانان فقیر، زمینداران کوچک، درجه داران رده پایین ارتش، سربازان و بعدها خلق‌های تحت ستم تزاریسم و گروه هایی از این دست اکنون می‌توانستند در مقام متحد عینی طبقه کارگر وارد کارزار انقلاب شوند؛ انقلابی که هم وظایف انقلاب بورژوایی را عهده دار بود و هم رسالت تاریخی انقلاب سوسیالیستی را. در یک کلام انقلابی بود مداوم. البته شریک کردن سایر طبقات و گروه‌ها در رسالت تاریخی طبقه کارگر یک شرط داشت و آن اینکه در این مبارزه طبقه کارگر در هر لحظه دست بالا یا فرادستی داشته باشد.

-آیا به نظر این افراد، اینکه طبقه کارگر کار بورژوازی را انجام دهد خدشه یی به هویت وی وارد نمی‌کرد؟ به هر حال تا آنجا که من می‌دانم طبقات در دیدگاه چپ هویت یا بهتر بگویم ذاتی دارند و نمی‌توانند کاری را بکنند که در ذات آنها نیست. جمله یی است منتسب به لنین که می‌گوید؛ بورژوازی اگر فروش طنابی که قرار است وی را با آن دار بزنند برایش سود داشته باشد، آن را خواهد فروخت. این جمله به خوبی نشان می‌دهد که برای چپ‌ها طبقات دارای ذاتی هستند و از آن گریزی ندارند. پس چگونه است که می‌توانند ردای بورژوازی را بر دوش بیندازند؟

این استدلال تا زمانی درست بود که رسالت تاریخی طبقات در کف خودشان بود. از زمانی که این رسالت به قول لنین به طبقه سیاسی آنها یا دقیق تر بگویم به سرکردگان سیاسی آنها منتقل شد، دیگر همه چیز تبدیل به آگاهی شد و رابطه تعیین کنندگی یا زیربنایی اقتصاد به کل از بین رفت. در واقع سیاست و اراده سیاسی جایگزین همه چیزهای دیگر شد و همین اراده سیاسی است که می‌تواند طبقه متوسط را به کارزار مبارزه دعوت کند، البته در مقام ابزاری برای به قدرت رسیدن نه طبقه کارگر انقلابی بلکه انقلابیون طبقه کارگر.

با این همه، به رغم وجه فرصت طلبانه غلیظی که در نظریه لنین و تروتسکی وجود دارد که به آنها اجازه می‌دهد از سایر طبقات به عنوان گوشت دم توپ استفاده ببرند (قیمتی که سایر طبقات باید بپردازند تا منزلت رهایی بخشی شان ارتقا پیدا کند)، این نظریه به معنایی یک قدم چپ را به سمت دموکراتیزه شدن پیش برد. به این معنا که در آن، سیاست به مثابه ابزاری تعریف می‌شود که می‌تواند خواسته‌های گروه‌های مختلف را به یکدیگر پیوند بزند تا نیروی لازم را برای پیشبرد اهداف مشخصی بسیج کند چراکه برای دست زدن به این عمل شما باید این خواسته‌ها و بالطبع گروه‌های مطالبه کننده آن را به رسمیت بشناسید و این همان نقطه یی است که گرامشی با عزیمت از آن یکی از جذاب ترین و آزادیخواهانه ترین نظریه‌های چپ سیاسی در قرن بیستم را پی ریزی می‌کند. در دیدگاه گرامشی، به رغم تمامی تناقضات و ابهاماتش است که بالاخره زمینه نظری لازم برای به رسمیت شناختن نه فقط طبقه متوسط که گروه‌های محدودتر شهروندی و احترام به مطالبات شان فراهم می‌آید. گرامشی از سویی مفهوم شهروند شدن پرولتاریا را از برنشتاین به ارث می‌برد و آن را به معنای پدید آمدن تعلقات متکثر در طبقه کارگر به کار می‌گیرد؛ تکثر تعلقاتی که به گفته او نتیجه رشد اجتماعی فرد است و از این رو فرد دیگر به جایگاهش در چرخه تولید قابل تقلیل نیست. این بینش راه باور به تکثر فاعل‌های تاریخ، یعنی همان سیاست دموکراتیک را برای چپ باز کرد. از سوی دیگر بحث لزوم وجود ارزش‌های اخلاقی را که سورل و کروچه بسط داده بودند از آن خود می‌کند، اما به دست آمدن آن را نتیجه رفت و آمد و کنش و واکنش اراده‌های متکثر و اهداف متعدد موجود در جامعه می‌داند. به نظر او فعل و انفعالات هستند که سازنده «فرد اجتماعی» بوده و امکان تسخیر فضای اجتماعی فرهنگی را که بورژوازی به ملک طلق خود تبدیل کرده است، میسر می‌سازند. گرامشی مفهوم سیاست به منزله عنصر وحدت بخش را از اتو باوئر گرفت، اما آن را به معنای خودمختاری سیاست از وابستگی‌های طبقاتی به کار برد. و بالاخره او مفهوم فرادستی را از لنین به عاریت می‌گیرد، برای آنکه پیش فرض اساسی آن را که لنین ابداً علاقه یی به درک آن نداشت، با شفافیت تمام بحث کند. یعنی اینکه برای استفاده از مفهوم هژمونی باید این فرض را پذیرفت که سیاست محل پیوند خواسته‌ها و منافع متفاوت است، نه محلی برای تجمیع اراده‌ها به قصد تسریع روند محتوم تاریخ.

باور به رشد اجتماعی فرد، تکثر فاعل (های) تاریخ، خودمختاری سیاست و توان وی در نشاط بخشی به جامعه، تلاش برای به رسمیت شناختن خواسته‌ها و منافع مختلف و ایجاد پیوند میان آنها، از آن خود کردن فضای فرهنگی اجتماعی و بسیاری مفاهیم و مقولات دیگری که به چپ نو این امکان را می‌دهد که همچون فعال جدی در جامعه حضور پیدا کند و از تفرعن طبقاتی دست بردارد مسیری نیم قرنی را طی کردند تا عاقبت زیر قلم گرامشی آن هم هنگامی که در زندان موسولینی بود روی کاغذ حک شوند.

نوشته‌های مربوط:


طرح امنیت اجتماعی در مجله‌ی همشهری جوان<<|| صفحه اصلی ||>>استاندار فارس: نهضت ترجمه را متوقف کنیم


سخن

بهار آمد گل و نسرین نیاورد
نسیمی بوی فروردین نیاورد
پرستو آمد و از گل خبر نیست
چرا گل با پرستو همسفر نیست
چه افتاد این گلستان را ، چه افتاد
که آیین بهاران رفتش از یاد؟
چرا مینالد ابر برق در چشم؟
چه میگرید چنین زار از سر خشم؟
چرا خون میچکد از شاخه گل؟
چه پیش آمد؟ کجا شد بانگ بلبل؟
چه دردست این؟ چه دردست این؟ چه دردست؟
که در گلزار ما این فتنه کرده است؟
چرا در هر نسیمی بوی خون است؟
چرا زلف بنفشه سرنگون است؟
چرا سربرده نرگس در گریبان؟
چرا بنشسته قمری چون غریبان؟
چرا پروانگان را پر شکسته است؟
چرا هر گوشه گرد غم نشسته است؟
چرا مطرب نمیخواند سرودی؟
چرا ساقی نمیگوید درودی؟
چه آفت راه این هامون گرفتست؟
چه دشت است این که خاکش خون گرفتست؟
چرا خورشید فروردین فرو خفت؟
بهار آمد؟ گل نوروز نشکفت
مگر خورشید و گل را کس چه گفتست؟
که این لب بسته و آن رخ نهفتست؟
مگر دارد بهار نورسیده
دل و جانی چو ما ، در خون کشیده
مگر گل نوعروس شوی مرده است؟
که روی از سوگ و غم در پرده برده است؟
مگر خورشید را پاس زمین است؟
که از خون شهیدان شرمگین است؟
بهارا تلخ منشین ! خیز و پیش آی
گره وا کن ز ابرو ، چهره بگشای
بهارا خیز و زان ابر سبکرو
بزن آبی بروی سبزه نو
سرو رویی به سرو و یاسمن بخش
نوایی نو به مرغان چمن بخش
بر آر از آستین دست گل افشان
گلی بر دامن این سبزه بنشان
گریبان چاک شد از ناشکیبان
برون آور گل از چاک گریبان
نسیم صبحدم گو نرم برخیز
گل از خواب زمستانی برانگیز
بهارا ، بنگر این دشت مشوش
که میبارد بر آن باران آتش
بهارا ، بنگر این خاک بلا خیز
که شد هر خاربن چون دشنه خونریز
بهارا ، بنگر این صحرای غمناک
که هر سو کشته ای افتاده بر خاک
بهارا ، بنگر این کوه و در و دشت
که از خون جوانان لاله گون گشت
بهارا ، دامن افشان کن ز گلبن
مزار کشتگان را غرق گل کن
بهارا از گل و می آتشی ساز
پلاس درد و غم در آتش انداز
بهارا شور شیرینم برانگیز
شرار عشق دیرینم برانگیز
بهارا شور عشقم بیشتر کن
مرا با عشق او شیر و شکر کن
گهی چون جویبارم نغمه آموز
گهی چون آذرخشم رخ برافروز
مرا چون رعد و طوفان خشمگین کن
جهان از بانگ خشمم پر طنین کن
بهارا زنده مانی زندگی بخش
به فروردین ما فرخندگی بخش
هنوز اینجا جوانی دلنشین است
هنوز اینجا نفسها آتشین است
مبین کاین شاخه بشکسته ، خشک است
چو فردا بنگری پر بیدمشک است
مگو کاین سرزمینی شوره زار است
چو فردا در رسد ، رشک بهار است
بهارا باش کاین خون گل آلود
برآرد سرخ گل چون آتش از دود
برآید سرخ گل خواهی نخواهی
وگرنه خود صد خزان آرد تباهی
بهارا ، شاد بنشین ، شاد بخرام
بده کام گل و بستان ز گل کام
اگر خود عمر باشد ، سر برآریم
دل و جان در هوای هم گماریم
میان خون و آتش ره گشاییم
ازین موج و ازین طوفان برآییم
دگربارت چو بینم ، شاد بینم
سرت سبز و دلت آباد بینم
به نوروز دگر ، هنگام دیدار
به آیین دگر آیی پدیدار


هوشنگ ابتهاج

پیوندها

Creative Commons License
این سایت تحت لیسانس زیر است:
Creative Commons License