روزانه

سه شنبه ۱۷ آبان ۹۰

امروز متوجه شدم که مبلغ نه چندان قابل توجهی از حسابم کم شده است. سعی کردم از اینترنت بانک اطلاعات حسابم را بگیرم که نشد. بالاخره با یک کم فشار آوردن به حافظه و رجوع به پیامک‌های بانک متوجه شدم در خریدی که هفته پیش داشتم فروشنده محترم یک صفر بیشتر فشار داده و ده برابر قیمت را از حساب حقیر کم کرده است. من هم طبق معمول اصلاً قبض را نگاه نکرده بودم. کارت بانک و کارت شناسایی را برداشتم و راه افتادم به طرف مغازه که خیلی هم دور نبود. داشتم فکر می‌کردم این کار فروشنده‌ای که خیلی هم صمیمی و مهربان به نظر می‌رسید عمدی بوده یا سهوی؟ اگر حرفم را قبول نکند، این رسیدهای بانکی واقعاً به‌درد می‌خورد. اگر کلاً بزند زیرش که من را اصلاً تا به حال ندیده و بخواهم شکایت کنم، هزینه‌های دادگاه آیا بیشتر از مبلغ مابه‌التفاوت نخواهد شد؟ اصلاً برای این مبلغ پرونده تشکیل می‌شود؟ با ناامیدی کامل وارد مغازه شدم، دیدم فروشنده قبلی نیست و یک زن جای او نشسته است. دیگر کاملاً امیدم را از دست دادم خب حق دارد بگوید که من اصلاً شما را نمی‌شناسم. رفتم جلو و گفتم «خانم من هفته پیش از شما خرید کردم ...» هنوز صحبت من تمام نشده بود که گفت «... حسابتان اشتباه شده بود ...» گفتم «بله برای همین آمدم اینجا...» بنده خدا توضیح داد که شوهرش تازه متوجه این اشتباه شده و خیلی دنبال من گشته است و قرار بوده امروز از بانک شماره تلفنم را بگیرد و پول را برگرداند. خوشبختانه بعدازظهر پول را به حسابم ریخت.

حالا به این موضوع فکر می‌کنم من که هیچ‌وقت بدبین نبوده‌ام چرا این قدر بدبین شده‌ام. چند روز پیش مطلبی درباره اختلاس بزرگ دیدم و با دیگران در میان گذاشتم، واکنش یکی از دوستان غربت‌نشین این بود که آن‌جا که دزدی طبیعی است باید ایشان را تشویق کرد که در میان این همه دزد توانسته‌است قد علم کند! من هاج و واج مانده بودم که چه چیزی باید بگویم. اگر بگویم که این طور نیست قاعدتاً به تعصب و ملی‌گرایی متهم خواهم شد و این که می‌خواهم خودم را هم انسان درستکاری جلوه بدهم. متأسفانه بدگویی از مردم و خلقیات‌شان به ژست روشنفکری بدل شده است. جالب است که برخی از افرادی که دائم دم از بی‌فرهنگ بودن مردم می‌زنند فعال سیاسی هستند و به دنبال مردم‌سالاری. اگر مردم این‌قدر نفرت‌انگیزند چرا باید برای آن‌ها مبارزه کرد و هزینه پرداخت؟ تازه اگر مردم‌سالاری حاکم شود، برآیند یک مجموعه فاسد قاعدتاً چیزی جز فساد بیشتر نخواهد بود. حالا که با نگرانی کم‌تری فکر می‌کنم احساس می‌کنم واکنش فروشنده دور از انتظار نبوده، قریب به اتفاق فروشندگان چنین برخوردی خواهند داشت و شاید اصلاً به این موضوع فکر هم نکنند که چطور می‌توان این پول را بالا کشید.


سه شنبه ۱۶ شهریور ۸۹

مدتی است با روزنامه شرق همکاری می‌کنم و صفحه‌ای به نام کافی‌نت را آماده می‌کنم که مربوط به اینترنت و معرفی سایت‌های مفید است. اخیراً سایت شرق دوباره راه‌اندازی شده است و مطالب روزنامه را روی سایت قرار داده‌اند، من سعی می‌کنم به زودی مطالب صفحه کافی‌نت را در این‌جا قرار بدهم.
کتاب دوم من که البته در حقیقت کتاب اول من بود مجوز انتشار دریافت کرد. از این حیث می‌گویم کتاب اول که قبل از کتاب منطق ترجمه آن را تمام کرده بودم اما مجوز انتشار آن با مشکل مواجه شد. این کتاب هم از همان مجموعه قدم اول شیرازه است با نام «اندیشه‌های شرق دور» که در حقیقت همان «فلسفه شرق» است. به زودی این کتاب که مربوط به اندیشه‌های کهن کشورهای هند و چین است منتشر خواهد شد.
سایت شیرازه هم راه‌اندازی شده است، البته هنوز معرفی کتاب‌ها به طور کامل در سایت قرار نگرفته است اما جلد کتاب‌ها و مشخصات شناسنامه‌ای تمام کتاب‌ها هست.


معرفی

گفتگو 53

جمهوری مهاباد
192 صفحه/ 1500 تومان

حدود 150 صفحه از 190 صفحه‌ی آخرین شماره‌ی گفتگو به موضوع ویژه‌ی این شماره «جمهوری مهاباد» اختصاص یافته است. کاوه بیات علاوه بر «باب گفتگو» مقاله‌ی تاریخی و خواندنی «ارومیه و تحرکات کمیته نجات» را نوشته است. احسان هوشمند «سال‌های آشوب» را بررسی کرده است و مجتبی برزویی مقاله‌ی «مکریان و اندیشه‌ی ایران» و محمد حسین خسروپناه مقاله‌ی «حزب توده‌ی ایران و تحولات کردستان» را نوشته است. «جمهوری مهاباد» و «کردها و فرقه‌ی دموکرات آذبایجان» عنوان دو یادداشت ترجمه‌ی شده‌ی این شماره است که هر کدام بخشی از یک کتاب جداگانه است. در بخش روزنامه این شماره این یادداشت‌ها آمده است: «لایحه هدفمند کردن یارانه‌ها، قطع عضو بدون بیهوشی» - «نود؛ نمایش تضاد شیشه و سنگ» - «ترک‌ها و دولت سایه‌ی آن‌ها». در بخش کتاب‌خانه نیز چندین کتاب معرفی شده است.
در انتهای باب گفتگوی این شماره آمده است «مدارا و اعتدال را از ویژگی‌های اصلی فرهنگ ایران برشمرده‌اند و حد واسطی که در بسیاری از اوقات مانع از پیشامد گسست‌هایی جدی در فاصله‌ی فرازها و نشیب‌های معمول این سرزمین بوده است. این شماره نیز به رغم تمامی دل‌تنگی‌ها صرفاً با این امید منتشر می‌شود که شاید اعاده‌ی میزانی از اعتدال و مدارا، بار دیگر کارساز شده، تفاوت دیدگاه‌ها - حال در هر زمینه‌ای که باشند - از تنها مجرای معقول و میسر، یعنی از طریق طرح و بیان آزادانه، امکان حل و فصل یابند.»


نقد ادبی و دموکراسی

حسین پاینده
نبلوفر/ 1385
288 ص / 2800 تومان

این کتاب مجموعه‌ی مقالات (یا به قول خودشان جستارهای) حسین پاینده درباره‌ی نظریه و نقد ادبی جدید است. از مقالات این کتاب: مرگ مؤلف در نظریه‌های ادبی - ملاحظاتی درباره‌ی چشم‌انداز جهانی شدن ادبیات معاصر ایران - داستانگ و توانمندی آن برای نقد فرهنگ - شیوه‌های جدید نقد ادبی: مطالعات فرهنگی - فروید و نقد ادبی - نقد ادبی و دموکراسی - بررسی مصداق‌های سرقت ادبی در کتاب نظریه‌های نقد ادبی معاصر.
در پایان «نقد ادبی و دموکراسی» آمده است: «نقد ادبی را نمی‌توان به سهولت تدریس کرد زیرا مخاطبان ما هنوز به آن درجه از خودآگاهیِ فرهنگی و سیاسی نرسیده‌اند که دموکراسی را به عنصری ساختاری در تفکر بدل کنند. اندیشه‌ی استبدادطلب، تکثر نظریه‌های نقد ادبی را برنمی‌تابد. ذهنیتی که اندیشیدن و استدلال کردن را فعالیتی تفویض‌پذیر می‌داند، هرگر نمی‌تواند در حوزه‌ای خوش بدرخشد که تفکر و اقامه‌ی دلیل از ملزومات اجتناب‌ناپذیر آن هستند. نقد ادبی مستلزم باور داشتن به دموکراسی و منوط به درک این موضوع است که ...»


گفتگو 51

پروژه‌ی مشروطیت
خرداد 87
152ص/ 1500 تومان

آخرین شماره‌ی گفتگو به موضوع انقلاب مشروطه اختصاص داده شده است، سردبیر این شماره تورج اتابکی است و در باب گفتگو می‌گوید: «در تاریخ معاصر ایران هیچ رویدادی را سراغ نداریم که هم‌سنگ نهضت مشروطیت اسیر کج‌فهمی‌ها و خطااندیشی‌های تاریخی اهل قلم و سیاست شده باشد. عمده دلیل این کج‌فهمی و خطااندیشی نقش چشم‌گیری است که نهضت مشروطیت در صد سال گذشته در شکل دادن به فرهنگ سیاسی ایران داشته است. از همین رو تاریخ‌نگاری مشروطیت عمدتاً نه در بستر روح تاریخ زمان وقوع آن که از منظر زمانه‌ای دیگر و در چارچوب تنگ مأنوسات عقدیتی-سیاسی که گاه مغایر با روح مشروطیت و اهداف آن قرار دارد، رقم خورده است.» علاوه بر این در این شماره در زمینه‌ی مشروطیت کاوه بیات «پروگرام مشروطه»، نگین نبوی «خوانندگان، مطبوعات و فضای عمومی»، تورج اتابکی «مشروطه‌خواهان بدون مرز...»، علی قیصری «مفاهیم و نهادهای حقوق اساسی در ایران...» را نوشته‌اند. در بخش‌ کتابخانه این شماره نیز کتاب‌های مربوط به مشروطیت بررسی شده است و در بخش روزنامه به ماسئلی چون «فتل بی‌نظیر بوتو»، «خصوصی‌سازی» اشاره شده است.
سایت گفتگو


با بهره‌گیری از
Movable Type Pro 4.31-en
جمعه ۳ اردیبهشت ۸۹

لیبرالیسم دانشجویی و کاستی‌های آن

در دوره‌ی فعالیت‌هایی دانشجویی در نیمه دوم دهه هفتاد و پس از آن، بر خلاف دهه‌ی اول انقلاب، لیبرالیسم محبوبیت زیادی داشت. شاید یک دلیلش این بود که مخالفان اصلاحات از این واژه به جای فحش استفاده می‌کردند و مثلاً شعار می‌دادند «انجمن لیبرال، انحلال انحلال» صرف نظر از این که به هر حال قافیه هم در این‌جا نقش دارد و خیلی چیزهای دیگر مثل سکولار، سوسیالیست و کمونیست را نمی‌شود با انحلال هم‌قافیه کرد و شعار داد، لیبرالیسم فحش معتبری بود. از این طرف هم برای این که فعالان دانشجویی شهامت خود را نشان بدهند رسماً از لیبرالیسم دفاع می‌کردند. اتهام آن قدر غرورآفرین بود که نیازی به اعلام برائت نبود. اما لیبرالیسم دانشجویی آن زمان کاستی‌هایی داشت که شاید خیلی به درد مبارزه سیاسی نمی‌خورد. (پیشاپیش می‌پذیرم که این مباحث دقیق نیست و خیلی پراکنده است، بیشتر برای آغاز بحث مواردی را بیان می‌کنم و شاید بعداً با تفصیل بیشتری بحث را ادامه بدهم و در ضمن از ورود دیگران به این بحث استقبال می‌کنم.)

ــ لیبرالیسم با نوعی محافظه‌کاری درآمیخته شد و از این آمیزش «هزینه و فایده» متولد شد. در بسیاری از محافل برای این که فعالیتی انجام نشود «هزینه و فایده» استدلال محکمی بود و کمابیش هست. اگرچه این شعار عقلانی به نظر می‌رسد اما در مورد کارآیی‌اش در مبارزه سیاسی باید کمی احتیاط به خرج دهیم. عملاً کاربرد این توجیه به این معنا است که چون قرار نیست هزینه‌ای بپردازیم هیچ کاری هم نباید بکنیم. استدلال دیگری هم چاشنی آن می‌شد که وظیفه‌ی اول ما درس خواندن است. اول این که هزینه و فایده را باید در جایی به کار ببریم که پیامد رفتار ما قابل محاسبه باشد که در فعالیت سیاسی معمولاً چنین نیست. از سوی دیگر فایده‌ها را چطور با هزینه‌ها می‌توان مقایسه کرد؟ دوم این که سیاست یک دادو ستد کالایی صرف نیست و عمل سیاسی است که سیاست را ایجاد می‌کند و تا زمانی که چیزی نیست در مورد آن نمی‌توان حرف معتبری زد. فرض کنید می‌خواهید اعتراضی صنفی به غذای بد سلف بکنید. این اعتراض ممکن است همراهی کسی را به دنبال نداشته باشد، ممکن است ده نفر با شما همراهی کنند، شاید هم هزار نفر با شما هم‌صدا شوند و در بهترین حالت شاید کل دانشجویان از شما حمایت کنند و دانشگاه به تعطیلی کشیده شود تا مشکل برطرف شود. از سوی دیگر مسئولان دانشگاه ممکن است بلافاصله کوتاه بیایند و خواسته شما را بپذیرند، شاید ابتدا نپذیرند و بعد کم‌کم عقب‌نشینی کنند. شاید هم زمان زیادی ببرد تا به مشکل شما رسیدگی شود شاید لازم باشد دوباره اعتراض کنید. ممکن است دانشجویان به کمیته احضار شوند و بازخواست شوند اما حکمی صادر نشود. شاید احکامی برای برخی صادر شود عده‌ای هم اخراج شوند. برخی مسائل هم خیلی به چشم نمی‌آید: این اعتراض ممکن است روحیه‌ی خودباروی را در میان دانشجویان تقویت کند و روحیه سرزنده‌تری در دانشگاه ایجاد کند. کارکنان دانشگاه هم پس از آن جدی‌تر کار کنند. درحین این اعتراض شما با برخی دیگر از فعالان دانشجویی آشنا می‌شوید و شبکه‌ی دوستان شما گسترده‌تر می‌شود و در آینده می‌توانید با هم هم‌کاری بیشتری کنید. از طرف دیگر سرکوب شدید هم ممکن است اثر عکس بگذارد. این پارامترها همه مهم هستند و پیش از آن که دست به اعتراضی زده شود، تقریباً هیچ کدام به درستی قابل سنحش و هزینه فایده نیستند.
ــ سیاست دیگری که از سوی محافل روزنامه‌نگاری به محافل دانشجویی سرایت کرد، سیاستی بود موسوم به «می‌خواهم بمانیم» یا «آمده‌ایم که بمانیم» برخی از روزنامه‌نگاران اصلاح‌طلب برای آن که نشان دهند سوءنیت ندارند، انقلابی نیستند و شاید هم به این خاطر که مخالفان از وجود آن‌ها خیلی وحشت نکنند، این شعار را حتی در سرمقاله‌های‌شان مطرح می‌کردند. سرنوشت مطبوعات اصلاح‌طلب نشان داد که این شعار هم کارآیی ندارد. از نظر قائلان به این شعار گویی قواعد عجیبی وجود دارد که آن‌ها با آگاهی و به کار بستن آن می‌توانند بقای خود را تضمین کنند. اما وقتی شعار شما ماندن است و این گروه مخالف است که شرایط ماندن شما را هر روز به نوعی تعیین می‌کند و به هر مناسبتی خط قرمز جدید می‌کشد در نهایت در صورتی حضور شما تحمل خواهد شد که کاملاً بی‌خاصیت شده باشید. در آن حالت هم محض احتیاط شاید حذف شوید. بسیاری از تشکل‌های دانشجویی مدت زیادی هیچ فعالیتی نمی‌کردند، اما افتخارشان فقط این بود که تشکل مربوط را حفظ کرده‌اند. بقا البته اهمیت زیادی دارد، اما هر گروهی باید خودش هویت خودش را تعیین کند و منوط کردن آن به پارامترهای متغیر بیرونی کار را دشوار می‌کند.
ــ جذابیت دانش در میان فعالان دانشجویی آن‌ها را از مسیر اولیه‌ی آن‌ها که فعالیت سیاسی است دور می‌کند. کسانی که از ایسم‌های گوناگون و متفکران غربی در صحبت‌های‌شان استفاده می‌کنند، در مقایسه با کسانی که شرایط سیاسی و مسائل روز را تحلیل می‌کنند، در میان فعالان دانشجویی محبوبیت بیشتری دارند. آن‌ها سرنخ‌هایی از اندیشه‌های جدید ــ یا حتی قدیمی ــ می‌دهند و این انگیزه را ایجاد می‌کنند که دانشجویان سراغ ناشناخته‌ها بروند. سخنرانی‌‌های سروش دانشجویان را بیشتر ترغیب می‌کرد که مولوی، پوپر و فلسفه غرب بخوانند تا این که فضای سیاسی را به درستی بشناسند و تحلیل کنند. حتی نوعی حالت استعلایی برای فلسفه خواندن، در مقایسه با دنبال کردن مسائل سیاسی به وجود آمده بود. این فضا باعث شد که بسیاری از کسانی که در ابتدا قصد داشتند به فعالیت سیاسی بپردازند تا شاید اندکی شرایط را تغییر بدهند، به جایی رساند که به علوم انسانی و به ویژه فلسفه رو آوردند و از پرداختن به مسائل روز ابا داشتند. مسأله فقط این نیست که عده‌ای از مسیر سیاسی جدا می‌شوند. برخی از این علاقه‌مندانِ به دانش که پرداختن به مسائل روز را بااهمیت نمی‌دانند، بر پایه‌ی اعتباری که از دانش خاص خود کسب کرده‌اند، از جایگاهی بالادستی به مسائل سیاسی می‌پردازند. البته برخورداری از دانش قابل احترام است و برای تحلیل سیاسی هم نباید از جایی مجوز گرفت، اما این کار آمیختگی دو حوزه‌ی کاملاً متفاوت است، کسی که از مسائل سیاسی ابا دارد نمی‌تواند به تحلیل مسائل سیاسی بپردازد. همان‌طور که کسی که صرفاً دانش فیزیک اتمی دارد نمی‌تواند به تحلیل فضای سینمایی یا ورزشی بپردازد، کسی هم که در یکی از شاخه‌های علوم انسانی مدرکی کسب کرده است به صرف آن نمی‌تواند تحلیل درستی از مسائل سیاسی روز ارائه دهد.
ــ آزاداندیشی و نقد دیگران در لیبرالیسم جایگاه ویژه‌ای دارد و شعار «جرأت اندیشیدن داشته باش» به تواتر در محافل دانشجویی شنیده می‌شود. قاعدتاً این شعار می‌تواند در رشد عقلانیت در محافل دانشجویی کمک کند و بسیاری از خرافه‌ها را بزداید. مسأله زمانی بروز می‌کند که شما این معیار را در سیاست به کار می‌برید. یعنی صرف نظر از این که یک مبارز سیاسی چه برنامه‌ی سیاسی‌ای دارد و تا چه اندازه این برنامه می‌تواند به پیشبرد مسائل سیاسی کمک کند، به نقد باورهای انتزاعی وی می‌پردازید، اندیشه‌هایی که شاید چندان در مسائل سیاسی هم نقشی نداشته باشند. به جای این که مسأله‌ی سیاسی این باشد که شما چه برنامه‌ای را با چه توانایی و قدرتی و چگونه می‌خواهید پیش ببرید و از چه روش‌هایی استفاده خواهید کرد، پرسش به این صورت‌های احتمالی درمی‌آید که آیا از نظر شما اسلام و دموکراسی با هم سازگار است؟ آیا تقلید از نظر شما رواست؟ آیا هنوز هم معتقدید امام خمینی هیچ اشتباهی نکردند؟ با چنین روحیه‌ای در حالت افراطی‌اش مبارزه‌ی سیاسی تبدیل می‌شود به بد و بیراه گفتن و واپس‌گرا نشان دادن تمام فعالان سیاسی. این سنخ دانشجوی لیبرال سعی می‌کند در مورد هر شخصیتی برخی مواردی را که از نظر وی مایه شرمندگی است همواره حفظ کند تا به مناسبت یا بی‌مناسبت برای حمله به وی به کار ببرد. متأسفانه برای کسانی که از بیرون به مسأله نگاه می‌کنند تکرار این نوع نقدهای سیاسی بیش از آن که جدی گرفته شود به حساب عقده‌گشایی گذاشته می‌شود.
ــ پیش کشیدن نزاع‌هایی قدیمی در میانه‌ی نزاع‌های جدید دور باطلی را ایجاد می‌کند که برای هیچ طرفی راه خروج باقی نمی‌ماند. این ژست در میان دانشجویان لیبرال ــ و البته برخی دانشجویان چپ ــ در یک دهه گذشته کاملاً آشناست که قبل از این که شما بگویید چه برنامه‌ای دارید، تکلیف‌تان را در مورد مسائل دهه‌ی اول انقلاب روشن کنید. در برخی موارد کار به جایی می‌رسد که تا شما از رفتار گذشته اعلام برائت نکرده، در پیش‌گاه ما تقاضای بخشش نکنید، نمی‌توانیم به حرف شما گوش بدهیم. بدیهی است هر کسی که در سی ساله‌ی اخیر فعالیت سیاسی داشته است به نوعی در مسائلی نقش داشته است ــ یا دست کم سکوت کرده است ــ که از دیدگاه یک دانشجوی لیبرال امروزی به هیچ وجه پذیرفته نیست. دوراهه‌ی ناخوشایندی وجود دارد که در هیچ حالتی برای دانشجوی لیبرال گذار از آن رضایت‌بخش نیست. اما اگر با دیدی سیاسی به موضوع نگاه کنیم مسائل امروز اهمیت بیشتری نسبت به مسائل دیروز دارند و قاعدتاً باید اولویت را به مسائل سیاسی امروز داد. البته به شرط آن که فاصله‌ی آن مسائل تا امروز آن قدر باشد که دیگر ارتباطش با مسائل امروز قطع شده باشد. مثلاً اصرار بر اعلام برائت کردن دانشجویان خط امام از اشغال سفارت، در حالی که می‌دانیم عملاً امروز به تنش‌زدایی اعتقاد دارند، خیلی توجیه سیاسی ندارد. اما بازخواست کردن سردارانی که در حمله به کوی دانشگاه جانب مهاجمان را گرفتند و در فجایع مشابه امروز هم موضع روشنی ندارند، شاید سیاسی‌تر باشد. اصلاح‌طلبان در دوران اصلاحات بیش از آن که از سوی دانشجویان در معرض پرسش از اصلاحات و چگونگی تداوم آن قرار بگیرند، در مورد اشغال سفارت باید جواب می‌دادند.
ــ از آن‌جا که وجه شناخته‌شده‌ی لبیرالیسم وجه اقتصادی آن است و تفکیک میان لیبرالیسم و سوسیالیسم در حوزه‌ی اقتصاد روشن می‌شود، تأکید بی‌اندازه‌ای بر مسائل اقتصادی می‌شود یعنی به همان اندازه که در کمونیسم اقتصاد زیربناست گویا از نظر برخی لیبرال‌ها هم نگرش اقتصادی مهم‌ترین مسأله است. گفته می‌شود که رقابت آزاد اقتصادی است که می‌تواند فضای باز سیاسی ایجاد کند و بدون اقتصاد باز دموکراسی سرابی بیش نیست. درست یا غلط بودن این گزاره‌ها خیلی محل بحث نیست. اما ایدئولوژیک شدن این افکار قطعاً به مبارزه سیاسی لطمه خواهد زد. در وضعیتی که مسأله‌ی ما هم‌چنان مسأله‌ی سیاسی است، ایدئولوژی به دو قطبی کردن بی‌دلیل فعالان سیاسی منجر خواهد شد. کسانی که به اقتصاد باز اعتقادی ندارند اما حساسیت ویژه‌ای به مسائل انسانی دارند، از کسانی که ایدئولوگ اقتصاد باز هستند اما مسائل انسانی اهمیتی برای‌شان ندارد، در شرایط امروز کارآمدتر هستند.. می‌توان به اقتصاد بازار باور داشت اما در کارزارهای سیاسی لزوماّ معیار را باور به لیبرالیسم اقتصادی قرار نداد و به مسائل مهم‌تر و زیربنایی‌تر سیاست توجه نشان داد.

نوشته‌های مربوط:


مجله‌ی آقای فرهنگستان زبان و ادب فارسی <<|| صفحه اصلی ||>>همه‌ی چیزها به هم شبیهند، اما فقط در چیز بودن‌شان


توجه: این وبلاگ نظارت دائم ندارد و از آن‌جا که پیام‌های این وبلاگ به صورت خودکار و بدون نظارت درج می‌شود، ممکن است گاهی شما با مطالب ناپسند یا زننده‌ای روبرو شوید یا تبلیغات سایت‌های غیراخلاقی را ببینید. مسؤولیت پیام‌ها بر عهده‌ی فرستندگان آن‌هاست.


پیام‌ها (1)

مهدی | شنبه 4 اردیبهشت 89 ساعت 01:34 | IP: 174.0.118.193

سلام

به نظر من عنوان مقاله باید «نقد جنبش اصلاح‌طلبی دانشجویی» می‌بود و نه «لیبرالیسم دانشجویی و کاستی‌های آن». مفهومی از لیبرالیسم که در این مقاله مورد نقد قرار گرفته یک برداشت خیلی سطحی است که عمدتاً هم به وسیله‌ی مخالفان لیبرالیسم به عنوان یک ناسزای سیاسی رواج یافته است. از آن طرف هم بیشتر کسانی که متهم به لیبرال بودن می‌شده‌اند از روی نوعی لجبازی کودکانه این عنوان را برای خود پذیرفته و حتی مایه‌ی افتخار خود قرار داده‌اند؛ درحالیکه هیچ‌یک از دو طرف نمی‌دانند که درباره‌ی چه صحبت می‌کنند. در ذهن بسیاری مفهوم لیبرال معادل مفهوم بی‌دین یا لاقید است که تصور عامیانه و غلطی است. حتی خیلی از آنها که ادعای لیبرال بودن می‌کنند تنها چیزی که از آن می‌فهمند این است که قید و بند دینی ندارند. اگر ازشان سؤال شود که چرا مثلاً سوسیالیست نیستند نمی‌توانند توضیح دهند که چرا از بین این دو لیبرالیسم را انتخاب کرده‌اند و اصلاً به چه تعبیری لیبرال هستند: اقتصادی، سیاسی، اجتماعی یا...؟ حال نقد من بر مقاله‌ی حاضر این است: وقتی با اصطلاحی تا این حد مبهم و مغشوش سر و کار داریم، اگر از اول مشخص نکنیم که درباره‌ی چه صحبت می‌کنیم احتمالاً فقط بر ابهام آن خواهیم افزود.

در مورد آخرین بخش مقاله، لیبرالیسم دارای تعابیر مختلفی در اقتصاد، فرهنگ، سیاست و اخلاق است. هسته‌ی اصلی همه‌ی آنها را - با کمی تسامح البته - می‌توان به صورت تأکید بر حقوق فردی تا جایی که با حقوق «افراد دیگر» تداخل نکند دانست. حال این «حقوق» می‌تواند شامل آزادی در فعالیت اقتصادی، سیاسی، یا در لیبرالیسم اخلاقی به عنوان آزادی در انجام هر عملی مشروط بر اینکه حق دیگری ‍‍پایمال نشود تعبیر شود. اگرچه این بخش‌ها به طور کامل از یکدیگر مستقل نیستند، اما تا حد زیادی می‌توانیم یکی از «دیسیپلین» های لیبرالیسم را به کار بندیم یا به آن متعهد باشیم، بدون اینکه تعهدی به جنبه‌های دیگر داشته باشیم. مثلاً دولت چین کاملاً بر اساس لیبرالیسم اقتصادی کشورش را اداره می‌کند اما لیبرالیسم سیاسی در آن کشور هیچ جایی ندارد. در مقابل، در برخی کشورهای اسکاندیناوی، لیبرالیسم سیاسی و فرهنگی در بالاترین حد خود اجرا می‌شود، با این حال از نظر اقتصادی، محدودیت‌های بیشتری برای فعالیت وجود دارد.




سخن

بهار آمد گل و نسرین نیاورد
نسیمی بوی فروردین نیاورد
پرستو آمد و از گل خبر نیست
چرا گل با پرستو همسفر نیست
چه افتاد این گلستان را ، چه افتاد
که آیین بهاران رفتش از یاد؟
چرا مینالد ابر برق در چشم؟
چه میگرید چنین زار از سر خشم؟
چرا خون میچکد از شاخه گل؟
چه پیش آمد؟ کجا شد بانگ بلبل؟
چه دردست این؟ چه دردست این؟ چه دردست؟
که در گلزار ما این فتنه کرده است؟
چرا در هر نسیمی بوی خون است؟
چرا زلف بنفشه سرنگون است؟
چرا سربرده نرگس در گریبان؟
چرا بنشسته قمری چون غریبان؟
چرا پروانگان را پر شکسته است؟
چرا هر گوشه گرد غم نشسته است؟
چرا مطرب نمیخواند سرودی؟
چرا ساقی نمیگوید درودی؟
چه آفت راه این هامون گرفتست؟
چه دشت است این که خاکش خون گرفتست؟
چرا خورشید فروردین فرو خفت؟
بهار آمد؟ گل نوروز نشکفت
مگر خورشید و گل را کس چه گفتست؟
که این لب بسته و آن رخ نهفتست؟
مگر دارد بهار نورسیده
دل و جانی چو ما ، در خون کشیده
مگر گل نوعروس شوی مرده است؟
که روی از سوگ و غم در پرده برده است؟
مگر خورشید را پاس زمین است؟
که از خون شهیدان شرمگین است؟
بهارا تلخ منشین ! خیز و پیش آی
گره وا کن ز ابرو ، چهره بگشای
بهارا خیز و زان ابر سبکرو
بزن آبی بروی سبزه نو
سرو رویی به سرو و یاسمن بخش
نوایی نو به مرغان چمن بخش
بر آر از آستین دست گل افشان
گلی بر دامن این سبزه بنشان
گریبان چاک شد از ناشکیبان
برون آور گل از چاک گریبان
نسیم صبحدم گو نرم برخیز
گل از خواب زمستانی برانگیز
بهارا ، بنگر این دشت مشوش
که میبارد بر آن باران آتش
بهارا ، بنگر این خاک بلا خیز
که شد هر خاربن چون دشنه خونریز
بهارا ، بنگر این صحرای غمناک
که هر سو کشته ای افتاده بر خاک
بهارا ، بنگر این کوه و در و دشت
که از خون جوانان لاله گون گشت
بهارا ، دامن افشان کن ز گلبن
مزار کشتگان را غرق گل کن
بهارا از گل و می آتشی ساز
پلاس درد و غم در آتش انداز
بهارا شور شیرینم برانگیز
شرار عشق دیرینم برانگیز
بهارا شور عشقم بیشتر کن
مرا با عشق او شیر و شکر کن
گهی چون جویبارم نغمه آموز
گهی چون آذرخشم رخ برافروز
مرا چون رعد و طوفان خشمگین کن
جهان از بانگ خشمم پر طنین کن
بهارا زنده مانی زندگی بخش
به فروردین ما فرخندگی بخش
هنوز اینجا جوانی دلنشین است
هنوز اینجا نفسها آتشین است
مبین کاین شاخه بشکسته ، خشک است
چو فردا بنگری پر بیدمشک است
مگو کاین سرزمینی شوره زار است
چو فردا در رسد ، رشک بهار است
بهارا باش کاین خون گل آلود
برآرد سرخ گل چون آتش از دود
برآید سرخ گل خواهی نخواهی
وگرنه خود صد خزان آرد تباهی
بهارا ، شاد بنشین ، شاد بخرام
بده کام گل و بستان ز گل کام
اگر خود عمر باشد ، سر برآریم
دل و جان در هوای هم گماریم
میان خون و آتش ره گشاییم
ازین موج و ازین طوفان برآییم
دگربارت چو بینم ، شاد بینم
سرت سبز و دلت آباد بینم
به نوروز دگر ، هنگام دیدار
به آیین دگر آیی پدیدار


هوشنگ ابتهاج

پیوندها

Creative Commons License
این سایت تحت لیسانس زیر است:
Creative Commons License