<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>برگردان</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://eskafi.com/" />
    <id>tag:eskafi.com,2007-04-03://1</id>
    <updated>2010-06-13T16:59:02Z</updated>
    <subtitle><![CDATA[ابراهیم اسکافی 
 .:&nbsp;&nbsp; خانه&nbsp;&nbsp;:&nbsp;&nbsp; نامه&nbsp;&nbsp;:&nbsp;&nbsp; پنجره&nbsp;&nbsp;:&nbsp;&nbsp; بایگانی&nbsp;&nbsp;:. 
]]></subtitle>
    <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type Pro 4.31-en</generator>

<entry>
    <title>مراحل مختلف انتقادناپذیری </title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://eskafi.com/2010/06/acountability.html" />
    <id>tag:eskafi.com,2010://1.838</id>

    <published>2010-06-13T16:55:53Z</published>
    <updated>2010-06-13T16:59:02Z</updated>

    <summary>اگر افرادی را که انتقادپذیر هستند، ــ یعنی کسانی که به انتقادها و پرسش‌ها گوش می‌دهند و پاسخ درخور می‌دهند و در حقیقت بخشی را با تواضع می‌پذیرند و برای رد بخشی دیگر دلایلی می‌آورند، و از همه مهم‌تر پیش...</summary>
    <author>
        <name>ابراهیم اسکافی</name>
        
    </author>
    
        <category term="مقاله" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    <category term="انتقادپذیری" label="انتقادپذیری" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://eskafi.com/">
        <![CDATA[<p>اگر افرادی را که انتقادپذیر هستند، ــ یعنی کسانی که به انتقادها و پرسش‌ها گوش می‌دهند و پاسخ درخور می‌دهند و در حقیقت بخشی را با تواضع می‌پذیرند و برای رد بخشی دیگر دلایلی می‌آورند، و از همه مهم‌تر پیش و پس از شنیدن انتقاد افراد روابط‌شان تغییر نمی‌کند ــ کنار بگذاریم. بقیه افرادی را که می‌توان انتقادناپذیر دانست، در مراتب مختلف می‌توان دسته‌بندی کرد. من سعی می‌کنم آنان را به چهار دسته تقسیم کنم چون تفکیک آن‌ها از هم ضروری است:<br />
</p>]]>
        <![CDATA[<p>ــ دسته‌ی اول که کم‌آزارترین انتقادناپذیرها هستند، سعی می‌کنند اصلاً انتقادها را نشنوند و خودشان را به دردسر نیندازند. اگر هم گاهی ناخواسته با پرسشی آزاردهنده روبرو شوند، سعی می‌کنند بحث را عوض کنند. آن‌ها معمولاً خودشان را چندان آفتابی نمی‌کنند، ترجیح می‌دهند ناشناخته باشند، اما نقد نشوند. بسیاری از مسئولانی که هیچ نامی از آن‌ها در رسانه‌ها شنیده نمی‌شود در زمره‌ی این افرادند. عموماً انتقادها بر موقعیت این افراد تأثیری نمی‌گذارد و جایگاه مهمی ندارند.<br />
ــ دسته‌ی دوم کسانی هستند که به دلیل موقعیت‌شان نمی‌توانند شیوه‌ی اول را برگزینند از سوی دیگر مایلند خودشان را بسیار منطقی و پاسخ‌گو نشان بدهند. این‌ها برای پاسخ دادن ــ جواب سر بالا دادن ــ به انتقادها تجربه‌های زیادی کسب کرده‌اند. این افراد در پاسخ به انتقادها دو شیوه‌ی متداول را در پیش می‌گیرند یا به تخریب شخصیت منتقد رو می‌آورند و صلاحیت پرسش را از او سلب می‌کنند یا شیوه‌ی انتقاد را زیر سوال می‌برند. اگر بگویید چرا به انتقادها جواب نمی‌دهید می‌گویند آن که انتقاد نبود، تخریب بود، یا این که منصفانه و دلسوزانه نبود، یا این که همه‌اش توهین بود. این نوع پاسخ‌ها آن قدر رایج شده که دیگر به کلیشه بدل شده است. شیوه‌ی مدرن‌تر رد کردن انتقادها این است که اطلاعات منتقد را زیر سوال ببرید و آن را ناکافی بدانید. طرفداران شریعتی عمدتاً شرط انتقاد از شریعتی را خواندن تمام آثار وی  و در برخی مواقع خواندن کلیه مطالب مربوط به وی می‌دانند. این دسته افراد خطر عینی ندارند اما مشکل زمانی بروز می‌کند که مدیریت رسانه‌ای‌ را در اختیار بگیرند. این‌ افراد اگر قدرت کسب کنند احتمالاً برخوردشان با منتقدان از این مرحله فراتر می‌رود.<br />
ــ دسته‌ی سوم کسانی هستند که قدرت را در اختیار دارند و به شیوه نادرستی قدرت خود را علیه منتقدان به کار می‌گیرند. به محض این که منتقدی سخن ناگواری بگوید با فشار از سوی این افراد روبرو می‌شود. موقعیت شغلی‌ یا تحصیلی منتقد به خطر می‌افتد و در صورت این که قدرت شخص بیشتر باشد، ممکن است بازداشت شود و مدت زیادی هم در حبس بماند. وجود زندانیانی که دست به مبارزه مسلحانه نزده‌اند و جنایتی هم مرتکب نشده‌اند، نشان‌دهنده‌ی وجود چنین افرادی در ساختار قدرت است. <br />
ــ دسته‌ی چهارم علاوه بر این که قدرت زیادی دارند به فشار آوردن و محدود کردن فعالیت منتقدان بسنده نمی‌کنند. این افراد نه تنها منتقدان را محدود می‌کنند  بلکه آنان را وادار می‌کنند که حرف خود را پس بگیرند و آن چیزی را که آنان دوست دارند بگویند. این گونه افراد نیاز به در اختیار داشتن قدرت زیادی دارند یا باید از زندان و شکنجه استفاده کنند یا این که اطلاعات محرمانه‌ای داشته باشند و از آن علیه شخص منتقد استفاده کنند. اگر کسی در یک عمر فعالیت سیاسی‌اش حرف دیگری زده است اما ناگهان مواضعش کاملاً برعکس می‌شود نشان می‌دهد که با چنین افرادی سر و کار داشته است.<br />
دسته‌بندی کردن این افراد از آن جهت لازم است که اگر به همه‌ی این افراد یک صفت اطلاق کنیم، در حق بعضی جفا می‌شود. همه‌ی آن‌ها به نوعی مستبد هستند اما کسی که مخالفش را وادار می‌کند نه تنها حرفش را پس بگیرد بلکه حرف‌های او را بزند با کسی که دائم سعی می‌کند از انتقاد فرار کند تفاوت دارد. کسی هم که منتقدان را به زندان می‌اندازد با کسی که از آنان اعتراف می‌گیرد فرق دارد و هر دو آنها با مدیر رسانه‌ای که جواب سربالا به منتقدان می‌دهد، فرق دارند، گرچه همه‌ی آنها در انتقادناپذیری با هم مشترکند. <br />
</p>]]>
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>از جنبش اصلاحات تا جنبش سبز </title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://eskafi.com/2010/05/from_2nd_khordad.html" />
    <id>tag:eskafi.com,2010://1.837</id>

    <published>2010-05-28T19:52:12Z</published>
    <updated>2010-05-28T19:58:31Z</updated>

    <summary>از بهمن 87 که در ترم آخر مشکلاتی برای من در دانشگاه سیستان و بلوچستان به وجود آمد، دیگر سر و کاری با نشریات دانشجویی نداشته‌ام. پس از ضرب و شتم دانشجویان، قلع و قمع نشریات دانشجویی و تشکل‌های اصلاح‌طلب،...</summary>
    <author>
        <name>ابراهیم اسکافی</name>
        
    </author>
    
        <category term="دانشگاه" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="سیاست" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="مقاله" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    <category term="جنبشسبز" label="جنبش سبز" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
    <category term="دومخرداد" label="دوم خرداد" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://eskafi.com/">
        <![CDATA[<p>از بهمن 87 که در ترم آخر مشکلاتی برای من در دانشگاه سیستان و بلوچستان به وجود آمد، دیگر سر و کاری با نشریات دانشجویی نداشته‌ام. پس از ضرب و شتم دانشجویان، قلع و قمع نشریات دانشجویی و تشکل‌های اصلاح‌طلب، اخیراً سه نشریه مستقل به نام‌های شفق، بامداد و گفتگو در آن دانشگاه مجوز انتشار گرفته‌اند و طبق معمول در زیر بار تهمت‌ها و فشارهای تشکل‌ها و نشریات وابسته مشغول به کارند. اخیراً بهنام براهویی که مدیرمسئولی نشریه گفتگو را بر عهده دارد از من خواست که یادداشتی به مناسبت دوم خرداد بنویسم. مطلب زیر را برایش فرستادم که گویا اخیراً در شماره سوم این نشریه منتشر شده است.</p>]]>
        <![CDATA[<p>وقتی که وزارت کشور نتایج انتخابات دوم خرداد 76 را اعلام کرد، گویی بمب شادی در جای جای ایران ترکید، همه هلهله شادی سرمی‌دادندع پیر و جوان خوشحال بودند و به یکدیگر تبریک می‌گفتند. رقیب انتخاباتی خاتمی پیش از آن که هنوز نتیجه قطعی اعلام شود، به منتخب مردم تبریک گفت. ستادهای انتخاباتی هر دو نامزد اصلی در آرامش کامل به سر می‌بردند، با تبریک نامزد رقیب شادی میان همه انتخابات تقسیم شد. تمام رقبای انتخاباتی و مسئولان نظام و مراجع تقلید پیروزی نامزد انتخابات را به وی تبریک گفتند. از آن پس دوره‌ی اصلاحات آغاز گردید.<br />
وقتی که وزارت کشور شروع به اعلام نتایج انتخابات 22 خرداد 88 کرد، بهت و حیرت همه جا را فرا گرفت. باور این نتیجه برای بسیاری از شهروندان دشوار بود. در روز انتخابات پیش از آن که فرصت رأی‌گیری تمام شود، به ستادهای انتخاباتی حمله شد. پیامک‌ها قطع شد و بسیاری از سایت‌ها و شبکه‌های اجتماعی در اینترنت مسدود شدند. ستادهای اصلی انتخابات تعطیل شدند بسیاری از فعالان سیاسی نامزدهای رقیبِ رییس دولت، بازداشت شدند. نیروهای امنیتی از فردای انتخابات آماده‌ی برخورد با معترضان بودند. حکم جلب بسیاری از فعالان سیاسی سه روز پیش از انتخابات صادر شده بود. روز بعد از انتخابات فعالان سیاسی اصلاح‌طلب به صورت فله‌ای بازداشت شدند. شهروندان بهت‌زده کم‌کم یکدیگر را پیدا کردند و سه روز بعد بزرگترین تظاهرات آرام در اعتراض به نتیجه‌ی انتخابات برگزار شد. شهروندان ناراضی از آن پس اعتراض به نتیجه انتخابات را ادامه دادند و از هفته‌ی دوم سرکوب شدت بیشتری گرفت. جنبش سبز ایران با اعتراضات گسترده‌اش، پس از انتخابات بر سر زبان‌ها افتاد.<br />
اگر دوم خرداد را مرحله بستن نطفه‌ی جمهوری‌خواهی در ایران بدانیم بی‌گمان جنبش سبز ایران طفلی است که به تدریج به بلوغ خود نزدیک می‌شود. دوم خرداد با حمایت از کرامت انسانی شهروندان و شعار حمایت از جامعه‌ی مدنی دوره‌ی نوینی را در حیات جمهوری اسلامی شکل داد. در آن زمان دو جناح موجود در کشور جز در مسائل خاصی چندان با یکدیگر اختلاف نظر نداشتند به تدریج در دوره‌ی اصلاحات گروه‌های چپ اسلامی هویت جدیدی برای خویش تعریف کردند که در آن حقوق بشر و دموکراسی و آشتی با غرب نقش پررنگ‌تری داشت. حزب مشارکت با اهداف اصلاح‌طلبانه و با شعار ایران برای همه ایرانیان آغاز به کرد. دفتر تحکیم وحدت به تدریج سوزاندن پرچم آمریکا را کنار گذاشت و خواستار تنش‌زدایی در سیاست خارجی شد. سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی به تدریج به نقد سیاست‌های خودی و غیرخودی پرداخت و حزب کارگزاران سازندگی سیاست‌های باز فرهنگی را در پیش گرفت. روزنامه‌نگاران دوره‌ی نوینی را در مطبوعات کشور آغاز کردند. گفتار اصلاح‌طلبانه به تدریج عمومیت و محبوبیت یافت و اصلاح‌طلبان در چند انتخابات پی‌درپی به پیروزی‌های قاطعی دست یافتند. محمد خاتمی با حضور در دانشگاه‌ها به ترویج همزیستی و شعار زنده باد مخالف من پرداخت و با استقبال دانشجویان روبرو شد. <br />
چند سال اولیه‌ی اصلاحات سال‌های شکوفایی آن بود، اما مخالفان اصلاحات نیز بی‌کار ننشستند و با قتل‌های زنجیره‌ای، حمله به کوی دانشگاه و بستن فله‌ای مطبوعات تلاش کردند جلو موتور تند اصلاحات را بگیرند. آن‌ها به ظاهر موفق شدند و سال‌های آخر دولت اصلاحات سرخوردگی و ناامیدی بر کشور حاکم شد. اولین طرح اصلی اصلاح‌طلبان با حکم حکومتی رهبری به مجلس به بایگانی سپرده شد و شورای نگهبان نیز بسیاری دیگر از طرح‌ها را ناکام گذاشت. اولین نمود سرخوردگی مردم از اصلاحات، دومین دوره‌ی انتخابات شورای شهر بود که با بی‌اعتنایی مردم روبرو شد و آبادگران با رأی بسیار پایینی شورای شهر را به دست گرفتند و احمدی‌نژاد شهردار تهران شد.<br />
اصلاح‌طلبان بی آن که برنامه‌ی سیاسی روشنی داشته باشند قدرت را در دست گرفتند و در سال‌های اولیه به تدریج هویت جدیدی برای خود ساختند. مخالفان که قدرتی فراتر از اصلاح‌طلبان داشتند موانع زیادی بر سر راه آنان قرار دادند. بزرگ‌ترین خطای اصلاح‌طلبان که در ظاهر پیروزی مجلس را به ارمغان آورد، مقابله با هاشمی رفسنجانی و محافظه‌کاران میانه‌رو بود. آن‌ها با دشمن‌سازی از کسی که می‌توانست متحد اصلی آنان باشد به پیروزی کوتاه‌مدت و انزوای درازمدت دست یافتند. اگر اصلاح‌طلبان در رسیدن به اهداف خود ناکام ماندند اما فضای سیاسی ایران را تغییر دادند و ارزش‌هایی چون حقوق بشر، دموکراسی و تعامل با دنیا را وارد فضای سیاسی ایران کردند. هم فضای سیاسی و اجتماعی ایران تغییر کرد و هم شکل و شمایل مطبوعات.<br />
نخست وزیر دفاع مقدس که پیش از سیدمحمد خاتمی شانس پیروزی در انتخابات ریاست جمهوری سال 76 را داشت، اما وارد میدان نشد، پس از یک دوره ریاست جمهوری احمدی‌نژاد به این نتیجه رسید که این بار لازم است به صحنه‌ی سیاسی بازگردد. انتخابات دهم از منظر او انتخاباتی ساده بود. رییس جمهور وقت اولین رییس‌جمهوری بود که در دور دوم انتخاب شده بود و آرای وی در دور اولش نزدیک به 5 میلیون بود و دور دوم که در مقابل هاشمی قرار گرفت آرای ترجیحی مردم در غیاب دیگر نامزدها فقط 17 میلیون بود. با حسابی سرانگشتی اگر موسوی می‌توانست آرای هاشمی و دیگر اصلاح‌طلبان را به خود اختصاص دهد، به پیروزی آسانی دست پیدا می‌کرد. نارضایتی مردم از دولت مهرورزی به ویژه نارضایتی دانشجویان و هنرمندان عامل دیگری بود که موسوی را امیدوارتر می‌کرد. برگزیدن رنگ سبز برای هوادارانش که روش تبلیغ را بسیار ساده کرده بود و مناظرات داغ انتخاباتی، موسوی را در تمام کشور بر سر زبان‌ها انداخت. در چنین شرایطی بود که اصلاح‌طلبان نه صرفاً برای یک رقابت انتخاباتی بلکه برای پیروزی قاطع به میدان آمده بودند. امیدواری آنان و تخلفاتی که در حین برگزاری انتخابات رخ داد، موجب شد که آنان نتایج انتخابات را نپذیرند. البته تنها اصلاح‌طلبان نبودند که برای‌شان نتیجه انتخابات باورکردنی نبود، بسیاری از محافظه‌کاران در بالاترین مقام‌ها و از جمله بسیاری از مراجع تقلید نیز برای رییس دولت جدید تبریکی نفرستادند.    <br />
جنبش سبز با تکیه بر تجربیات تلخ و شرین اصلاحات، با شعار «رأی من کو؟» وارد صحنه‌ی سیاسی کشور شد. مسأله‌ی جنبش سبز اگر چه با اعلام نتایج انتخابات آغاز شد، اما با واکنش‌های شدید حاکمیت، به تدریج به جنبشی جمهوری‌خواهانه بدل شد. مسأله دیگر این نیست که چه کسی رییس‌جمهور است، مسأله این است که اگر مردم به نتایج انتخابات یا هر چیز دیگری، به درست یا غلط اعتراض داشتند، پاسخ‌شان باید چیزی جز سرکوب باشد. شهروندان معترض با گرایش‌های گوناگون در این جنبش هستند، مذهبی‌ها در کنار غیرمذهبی‌ها، اقشار کم‌درآمد در کنار طبقه مرفه و زنان دوشادوش مردان. هر چه سرکوب بیشتر شد، مسأله‌ی حقوق شهروندی و حق اعتراض کردن و سرکوب نشدن، ضرورت بیشتری پیدا کرد. جنبش سبز از تجربه‌ی رقابت اصلاح‌طلبان با هاشمی آموخته است که در عوض رقابت‌های غیرضروری، بر سر حداقل خواسته‌ها باید تمام نیروهای موافق را جذب کند تا قدرت بیشتری کسب کند، حالا هاشمی هم خارج از جنبش سبز نیست. جنبش سبز از هویت‌هایی که جامعه را به بخش‌های مختلف تقسیم می‌کند، دوری می‌کند و به دنبال ارزش‌هایی است که به تمام شهروندان تعلق دارد. از این رو جنبش سبز نه مذهبی است و نه سکولارغیرمذهبی بلکه در پی فضیلت‌هایی مدنی است که هم برای سکولارها و هم برای مذهبی‌ها حقوق شهروندی قائل است. شاید بلوغ جنبش سبز را بتوان در این جمله‌ی موسوی به روشنی دید که گفت باید از حقوق همه‌ی شهروندان فارغ از ایدئولوژی‌شان دفاع کرد. این جمله سنگ بنای اساسی یک نظام مردم‌سالار است. <br />
تاریخ معاصر ایران نشان می‌دهد که جنبش‌های اجتماعی و سیاسی ایران حتا اگر بر اثر سرکوب مقطعی شدید مدتی محو شوند، اما خواسته‌های اساسی‌شان هیچ‌گاه از یاد نمی‌رود و از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شود. در این میان ممکن است خطاهایی سر بزند اما حرکت تاریخی ما حرکتی رو به تکامل است. انقلاب مشروطه تداوم خود را در جبهه‌ی ملی یافت و انقلاب اسلامی روی دیگری از خواسته‌های این دو جنبش بود. پس از انقلاب نیز مطالبات به تعویق افتاده مردم در جنبش اصلاحات تبلور یافت و اکنون جنبش سبز تکامل‌یافته‌ی حرکت‌های آزادی‌خواهانه‌ی بیش از یک قرن ملت ایران است که بی‌گمان با صبر و استقامت، سرانجام  فصل جدیدی را در تاریخ این مرز و بوم خواهد گشود. </p>]]>
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>چگونه می‌توان سکولار نبود؟ </title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://eskafi.com/2010/05/saghafis_reply_to_ghouchani.html" />
    <id>tag:eskafi.com,2010://1.836</id>

    <published>2010-05-24T08:38:09Z</published>
    <updated>2010-05-24T09:02:21Z</updated>

    <summary>محمد قوچانی در دومین شماره مجله مهرنامه سرمقاله‌ی جنجال‌برانگیری را با عنوان «چرا نباید لائیک بود؟» نوشت که باعث حیرت بسیاری از فعالان سیاسی و روشنفکران شد. برخی این گمانه را تقویت کردند که او گرچه از زندان بیرون آمده...</summary>
    <author>
        <name>ابراهیم اسکافی</name>
        
    </author>
    
        <category term="سیاست" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="مقاله" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    <category term="قوچانی" label="قوچانی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
    <category term="مهرنامه" label="مهرنامه" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
    <category term="مرادثقفی" label="مراد ثقفی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
    <category term="سکولاریسم" label="سکولاریسم" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://eskafi.com/">
        <![CDATA[<p>محمد قوچانی در دومین شماره مجله مهرنامه سرمقاله‌ی جنجال‌برانگیری را با عنوان «<a href="http://www.rahesabz.net/story/14782">چرا نباید لائیک بود؟</a>» نوشت که باعث حیرت بسیاری از فعالان سیاسی و روشنفکران شد. برخی این گمانه را تقویت کردند که او گرچه از زندان بیرون آمده است، هم‌چنان تحت فشار بازجویان است تا چنین مقالاتی را علیه جنبش سبز منتشر کند. اما بررسی دیدگاه‌های پیشین او نشان می‌دهد که گرچه مقاله‌ی جدیدش دور از انتظار است اما خیلی هم با خط فکری جدید او فاصله ندارد. مراد ثقفی مدیرمسئول <a href="http://goftegu.net">فصلنامه گفتگو</a> در مقاله‌ای مفصل  با عنوان «<a href="http://www.jomhourikhahi.com/2010/05/reply_to_ghouchani.html">چگونه می‌توان سکولار نبود؟</a>» به <a href="http://www.rahesabz.net/story/14782">سرمقاله محمد قوچانی در مهرنامه</a> پاسخ داده است که در <a href="http://www.jomhourikhahi.com/">سایت نوپای جمهوری‌خواهی</a> منتشر شده است. مراد ثقفی در این یادداشت هم ارجاعات تاریخی وی را زیر سوآل برده است و هم به اظهارات غیرمؤدبانه‌ی وی نسبت به روشنفکران اعتراض کرده است.<br />
***<br />
<strong>مراد ثقفی</strong><br />
یکی از ویژگی‌های <a href="http://president.ir">جریان سیاسی‌ای که در خرداد 84 زمام امور دولت را بدست</a> گرفت، عدم اتکایش بود بر پشتوانه‌ای نظری. این کمبود از سویی به ناکارآمدی چشمگیر دولت‌ انجامیده و از سوی دیگر باعث شده که زور تنها شیوه مقابله این جریان باشد با مشکلات سیاسی‌اش. از این رو اینکه افرادی مانند محمد قوچانی که به لحاظ تاریخی با این جریان بیگانه‌اند در خدمتش قرار گیرند و تلاش کنند تا برایش اندک اندوخته‌ای نظری‌ فراهم آورند می‌تواند یک فایده داشته باشد: اینکه این جریان را قدمی از صحنه نبرد دائمی با مخالفان و منتقدانش دور کرده و به استفاده از استدلال عقلی به عنوان راهی برای مواجهه با مشکلاتش ترغیب کند. البته شرط موفقیت چنین پروژه‌ای آن است که قوچانی دست‌کم سعی‌اش را بکند تا برای این جریان گفتاری عقلانی یا پشتوانه‌ای نظری تبیین کند نه آنکه خود به سفسطه‌گویی‌های آنان دچار شود.</p>

<p>پل ریکور یکی از بزرگترین فلاسفه معاصر جهان بر این نظر بود که در مسیر تلاش برای فهم دیگری -که شرط لازم جایگزین کردن گفت‌و‌گو با خشونت است- گاه لازم می‌شود که خود را در جای طرف مقابلی که از تدقیق استدلال‌هایش در شکل عقلی عاجز است قرار دهیم و به بهترین نحو ممکن گفتاری معقول را برایش تبیین کنیم. آنگاه، و فقط آنگاه در مقام پاسخگویی برآئیم. به همین معناست که می‌گویم اینکه محمد قوچانی در سرمقاله مهرنامه‌اش در جای یک اصولگرا بنشیند و به نقد جنبش سبز و روشنفکران ایران بپردازد، در کنار ده‌ها عیب می‌تواند یک حسن هم داشته باشد و آن تنزل سطح خشونت در شیوه رویارویی اصولگرایان است از طریق تبیین گفتاری عقلانی برای آنها؛ عملی که افراد خود این جریان تا به امروز از انجام آن ناتوان بوده اند. ملت ایران تا به امروز بهای زیادی برای فراگرفتن همزیستی و آزادی پرداخته است که به عاریت دادن یک فرد دموکراسی‌خواه به جریان اصولگرا -‌حتی اگر این فرد یکی از امیدهای روزنامه‌نگاری آینده کشور بوده‌باشد- در مقایسه با آن هیچ است. اما همانطور که گفتم این فایده زمانی متصور است که قوچانی برای تبیین گفتاری عقلانی برای اصولگرایی جداً تلاش کند و نه آنکه خود به همان گفتار و روشی روی آورد که این جریان از بدو حضورش در صحنه سیاسی کشور آن را رواج داده‌‌است. همان گفتاری که امروز فریاد بسیاری از طرفداران پر و پا قرص خود این جمع را هم به آسمان بلند کرده‌است. </p>]]>
        <![CDATA[<p>اینکه قوچانی در چارچوب یک سرمقاله دو صفحه‌ای تاریخ تفکر سیاسی ایران و جهان را برای ما بگوید و هر آنکه را که به مقامی در دانش رسیده به باد استهزا بگیرد، دیگر این اصولگرایی نیست که به لطف استخدام قوچانی به گفتار جدیدی نائل آمده‌ بلکه این قوچانی است که به رحیم مشایی دومی تبدیل شده‌است که قصد دارد ما را با داستان پیامبرانش از حضرت نوح تا خاتم‌النبیین ارشاد کند و همه را به نادانی متهم. اینکه قوچانی برای نقد جنبش سبز مدعیانی را از میان به قول خودش "سخنگویان خودخوانده بیرون مرز و بیرون نظام" برگزیند و به جدال آنان برود دیگر چه فرقی است میان او و تمامی آن اصولگرایانی که حدود یکسال است جنبش سبز را برون مرزی و برون نظامی می‌خوانند. اگر او به عوض بحث با متولیان حاضر در صحنه کشور، با مدعیان غایبی که فرصت دفاع از سابقه و نظرات‌شان را ندارند مجادله کند، دیگر چه فرقی است میان او و <a href="http://president.ir">رئیس دولت</a> که در حضور <a href="http://kaleme.com">موسوی</a> با <a href="http://hashemirafsanjani.ir">هاشمی</a> مناظره می‌کرد. اگر بناست کسی که در جای اصولگرایان می‌نشیند همان کاری را کند که ایشان از بدو حضورشان در صحنه سیاسی کشور انجام داده‌اند، یعنی بی‌احترامی کند و سفسطه ببافد، یعنی ناکارآمدی خود را به گردن دیگران بیندازد، یعنی موضوع اصلی بحث را فراموش کند و به حواشی بی‌اهمیت بپردازد و محل منازعه را به ناکجاآباد منتقل کند، آنوقت دیگر می‌توان گفت که اصولگرا شدن محمد قوچانی نه آن بهایی است که برای آزادی ما پرداخت می‌شود، بلکه بهایی است که او می‌پردازد تا همچنان در هر شرایطی شمع مجلس و محفل بماند و به هر قیمتی مطرح باشد. <br />
پیش از آنکه سعی کنم آنچه را که در مورد روشنفکری نوشته ‌‌شده -نقد که نمی‌شود کرد- بازخوانی کنم، چند کلمه‌ای در مورد آنچه درباره "جریان سیاسی سبز" در آن سرمقاله آمده (یا دقیق‌تر بگویم نیامده) می‌نویسم تا دستِ‌کم متوجه شویم که تغییر محل منازعه و جدال با مدعیان غایب ملک طلق رئیس دولت نیست. <br />
آقای قوچانی نوشته‌ای که جریان سیاسی سبز با شالی که <a href="http://khatami.ir">خاتمی</a> به گردن موسوی انداخت متولد شد ودرست یک سطر بعد گفته‌ای که افرادی بیرون از مرز و نظم سیاسی، خواست محوری این جریان را جدایی دیانت از سیاست خواندند.<br />
واقعیت آن است که در فاصله میان آن شال سبز و سر برآوردن سخنگویان خودخوانده که برای جدالت آنها را به عنوان مدعی برگزیده‌ای چند اتفاق مهم افتاد. اولاً حرکتی گسترده و در سطح ملی پا به عرصه حیات گذاشت در دفاع از ریاست جمهوری <a href="http://kaleme.com">موسوی</a>. همین حرکت، در اعتراض به نتیجه انتخابات به جنبشی فراگیر تبدیل شد به نام جنبش سبز. راهپیمایی‌های میلیونی در درون مرز (و اگر مجوز می‌دادند در درون نظم سیاسی موجود) برگزار شد که در آنها اکثر قریب به اتفاق مشارکت‌کنندگان تلاش کردند در نهایت آرامش و متانت اعتراض خود را بازگو کنند. پیش از این اعتراضات و پس از آنها تعداد زیادی افراد دستگیر شدند، با آنها بدرفتاری شد، عده‌ای کشته شدند و تعداد زیادی هم هنوز در زندان به سر می‌برند. در درون مرز و نظام سیاسی کمیسیون‌های متعدد تحقیق و تفحص برپا گشت که در میانه راه و بی‌نتیجه به فراموشی سپرده شد، ده‌ها و صدها بیانیه در درون مرز و در درون نظم سیاسی صادر شد، ده‌ها و صدها مصاحبه و میزگرد که همه آنها نیز در درون مرز و در درون نظم سیاسی بودند انجام شد. از تریبون نماز جمعه (که مسلماً درون مرز و درون نظم سیاسی است) عده‌ای متولیان امور را به مدارا فراخواندند و عده‌ای دیگر به اعمال خشونت بیشتر. اینک شما همه اینها را رها کرده‌ای و یک‌راست رفتی به سراغ تعدادی سخنگوی به قول خودت "خودخوانده که خواست محوری سبزها را جدایی دیانت و سیاست و راندن دین از حوزه عمومی به حوزه خصوصی می‌خوانند". اولاً ای کاش دست‌کم یکی دو نمونه از آنها را می‌آوردی. تا آنجا که من اطلاع دارم اگر هم کسی یا کسانی با توجه به تجارب سی سال اخیر و با عنایت به همین وقایعی که شرحش رفت (و در فاصله دو خط نوشته شما حذف شده) حرفی زده‌اند و خواستی را مطرح کرده‌اند، آن خواست "جدایی دین از دولت" بوده و نه از سیاست. اگر منظورت "مانیفست جمهوری‌خواهی"‌ای است که اکبر گنجی‌ نوشته (چون از او در نوشته‌ات نام برده‌ای)، آن سند نه مربوط به این دوران است و نه محتوایش مورد عنایت جمهوری‌خواهان سکولار، چه رسد به دین‌باوران سکولار. اکثر قریب به اتفاق علاقمندان به جنبش سبز، موسوی و کروبی را به عنوان رهبران این جنبش پذیرفته‌اند و بالطبع با مواضع آنها همسو هستند. همه این افراد هر روز خدا را شکر می‌کنند که هنوز بسیاری از دین‌باوران در این کشور برای خود وظیفه و تکلیفی در مشارکت در فضای عمومی قائلند و دین‌شان را فقط برای تنظیم فضای خصوصی‌شان در این دنیا و یا رستگاری‌شان در آن دنیا نمی‌خواهند. اکثر این افراد می‌دانند که جدایی دین از سیاست در ایران به معنی محدود کردن حوزه سیاست است به بخشی از جامعه که آن نیز جز تأسیس یک نظام "اندک سالار" معنایی ندارد. اصلاً مگر در مخالفت با همین "اندک‌سالاری" نیست که بحث جدایی دین از دولت امروز به بحث مشترک روشنفکران دینی و مدنی در کشور تبدیل شده‌است؟ این واقعیت را همه فعالان سیاسی جدی اعم از اینکه دینی باشند یا مدنی می‌فهمند. اینک شما این مباحث جدی و واقعیت حضور <a href="http://kaleme.com">موسوی</a> و <a href="http://sahamnews.org">کروبی </a>و <a href="http://khatami.ir">خاتمی</a> و <a href="http://hashemirafsanjani.ir">هاشمی</a>، و همه اتفاقات و وقایع و کمیسیون‌های تحقیق و تفحص و اسناد و مدارک و غیره را رها کرده‌ای و یکراست رفته‌ای به سوی یکی دو سخنگوی خودخوانده. زهی جدال بی‌مدعی. و جالب آنکه عملت را هم با این استدلال توجیه کرده‌ای که "اکنون که سخنوران بسیاری سخن‌سرایی می‌کنند شنیدن یک سخن دیگر گناه نیست". شنیدن هیچ سخنی گناه نیست، اما هر حرفی را هم زدن صواب نیست. <br />
هنگام خواندن مطلب شما یک پرسش برای خواننده به‌وجود می‌آید و آن اینکه اصولاً نگرانی شما از چیست؟ منظورم این است که چرا در این بزنگاه، بحث لائیسیته را پیش کشیده‌ای؟ نگران عدم موفقیت جریان سیاسی سبز هستی یا نگران پیروزی‌اش؟ می‌خواهی جلوی انحراف آن را بگیری که هر چه قدر قدرت‌تر شود و در رویارویی‌اش با "اندک‌سالاری" پیروز میدان باشد یا آنکه می‌خواهی اثبات کنی منحرف شده و ما راه نجاتی جز سر سپردن به "اندک‌سالاری" نداریم؟ واقعاً موضع سیاسی شما چیست؟ نمی‌توانی بنویسی، نگرانی که این یکی مجله‌ات را هم تعطیل کنند؟ ننویس. مثل بسیاری دیگر از همکاران که نمی‌نویسند. اما مبادا پس از این همه اتفاقات، پس از اینکه از تمامی دولت‌های پس از انقلاب و جریان‌های سیاسی مذهبیِ کشور (سایر جریان‌ها که جای خود دارند) دست‌کم یک وزیر یا یک فعال در زندان به سر می‌برد یا به ده‌سال و پنج سال حبس محکوم شده‌است هنوز فکر ‌کنی می‌شود امروز یکی به نعل زد و در حاشیه امن آن، فردا یکی به میخ. نمی‌بینی که مرز میان نعل و میخ از بین رفته‌است و آنچه باقی مانده فقط زدن است؟ و تو هم شده‌ای یکی از این بزن‌ها.</p>

<p>***********</p>

<p>اینک به فرض محال شما می‌دانی در کجای این ماجرا ایستاده‌ای و به فرض نه کمتر محال می‌دانی به کجا می‌روی، چرا اینهمه به روشنفکران اهانت کرده‌ای؟ شما که تاریخ دو جهان غرب و شرق را از دوران باستان خوانده‌ای و کسانی را که نخوانده‌اند به بی‌سوادی متهم کرده‌ای، آن صفحاتی از این تاریخ‌ها که در توصیف رابطه مستبدان و اقتدارگرایان با روشنفکران نوشته‌اند را نخوانده‌ای؟ نخواندی که از ناپلئون تا رضاشاه و از هیتلر و استالین تا محمدرضا پهلوی هر کسی سودای استبداد در سر داشت اول به روشنفکران حمله می‌کرد؟ ندیدی که حمله به روشنفکری همواره مقدمه و زمینه‌ساز برآمدن استبداد و دیکتاتوری بوده‌است؟<br />
شما که بنا بر هتاکی داشتی چرا روی جلد مجله‌ات را به عکس یک روشنفکر مزین کرده‌ای؟ به ایشان گفته بودی که بنا داری اینهمه نسبت به روشنفکران اهانت کنی؟ مقهور روشنفکری هستی اما تحمل در گوشه‌ای نشستن و مطالعه کردن را نداری؟ پس آنچه را که طلب می‌کنی و دست‌نیافتنی می‌دانی با نفرت پس می‌زنی؟ در دوره‌ای که علم و دانش آنقدر بی‌ارزش شده که وزیر مملکت به عوض حفظ حرمت دانش، مدرک تقلبی برای خود درست می‌کند، در دوره‌ای که اساتید دانشگاه را، به‌خصوص آن گروهی را که تلاش می‌کنند با اندیشه‌های روز آشنا بمانند، کتابی بنویسند و روشنفکری را در این کشور پویا نگاه دارند از دانشگاه اخراج می‌کنند، اگر شما به روشنفکری هجوم نمی‌بردی و از "جهل مرکب و جهل مرکب اندر مرکب" روشنفکری نمی‌نوشتی اتفاقی می‌افتاد؟ نکند فکر کردی با بیرون کردن اساتید از دانشگاه و وادار کردن مطبوعات به سکوت و انحصار رسانه‌ها، روشنفکری در ایران مرده است، پس برای عقب نماندن از غافله خواستی شما هم لگدی به مرده بزنی و از رهگذر این نمد کلاهی برای خود بدوزی؟ همه اینها می‌توانند قابل بخشش باشند یا دست‌کم موضوع فراموشی، اما وای بر تو اگر حساب کرده باشی که در این روز مبادا که نگفته و ننوشته فلک می‌کنند، در این دوران که فعالان سیاسی به اتهام بر هم زدن ترافیک به هفت سال زندان محکوم می‌شوند کسی جرأت دفاع از روشنفکری آنهم در مقاله‌ای که درباره اینهمانی دین و سیاست یا همبستگی تاریخ دین و دولت است نخواهد داشت. اشتباه کردی. اشتباهی را که معمولاً سیاستمداران مرتکب می‌شوند و نه روزنامه‌نگاران. اشتباهی به قدمت تاریخ ایران و آن اینکه ظلم و تعدی و زور و هتاکی تا حدی مردم را به سکوت وا می‌دارد. از حد که گذشت دیگر نمی‌توانی خودت را گول بزنی و با مصلحت‌سنجی سکوت اختیار کنی یا تقیه کنی یا گوشه‌ای بخزی که این نیز بگذرد. میدانی به چه دلیل؟ ظلم تا از حد نگذشته باشد فقط باعث ایجاد نفرت از ظالم در دل مظلوم است. اما از حد که گذشت شخص مظلوم را از خودش بیزار می‌کند. نفرت از ظالم قابل تحمل است اما بار بیزاری از خود را نمی‌توان به دوش کشید.<br />
نوشته‌ای که "تلاش برای جدایی دین وسیاست در ایران امر تازه‌ای است". تلاش برای مشروط کردن اعمال حاکمان به رأی مردم هم تازه است، دموکراسی‌خواهی از این هر دو تازه‌تر هم هست. رادیو، تلویزیون، مطبوعات هم به این معنا که شما می‌گویی همه در ایران تازه‌اند. در مقابل این چیزهای تازه از چیزها یا اندیشه‌هایی نام برده‌ای که البته اصلاً تازگی ندارند. نوشته‌ای "در ایران باستان هم دیانت زرتشت با دولت پارس نسبت داشت .... دو امپراتوری بزرگ تاریخ ایران دولت، ساسانی و دولت صفوی هر دو دولت‌های دینی بوده‌اند ... نظریه فره ایزدی به عنوان شرط شاهی اساس دولت را تشکیل می‌داد". اینکه ویژگی‌ای تاریخی اینچنین طی قرون و اعصار و فارغ ازهمه چیز (یعنی واقعا همه چیز از داده‌های مادی گرفته تا تغییرات ذهنی و معنوی) بر حیات خود ادامه داده باشد و بر حیات ما ناظر، بیشتر از فقدان اهمیت آن حکایت می‌کند تا مهم یا تعیین‌کننده بودنش. یعنی به قول شما نظریه‌ای وجود دارد که علیرغم آن، هر کسی هر کاری خواسته در این کشور کرده‌است. از زرتشتی و مسلمان و ترک و فارس و مقدونی و عرب و مغول و شیعه و سنی بر ایران هر طور که خواسته‌اند حکم رانده‌اند و البته نظریه فره ایزدی هم بوده. اینکه چرا سی سال پس از انقراض نهاد سلطنت در کشور، ما باید از نظریه‌هایی که مشروعیت پادشاهی در ایران را اثبات یا تثبیت می‌کرده یاد و حمایت کنیم هم البته جای سؤال دارد. از مشکلاتی هم که برای اثبات ادعایت پس از انقراض صفویه با آن مواجه شده‌ای و فکر کردی با گفتن اینکه علما از "عناصر اصلی مدافع حقوق عمومی جامعه ایرانی" بودند خیالت را راحت می‌کنی فعلاً می‌گذرم. عملاً از هر ده جمله‌ای که نوشته‌ای باید از 9 تایش گذشت تا بلکه بتوان به یکی که کمتر اشتباه است رسیدگی کرد. به واقع نوشته‌ات مصداق آن ضرب‌المثلی است که می‌گوید نفری سنگی در چاه می‌اندازد که صد نفر هم نمی‌توانند درش بیاورند. چه اصراری داری بنویسی؟ بگذریم و برسیم به این ماجرای فره ایزدی. <br />
هیچ از خودت پرسیده‌ای این فره ایزدی چیست؟ چگونه به دست می‌آید و چگونه از دست می‌رود. پیشینی است یا مابعدی؟ یعنی فره را داری و بعد آن را کسی یا کسانی در تو کشف می‌کنند و به پادشاهی می‌گمارندت، یا به لطائف‌الحیلی پادشاه می‌شوی و بعد فره را هم به تو می‌دهند؟ به عنوان مثال پادشاهی که در جنگی شکست می‌خورد و از سلطنت برکنار می‌شود فره‌اش را از او پس می‌گیرند، یا چون فره را از دست داده‌ شکست می‌خورد و برکنار می‌شود؟ (البته بعضی‌ها هم هستند که شکست می‌خورند و برکنار نمی‌شوند. اما این پرسش سخت‌تری است. شما سعی کن به همان دو سه پرسش اول پاسخ بدهی). اینهمه تاریخ روم شرقی و غربی خوانده‌ای لابد شاهنامه را هم خوانده‌ای و با نظر فردوسی درباره فره ایزدی آشنایی که می‌گوید:<br />
فریدون فرخ فرشته نبود/ زبید و ز عنبر سرشته نبود <br />
ز داد و دهش یافت او نیکوی/ تو داد و دهش کن فریدون تویی <br />
در مقابل تمامی آن پرسش‌های بی‌جواب در مورد فره ایزدی، توضیح فردوسی به نظرم پاسخ معقولی می‌آید. یعنی عدل و داد گشادگی دست حاکمان مبنا و مأخذ حکومت و ماندگاری‌شان است. اینهاست که کسی را فره‌مند می‌کند و فقدانش فره‌مندی را از او می‌ستاند. البته اینکه علیرغم از دست دادن فره سرکار می‌ماند یا نه بحث دیگری است که داستان آن را باید از زبان بیهقی برایت بگویم. <br />
تاریخ بیهقی را که دیگر حتما خوانده‌ای. نخوانده‌ای؟ داستان حسنک وزیر را که در مدرسه برایت خوانده‌اند: سلطان محمود که از درایت حسنک آگاه بود و نیازمند وزیری کارآمد، او را از تهمت قرمطی بودن مبرا دانست و سلطان مسعود حتی حرمت پدر را نگاه نداشت و حسنک را دقیقاً با همین اتهام به قتل رسانید. آیا به نظر تو این دو رفتار متناقض را می‌توان با گفتن اینکه در ایران همواره دیانت و دولت ارتباط داشته‌اند توضیح داد؟ اصلاً شما کدام ارتباط میان دیانت و دولت را می‌پسندی؟ مدارای دینی را برای در اختیار گرفتن وزرای کاردان یا دین را بهانه‌ای قرار دادن برای حذف کسانی که با پدرت بیعت کرده‌اند و از آنها خوف داری؟ خوفی که باعث می‌شود بوسهل جاهل که حتی آداب صحبت کردن نزد سلطان را نمی‌داند به حسنک تیزهوش و کارآزموده ترجیح داده شود. شاید هم مسعود حسنک را بر دار کرد تا به همه اثبات کند که دوران سلطان محمود به سر آمده‌است. اینها همه البته نظریه‌هایی است که لابد در مقایسه با این واقعیت قدیمی تاریخ ایران که دین و دولت همواره با هم در ارتباط بودند کمترین ارزش توضیحی ندارند. توجه کن، هم سلطان محمود ظل‌الله بود و هم مسعود. و فراتر از آن هم سلطان محمود مجوز قضاوت در مورد بیرون یا درون دین بودن یکی از رعایایش را داشت و هم مسعود. اما اولی به واسطه تساهلش در این امر هم وزیر کاردانی را برای خود حفظ کرد، هم هر روز بر دامنه اقتدارش افزود؛ هم ایران را آباد کرد و هم رعایایش را دعاگو. اما بشنو از داوری مردم درباره عملی که مسعود با حسنک کرد: "و حسنک را به‌پای دار آوردند ... و فرمودند که جامه بیرون کن. ... جبه و پیراهن بکشید و دور انداخت .. و برهنه .. بایستاد و دست‌ها در هم زده، تنی چون سیم سفید و رویی چون صدهزار نگار، و همه خلق بگریستند". به شهادت بیهقی چندان در همین روز مرگ بر حسنک بی حرمتی کردند که "هر کس گفتند: شرم ندارید؟ مردی را که می‌بکشید بدار برید. و خواست که شوری بزرگ بپا شود، سواران سوی عامه تاختند و آن شور بنشاندند". حال من از شما می‌پرسم مگر مسعود سایه خداوند بر روی زمین نبود؟ مگر بر این اساس نباید مردم تصمیم او را چشم و گوش بسته می‌پذیرفتند؟ پس چرا از این تصمیم او رنجیده خاطر شدند و از ظلمی که بر حسنک می‌رفت به مرز شورش رسیدند تا سواران سوی عامه بتازند و آن شور بنشانند؟ و پرسش آخر اینکه در اینجا چه چیزی باعث حرف‌شنوی مردم از مسعود شد، اینکه او هم سلطان بود و هم سایه خدا بر روی زمین یا تازیدن سواران بر مردم؟ ادامه بدهیم: "و حسنک را سوی دار بردند و بجایگاه رسانیدند بر مرکبی که هرگز ننشسته بود، و جلادش استوار ببست و رسن‌ها فرود آورد و آواز دادند که سنگ دهید، هیچ‌کس دست به سنگ نمی‌کرد و همه زار زار می‌گریستند خاصه نشابوریان. پس مشتی را سیم دادند که سنگ زنند، و مرد خود مرده بود". این چه مشروعیتِ همزمان این‌جهانی و آنجهانی است که به سیم دادن به مشتی برای سنگ زدن نیاز دارد؟ <br />
امیدوارم برایت روشن شده باشد که فرقی اساسی است میان گفتار مشروعیت‌بخش و منبع و منشاء واقعی و قراردادی مشروعیت. گفتار مشروعیت بخش تقریباً در تمامی نظریه‌های سیاسی و در تمامی جهان الزام حکومت را با اراده‌ای برتر و فراتر از اراده فرد تبیین می‌کند: خواست خداوند، اراده عمومی، طبیعت آزاد بشر، خیزش ملی علیه ظلم و استبداد از جمله این گفتارهای مشروعیت بخش هستند. منبع و منشاء مشروعیت حکومت درست عکس مورد اول همواره به جلب توافق ضمنی یا عینی بخش گسترده‌ای از مردم نیاز دارد. حفاظت از تهاجم و مرگ‌های نابهنگام، حفاظت از تلاش معیشتی مردم، و البته در دوران جدید رأی اکثریت جامعه. هر چه از گستردگی این بخش از جامعه که توافقش منبع و منشأ مشروعیت است کاسته شود نیاز به تاختن سواران و دادن سیم به مشتی برای سنگ انداختن بیشتر می‌شود. <br />
می‌توانم چند مثال دیگر هم برای روشن‌تر شدن موضوع بیاورم، اما نگران اطاله کلام هستم. البته اعتراف می‌کنم که مانند شما تاریخ جهان را آنهم با این دقت نخوانده‌ام. مثلا نمی‌دانستم که تاریخ اروپا از سه مرحله عصر باستان، قرون وسطی و دوران مدرن تشکیل می‌شود. البته نگاهی به مجلدات ویل دورانت انداخته‌ام و تا حدودی با تقسیم‌بندی‌های او که البته به قول خودش کلی است و هر یک از مراحل یازده‌گانه‌ای را که برای تاریخ تمدن آنهم تا عصر ناپلئون برشمرده‌است ( و از مرحله دوم ناظر بر تاریخ اروپاست) باید به ده‌ها دوره کوتاه‌تر تقسیم کرد دیده‌ام. و همچنین باید اعتراف کنم که تا به حال به روشنفکر با مطالعه‌ای مثل شما برنخورده‌ بودم که تاریخ اروپا را با این درایت و به اختصار بازگو کند و بعد هم بگوید که اروپائیان موفق شدند با بازگشت به دوران باستان بر تاریک اندیشی قرون وسطی چیره شوند. باور کنید اگر کسی یک چنین مطلبی را به من می‌گفت و مرا متوجه می‌کرد که چقدر اروپائیان توانسته‌اند با سهولت از پس تاریک‌اندیشی قرون وسطای‌شان خارج شوند، شاید من هم مانند آن روشنفکران دوران پهلوی که پرونده‌شان را در سه چهار سطر بسته‌ای وسوسه می‌شدم که به دوران باستان برگردم و نقطه پایانی بگذارم به قرون وسطای خودمان که به قول شما "طولانی" بوده است. (راستی قرون وسطای ما چند سال بوده که طولانی یا طولانی‌تر از قرون وسطای اروپا است؟ چون اینطور که شما گفته‌ای قرون وسطای اروپا، فاصله‌ زمانی‌ای است میان عصر باستان و دوران مدرن، که زمان نسبتاً طولانی‌ای است). <br />
البته شاید من مثل آن روشنفکران دوران پهلوی اول به گفته شما ملی‌گرایی را در مقابل اسلام‌گرایی قرار نمی‌دادم چون حداقل یک‌سال است که دارم به چشم می‌بینم که بسیاری از اسلام‌گرایان در کشورم مثل منِ ملی‌گرا مصرانه دنبال رأی‌شان می‌گردند. شاید آن روشنفکران دوران پهلوی اول متوجه نشدند که اصل مدرنیته همین دنبال رأی گشتن است و اینکه با به رسمیت شناختن تفاوت‌ها و نه نادیده‌گرفتن آنها، هر کسی نه فقط باید دنبال رأی خود بگردد بلکه باید به دنبال رأی دیگری و دیگران هم باشد. راستی شما هنوز دنبال رأی‌ات می‌گردی؟<br />
با خواندن این عملی که به قول شما روشنفکران جاهل دوران پهلوی اول کردند دو سؤال برای من پیش آمد. اولی ناظر بر بازگشت به دوران باستان خودمان است و دومی ناظر بر بازگشت اروپائیان به عصر باستان خودشان. سؤال اول زمانی برایم مطرح شد که دیدم شما نوشته‌اید روشنفکران پهلوی از الگوی غربی‌ها را در بازگشت به دوران باستان برای گذار از قرون وسطی انتخاب کردند و اینکه "در پیوند با غرب‌گرایی، جدایی دین از سیاست را راه حل توسعه و تجدد و آزادی دانستند". سوال من این است که مگر در دو پاراگراف پیش ننوشتید که حتی "در ایران باستان هم دیانت زرتشت با دولت پارس نسبت داشته و ...دیانت از دولت ایران هرگز جدا نبوده" و اینکه حتی در امپراطوری ساسانی هم دولت دینی بوده‌است؟ پس روشنفکران عصر پهلوی اول به کدام ایران باستان بازگشتند که تحفه آن جدایی دین از دولت بوده است؟ شاید به خیلی باستان‌تر از دولت پارس و دولت ساسانی بازگشته‌اند و من نمی‌دانم. شاید هم نه مرحوم پورداوود دم دست‌شان بوده که از او در این زمینه‌ها سوال کنند و نه مرحوم تقی‌زاده و نه دیگران. و همین باعث شده که این روشنفکران در تاریخ‌شان گم و گور شوند. سوال دوم هم درباره موضوعی است شبیه به اولی اما ناظر بر روشنفکران اروپایی. حرف‌هایی زده‌ای درباره شکاف میان روم شرقی و غربی و الحاد در یونان باستان و بازگشت به عهد عتیق و نوعی بازسازی یهودی‌گرایی (چه نوعی؟) و غیره. من بالاخره متوجه نشدم اروپائیانی که به دوران باستان خودشان برگشتند مشخصاً به کدام دوران بازگشتند؟ <br />
البته اگر حوصله پاسخ به این پرسش‌ها را نداری اشکال زیادی ندارد، زیرا حقیقتاً اینکه بفهمم ماجرای اروپائیان چه بوده خیلی برایم مهم نیست چون متوجه شدم که علیرغم این بازگشت به دوران باستان‌شان که گویا الحادی بوده، این اروپائیان نه خیلی ملحد شده‌‌اند و نه دین و دولت‌شان چندان از هم جدا شده‌‌اند. اشاره‌ام به مثال‌هایی است که از انگلیس و دانمارک زده‌ای که در آنها مذهب رسمی وجود دارد و ملکه‌های‌شان هم رئیس دولت‌اند و هم رئیس دین. و همچنین حرفت در مورد آلمان و ایتالیا که در آنها احزاب دموکرات مسیحی با حمایت کلیسا سال‌ها قدرت را در دست داشتند و به نوعی بنیانگذار آلمان و ایتالیای مدرن هستند (به چه نوعی؟). در فرانسه هم که گلیست‌ها -البته از ترس عرب‌های مسلمان- بر هویت مسیحی پافشاری می‌کنند. اما مهم‌ترین دلیل بی‌علاقگی من به تاریخ اروپا آن است که به لطف نوشته شما متوجه شدم روشنفکران آنجا نیز از قرن هجدهم که داستان بازگشت به دوران باستان شروع شد مثل روشنفکران ما در دوران پهلوی اول و دوم و پس از آن، در جهل مرکب و مرکب اندر مرکب بوده اند. چرا؟ چون به نوشته خودت "امروز و شاید چندین دهه است (چندین دهه است؟) که دریافته‌اند قرون وسطی آنقدر هم که آنها گمان می‌کرده‌اند عصر تاریک‌اندیشی نبوده‌است" و حالا هم که متوجه شده‌اند و می‌خواهند باز دیانت و سیاست‌شان را با هم آشتی دهند نتیجه‌اش "صهیونیسم مسیحی" است و حاصل کار انتخاب جورج بوش. که البته عاقبت دردناکی است و کمترین ارزش الگوبرداری ندارد. اینهمه در تاریخ خودت پشتک و وارو بزنی و ملل جهان سوم را هم به گمراهی بکشانی که حاصل کارت بازیابی ارتباط دیانت و سیاست باشد و میوه‌اش هم جورج بوش پدر و از او بهتر پسر؟<br />
همان بهتر که به تاریخ خودمان بازگردیم و ببینیم این ماجرای دیانت و سیاست به منزله یک گفتار مشروعیت بخش با کدام منبع مشروعیت همراه بوده است و آیا می‌توان مانند فردوسی گفت که این "داد و دهش" کردن است که فره ایزدی را به‌همراه می‌آورد؟ و آیا تاریخ بیهقی تصویر درستی ارائه می‌دهد زمانی که می‌گوید مسعود چون ظلم کرده بود و علیرغم گفتار مشروعیت‌بخش دوران مبنی بر اینکه او سایه خداست مجبور به استفاده از سواران برای فرونشاندن شورش بود و تنها با سیم دادن به جمعی می‌توانست آنها را به سنگ انداختن بر جسد مظلوم وادار کند؟ <br />
داستان اصلاحات ارضی را که حتما شنیده‌ای و تلاش اولیه دولت را در جلب نظر علما برای گرفتن فتاوی در تأیید آن. شما که از تغافل در فقه صحبت می‌کنی نگاهی مقایسه‌ای به آرا فقیهان جامع‌الشرایط در مورد این بحث که نه روشنفکری است و نه به روم غربی و شرقی ارتباط دارد و نه به ایران باستان انداخته‌ای؟ اعلامیه‌ای چهار برگی دارم که در همان دوران توسط "جمعیت اتحادیه مسلمانان" منتشر شده است و در آن فتاوی آیات عظام آقایان بروجردی، بهبهانی، شیرازی خویی، گلپایگانی، شریعتمداری و خمینی آمده‌است. اگر هتاکی به روشنفکران و نوشتن تاریخ جهان برای خردسالان فرصت مطالعه برایت باقی گذاشت و خواستی، آن را برایت می‌فرستم تا شما که نمی‌دانم از کدام دانش تاریخی برخورداری که از مارکس تا بازرگان و سروش را به "فقر تاریخی‌نگری" (که لابد خواسته‌ای بگویی فقر تاریخ ننگری چون آنها را متهم به بی‌اطلاعی از تاریخ کرده‌ای) خود در این ورطه هلاک نیفتی. نکته‌ای را هم گذرا بگویم و آن اینکه اصطلاح "تاریخی‌نگری" یا "تاریخیگری" معادل‌هایی است که مرحوم احمد آرام و آقای عطاء‌الله کریمی برای واژه Historicism انتخاب کرده‌اند. مرحوم آرام در ترجمه کتاب فقر تاریخی‌نگریِ پوپر؛ و آقای کریمی برای بررسی مقالات دکتر سروش درباره قبض و بسط تئوریک شریعت در کتابی با همین نام. در هر دوی این کتاب‌ها ارجاع به تاریخ به عنوان منبع مسلم دانش اجتماعی مورد نقد قرار می‌‌گیرد یعنی درست بر عکس آن معنایی که شما استفاده کرده‌ای. در یک پاراگراف چهار خطی دو اشتباه مهلک کرده‌ای که هر دو ناظر است بر مطالعه نکردن! کتاب بخوان. <br />
به فتاوی مورد بحث بازگردیم. مرحوم بروجردی می‌گویند که عدم موافقت این امر را با "قوانین دیانت مقدسه اسلام شفاهاً به نخست وزیر و کتبا به اعلیحضرت همایونی گفته‌اند، اما جواب قانع کننده نگرفته‌اند و در صورت ادامه این وضع مستقیما به استفتائات مردم پاسخ خواهند داد. مرحوم بهبهانی که از طرف آقای بروجردی مکلف به پیگیری موضوع هستند در نامه‌ای به رئیس وقت مجلس به اصل پانزدهم قانون اساسی مبنی بر اینکه "هیچ ملکی را از تصرف صاحب ملک نمی‌توان خارج کرد مگر با مجوز شرعی" اشاره کرده و یادآور می‌شوند که تشخیص مخالفت قوانین موضوعه با قواعد مقدسه اسلامیه بر عهده علماء اعلام" است. مرحوم شیرازی از نجف اشرف فتوای کوتاهی می‌فرستند مبنی بر اینکه "مواد مذکوره فوق خلاف شرع مقدس اسلام است و چنانچه بر حسب مواد فوق کسی ملکی را متصرف شود احکام غاصب بر آن شخص و احکام غصب بر آن ملک جاری است". مرحوم خویی نیز پاسخ داده‌اند که "تملک مال دیگری یا تصرف در آن بدون رضای مالکش حرام و عبادت‌هایی که مشروط به‌اباحه مکان است در صورت حرمت تصرف محکوم به‌بطلان است". مرحوم شریعتمدازی نیز در پاسخ به عبدالله عبادی که از طرف عده‌ای از مؤمنین کسب تکلیف کرده ‌است، می‌نویسند: " تملک اموال مردم بدون رضایت مالک حرام و باطل است و هر آنچه مخالف موازین شرعیه باشد لغو و بلا اثر است". پاسخ آیت‌الله العظمی خمینی را هم برایت می‌نویسم. این پاسخ را در 5 بخش تقسیم می‌کنم که متوجه تفاوت ماهوی آن با سایر پاسخ‌ها بشوی. 1- "آنچه به‌اسم قانون اصل اصلاحات ارضی در صدد اجراء آن هستند مخالف عقل و شرع و مصالح مملکت و مباین عدل و فقه اسلامی است". 2- "و آنچه بسیاری از مالکین بزرگ عمل کرده و می‌کنند و از عمل به‌قوانین اسلام راجع به‌حق فقرا خودداری می‌کنند مخالف عقل و شرع و مصالح مملکت و مباین موازین عدل و فقه اسلامی‌است". 3- "اصل مالکیت در اسلام محترم است و هیچ مقامی حق ندارد ملک دیگری را بدون رضایت و طیب او تصرف کند یا به‌دیگری انتقال دهد و تصرف در اموال غیر بدون رضایت او حرام و نماز خواندن در ملکی که به این نحو از مالک سلب شود باطل است". 4- "و اصل حفظ حقوق فقرا و اجراء آن در اسلام محترم است و هیچ مالکی نمی‌تواند در آن تصرف کند و اگر حق فقرا را به‌طوری که شرع مطاع تعیین فرموده به آنها ندهند مرتکب گناه کبیره شده‌اند و اگر با آن اموال چیزی بخرند مالک نمی‌شوند و نماز آنها در آنچه حق فقرا به‌آن تعلق گرفته باطل است". 5- "و فقیه جامع شرایط فتوا می‌تواند حق فقرا را از آنها بگیرد و به‌محل مقرر شرعی برساند". <br />
نکته اینجاست که ما در اینجا دست‌کم با سه رویکرد متفاوت در ارتباط میان سیاست و دیانت و سیاست و دولت روبرو هستیم. رویکرد اول دولت را مخاطب قرار داده و پایبندی وی را به نظر علمای اعلام به واسطه قانون اساسی به وی یادآور می‌شود. رویکرد دوم به یادآوری قانون شرع اکتفا می‌کند، نه چیزی از دولت می‌خواهد و نه به سند سیاسی خاصی اشاره می‌کند. و رویکرد سوم قرائتی سیاسی ارائه می‌دهد که در آن می‌توان بر حق مالکیت در صورت مشاهده ظلم بر دهقان خط بطلان کشید، آنهم نه به میل و خواست دولت که به تشخیص و اراده عالم دارای شرایط فتوا. می‌دانی، (حتما می‌دانی) لزوم انجام اصلاحات ارضی از همان اولین مجلس‌های دوران مشروطه مطرح بود و سیاسیون ایران از تمامی جناح‌ها برایش اهمیتی کم‌تر از برپایی مجلس و عدالتخانه قائل نبودند. اینک شما به من بگو چگونه می‌توانی رابطه دین و دولت و رابطه دین با سیاست را در همین یک برهه کوتاه از تاریخ ایران با گفتن اینکه در ایران هیچگاه دین از سیاست و دولت جدا نبوده و کوروش چنین و چنان می‌کرده و "ملاقات روح اربابی با وحی الهی در صورت مذهب شیعه نظریه امامت را سامان داد" توضیح بدهی. و جالب توجه اینکه نه همین سیاستی که شما می‌گویی در تمام طول تاریخ ایران با دیانت رابطه داشته و نه قانون اساسی‌ای که سیاست‌گذاری در دوران پهلوی دوم را وابسته به دیانت کرده بود (همانطور که به قول شما در تمامی طول تاریخ این کشور همینطور بوده‌است)، مانند هیچکدام مانع از آن نشدند که علیرغم مخالفت‌های آشکار مراجع تقلید، اصلاحات ارضی به اجرا در بیاید. آنهم نه یکبار که دوبار. اما جالب‌تر آنکه وقتی به دلیل بیداد پهلوی دوم، این طرح جز راندن دهقانان فقیر به شهرها نتیجه‌ای نداد و به قول مرحوم بازرگان (که البته به اندازه شما تاریخ نمی‌دانست) شاه حتی به اینها هم وفا نکرد و این رانده‌شدگان تاریخ مصمم شدند با باقی طبقات رانده شده از استبداد پهلوی متحد شده و فره‌ایزدی محمدرضا پهلوی را از او پس بگیرند، به استمداد از آن فردی پرداختند که به این اکتفا نکرده بود که بگوید دین و دولت با هم همیشه ارتباط داشته‌اند، بلکه منبع و مشروعیت حکومت‌ها را هم احترام به مالکیت دانسته بود -یعنی امنیت از بیداد - و هم لزوم رعایت عدل -یا همان داد و دهش فردوسی. <br />
*******</p>

<p>حالا که قرار بر این گذاشته‌ای که نتایج درخشش‌های فکری‌ات را به صورت پاورقی در مهرنامه منتشر کنی لطف کن قبل از آنکه به موضوع‌های دیگری که ناظر بر سه هزار سال تاریخ جهان هستند زمانی را هم به بررسی همین یک دوره کوتاه تاریخ کشورمان از منظر نظریه "در ایران هیچوقت دولت و سیاسی از دیانت جدا نبوده‌اند" تحلیل کن تا شاید متوجه شوی که فرق میان گفتار مشروعیت‌بخش، مشروعیت سیاسی و مبانی پذیرش مشروعیت از دید مردم -خواه بخش کوچکی از آنها و خواه مردم به معنای گسترده امروزی آن- در چیست، ارتباط آنها در کجا می‌تواند برقرار شود و کجا و هر یک را با چه میزان از استفاده از سوار و سیم می‌توان به کرسی نشاند. <br />
ویتگنشتاین یکی از درخشان‌ترین ذهن‌های تاریخ معاصر جهان در اواخر عمر به این نتیجه رسیده بود که به عوض تلاش برای کشف حقیقت مطلق، مثلاً رابطه دقیق میان دال و مدلول در زبان، تلاش کنیم واقعیت‌ها را در همان حدودی که قابل تبیین هستند بازگو کنیم. به عنوان مثال به عوض تلاش برای اثبات وجود، به همین اکتفا کنیم که بگوییم بیشتر احتمال دارد چیزی باشد تا هیچ. یا اینکه به عوض تلاش برای کشف زبانی که در آن کژفهمی ممکن نباشد، بگوییم که اگر غرض خاصی در کار نباشد، احتمال اینکه آدم‌ها حرف یکدیگر را بفهمند کم نیست. بنده هم می‌خواستم به شما پیشنهاد کنم اصولا قبل از وارد شدن به نظریه‌های جهانشمولی که رابطه دین و دولت و دیانت و سیاست را از کورش تا ملکه هلند و از چرایی انتخاب جورج بوش تا باورهای سازندگان ایتالیا و آلمان مدرن توضیح دهد به یک رشته پرسش‌های آسان‌تر بپردازی. دو تا از این رشته پرسش‌ها را در اینجا مطرح می‌کنم:<br />
پرسش‌های اول: به نظر شما "رأی من کجاست؟"، چه کسانی آن را به من پس نمی‌دهند و چرا؟ این که من و همینطور خود شما (البته تا همین چند وقت پیش) نمی‌دانیم رأی‌مان کجاست به جهل روشنفکرانی که دولت را از دین جدا می‌خواهند ربط دارد یا به کسانی که مردم را صاحب رأی نمی‌دانند و به کشف اصلح معتقدند؟ اگر ما از غربی ها در نوع ساختن مدرنیته‌شان الگوبرداری نمی‌کردیم امروز می‌دانستیم که رأی‌مان کجاست؟ شاید هم اگر آن روشنفکران نبودند نه مشروطه‌ای در کار بود و نه مجلسی و نه رأیی که ما مجبور شویم دنبالش بگردیم. یعنی رأیی در کار نبود و این سؤال مع‌الفارق بود. (واقعاً حق با شماست اینها با جهالت‌شان بدجوری ما را گرفتار کردند). اصلاً به قول آن مجری برنامه‌های تلویزیونی، از چه کسی بپرسیم رأی‌مان کجاست؟ از دولت یا از کسانی که به قول شما "از عناصر اصلی مدافع حقوق عمومی جامعه ایرانی" بوده‌اند؟ و اگر این هر دو متحد ذاتی هم باشند ما رأی‌مان را راحت‌تر پیدا می‌کنیم یا اگر از هم جدا باشند؟<br />
سوال دوم: به نظر شما اینکه عده‌ای بپرسند رأی‌شان کجاست بعد باطوم بخورند، به زندان بروند، با آنها بدرفتاری شود و بعضاً دیگر هیچوقت به خانه برنگردند به جهل مرکب روشنفکرانی مربوط است که خواسته‌اند سیاست‌ در کشورشان با الگوی سیاست در دوران کورش و امپراطوری صفوی تفاوت داشته باشد یا تقصیر کسانی است که می‌خواهند سیاست در کشور ایران از همان الگوی کورش و امپراطوری صفوی پیروی کند؟ اگر مرحوم مهندس بازرگان و عبدالکریم سروش تاریخ بلد بودند آنها هم بر این نظر می‌شدند که باید هر کسی را که دنبال رأیش می‌گردد تنبیه کرد؟ و باز هم همان بخش از پرسش پیشین مربوط به وحدت یا جدایی متولیان دولت و مدافعان حقوق عمومی؟ <br />
می‌خواهم به این پرسش‌های ساده پاسخ دهی تا برای تو هم آشکار شود که پرسش دوران ما "چرا نباید لائیک بود؟" نیست؛ پرسشی که برای پاسخ به آن مجبور شدی آسمان را به زمین ببافی و بی‌ادبی را به نهایت برسانی. پرسش دوران ما، یعنی پرسش کسانی که تمامی آنچه را که در سوال اول و دوم برایت مطرح کردم دیده‌اند و از پاسخ به آن طفره نرفته‌اند این است: "چگونه می‌توان این‌همه تجربه را دید و سکولار نبود یا نشد؟". <br />
به خاطر همبستگی صنفی این نوشته را برایت نمی‌فرستم که احساس کنی مجبور به چاپ آن هستی. اما در عوض یک نصیحت به شما دارم و آن اینکه وقتی می‌نویسی، نوشته‌ات را فوراً چاپ نکن. یکی دو بار آن را بخوان و ببین چه نوشته‌ای. اگر هم بدهی یکی دو نفر بخوانند که چه بهتر. اصولاً کمتر بنویس و بیشتر بخوان. مقاله علمی بخوان. کتاب بخوان. حتماً کتاب "سنگی بر گوری" آل‌احمد را هم بخوان.</p>]]>
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>سالروز قیامت صغرای خلق و نهضت کبرای سبز</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://eskafi.com/2010/05/soroush_on_khordad.html" />
    <id>tag:eskafi.com,2010://1.835</id>

    <published>2010-05-23T20:41:55Z</published>
    <updated>2010-05-24T08:46:13Z</updated>

    <summary>عبدالکریم سروش دقٌ الباب (فلاح خلق و صلاح علما) واعظ ما بوی حق نشنید، بشنو کاین سخن در حضورش نیز می‌گویم نه غیبت می‌کنم چون صبا افتان و خیزان می‌روم تا کوی دوست وز رفیقان ره استمداد همت می‌کنم به...</summary>
    <author>
        <name>ابراهیم اسکافی</name>
        
    </author>
    
        <category term="مقاله" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    <category term="جنبشسبز" label="جنبش سبز" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
    <category term="دومخرداد" label="دوم خرداد" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
    <category term="سروش" label="سروش" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://eskafi.com/">
        <![CDATA[<p><strong>عبدالکریم سروش</strong></p>

<p><strong>دقٌ الباب<br />
</strong>(فلاح خلق و صلاح علما)</p>

<p>واعظ ما بوی حق نشنید، بشنو کاین سخن<br />
در حضورش نیز می‌گویم نه غیبت می‌کنم</p>

<p>چون صبا افتان و خیزان می‌روم تا کوی دوست<br />
وز رفیقان ره استمداد همت می‌کنم</p>

<p></p>

<p>به مشایخ و مراجع کرام درود می‌گویم و از آنان اذن ورود می‌طلبم.</p>

<p>سالروز قیامت صغرای خلق و نهضت کبرای سبز نزدیکتر می‌شود و انتظار مردم از روحانیان راستین بیشتر. زندانیان این جنبش و شهیدان این شورش پیامی برای شهسواران عرصه دین و دانش دارند:</p>

<p>می‌دانیم که شما اقطاب و ارکان دین خود از مظلومان مظالم جمهوری اسلامی هستید و از این که معاصی و مفاسد این حکومت جائر نام نیک شما و دامان پاک شریعت را آلوده کرده ظاهری دژم و باطنی نژند دارید و سینه پر آتش خود را به آب صبوری ساکن می‌کنید و «زبان بریده به کنجی نشسته» زیر لب لاحول می‌گویید و ربٌ یسٌر می‌خوانید و از نگاه‌ها و پرسش‌های سرزنش‌آلود مریدان و محارم می‌گریزید که چرا وعده عسل دادید و اکنون سرکه می‌فروشید و چون به خلوت می‌روید با خدا شکوه می‌کنید که خدایا مرجعیت و قطبیت دادی. صد شکر. اما چرا در این عصر و در این احوال؟ که نه مجال انتقاد هست نه نشاط اجتهاد. حتی در نوشتن رساله عملیه هم آزادی نیست و فتوا و فرمان حکومت مقدم است. نه حرمت و اعتباری برای فقه مانده، نه قداست و استقلالی برای حوزه. حجت‌ها آیت و آیت‌ها آلت قدرت گشته‌اند.</p>]]>
        <![CDATA[<p>و چرا خونین دل و خسته جگر نباشید که مغلوب و مرعوب، در گذرگاه تنگ عافیت و بر مسند خطیر مسئولیت نشسته‌اید و نظاره می‌کنید که استبداد دینی چوب حراج بر اخلاق و ایمان خلایق زده است و شریعت را به خدمت سیاست گرفته است و کمر عدالت را شکسته است. شکم اقتصاد فربه از حرام است و چهره دین عبوس و جویبار فرهنگ گل‌آلود و هوای سیاست مرگ زا و آسمان آزادی تیره و چشم هنر گریان و دل دانش بریان و جان و آبرو ارزان است و ریاکاری و رشوه خواری و دروغ زنی و مداحی و دهان دوزی و قلم سوزی و آبروریزی و عالم ستیزی و جاهل پروری و خرافه گستری و قانون شکنی و وحشت افکنی و تهمت پراکنی و تملق و تزویر و تقلب و تبعیض، سکه دارالضرب ولایت و قوت غالب حکومت است.</p>

<p>دیگر نه در قضا انصاف و عدالتی مانده است، نه در مجلس تدبیر و شجاعتی، نه در دولت توان و لیاقتی. و به تعبیر فصیح پیشوای پارسایان: «بارض عالمها ملجم و جاهلها مکرٌم: جاهلان قدر می‌بینند و بر صدر می‌نشینند و عالمان لجام به دهن دارند» (نهج البلاغه).</p>

<p>جاهلان سرور شدستند و ز بیم<br />
عاقلان سرها کشیده در گلیم</p>

<p>می‌دانیم که شما هم بر این مردم نیک سیرت رحمت می‌آورید که همچنان در چنگال دیو استبداد اسیرند، نه لبخند بر لب دارند نه شادی در دل نه نان در سفره نه دانش در دفتر نه نشاط عیشی نه درمان دلی. به جز قلبی غمناک و چشمی نمناک برایشان چه مانده است؟ محتسبان لبخندشان را ربوده‌اند و واعظان شحنه‌شناس ایمانشان را. مفسدان نانشان را بریده‌اند و جاهلان دفتر معرفتشان را دریده‌اند. نه رنگ دادگری می بینند نه چهره عدالت. گران از تکالیف و تهی از حقوق. رهبرانشان شب و روز ارجوزه عدالت می خوانند و به دنیا درس مهر و مدیریت می دهند اما خود زندانها را از شقاوت و قساوت انباشته اند و جامعه را به عفونت دروغ و ریا آغشته اند. قاتلان بی باک حقیقت اند و سارقان چالاک حریت. هر بانگ نصیحتی را صدای دشمن و هر ندای مخالفتی را ندای اهریمن می شمارند. گویی خود طاووسان عالم غیبند و دیگران جاسوسان عالم غرب. منکر معروفند و معروف به منکر. شما روحانیان راستین با رفتار ستم ستیزانه خود می‌توانید چهره متبسم اسلام باشید و پیام روح نواز دیانت را به خلقی خسته از خشونت برسانید تا بدانند که همواره در کنار مردمید و بنام اسلام نه چاهی برای کسی می‌کنید نه جاهی برای خود طلب می‌کنید.</p>

<p>رطب خوردگان ولایت و ثناگویان قدرت نه منزلتی نزد خالق دارند نه محبوبیتی نزد خلق، اما شما حاملان امانت دین و وارثان سنت سید المرسلین بر سر پیمان خود با خلق و خالق بمانید که از شما همین انتظار می رود و بس. مطمئن باشد که نه اسلامیت این سرزمین نه استقلالش، هیچکدام در گروی بقاء مشتی طراران حاکم نیست و پشتیبانی از این «طالبان نامطلوب» نه خشنودی ملت را در پی دارد نه آبروی روحانیت را.</p>

<p>انسداد و استبداد کم بود، سپاهیان گستاخ و دراز دست، مرجع تراشی و مرجع کوبی هم می‌کنند. «هیچ ندانی» را که رسما خبط دماغ دارد، مسند مرجعیت داده‌اند تا در ثنای رهبر مدیحه بخواند وسینه بزند و او را «کوثر» بنامد واز آن طرف در فجر تصدٌی ولایت که مقام رهبری دماغ مرجعیت می‌پخت، فقیه نزیهی را که بر او دلیری و خرده گیری کرد و او را از «افتاء بغیر علم» بر حذر داشت به عذاب الیمی دچار کردند که همه سرها در گلیم کشیدید و بر حرمت ضایع شده فقاهت و مرجعیت خون خوردید و خاموش نشستید. نگذارید بیش ازین نام و ناموستان فدای هوسهای سیاه سپاهیان شود ونا خواسته در زمره حامیان استبداد دینی به قلم روید.</p>

<p>دلیران عرصه جهاد اکبر، تیغ زبان آختند وبر دولت غاصب تاختند. ارادتی بخلق نمودند و سعادتی بردند. اکنون نوبت شما خاموشان ناخرسند است. توقع محرومان و مظلومان از شما بسی بیش از آن است که افسرده دل وپریشان حال بنشینید و در عیان از ملامت جباران تن زنید و در نهان شکوه به درگاه قاصم الجبارین برید، یا مخفیانه «بر در ارباب بی‌مروت دنیا» پیامی بفرستید و جوابی نشنوید. کار از اعوذ و لاحول نمی رود و خواهش و سفارش از اثر افتاده است و سکوت در مقابل جباران صدای آنها را بلندتر کرده است. و حال که نه رای موافقت دارید نه یارای مخالفت، مصلحت در مهاجرت است. جهاد اصغر کنید. «خاطر بدست تفرقه دادن نه زیرکی ست.» اگر دهانها را بسته اند پای ها را که نشکسته اند. الفرار مما لایطاق من سنن المرسلین. «باید برون کشید ازین ورطه رخت خویش.»</p>

<p>گرچه راهیست پر از بیم زما تا بر دوست<br />
رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی</p>

<p>بلی کاری پرهزینه و راهی پر مخاطره است اما شما یسر پس از عسر را ببینید و به فرج بعد از حرج بیندیشید وفلاح وصلاح خلق را که نگاهش به رفتار شماست پاس دارید وعتاب فرشتگان با ستم پذیران مستضعف را دوباره در قرآن بخوانید که: «چون فرشتگان جان ظالمانی را می ستانند که بر خود ستم کرده اند، ازآنان می پرسند درچه حال بودید؟ می‌گویند مستضعف ودرمانده بودیم و در دیار خود رخصت انجام وظیفه نداشتیم. فرشتگان درپاسخ می‌گویند: زمین خدا که فراخ بودومهاجرت که ممکن بود.» (ان الذین توفاهم الملائکة ظالمی انفسهم....نساء ۹۷ )</p>

<p>و مباد که حضرت ربٌ الارباب در روز جزا با فقیهان مستضعف خطاب قهر کند و راه عذر را بر آنان ببندد و به سوء عاقبت محکوم شوند.</p>

<p>راهی به سوی عاقبت خیر می رود<br />
راهی به سوء عاقبت، اکنون مخیری</p>

<p>مهاجرت چون یک رهنمود دینی و قرآنی و یک شیوه اعتراض مدنی و انسانی و به منزله جستن راهی برای رستن از زندان و رسوا کردن زندانبانان، در سیره عالمان دین ثبت افتاده است و مهاجرت عالمان از ایران به عراق و از عراق به ایران در دوران مشروطه و معاصر سنت نیکو و آزادیخواهانه ای بوده ست. «سرهنگان شاه» که بر سر شما نشسته اند سکوت مظلومانه تان را به مسالمت و حمایت تفسیر می‌کنند. بانگ بلند مهاجرت قفل این سکوت شبهه ناک را خواهد شکست و توهٌم تسلیم ننگین را خواهد زدود.</p>

<p>حوزه فقهی شیعی نجف پس از رکود و توقف کوتاه، اینک به سابقه هزار ساله خود رجوع می‌کند و در اندیشه بالندگی دوباره است. نجف اکنون می‌تواند قم را آزاد کند و نفس فروبردگان و ترس خوردگان قم و مشهد را به فراخنای حوزه فقاهت خود راه دهد تا رسالت دینی و تاریخی شان را با شجاعت بگزارند و به بانگ چنگ بگویند آن حکایت‌ها که از نهفتن آن دیگ سینه می زد جوش</p>

<p>و بی واهمه از جنود حرامیان و آدمی خواران و تبه کاران و ظلمه و قتله و عمله استبداد دینی و «سربازان بد نام امام زمان»، داستان یوسفان افتاده در چنگال گرگان را باز گویند. هم از قبح استبداد بگویند هم از حسن آزادی؛ و دین ورزی را در هوایی آزاد و پر رقیب تجربه کنند و اجتهادات نوین خود را با تشنگان معنویت در میان بگذارند. والبته «عراق ونجف» نام هرجاست که آزادگان در آن امن و آزاد وگشاده دست و گشاده زبان باشند که «این وطن مصروعراق و شام نیست.»</p>

<p>لیمیز الله الخبیث من الطیٌب و یجعل الخبیث بعضه علی بعض ... (انفال 37): "اینگونه خداوند پاک را از ناپاک جدا می‌کند و ناپاکی ها را بر هم می نهد و یکجا به آتش جهنم می سپارد."</p>

<p>آنگاه رطب خوردگان ولایت می مانند و وعٌاظ السلاطین و خدٌام الشیاطین و «مشایخ بی نشان از عشق» و سفلگانی که هرصبح و شام بر در سرای سلطنت سجده می برند و پشت بر قبله نماز می‌کنند و با غاصبان می‌نشینند و دست در خون مغصوبان می برند و عهد خالق را می‌شکنند که «بر سیری ظالم و گرسنگی مظلوم آرام ننشینند.» (نهج البلاغه خطبه شقشقیه: و ما اخذ الله علی العلماء الا یقارٌوا علی کظٌة ظالم و لا سغب مظلوم)</p>

<p>مردم هم، غربال بصیرت بدست، می مانند تا خادمان را از خائنان باز شناسند و نگین سلیمان را از دست اهریمنان بیرون کنند و دیوان را از مسند خدیوان فرو کشند.</p>

<p>«آنروز ستم گران انگشت ندامت به دندان می گزند که چرا با رسول همراهمی نکردند و چرا فلان کس را به دوستی بر گرفتند.» (و یوم یعضٌ الظالم علی یدیه یقول یا لیتنی اتخذت مع الرسول سبیلا ... فرقان: 27 و 28 ).</p>

<p>می‌دانیم که مشاطگان قدرت و فراشان ولایت و پندارپروران بنگاه بانگ و رنگ و عمله استبداد دینی، گوشها را پر و دلها را خالی کرده اند که اگر خیمه خواجگی خودکامکان فرود آید معاصی و مفاسد از یک سو و اعادی و اجانب از سوی دیگر خاک ایران را فتح خواهند کرد و تنها دولت شیعی جهان را بر خواهند افکند. اما این فریبی فرسوده و دروغی کهنه بیش نیست. نظام شقاوت بنیاد استبداد خود بدترین مفسدت و معصیت است و شجره خبیثه ای است که بر آن اصناف حشرات رذائل جمع می آیند و فقط بهار فرخنده مردم سالاریست که بر خزان خشک خشونت و رذیلت مهر خاتمت خواهد زد.</p>

<p>بلی مزاج دهر تبه شده است و راهزنان و حرامیان در کمینند اما علمای اسلام دل قوی دارند و آسوده خاطر باشند که عرق ملی و غیرت دینی و همت مصلحانه و تعهد وطن دوستانه زنان و مردان و دانایان و روشنفکران این دیار هرگز این عزیز نگین را به دست اهریمنان نخواهند سپرد وایران را برای ایرانیان نگاه خواهد داشت.</p>

<p>حدیث حکومت شیعی و خطر زوال آن هم بهانه ای و افسانه ای بیش نیست. این حکومت چه شباهتی به سیره و سنت و شیوه و شریعت سردار عدالت ،علی(ع) دارد تا لاف از شیعی و علوی بودن زند؟ علی کجا و اکرام جاهلان و الجام عالمان کجا؟ علی خود از پیامبر اکرم می‌آورد که بارها فرمود «جامعه ای که در آن ضعیفان نتوانند حق خود را بی لکنت زبان از قدرتمندان بگیرند جامعه ای ناپاک است» (نهج البلاغه، نامه به مالک اشتر) و حقا که نظام ولایت مطلقه جز این جامعه ناپاک دست پختی نداشته است که در آن قوه قضائیه پاک هیچ کاره است و قصابان همه کاره. امروز جانی تاوان انتقادی است. نقادان غدر می بینند و مداحان قدر. و</p>

<p>سرتاسر دشت خاوران سنگی نیست<br />
کز خون دل و دیده بر او رنگی</p>

<p>و باری مگر مشروعیت حکومت وابسته به عنوان شیعی و سنی است؟ مشروعیت یک قائمه بیشتر ندارد و آن عدالت است و بقیه هر چه هست فرع آن است. جمهوری اسلامی ایران به گفته آن فقیه فقید(آیت الله منتظری رضوان الله علیه) اینک نه جمهوری است نه اسلامی. دینی و شیعی انگاشتنش عین قلب حقیقت و جفا بر طریقت است.</p>

<p>و اگر چه نظام ولایت مطلقه واسلام عبوسش، قاطبه دینداران را شرمنده از مسلمانی کرده است، چهره متبسم و انسان نواز و حق مدار و خرافه گریز و خرد پذیر روشنفکری دیندار وعالمان پارسا چندان دلرباست که کسی از آن نگریزد و کفر را بر ایمان نگزیند. و «برغم مدعیانی که منع عشق کنند» اینجا هم سخن آن فقیه فقید حجت موجه ماست که در غیبت استبداد دینی، ایران از آن همه ایرانیان و شهروندان متساوی الحقوق خواهد بود و هر کس و هر قوم به اندازه قدر خود بر صدر می نشیند و اقبال می بیند.</p>

<p>از "هجمه کفر" هم باک ندارید. دینداران برهانهای قاطع دارند. فطرت و تاریخ با آنهاست. دلیل و علت در خدمت آنان است. چهار قرن است که در مغرب زمین گزنده ترین و کوبنده ترین حمله ها را به دین کرده و می‌کنند اما چراغ کلیسا هنوز روشن است و «رونق این کارخانه کم نشده است» و دینداری معرفت اندیش در بالندگی است و کتابهای محققانه در تاریخ و فلسفه و تفسیر دین بسی بهتر و بیشتر از کشورما به بازار می آیند. بلی روحانیان دیگر سروری نمی‌کنند و سقف حکومت را بر ستون شریعت نمی زنند. دین در جای خود نشسته است. نه در راس امور است نه در ذیل امور. و مردم به قدری که علم و هنر و فلسفه و نقد جدید رخصت می دهد پای اعتقاد را در گلیم دیانت دراز می‌کنند. کافران کفر می ورزند و مومنان ایمان. «مومنان ز اقرار مست و منکران ز انکار مست» و نهایتا ماندنی ها می مانند و رفتنی ها چون کفی بر آب می روند.</p>

<p>دشمنان با انبیا بر می تنند<br />
پس ملائک ربٌ سلٌم می زنند</p>

<p>کاین چراغی را که هست او نور دار<br />
از دم و پف های دزدان دوردار</p>

<p>بهار مردم سالاری و خزان خودکامگی حوالت تاریخی ماست و فردا که قیامت صغرای خلق قائم شود و فرٌ دولت فرادینی فرا رسد و آفتاب مردم سالاری طلوع کند وافسر فرومایگان فروافتد و جشن زوال استبداد دینی برپا شود و داغ دیدگان انسداد و استبداد، زنجیر بر پای زنجیربافان نهند و تبانی نهانی خرقه پوشان و ولایت فروشان و مثلث تیغ و طلا و تسبیح را آشکار کنند، روز شرمساری خودکامگان و دریوزگان آنها خواهد بود.</p>

<p>سخنی هم با عابدان و صالحان:</p>

<p>غاصبان حاکم، خود آب و خاک میهن را از عفونت استبداد (که اکبر گناهان کبیره است) انباشته‌اند و سلسله جور بر دست و پای خلایق نهاده‌اند، آنگاه خطیبان خناس، وسوسه و غلغله در افکنده اند که زلزله در پیش است و "پیراهن چاک ماهرویان" دامن زمین را چاک خواهد کرد. خرقه پوشان هم دام تزویر نهاده اند و سر حقه باز کرده اند و خواب و خرافه می پراکنند و دعا و تعویذ تعلیم می‌کنند و بر رونق بازار شیادی می افزایند. زلزله ای را که در ارکان ولایت افتاده می بینند و می پوشند و در عوض برای زلزله طبیعت و گناهان موهوم مردم می جوشند و می‌خروشند.</p>

<p>تاریخ اما نشان نمی دهد که پیامبر علیه السلام مردم را از زلزله ترسانده باشد یا دعای ویژه زمین لرزه به آنان آموزانده باشد! در عوض به گواهی روایات و ماثورات، آنچه پیامبر از آن می هراسید و پیروان خود را از آن می هراساند "چیرگی حاکمان بی رحم" بود و کمتر می شد که از مجلسی برخیزد و این دعا را نخواند: اللهم اقسم لنا من خشیتک ما یحول بیننا و بین معصیتک ... ولا تسلط علینا من لا یرحمنا :«خدایا از خشیتت چندان نصیب ما کن که گناه نکنیم ... و کسانی را که به ما رحم نمی‌کنند بر ما چیره مکن»( جامع الاحادیث، جلا ل الدین سیوطی).یعنی از نگاه باطن بین آن آموزگار بزرگ تقوا و توحید، سلطه ظالمین صد بار از لرزیدن زمین هراس آورتر بود. و به حقیقت اگر به دعا از خدا چیزی را باید خواست همانا برافتادن حاکمان بی رحم است، حاکمانی که از قتل و غصب و نهب و تجاوز و تطاول و چپاول و تقلب و تزویر و افترا و شکنجه و اعدام، مغولان و طالبان را شرمنده كرده‌اند.</p>

<p>نیکوست که همه نمازگزاران و خداخوانان از هر کرانه تیر دعا روان کنند و به پیروی افتخار آمیز از رسول اکرم این کلمات را بر لوح جان و صفحه زبان نقش کنند و در عیان و نهان، در شب و روز، در خانه و خیابان، در صلوات و مناجات و در سجده و قنوت، به هر لهجه و هر زبان، از صمیم جان بخوانند و از خدای رحیم رحمان بخواهند تا سایه سلطه سفلگان بی رحم را از سر امت مرحومه کم کند و چشم نمناک و دل غمناکشان را روشن و خرم کند.</p>

<p>شاعران و هنرمندان و خوش نویسان نیز وام هنرمندی را بگزارند و این کلمات پر برکات را بر الواح و صحائف، بر دیوان و ایوان و بر رسانه ها و رایانه ها رقم زنند و به شهد عبارت و سحر بلاغت بیامیزند و دل مظلومان را مسرور و چشم ظالمان را کور کنند.</p>

<p>چو غنچه گرچه فروبستگی است کار جهان<br />
تو همچو باد بهاری گره گشا می‌باش</p>

<p>چو پیر سالک عشقت به می حواله کند<br />
بنوش و منتظر رحمت خدا می‌باش</p>]]>
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>عرضه‌ی کتاب منطق ــ قدم اول در نمایشگاه کتاب </title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://eskafi.com/2010/05/on_logic.html" />
    <id>tag:eskafi.com,2010://1.832</id>

    <published>2010-05-09T18:38:19Z</published>
    <updated>2010-05-09T18:44:24Z</updated>

    <summary> نویسندگان: شارون شاتیل - دان کرایان طراح: بیل مِی‌بلین مترجم: ابراهیم اسکافی شرکت نشر و پژوهش شیرازه کتاب با همکاری پردیس دانش کتاب تصویری منطق از مجموعه قدم اول شیرازه که مجوز آن اواخر سال گذشته صادر شده بود،...</summary>
    <author>
        <name>ابراهیم اسکافی</name>
        
    </author>
    
        <category term="کتاب" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    <category term="قدماول" label="قدم اول" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
    <category term="منطق" label="منطق" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
    <category term="چامسکی" label="چامسکی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
    <category term="کتاب" label="کتاب" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
    <category term="راسل" label="راسل" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://eskafi.com/">
        <![CDATA[<p><img alt="mantegh.jpg" src="http://eskafi.com/pics/mantegh.jpg" width="184" height="274" class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" /><br />
 <div style="text-align: center;">نویسندگان: شارون شاتیل - دان کرایان<br />
طراح: بیل مِی‌بلین<br />
مترجم: ابراهیم اسکافی<br />
<a href="http://shirazehketab.net">شرکت نشر و پژوهش شیرازه کتاب</a> با همکاری پردیس دانش<br />
</div></p>

<p>کتاب تصویری منطق از مجموعه قدم اول شیرازه که مجوز آن اواخر سال گذشته صادر شده بود، در نمایشگاه کتاب در غرفه پردیس دانش (سالن ناشران عمومی - راهرو 11 غرفه 23) عرضه شده است. تا کنون بیش از 50 کتاب از مجموعه کتاب‌های تصویری قدم اول منتشر شده است.<br />
در این کتاب اشاره‌ای به تحولات منطق از زمان ارسطو به بعد تا دوران معاصر شده است. علاوه بر ارسطو، در این کتاب به برخی از اندیشه‌های خروسیپوس، لایبنیتز، فرگه، کانتور، راسل، ویتگنشتاین، کارناپ، حلقه‌ی وین، هیلبرت، گودل اشاره شده است. زندگی و تلاش‌های آلن تورینگ در زمینه ابداع کامپیوتر در بخش‌های مختلفی بررسی شده است. بخش‌هایی از کتاب نیز به مسأله روش علمی، استقرا و استنتاح پرداخته و آرای هیوم، پوپر و کوآین در این خصوص بررسی شده است. به مباحثی از زبا‌ن‌شناسی به ویژه دیدگاه‌های چامسکی در زمینه آموختن زبان نیز در کتاب منطق اشاراتی شده است. موضوعات جالب توجهی در تاریخ منطق از جمله قاعده برهان خلف، پارادوکس راسل، پارادوکس دروغ‌گو، پارادوکس حرکت زنون، پارادوکس تسلسل و پارادوکس کلاغ معرفی شده است. توضیحاتی نسبتاً مفصل نیز در مورد منطق فازی داده شده است.</p>

<p>در معرفی پشت جلد این کتاب آمده است: </p>

<blockquote>منطق ستون فقرات تمدن غربی است که دستگاه‌های فلسفی، منطقی و قانونی آن را در کنار هم حفظ کرده است. اما با وجود اذعان عمومی بر اهمیت آن، به خاطر استفادة زیاد از واژگان تخصصی و نمادهای ریاضی در آن، برای بسیاری از مردم همچنان راز سر به مهری باقی مانده است. 
این کتاب قدم اولی است برای گشودنِ این راز سر به مهر و آشنایی با مفاهیم اساسیِ آن. کتاب از پیشرفت‌‌های تاریخی منطق آغاز می‌شود و نمادها و قاعده‌های مربوط را توضیح داده و گشتی در مسائل فلسفی پیرامون آن می‌زند. تأثیر منطق بر روش علمی و علوم گوناگون از فیزیک گرفته تا روان‌شناسی نیز تشریح خواهد شد و نشان می‌دهد که کامپیوترها و فناوری دیجیتالی چیزی جز مصداق‌هایی از کاربرد منطق نیستند. مشکلات و محدودیت‌های دستگاه‌های منطقی نیز آشکار خواهند شد و با شمه‌ای از پیشرفت‌های اخیر در این حوزه نیز آشنا خواهید شد.
</blockquote>
<strong>پی‌نوشت:</strong> کتاب‌های شیرازه از جمله مجموعه‌های قدم اول، تاریخ معاصر ایران، مفاهیم علوم اجتماعی؛ جامعه و سیاست، فلسفه و اقتصاد سیاسی، آسیای میانه و قفقاز در نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران در غرفه پردیس دانش عرضه شده است. <a href="http://shirazehketab.net">سایت شیرازه نیز به تازگی راه‌اندازی شده و در حال ساخت ست،</a> فعلاً در این سایت فهرست کامل مجموعه کتاب‌های شیرازه در دسترس است.]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>و اما آپارتاید </title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://eskafi.com/2010/05/apartheid.html" />
    <id>tag:eskafi.com,2010://1.829</id>

    <published>2010-05-01T17:49:05Z</published>
    <updated>2010-05-01T19:51:41Z</updated>

    <summary>هم‌بستگی خانم‌های فمینیست شایسته تحسین است. یکی‌شان که مورد نقد قرار بگیرد، هر چقدر هم که پرت و پلا گفته باشد چون زن است، بقیه به اسم این که حالا منظورش آن نبوده و روح مطلبش فلان است و می‌خواسته...</summary>
    <author>
        <name>ابراهیم اسکافی</name>
        
    </author>
    
        <category term="مقاله" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    <category term="فمینیسم" label="فمینیسم" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
    <category term="زنان" label="زنان" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
    <category term="شادیصدر" label="شادی صدر" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://eskafi.com/">
        <![CDATA[<p>هم‌بستگی خانم‌های فمینیست شایسته تحسین است. یکی‌شان که مورد نقد قرار بگیرد، هر چقدر هم که پرت و پلا گفته باشد چون زن است، بقیه به اسم این که حالا منظورش آن نبوده و روح مطلبش فلان است و می‌خواسته است فلان موضوع مهم را بگوید، ازش دفاع می‌کنند. خیلی از آن‌ها اصلاً وارد محل نزاع نمی‌شوند، از شایستگی‌های نویسنده می‌گویند و این که زن‌ها خیلی تحت ستم هستند. گویی چون زن‌ها مشکلات زیادی دارند، مجوز دارند که هر حرف غیرمنطقی‌ای را بزنند.  <br />
<a href="http://jensemokhalef.blogspot.com/2010/04/blog-post_30.html">دفاعیه نسرین افضلی</a> از شادی صدر من را یاد همان لطیفه‌ای انداخت که دانش‌آموزی در درس جغرافیا فقط یک کشور پاکستان را بلد بود توضیح بدهد از هر کشور دیگری ازش سوآل می‌کردند به گونه‌ای به پاکستان ربطش می‌داد و بعد می‌گفت «و اما پاکستان». نسرین افضلی بدون این که دلیلی در مورد یکسان بودن آپارتاید و تبعیض جنسی بیاورد، ناگهان درباره‌ی آپارتاید صحبت می‌کند و بعد هم حتماً انتظار دارد ما هر چه در مورد آپارتاید گفت به تبعیض جنسیتی تعمیم دهیم. <br />
او فهرستی از تبعیض‌ها علیه زنان را می‌آورد که اغلب آنان هم به زنان متأهل مربوط می‌شود. از دو مورد تبعیض نفقه و سربازی علیه مردان به راحتی می‌گذرد: «این دو مورد هم توجیه‌کننده بسیاری دیگر از حقوقی است که به مردان داده شده است.» اما همین دو مورد در مقایسه با بسیاری از مواردی که در مورد مشکلات زنان گفته شده است، بیشتر تحقق پیدا می‌کند. اگر پذیرفته‌ایم که از نظام نامتناسب فعلی هر دو سو زیان می‌بینند، دیگر تشبیه کردن آن به آپارتاید نژادی بی‌معناست. اگر زنان در این نظام نابرابر کرامت انسانی‌شان در اغلب موارد نادیده گرفته می‌شود، مردان زیادی هم بر اساس همین مناسبات نابرابر مشکلات زیادی را باید تحمل کنند. در نظام آپارتاید همیشه یک طرف نفع می‌برند و یک طرف زیان می‌بیند. اما در تبعیض جنسیتی هر دو طرف به گونه‌ای زیان می‌بینند البته یک طرف بیشتر. در نظام آپارتاید منافع یک نژاد می‌تواند از منافع نژاد مقابل کاملاً جدا باشد، اما منافع دو جنس به آن صورت قابل تفکیک از هم نیستند. اگر تمام مردان در برابر تبعیض‌هایی که علیه زنان می‌شود باید همواره پاسخ‌گو باشند، تمام زنان هم در مواردی که اجحافی علیه مردان شده است، باید همواره پاسخ‌گو باشند. من هم می‌توانم پرسش‌هایی از نوع سوآلاتی که نسرین خطاب به مردان مطرح کرده است درباره زنان بنویسم. اما من قصد تهییج مخاطب را ندارم. مشکلات زنان و مردان مسائلی انتزاعی نیستند که نیاز به تئوری‌پردازی‌های عجیب و غریب داشته باشند، همه در اطراف خود این مسائل را می‌بینند و لمس می‌کنند. دانشجوی پسری که به دلیل اعزام به سربازی از رقابت با همکلاسی‌های دخترش بازمی‌ماند، مرد متأهلی که برای جدا شدن از همسری که دوستش ندارد باید تمام زندگی و ارث و میراثش را تقدیم کند، برایش فرقی نمی‌کند که شما از نظام مردسالار صحبت می‌کنید یا آپارتاید نژادی، او می‌بیند که نسبت به جنس مخالفش در وضعیت بدتری قرار دارد.<br />
جدا کردن زنان از مردان و گناه‌کار جلوه دادن کلیه مردان بر مبنای هر تئوری‌ای که باشد اشتباه است. ظالم و مظلوم نشان دادن وضعیت دو جنس و نادیده گرفتن مشکلات جنس مقابل نمی‌تواند مشکلی را حل کند. اگر به راحتی می‌توانیم از مشکلات زنان صحبت کنیم، بد نیست به مشکلات مردان هم بپردازیم و با گفتن این که مشکلات آنان «توجیه» دارد، صورت مسأله عوض نمی‌شود.</p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>همه‌ی چیزها به هم شبیهند، اما فقط در چیز بودن‌شان </title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://eskafi.com/2010/04/on_feminism.html" />
    <id>tag:eskafi.com,2010://1.828</id>

    <published>2010-04-30T11:56:26Z</published>
    <updated>2010-04-30T12:51:55Z</updated>

    <summary>در برخی رسانه‌های ایرانی نگاه به زنان و مسائل آنان نگاهی حمایتی و ترحم‌آمیز است. اگر یادداشتی از سوی زنان برای انتشار در سایت‌های اصلاح‌طلب و نوگرا نوشته شود شانس بیشتری برای انتشار دارد تا این که امضای یک مرد...</summary>
    <author>
        <name>ابراهیم اسکافی</name>
        
    </author>
    
        <category term="زنان" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="مقاله" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    <category term="فمینیسم" label="فمینیسم" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
    <category term="انتقادپذیری" label="انتقادپذیری" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
    <category term="زنان" label="زنان" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
    <category term="شادیصدر" label="شادی صدر" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://eskafi.com/">
        <![CDATA[<p>در برخی رسانه‌های ایرانی نگاه به زنان و مسائل آنان نگاهی حمایتی و ترحم‌آمیز است. اگر یادداشتی از سوی زنان برای انتشار در سایت‌های اصلاح‌طلب و نوگرا نوشته شود شانس بیشتری برای انتشار دارد تا این که امضای یک مرد پای آن باشد. توجیه این پدیده هم این است که باید به زنان میدان و فرصت داد تا حرف‌ها و مشکلات‌شان را بیشتر بیان کنند. این سیاست محاسن زیادی دارد و موجب تشویق بیشتر زنان می‌شود، اما معایبی هم دارد و آن این که زنان نویسنده و فعال اجتماعی کم‌تر در معرض نقد جدی قرار می‌گیرند. اگر مردی یادداشتی برای یک سایت بنویسد، در مقایسه با زنان، بیشتر محتمل است در معرض نقد قرار بگیرد تا مقاله‌اش را بازنگری کند یا این که اساساً مقاله‌اش را پس بگیرد. به این واقعیت زمانی پی بردم که با یک نوشته‌ی مغشوش در سایت محبوب خودم مواجه شدم و با سردبیر سایت تماس گرفتم و گفتم چرا چنین متن نامفهومی را منتشر کرده‌اید، پاسخی که گرفتم این بود که درست است که نوشته ایرادات زیادی دارد اما ما باید به زنان فرصت بدهیم تا مطرح شوند. مشکل این سیاست این است که زنان تحلیل‌گر کم‌تر مورد نقد جدی قرار می‌گیرند و در نهایت به جایی می‌رسد که برخی از آنان اساساً لزومی نمی‌بینند که به منطق پای‌بند باشند، نوشته‌های‌شان یا کاملاً احساساتی است یا پر از گزاره‌های متناقض.</p>]]>
        <![CDATA[<p>خانم <a href="http://shadisadr.wordpress.com">شادی صدر</a> که از روزنامه‌نگاران باسابقه و فعال حقوق بشر و حقوق زنان در ایران محسوب می‌شود، از جمله‌ی نویسندگانی است که کمتر مورد نقد جدی قرار گرفته است و همواره مورد تشویق دوستان داخلی و خارجی‌اش بوده است. <a href="http://shadisadr.wordpress.com/2010/04/26/suzan/">یادداشت‌های اخیر وی</a> نشان می‌دهد که او با توجه به موقعیتی که کسب کرده دیگر نیازی به استدلال منطقی احساس نمی‌کند و توجهی جدی هم به منتقدان نشان نمی‌دهد. در مورد جایزه‌ای که وزارت خارجه آمریکا قرار بود به او بدهد <a href="http://shadisadr.wordpress.com/2010/03/09/shiv/">موضعی عجیب</a> اتخاذ کرد و واکنش آنان را هم دلیل بر حقانیت خود تلقی کرد و مورد تشویق برخی نزدیکانش قرار گرفت. (<a href="http://eskafi.com/2010/03/on_shadi_sadr_action.html">در این مورد پیشتر نوشتم</a>) او اخیراً <a href="http://shadisadr.wordpress.com/2010/04/26/suzan/">تمام مردان ایرانی را در ردیف امام ‌جمعه خرافی تهران قرار داده</a> و حتا در جاهایی سعی کرده به امام جمعه امتیازاتی بدهد و او را روراست‌تر از بقیه مردان ایرانی نشان دهد، در واقع بر عکس عنوان مقاله‌اش، یک سوزن به امام جمعه زده است و یک جوالدوز به تمام مردان ایرانی. این بار چون نوشته اساساً بی‌پایه بود، با انتقادات بیشتر و شدیدتری روبرو شد. <br />
مشکل پیش پا افتاده و ساده‌ای که شادی صدر از درک آن عاجز است و با وجود انتقادات زیاد به آن نمی‌پردازد، تعمیم دادن مصرّانه و بی‌دلیل برخی گناهان به همه مردان است. در دادگاه یک‌سویه‌ای که شادی صدر تشکیل داده هیچ مردی تبرئه نخواهد شد، چون اتهام، همان مرد بودن است و پیش از آن که به دنیا بیاید جهان به دو دسته‌ی ظالم و مظلوم تقسیم شده است: <strong>«دنیای ما کاملاً و از قبل از این‌که به دنیا بیاییم، تقسیم شده است: شما متلک می‌گویید، ما متلک می‌شنویم؛ شما ما را در حجاب می‌کنید، ما در حجاب می‌رویم.»</strong> در این دادگاهی که این وکیل ایرانی تشکیل داده است، فرصت تجدیدنظری هم وجود ندارد شما فقط باید حکم را اجرا کنید: «<strong>دموکراسی روزی آغاز خواهد شد که شما، بله شما آقایان یاد بگیرید نه فقط جلو آینه بلکه در منظر عموم، به جای دفاع از حقوق زنان به مثابه امری بیرونی و انتزاعی، از تجربه واقعی، درونی و زمینی «خود» به عنوان یک «مرد» سخن بگویید و نقشی که در بازتولید ساختارهای تبعیض‌آمیز موجود داشته‌اید را به نقد بکشید.</strong>» مسأله‌ی دادگاه و اجرای حکم اصلاً شوخی نیست. علی عبدی یکی از دوستان شادی صدر <a href="http://www.facebook.com/event.php?eid=108808852494783#!/event.php?eid=108808852494783&ref=mf">گروهی را در فیسبوک </a>درست کرده است تا به مناسبت مقاله‌ی درخشان خانم صدر، مردان به اعتراف‌خانه بروند و از جنایات ریز و درشتی که در طول زندگی علیه زنان مرتکب شده‌اند، بنویسند. <br />
درست است که همه مردان به هم شبیهند اما شباهت فقط در مرد بودن آن‌هاست و تعمیم دادن بیش از آن غیرمنطقی است. گذشته از این موضوع که کل نوشته صدر را بی‌پایه کرده است، اشکالات دیگری هم در یادداشت صدر دیده می‌شود. اول این که «متلک شنیدن» نه آن گونه که او تصور می‌کند مختص به زنان است و نه آن‌چنان آزاردهنده و طاقت‌فرسا؛  از سوی دیگر این موضوع در مقایسه با مشکلات اساسی زنان ایران محلی از اعراب ندارد. دوم این که برساختن دموکراسی اساساً ارتباط چندانی با تربیت شهروندان ندارد که او با این نوشته قصد دارد به تنبیه تمام مردان پرداخته و راه دموکراسی را هموار کند. آن چه در دموکراسی بیشتر اهمیت دارد تلاش برای همزیستی گروه‌های گوناگون است که اتفاقاً نویسنده در جهت عکس تلاش دارد حتا میان زنان و مردان هم برزخ ایجاد کند. متلک گفتن کار پسندیده‌ای نیست، اما تنها مانع برقراری دموکراسی در ایران هم نیست.* دموکراسی‌های پیشرفته و بزرگ دنیا هم پس از تشکیل اعتراف‌خانه‌ی مردان، به دموکراسی نائل نشده‌اند. سوم این که حتا اگر گروهی در یک خصیصه با هم مشترک باشند، آیا می‌توان گفت که دیگر آن‌ها هیچ فرقی با هم ندارند؟ بین کسی که دروغ، تقلب، قتل، شکنجه و تجاوز را توجیه می‌کند و کسانی که برای اعتراض به آن جان خود را به خطر می‌اندازند، زندانی می‌شوند، مورد تجاوز قرار می‌گیرند و کشته می‌شوند، به صرف این که چون مردند و شاید در کودکی متلکی گفته باشند، فرقی نیست؟<br />
پاسخی که بعداً شادی صدر به انتقادات داده است نیز شایان توجه است. این <a href="http://shadisadr.wordpress.com/2010/04/27/%D8%A2%D8%A8-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%DA%AF%D9%87-%D9%85%D9%88%D8%B1%DA%86%DA%AF%D8%A7%D9%86/">یادداشت توهم‌آمیز</a> نشان می‌دهد که مشکل سهوی نبوده و او اصرار دارد که تمام مردان را هم‌چنان گناه‌کار معرفی کند. گویا پنج سال حاکمیت <a href="http://president.ir">دولت مهروزی</a> بر ذهن برخی فعالان سیاسی اثر گذاشته و به آنان آموخته است که حتا اگر اشتباه کردی کوتاه نیا و با شدت بیشتری موضع احمقانه‌ات را تکرار کن و از این که دیگران دائم درباره‌ی تو حرف می‌زنند، فارغ از این که تو را ابله می‌دانند یا نابغه، خوشحال باش، چون «آ<a href="http://shadisadr.wordpress.com/2010/04/27/%D8%A2%D8%A8-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%DA%AF%D9%87-%D9%85%D9%88%D8%B1%DA%86%DA%AF%D8%A7%D9%86/">ب در خوابگه مورچگان</a>» ریختی. شادی صدر چند موضوع را عامدانه در یادداشت بعدی‌اش نادیده می‌گیرد، یکی این که منتقدان وی فقط مردان نیستند، دوم این که انتقاد از وی به معنای انتقاد از فمینیست‌ها نیست و او شایستگی این را ندارد که از طرف «ما فمینیست‌ها» سخن بگوید. <br />
گذشته از یادداشت شادی صدر برخی از نوشته‌هایی که در حمایت از وی نوشته شده‌اند نیز قابل توجهند. <a href="http://masihalinejad.com/?p=1584">حمایت مسیح علی‌نژاد</a> از وی مصداق واقعی ضرب‌المثل دوستی خاله خرسه است. او به جای آن که برخی از اشتباهات وی را به وی گوشزد کند، در ابتدا ابراز ذوق‌زدگی می‌کند از این که شادی صدر قصد ندارد عذرخواهی کند: «<strong>چه دلم قرص شد وقتی دیدم شادی صدر اینگونه نیست که تا موج خشم به راه افتاده در فضای مجازی را ببیند عقب‌نشینی کند و صد بار هم عذر بخواهد تا مبادا دل کسی بشکند.</strong>» در ادامه پرسش‌هایی که باید از شادی صدر بپرسد از منتقدان وی می‌پرسد: «<strong>حالا فقط یک سوال دارم آیا در میان همه منتقدان، کسی هست که واقعا فکر کند شادی صدر تا کنون حتی یک مرد هم ندیده است که حرمت زنان نگاه داشته باشد؟ آیا شادی صدر حتی یک مورد استثناء هم در تمام دوران فعالیت خود ندیده است که به حرمت همان یک مورد استثناء کمی از تعمیم دادن خصیصه مورد نکوهش متلک گویی و آزار جنسی زنان به کل جامعه مردان ایرانی کوتاه بیاید؟ معلوم است که او بهتر از خیلی از ایرادگیرندگان (نه منتقدان منطقی)  به این موضوع آگاه است، بی شک او هم مثل  خیلی از کسانی که خشمگین شده اند، آنقدرها دانش و تدبیر دارد که در یک آسیب‌شناسی اجتماعی نباید آمار را قربانی، انگیزه کرد.</strong>» معلوم نیست علی‌نژاد این حرف را به طعنه می‌گوید یا جدی، اما ظاهر امر نشان می‌دهد که خانم صدر آن قدر بدشانس بوده است که گویا چنین مردی را هرگز ندیده است وگرنه طور دیگری می‌نوشت. نکته عجیب دیگر در نوشته علی‌نژاد مصلحت‌جویی وی است که بی‌شباهت به کسانی نیست که به نام دفاع از نظام سعی می‌کنند انتقادات را سرکوب کنند. البته او در جبهه منتقدان نظام قرار دارد: «<strong>نمی‌گویم بر ایرادات خود چشم بپوشیم اما این همه انرژی‌مان آیا نباید معطوف به نقد حاکمیت و تفکری شود که همه زندگی ما را به یغما برده است و حالا به نام ما نماینده کرسی‌های تصمیم‌ساز در سازمان‌های بین‌المللی می‌شوند و بعد هم یک گوشه نشسته‌اند و نگاه می‌کنند که ما چه روشنفکرانه به جای پرداختن به ظلم آنها زیادی به خودمان مشغول می‌شویم.</strong>» منتقدان گویا آن قدر کم‌بود انرژی ندارند که لازم باشد برای صرف انرژی‌شان  این‌گونه اولویت‌بندی کنند.<br />
علی عبدی که <a href="http://www.facebook.com/event.php?eid=108808852494783#!/event.php?eid=108808852494783&ref=mf">اتاق اعتراف‌گیری</a> را هم بنا کرده است در <a href="http://www.mardomak.org/news/opinion_aliabdi_on_shadi_sadr_article/">نقدی محافظه‌کارانه</a> سعی کرده است از تعمیم صددرصدی شادی صدر انتقاد کند، اما عملاً منطق وی را پذیرفته است که مردان دچار مشکل هستند و به همین خاطر به تقاضای شادی صدر لبیک گفته و آنان را تشویق به اعتراف کردن کرده است تا از بار گناهان جامعه کاسته شده و زمینه‌ی ظهور دموکراسی مهیا شود. علی عبدی اگرچه منتقد صدر است اما در نوع نگاهش در تقسیم‌بندی زنان و مردان با وی اشتراکاتی دارد. او هم در تقسیم‌بندی رفتارهای انسان برخی رفتارهای ناشایست مردان را لقب «مردانه» می‌زند: «<strong>خشونت گسترده کلامی و جنسی مردان علیه زنان در خیابان‌های شهر نیز امری «عادی» است چرا که مالکیت بر بدن زن از ویژگی‌های «مردانگی مسلط ایرانی» است.</strong>» البته در ادامه «مردانگی تابع» را هم تعریف می‌کند: «<strong>اما در کنار این مردانگی مسلط، مردانگی‌های تابعی قرار دارند که مردانگی مسلط را جسمانیت نمی‌بخشند.</strong>» در حقیقت او معتقد است همه مردان قاعدتاً دارای همان صفاتی هستند که شادی صدر به آن معتقد است یعنی مردانگی مسلط، اما عده‌ای از این الگو تبعیت نمی‌کنند. روشن نیست که چرا باید آن صفات را «مردانگی مسلط» بدانیم و بقیه را «مردانگی تابع». در حقیقت او هم مثل بسیاری از فمینیست‌های تندرو تمایل دارد صفات اهریمنی را به مردان و صفات دوست‌داشتنی را به زنان نسبت دهد. در جمله‌ای که دعوت به اعتراف‌نویسی است این ویژگی بیشتر آشکار می‌شود: «<strong>همچنین پیشنهاد می‌دهم که در همان گروه از یک تجربه روزمره خود به عنوان یک «مرد» بنویسند، تجربه‌ای که شما را با باورها، رفتارها، عادت‌ها و زبان تبعیض‌آمیز خودتان آشنا می‌کند.</strong>» در این جمله «به عنوان یک مرد» معادل است با «باورها، رفتارها، عادت‌ها و زبان تبعیض‌آمیز خودتان».<br />
زنان ایران هم‌چون بسیاری دیگری از زنان جهان با مشکلات زیادی دست و پنجه نرم می‌کنند. جدا کردن مردان از زنان و ترویج ادبیات «مردستیزانه» راه درستی برای حل این مشکلات نیست. در حقیقت مردستیزی که در نمونه‌ی گفتار <a href="http://shadisadr.wordpress.com">شادی صدر</a> به روشنی دیده می‌شود، نه تنها دردی را دوا نمی‌کند، بلکه دید جامعه را نسبت به کسانی که فارغ از مردستزی و زن‌ستیزی در پی برابری حقوقی هستند، بدبین می‌کند.  </p>

<p><small>*    از سوی دیگر از بلاد غرب که سال‌هاست به دموکراسی افتخار می‌کنند، خبر می‌رسد که هم‌چنان مشکل متلک‌گویی رایج است و اتفاقاً شدیدتر از ایران اسلامی است و کار از حرف زدن گذشته و گاهی ناغافل هم‌دیگر را بیشگون می‌گیرند!<br />
برای دیدن یادداشت‌های بیشتری مرتبط با این موضوع به گروه «<a href="http://www.facebook.com/pages/brbry-lbn-mklf-zn-styzy-w-mrdstyzy/112336742139730?ref=mf#!/pages/brbry-lbn-mklf-zn-styzy-w-mrdstyzy/112336742139730?ref=ts">برابری‌طلبان مخالف زن‌ستیزی و مردستیزی</a>» در فیسبوک بروید.</small><br />
 </p>]]>
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>لیبرالیسم دانشجویی و کاستی‌های آن</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://eskafi.com/2010/04/students_liberalism.html" />
    <id>tag:eskafi.com,2010://1.827</id>

    <published>2010-04-23T11:40:52Z</published>
    <updated>2010-04-23T11:45:07Z</updated>

    <summary>در دوره‌ی فعالیت‌هایی دانشجویی در نیمه دوم دهه هفتاد و پس از آن، بر خلاف دهه‌ی اول انقلاب، لیبرالیسم محبوبیت زیادی داشت. شاید یک دلیلش این بود که مخالفان اصلاحات از این واژه به جای فحش استفاده می‌کردند و مثلاً...</summary>
    <author>
        <name>ابراهیم اسکافی</name>
        
    </author>
    
        <category term="دانشگاه" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="سیاست" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    <category term="لیبرالیسم" label="لیبرالیسم" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
    <category term="مبارزهسیاسی" label="مبارزه سیاسی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
    <category term="دانشگاه" label="دانشگاه" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
    <category term="عقلانیت" label="عقلانیت" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://eskafi.com/">
        <![CDATA[<p>در دوره‌ی فعالیت‌هایی دانشجویی در نیمه دوم دهه هفتاد و پس از آن، بر خلاف دهه‌ی اول انقلاب، لیبرالیسم محبوبیت زیادی داشت. شاید یک دلیلش این بود که مخالفان اصلاحات از این واژه به جای فحش استفاده می‌کردند و مثلاً شعار می‌دادند «انجمن لیبرال، انحلال انحلال» صرف نظر از این که به هر حال قافیه هم در این‌جا نقش دارد و خیلی چیزهای دیگر مثل سکولار، سوسیالیست و کمونیست را نمی‌شود با انحلال هم‌قافیه کرد و شعار داد، لیبرالیسم فحش معتبری بود. از این طرف هم برای این که فعالان دانشجویی شهامت خود را نشان بدهند رسماً از لیبرالیسم دفاع می‌کردند. اتهام آن قدر غرورآفرین بود که نیازی به اعلام برائت نبود. اما لیبرالیسم دانشجویی آن زمان کاستی‌هایی داشت که شاید خیلی به درد مبارزه سیاسی نمی‌خورد. (پیشاپیش می‌پذیرم که این مباحث دقیق نیست و خیلی پراکنده است، بیشتر برای آغاز بحث مواردی را بیان می‌کنم و شاید بعداً با تفصیل بیشتری بحث را ادامه بدهم  و در ضمن از ورود دیگران به این بحث استقبال می‌کنم.) </p>]]>
        <![CDATA[<p>ــ لیبرالیسم با نوعی محافظه‌کاری درآمیخته شد و از این آمیزش «هزینه و فایده» متولد شد. در بسیاری از محافل برای این که فعالیتی انجام نشود «هزینه و فایده» استدلال محکمی بود و کمابیش هست. اگرچه این شعار عقلانی به نظر می‌رسد اما در مورد کارآیی‌اش در مبارزه سیاسی باید کمی احتیاط به خرج دهیم. عملاً کاربرد این توجیه به این معنا است که چون قرار نیست هزینه‌ای بپردازیم هیچ کاری هم نباید بکنیم. استدلال دیگری هم چاشنی آن می‌شد که وظیفه‌ی اول ما درس خواندن است. اول این که هزینه و فایده را باید در جایی به کار ببریم که پیامد رفتار ما قابل محاسبه باشد که در فعالیت سیاسی معمولاً چنین نیست. از سوی دیگر فایده‌ها را چطور با هزینه‌ها می‌توان مقایسه کرد؟ دوم این که سیاست یک دادو ستد کالایی صرف نیست و عمل سیاسی است که سیاست را ایجاد می‌کند و تا زمانی که چیزی نیست در مورد آن نمی‌توان حرف معتبری زد. فرض کنید می‌خواهید اعتراضی صنفی به غذای بد سلف بکنید. این اعتراض ممکن است همراهی کسی را به دنبال نداشته باشد، ممکن است ده نفر با شما همراهی کنند، شاید هم هزار نفر با شما هم‌صدا شوند و در بهترین حالت شاید کل دانشجویان از شما حمایت کنند و دانشگاه به تعطیلی کشیده شود تا مشکل برطرف شود. از سوی دیگر مسئولان دانشگاه ممکن است بلافاصله کوتاه بیایند و خواسته شما را بپذیرند، شاید ابتدا نپذیرند و بعد کم‌کم عقب‌نشینی کنند. شاید هم زمان زیادی ببرد تا به مشکل شما رسیدگی شود شاید لازم باشد دوباره اعتراض کنید. ممکن است دانشجویان به کمیته احضار شوند و بازخواست شوند اما حکمی صادر نشود. شاید احکامی برای برخی صادر شود عده‌ای هم اخراج شوند. برخی مسائل هم خیلی به چشم نمی‌آید: این اعتراض ممکن است روحیه‌ی خودباروی را در میان دانشجویان تقویت کند و روحیه سرزنده‌تری در دانشگاه ایجاد کند. کارکنان دانشگاه هم پس از آن جدی‌تر کار کنند. درحین این اعتراض شما با برخی دیگر از فعالان دانشجویی آشنا می‌شوید و شبکه‌ی دوستان شما گسترده‌تر می‌شود و در آینده می‌توانید با هم هم‌کاری بیشتری کنید. از طرف دیگر سرکوب شدید هم ممکن است اثر عکس بگذارد. این پارامترها همه مهم هستند و پیش از آن که دست به اعتراضی زده شود، تقریباً هیچ کدام به درستی قابل سنحش و هزینه فایده نیستند.  <br />
ــ سیاست دیگری که از سوی محافل روزنامه‌نگاری به محافل دانشجویی سرایت کرد، سیاستی بود موسوم به «می‌خواهم بمانیم» یا «آمده‌ایم که بمانیم» برخی از روزنامه‌نگاران اصلاح‌طلب برای آن که نشان دهند سوءنیت ندارند، انقلابی نیستند و شاید هم به این خاطر که مخالفان از وجود آن‌ها خیلی وحشت نکنند، این شعار را حتا در سرمقاله‌های‌شان مطرح می‌کردند. سرنوشت مطبوعات اصلاح‌طلب نشان داد که این شعار هم کارآیی ندارد. از نظر قائلان به این شعار گویی قواعد عجیبی وجود دارد که آن‌ها با آگاهی و به کار بستن آن می‌توانند بقای خود را تضمین کنند. اما وقتی شعار شما ماندن است و این گروه مخالف است که شرایط ماندن شما را هر روز به نوعی تعیین می‌کند و به هر مناسبتی خط قرمز جدید می‌کشد در نهایت در صورتی حضور شما تحمل خواهد شد که کاملاً بی‌خاصیت شده باشید. در آن حالت هم محض احتیاط شاید حذف شوید. بسیاری از تشکل‌های دانشجویی مدت زیادی هیچ فعالیتی نمی‌کردند، اما افتخارشان فقط این بود که تشکل مربوط را حفظ کرده‌اند. بقا البته اهمیت زیادی دارد، اما هر گروهی باید خودش هویت خودش را تعیین کند و منوط کردن آن به پارامترهای متغیر بیرونی کار را دشوار می‌کند.<br />
ــ جذابیت دانش در میان فعالان دانشجویی آن‌ها را از مسیر اولیه‌ی آن‌ها که فعالیت سیاسی است دور می‌کند. کسانی که از ایسم‌های گوناگون و متفکران غربی در صحبت‌های‌شان استفاده می‌کنند، در مقایسه با کسانی که شرایط سیاسی و مسائل روز را تحلیل می‌کنند، در میان فعالان دانشجویی محبوبیت بیشتری دارند. آن‌ها سرنخ‌هایی از اندیشه‌های جدید ــ یا حتا قدیمی ــ می‌دهند و این انگیزه را ایجاد می‌کنند که دانشجویان سراغ ناشناخته‌ها بروند. سخنرانی‌‌های سروش دانشجویان را بیشتر ترغیب می‌کرد که مولوی، پوپر و فلسفه غرب بخوانند تا این که فضای سیاسی را به درستی بشناسند و تحلیل کنند. حتا نوعی حالت استعلایی برای فلسفه خواندن، در مقایسه با دنبال کردن مسائل سیاسی به وجود آمده بود. این فضا باعث شد که بسیاری از کسانی که در ابتدا قصد داشتند به فعالیت سیاسی بپردازند تا شاید اندکی شرایط را تغییر بدهند، به جایی رساند که به علوم انسانی و به ویژه فلسفه رو آوردند و از پرداختن به مسائل روز ابا داشتند. مسأله فقط این نیست که عده‌ای از مسیر سیاسی جدا می‌شوند. برخی از این علاقه‌مندانِ به دانش که پرداختن به مسائل روز را بااهمیت نمی‌دانند، بر پایه‌ی اعتباری که از دانش خاص خود کسب کرده‌اند، از جایگاهی بالادستی به مسائل سیاسی می‌پردازند. البته برخورداری از دانش قابل احترام است و برای تحلیل سیاسی هم نباید از جایی مجوز گرفت، اما این کار آمیختگی دو حوزه‌ی کاملاً متفاوت است، کسی که از مسائل سیاسی ابا دارد نمی‌تواند به تحلیل مسائل سیاسی بپردازد. همان‌طور که کسی که صرفاً دانش فیزیک اتمی دارد نمی‌تواند به تحلیل فضای سینمایی یا ورزشی بپردازد، کسی هم که در یکی از شاخه‌های علوم انسانی مدرکی کسب کرده است به صرف آن نمی‌تواند تحلیل درستی از مسائل سیاسی روز ارائه دهد. <br />
ــ آزاداندیشی و نقد دیگران در لیبرالیسم جایگاه ویژه‌ای دارد و شعار «جرأت اندیشیدن داشته باش» به تواتر در محافل دانشجویی شنیده می‌شود. قاعدتاً این شعار می‌تواند در رشد عقلانیت در محافل دانشجویی کمک کند و بسیاری از خرافه‌ها را بزداید. مسأله زمانی بروز می‌کند که شما این معیار را در سیاست به کار می‌برید. یعنی صرف نظر از این که یک مبارز سیاسی چه برنامه‌ی سیاسی‌ای دارد و تا چه اندازه این برنامه می‌تواند به پیشبرد مسائل سیاسی کمک کند، به نقد باورهای انتزاعی وی می‌پردازید، اندیشه‌هایی که شاید چندان در مسائل سیاسی هم نقشی نداشته باشند. به جای این که مسأله‌ی سیاسی این باشد که شما چه برنامه‌ای را با چه توانایی و قدرتی و چگونه می‌خواهید پیش ببرید و از چه روش‌هایی استفاده خواهید کرد، پرسش به این صورت‌های احتمالی درمی‌آید که آیا از نظر شما اسلام و دموکراسی با هم سازگار است؟ آیا تقلید از نظر شما رواست؟ آیا هنوز هم معتقدید امام خمینی هیچ اشتباهی نکردند؟ با چنین روحیه‌ای در حالت افراطی‌اش مبارزه‌ی سیاسی تبدیل می‌شود به بد و بیراه گفتن و واپس‌گرا نشان دادن تمام فعالان سیاسی. این سنخ دانشجوی لیبرال سعی می‌کند در مورد هر شخصیتی برخی مواردی را که از نظر وی مایه شرمندگی است همواره حفظ کند تا به مناسبت یا بی‌مناسبت برای حمله به وی به کار ببرد. متأسفانه برای کسانی که از بیرون به مسأله نگاه می‌کنند تکرار این نوع نقدهای سیاسی بیش از آن که جدی گرفته شود به حساب عقده‌گشایی گذاشته می‌شود. <br />
ــ پیش کشیدن نزاع‌هایی قدیمی در میانه‌ی نزاع‌های جدید دور باطلی را ایجاد می‌کند که برای هیچ طرفی راه خروج باقی نمی‌ماند. این ژست در میان دانشجویان لیبرال ــ و البته برخی دانشجویان چپ ــ در یک دهه گذشته کاملاً آشناست که قبل از این که شما بگویید چه برنامه‌ای دارید، تکلیف‌تان را در مورد مسائل دهه‌ی اول انقلاب روشن کنید. در برخی موارد کار به جایی می‌رسد که تا شما از رفتار گذشته اعلام برائت نکرده، در پیش‌گاه ما تقاضای بخشش نکنید، نمی‌توانیم به حرف شما گوش بدهیم. بدیهی است هر کسی که در سی ساله‌ی اخیر فعالیت سیاسی داشته است به نوعی در مسائلی نقش داشته است ــ یا دست کم سکوت کرده است ــ که از دیدگاه یک دانشجوی لیبرال امروزی به هیچ وجه پذیرفته نیست. دوراهه‌ی ناخوشایندی وجود دارد که در هیچ حالتی برای دانشجوی لیبرال گذار از آن رضایت‌بخش نیست. اما اگر با دیدی سیاسی به موضوع نگاه کنیم مسائل امروز اهمیت بیشتری نسبت به مسائل دیروز دارند و قاعدتاً باید اولویت را به مسائل سیاسی امروز داد. البته به شرط آن که فاصله‌ی آن مسائل تا امروز آن قدر باشد که دیگر ارتباطش با مسائل امروز قطع شده باشد. مثلاً اصرار بر اعلام برائت کردن دانشجویان خط امام از اشغال سفارت، در حالی که می‌دانیم عملاً امروز به تنش‌زدایی اعتقاد دارند، خیلی توجیه سیاسی ندارد. اما بازخواست کردن سردارانی که در حمله به کوی دانشگاه جانب مهاجمان را گرفتند و در فجایع مشابه امروز هم موضع روشنی ندارند، شاید سیاسی‌تر باشد. اصلاح‌طلبان در دوران اصلاحات بیش از آن که از سوی دانشجویان در معرض پرسش از اصلاحات و چگونگی تداوم آن قرار بگیرند، در مورد اشغال سفارت باید جواب می‌دادند.<br />
ــ از آن‌جا که وجه شناخته‌شده‌ی لبیرالیسم وجه اقتصادی آن است و تفکیک میان لیبرالیسم و سوسیالیسم در حوزه‌ی اقتصاد روشن می‌شود، تأکید بی‌اندازه‌ای بر مسائل اقتصادی می‌شود یعنی به همان اندازه که در کمونیسم اقتصاد زیربناست گویا از نظر برخی لیبرال‌ها هم نگرش اقتصادی مهم‌ترین مسأله است. گفته می‌شود که رقابت آزاد اقتصادی است که می‌تواند فضای باز سیاسی ایجاد کند و بدون اقتصاد باز دموکراسی سرابی بیش نیست. درست یا غلط بودن این گزاره‌ها خیلی محل بحث نیست. اما ایدئولوژیک شدن این افکار قطعاً به مبارزه سیاسی لطمه خواهد زد. در وضعیتی که مسأله‌ی ما هم‌چنان مسأله‌ی سیاسی است، ایدئولوژی به دو قطبی کردن بی‌دلیل فعالان سیاسی منجر خواهد شد. کسانی که به اقتصاد باز اعتقادی ندارند اما حساسیت ویژه‌ای به مسائل انسانی دارند، از کسانی که ایدئولوگ اقتصاد باز هستند اما مسائل انسانی اهمیتی برای‌شان ندارد، در شرایط امروز کارآمدتر هستند.. می‌توان به اقتصاد بازار باور داشت اما در کارزارهای سیاسی لزوماّ معیار را باور به لیبرالیسم اقتصادی قرار نداد و به مسائل مهم‌تر و زیربنایی‌تر سیاست توجه نشان داد.  </p>]]>
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>پنجره‌ی ما و پنجره‌ی آن‌ها</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://eskafi.com/2010/04/our_panjere_and_others_one.html" />
    <id>tag:eskafi.com,2010://1.824</id>

    <published>2010-04-09T21:01:11Z</published>
    <updated>2010-05-13T05:43:10Z</updated>

    <summary>سال 84 با تعدادی از دوستان شروع به انتشار نشریه دانشجویی پنجره کردیم و تقریباً تا چهار سال انتشار آن ادامه داشت. در پنجره‌ی دانشگاه سیستان و بلوچستان گاهی ترجمه‌هایی منتشر می‌کردیم. این ترجمه‌ها یا مطالب فلسفی بود یا سیاسی...</summary>
    <author>
        <name>ابراهیم اسکافی</name>
        
    </author>
    
        <category term="سیاست" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://eskafi.com/">
        <![CDATA[<p>سال 84 با تعدادی از دوستان شروع به انتشار<a href="http://eskafi.com/panjere/"> نشریه دانشجویی پنجره</a> کردیم و تقریباً تا چهار سال انتشار آن ادامه داشت. در پنجره‌ی دانشگاه سیستان و بلوچستان گاهی ترجمه‌هایی منتشر می‌کردیم. این ترجمه‌ها یا مطالب فلسفی بود یا سیاسی که به مسائل سیاست خارجی مربوط می‌شد. در مورد ترجمه‌ها وسواس زیادی داشتیم، ترجمه را با متن اصلی مطابقت می‌دادیم و ویرایش می‌کردیم. استادان گروه هم نشریه را می‌خواندند و اگر مشکلی می‌دیدند آبروریزی می‌شد. معمولاً چیزی از ترجمه حذف نمی‌شد، البته گاهی مطالبی را که توهین‌آمیز بود و حذف کردنش تأثیری در پیام نویسنده نداشت، مجبور بودیم حذف کنیم وگرنه خودمان حذف می‌شدیم. <br />
دو سالی است که نشریه‌ای سراسری به نام پنجره از سوی اصول‌گرایان منتشر می‌شود. این نشریه هیچ شباهتی به نشریه دانشجویی ما ندارد. ظاهر خیلی بهتری دارد، نشریه ما ساده و سیاه و سفید بود و این نشریه رنگی است و ظاهری حرفه‌ای دارد. اما این نشریه نه در ویرایش و نه در ترجمه به اندازه‌ی نشریه دانشجویی ما وسواس نشان نمی‌دهد. <a href="http://eskafi.com/2010/03/persian_academy.html">در یادداشت قبلی در مورد شیوه‌ی نگارش بعضی مطالبش نوشتم</a>. اخیراً <a href="http://jomhourikhahi.com">سایت جمهوری‌خواهی</a> گزارشی را در مورد ترجمه‌های تحریف شده‌ی این مجله با عنوان «<a href="http://www.jomhourikhahi.com/2010/04/fake_translation_in_panjere.html#more">سندروم تقلب در میان اصول‌گرایان</a>» منتشر کرده است. این گزارش نشان می‌دهد که مترجمان محترم <a href="http://www.panjerehweekly.ir">پنجره</a> فقط به اسم نویسنده وفادار بودند، بقیه مطالب را به نفع خود هر جا که خواسته‌اند تغییر داده یا حذف کرده‌اند. (چندی پیش با برخی از دوستانم در مورد تعیین پایان‌نامه کارشناسی ارشد مترجمی صحبت می‌کردم و من به او پیشنهاد دادم که سوگیری‌های سیاسی در مطالب ترجمه‌شده‌ی رسانه‌های سیاسی را بررسی کند. فکر کنم این مجله مصداق خوبی برای چنین تزی باشد.) این گزارش در چند <a href="http://emruznews.com">سایت اصلاح‌طلب </a>دیگر هم منتشر شده است. از آن‌جا که <a href="http://rahesabz.net">این سایت‌ها </a>ممکن است در دسترس نباشند، این گزارش را در <a href="http://eskafi.com/2010/04/our_panjere_and_others_one.html">ادامه این مطلب می‌گذارم </a>تا در دسترس علاقه‌مندان مباحث ترجمه باشد.</p>]]>
        <![CDATA[<p><strong>محمد ابراهیمی</strong><br />
<a href="http://www.panjerehweekly.ir">هفته‌نامه‌ اصول‌گرای پنجره</a> در شماره‌ نوروزی خود چندین مقاله را درباره‌ انقلاب‌های رنگی ترجمه کرده‌است. در واقع 6 یادداشت با عناوین مختلف منتشر شده که همگی آن‌ها با دیدگاه اصول‌گرایان در مورد وقایع اخیر و انقلاب‌های رنگی هم‌خوانی دارد و شأن نزول آنها نیز دقیقاً همین است. یعنی این که اثبات شود که آقایان در انقلاب رنگی یا مخملی خواندن جنبش سبز محق هستند.  مقایسه‌ این ترجمه‌ها با متون اصلی نشان می‌دهد که گردانندگان این نشریه نه تنها در تعداد این مقالات غلو کرده‌اند، بلکه محتوای آن را نیز بر مبنای منافع سیاسی خود دست‌کاری و سانسور کرده‌اند تا آن‌چه را که خود بدان اعتقاد دارند از زبان کارشناسان خارجی بگویند.<br />
با توجه به آن که اصول‌گرایان آزادی بیان کامل دارند که هر آن‌چه می‌خواهند از زبان خود علیه مخالفان بگویند، روشن نیست که چه چیزی موجب شده است که به کسانی که به قول خودشان بیگانگان هستند متوسل شوند، آن هم با چنین رویکردی. آیا این اقدام بدین معناست که آنان بر این گمانند که در تحلیل مسائل اخیر اعتبار خود را از دست داده‌اند و باید دیگران مواضع‌شان را تأیید کنند؟ موضوع نگران‌کننده این است که این نشریه به نظر می‌رسد می‌خواهد نشریه تئوریک یک جریان سیاسی باشد و نزدیک به محافل امنیتی. بیم آن می‌رود که شیوه‌ کسب اطلاعات نیروهای امنیتی نیز از دنیای خارج به همین شکل تحریف‌شده باشد. اگر بنا باشد بر مبنای این‌گونه ترجمه‌ها اقدامی هم صورت بگیرد، آن وقت بی‌گمان باید در انتظار فاجعه‌ای بود عمیق‌تر از آن‌چه تا کنون روی داده‌است.<br />
قبل از این که به محتوای مطالب بپردازیم بد نیست به کمیت این مقالات هم توجه شود. مقالات انگلیسی مرجع این مجله در حقیقت 4 یادداشت متفاوت است که به دلایلی که روشن نیست یکی از مقالات به سه قسمت تقسیم شده و در لابلای مقالات دیگر منتشر شده‌است. مقاله‌ مفصل دیگری نیز به چهار قسمت مجزا تقسیم شده‌است. مترجم گویا توضیحات نویسنده درباره‌ عکس‌های مقاله را تقسیم‌بندی مقاله دانسته است، حال آن که عنوان‌های فرعی توضیحی درباره‌ عکس‌هایی است که در ترجمه نیامده است.<br />
صرف نظر از اشتباهات فنی مترجمان، تغییر دیدگاه نویسندگان خارجی به حدی است که خواننده شناخت نادرستی از نویسنده پیدا می‌کند. برخی مقالات اگر به طور کامل منتشر می‌شد، روشن می‌کرد که نویسنده شناختی از مسائل ایران ندارد و در نتیجه سخنانش کاملاً بی‌پایه و اساس است. نشریه اصول‌گرای پنجره با حذف اشتباهات فاحش برخی از آنان، سعی کرده آنان را کارشناسانی صاحب‌نظر و جدّی نشان دهد تا بتواند از گزیده‌ای از سخنان‌شان استفاده کند.  <br />
پائول کریگ رابرتس در مقاله‌ منتخب پنجره بر مبنای مقدماتی آشکارا بی‌پایه نتیجه‌گیری‌هایی کرده است که با ادعاهای اصول‌گرایان اندکی نزدیک است. مقدمات بی‌ربط وی حذف شده و صرفاً بر نتیجه‌گیری وی تأکید شده است. مقاله‌ای طولانی از دیوید ایک در این مجله ترجمه شده است. او از مدعیان نظریه‌ توطئه‌ی جهانی است. جالب است که داده‌های وی در مورد وقایع ایران دقیقاً همان داده‌های پائول کریگ رابرتس است (بسیاری از مطالب این دو مقاله مشترک است و عجیب این است که مترجمان نشریه متون یکسان را به گونه‌ای متفاوت و گاهی متضاد ترجمه کرده‌اند.) نویسنده از ادعاهای پائول کریگ استفاده کرده تا با افزودن مورد جنبش سبز، تئوری توطئه‌ جهانی خود را تکمیل کند. او معتقد است که تمام تحولات سیاسی جهان از یک مرکز موسوم به عنکبوت هدایت می‌شوند. این تئوری توطئه‌ جذابیت زیادی برای اصول‌گرایان دارد زیرا به سادگی جنبش سبز را می‌توانند در کنار کودتای 28 مرداد و چندین انقلاب دیگر قرار دهند و آن را محکوم کنند. اما دیدگاه‌ وی از دو جنبه با اصول‌گرایان اساساً سازگاری ندارد، یکی مخالفت آشکار وی با حکومت ایران که از بیان صریح آن هم واهمه‌ای ندارد، که برای آن‌ها به هیچ وجه پذیرفته نیست و دیگر این که تئوری توطئه‌ وی آن قدر فراگیر است که انقلاب اسلامی را هم دربرمی‌گیرد. یعنی او انقلاب اسلامی را نه نتیجه قیام مردم ایران، که حاصل توطئه‌ای جهانی علیه شاه برای کنترل نفت خاورمیانه می‌داند. </p>

<p>خانم اوا گولینگر (نویسنده سومین مقاله) نویسنده‌ محبوب دولت ونزوئلاست و تا کنون از دست هوگو چاوز جوایز زیادی دریافت کرده است. تأکید اصلی او پیوند برقرار کردن میان مخالفان داخلی ونزوئلا و انقلاب‌های رنگی جهان است. مقاله‌ او یک کمبود و یک ایراد اساسی دارد که چندان به کار اصول‌گرایان نمی‌آید. کمبودش این است که هیچ سخنی در مورد جنبش سبز به زبان نمی‌آورد. گردانندگان نشریه این کمبود را با سه تکه کردن مقاله و افزودن عکس‌هایی از جنبش سبز جبران کرده‌اند. اما اشاره نکردن وی به ایران بی‌سبب نیست زیرا با تئوری وی اساساً هم‌خوانی ندارد. او پیوند میان انقلاب‌های رنگی را بر اساس نوع حکومت‌ها برقرار می‌کند و از نظر وی این نوع انقلاب‌ها در حکومت‌های سوسیالیستی رخ می‌دهد. گردانندگان نشریه پنجره هر جا که نویسنده به سوسیالیستی بودن حکومت اشاره کرده است یا آن را حذف کرده‌اند یا به طرز خلاقی آن را «اجتماعی» ترجمه کرده‌اند.<br />
اما بی‌ربط‌‌‌ترین مقاله در پنجره از جوزف نای است که گویا صرفاً عنوان مقاله‌اش برای تحریریه چنان جذاب بوده است که پس از گذشت چهار سال از انتشار آن، به ترجمه‌ گزینشیِ آن مبادرت کرده‌اند. او نویسنده‌ کتاب «قدرت نرم: ابزارهای موفقیت در سیاست جهانی» است. بر خلاف ترجمه‌ سانسور شده‌، نویسنده مخالف گروه‌های جهادی است و در آن مقاله برای نوع برخورد جدی‌تر با آنان توصیه‌هایی کرده‌است. این بخش‌ها کاملاً حذف شده‌است. اساساً منظور وی از قدرت نرم جذب افکار عمومی است. او قدرت نظامی را قدرت سخت و جذب افکار عمومی را قدرت نرم می‌داند و معتقد است قدرتی هوشمند باید از این هر دو استفاده‌ی بهینه کند تا در عصر اطلاعات بتواند پیروز شود. بنابراین قدرت نرم جوزف نای حرف عجیب و غریبی نیست و همان چیزی است که در ایران هم گاهی «حکومت بر دل‌ها» نامیده می‌شود و می‌گویند پیامبر اسلام از این طریق دین اسلام را گسترش داد. اتفاقاً اگر اصول‌گرایان مفهوم قدرت نرم را درک می‌کردند و می‌فهمیدند که قدرت، فقط قدرت سخت نیست، در مواجهه با مخالفان خود این‌گونه بر حیثیت خود چوب حراج نمی‌زدند. این نظریه قاعدتاً هیچ ارتباطی نمی‌تواند با ادعای انقلاب رنگی داشته باشد. موضوع مقاله مبارزه‌ هوشمندانه با گروه‌های جهادی در فلسطین و لبنان است که گردانندگان پنجره با حذف بخش قابل توجهی از آن سعی کرده‌اند دیدگاه خود را القاء کنند. </p>

<p>بررسی جداگانه ترجمه مقالات: </p>

<p><strong>پائول کریگ رابرتس</strong><br />
در پنجره ترجمه عنوان فرعی و اصلی بدین صورت آمده است: "ندیدن این نشانه‌ها مستلزم کوری کامل است ــ صحبت‌هایی از یک انقلاب سبز" ص 47.<br />
ترجمه عنوان: "آیا این اتفاقات محصول دو سال بی‌ثبات‌سازی است ــ آیا اعتراضات ایران «انقلاب رنگی» هماهنگ‌شده‌ دیگری از سوی آمریکاست؟" <br />
در ترجمه عناوین مقالات تغییر دادن عنوان گرچه پسندیده نیست اما خیلی هم غیرمرسوم نیست. اما کسانی که به امانت در ترجمه اعتقاد دارند، در صورت تغییر، عنوان مقاله را به زبان اصلی در انتهای مقاله می‌نویسند.<br />
در اولین جمله نویسنده از "منتظری" نام می‌برد و در بندهای بعدی به تفصیل به اختلاف میان روحانیون اشاره می‌کند که در حقیقت مقدمه‌ بحث‌های بعدی وی است، تمام این موارد حذف شده است:</p>

<blockquote>ترجمه پنجره: شماری از مفسران و تحلیل‌گران اعتقادات آرمانی خود را درباره‌ی پاکدامنی و خلوص «میرحسین موسوی» و جوانان غرب‌زده تهران مطرح ساخته‌اند، ... 
</blockquote>

<blockquote>ترجمه‌ی متن: شماری از مفسران اعتقاد آرمان‌گرایانه‌ی خود را به صداقت موسوی، منتظری و جوانان غرب‌گرای تهران ابراز کرده‌اند. 
</blockquote>

<p>بخش‌هایی از مقدمه مقاله که حذف شده است: </p>

<blockquote>در خصوص اتهام دزدیده شدن انتخابات از سوی آیت‌الله العظمی منتظری باید توجه داشت که وی جانشین اولیه خمینی بود، اما این مقام را به رهبر معظم کنونی واگذار کرد. او این اعتراضات را فرصتی برای تسویه حساب با خامنه‌ای می‌داند. منتظری خودش برای به چالش کشیدن این انتخابات انگیزه دارد، چه از سوی سازمان سیا که سابقه‌ای موفق در بازی گرفتن سیاست‌مداران ناراضی دارد، به بازی گرفته شده باشد چه نشده باشد.
جنگ قدرتی میان آیت‌الله‌هاست. بسیاری از آنان مخالف احمدی‌نژادند، زیرا او آنان را به فساد متهم می‌کند، از این رو او به سراغ ایرانیان روستایی می‌رود، جایی که ایرانیان شیوه‌ زندگی آیت‌الله‌ها را نشانه‌ برخورداری بیش از حد آنان از پول و قدرت می‌دانند. به نظر من حمله‌ احمدی‌نژاد به آیت‌الله‌ها فرصت‌طلبانه است. البته عجیب نیست که منتقدانِ آمریکاییِ وی می‌گویند او هم مرتجعی محافظه‌کار در کنار آیت‌الله‌هاست.</blockquote> 

<p>در ادامه، مجله پنجره در ترجمه‌ نظر نویسنده در مورد انتخابات هرگونه تردید را از وی دور کرده و به نظرش قطعیت داده است:<br />
<blockquote>ترجمه پنجره: "تا کنون هیچ نشانه‌ای فراتر از یک حدس و گمان دال بر این که این انتخابات دزدیده شده باشد، مطرح نگردیده است."<br />
ترجمه‌ متن: "پیش‌بینی پیروزی انتخاباتی احمدی‌نژاد چه درست باشد چه غلط، تا کنون مدرکی در خصوص ادعای دزدیده شدن انتخابات ارائه نشده است." </blockquote><br />
پنجره در جای دیگری نیز به همین شیوه نه تنها تردید را از نویسنده دور می‌کند بلکه نظر وی را کاملاً برعکس نشان می‌دهد و در جمله بعدی سازمان سیا را از ترجمه حذف می‌کند:<br />
<blockquote>ترجمه پنجره: "اعتراض‌کنندگان در تهران بدون تردید هیچ همراه و شرکت‌کننده صادقی نداشتند. آن‌ها هم‌چنین نشانه‌های اعتراض سازمان‌دهی شده در گرجستان و اوکراین را نیز به همراه داشتند. ندیدن این نشانه‌ها مستلزم کوری کامل است." <br />
</blockquote><br />
<blockquote>ترجمه‌ متن: "بدون شک در اعتراضات ایران شرکت‌کنندگان صادق بسیاری وجود دارند. در این اعتراضات نمادهای اعتراضات هماهنگ‌شده‌ سیا در گرجستان و اوکراین وجود داشت. ندیدن این نمادها مستلزم کوری کامل است." </blockquote></p>

<p><strong>اوا گالینگر</strong><br />
در پنجره این مقاله به سه قسمت با این عناوین تقسیم شده است: "<a href="http://www.panjerehweekly.ir/main/index.php?Page=definitioncontent&UID=324638">یک انقلاب رنگی چگونه عمل می‌کند؟</a>" (تصویر جوانی با نمادهای سبز همراه این بخش منتشر شده است- ص 41)ــ "انقلاب‌های رنگی چیزی بیش از آبی، قرمز و سفید نیست" ص 46ــ "انقلاب، ساخت آمریکا" ص 47<br />
ترجمه‌ عنوان: "انقلاب‌های رنگی: شکل جدیدی از تغییر رژیم، ساخت آمریکا"<br />
در بخشی از این مقاله پنجره مفهوم "براندازی" را به جمله‌ نویسنده افزوده و نام "اسلوبودان میلوشویچ" را از مقاله حذف کرده است. مسلماً حمایت از یک جنایت‌کار جنگی شناخته شده اعتبار مقاله را نزد خوانندگان ایرانی پایین می‌آورد.<br />
<blockquote>ترجمه پنجره: "آن‌چه باعث سرنگونی می‌شود، فرایندی است که همیشه یک نماد، یک رنگ یا یک استراتژی تجاری، نقطه برجسته آن به شمار می‌رود. در صربستان با تی‌شرت، پوستر و پرچم‌هایی به خیابان‌ها ریختند که مشتی سفید و سیاه را نشان می‌داد که نشانه استقامت بود." <br />
</blockquote><br />
<blockquote>ترجمه متن: "همواره نماد، رنگ و راهبردی تجاری وجود دارد. در صربستان گروه «مقاومت» که اسلوبودان میلوشویچ را سرنگون کردند، با تی‌شرت‌ها، پوسترها و پرچم‌هایی نقش بسته با تصویر سیاه و سفیدی از یک مشت که سمبل مقاومت‌شان بود به خیابان‌ها ریختند." <br />
</blockquote><br />
در ادامه سوسیالیست بودن کشورهایی که قابلیت انقلاب مخملی با هدایت آمریکا را دارند، حذف شده است، شاید به این دلیل که اصحاب پنجره علاقه‌ای ندارند با شناسایی شدن همچون یک نیروی سوسیالیست، متحدان بازاری خود را بترسانند. <br />
<blockquote>ترجمه پنجره: "انقلاب‌های مخملی همیشه در کشورهایی رخ می‌دهند که منابع استراتژیک و طبیعی دارند: گاز، نفت، پایگاه‌های نظامی و منابع جغرافیایی؛ هم‌چنین کشورهایی که دولتی ضدامپریالیست دارند. جنبش‌هایی که توسط نمایندگی‌های آمریکا در این‌گونه کشورها صورت می‌گیرد، عموماً ضدکمونیست، ضداجتماعی و به نفع سرمایه‌گذاران و امپریالیسم است." <br />
</blockquote><br />
<blockquote>ترجمه متن: "انقلاب‌های رنگی همواره در کشورهایی با منابع اسرتراتژیک و طبیعی رخ می‌دهد: گاز، نفت، پایگاه‌های نظامی و منافع ژئوپولوتیکی؛ و نیز همواره در کشورهایی رخ می‌دهند که دولت‌هایی سوسیالیستی و ضدامپریالیست دارند. جنبش‌هایی که از سوی سازمان‌های آمریکایی در این کشورها تقویت می‌شوند، عموماً ضدکمونیست، ضدسوسیالیست، هوادار سرمایه‌داری و هوادار امپریالیست هستند." <br />
</blockquote><br />
بخشی که مربوط به استفاده از جوانان در اعتراضات می‌شود به دلایل نامشخصی به گونه‌ای دیگر ترجمه شده و بخشی نیز حذف شده است.<br />
<blockquote>ترجمه پنجره: "جوانان عادت دارند که سعی کنند نیروهای امنیتی را تضعیف کنند و درگیر شدن آن‌ها را در سرکوب کردن اعتراضات همگانی مشکل‌تر سازند." </blockquote></p>

<blockquote>ترجمه متن: "معمولاً جوانان برای تضعیف نیروهای امنیتی به کار می‌روند و درگیری نیروهای امنیتی با آنان برای سرکوب کردن اعتراضات عمومی دشوارتر می‌شود. سرجا پوپویک بنیان‌گذار «گروه مقاومت» تصریح می‌کند که هِلوی به آنان آموزش داده است که «... چگونه افرادی از نظام، نظیر افسران پلیس را انتخاب کنند و به آنان پیام بدهند که همه‌ ما قربانی هستیم، آن‌ها و ما، زیرا برای مثال شغل افسر پلیس این نیست که معترض سیزده‌ساله را بازداشت کند ...»" 
</blockquote>

<p><strong>دیوید ایک</strong><br />
عنوان پنجره: "<a href="http://www.panjerehweekly.ir/main/index.php?Page=definitioncontent&UID=324639">آناتومی انقلاب رنگی در ایران - از مصدق تا امروز</a>" ص 42 و 43<br />
ترجمه عنوان: "دو اشتباه - اشتباه دوگانه مردانه" <br />
نویسنده این مقاله لحنی عامیانه دارد و استدلال‌های وی نیز اعتبار چندانی ندارد. دیدگاه‌های وی مورد توجه محافل دانشگاهی نیست. اما کتاب‌های هیجان‌انگیز وی که همه‌چیز را به هم مرتبط می‌کنند شهرت زیادی دارد. در ترجمه‌ مقاله در جاهایی که نویسنده از لحنی عامیانه استفاده می‌کند، یا با حذف روبرو شده یا رسمی شده است، از جمله این که مقاله‌اش را با "سلام بر همگی" آغاز می‌کند. در جایی جان بولتون را "نئومحافظه‌کاری دیوانه" و اوباما را "کلاه‌بردار" می‌خواند، اما مترجم سعی کرده وی را جدی‌تر نشان دهد. داده‌های وی در مورد جنبش سبز همگی بر مبنای مقاله‌ پائول کریگ رابرتس است که در همین مجله ترجمه شده است. در حقیقت بخش زیادی از این مقاله که به ایران می‌پردازد با مقاله کریگ رابرتس یکی است. البته خود کریگ رابرتس هم از منابع دست اولی استفاده نکرده است او از جمله به نوشته‌ای از خبرگزاری اِی‌بی‌سی اشاره می‌کند که از قول دو مقام اطلاعاتی قدیمی و فعلی ادعا می‌کنند که در سال 2007 در سازمان سیا طرحی برای بی‌ثبات کردن ایران تصویب شده است. بدیهی است نام این افراد مخفی است. <br />
دیوید ایک در این مقاله پیش از این که به بررسی ادعاهایش بپردازد سعی می‌کند موضع خود را در قبال حکومت ایران روشن کند، اما بخشی از این جمله در پنجره حذف شده است.</p>

<blockquote>ترجمه پنجره: "ادعای این که اعتراضات ایران به طور مخفیانه توسط ایالات متحده، انگلستان و اسرائیل هدایت شده است، بدین معنی نیست که من طرفدار محمود احمدی‌نژاد باشم. بدین معنا هم نیست که مدافع حق ایرانیان برای ابراز اعتراض‌شان نباشم." 
</blockquote>

<blockquote>ترجمه متن: "صحبت از این که ایالات متحده، بریتانیا و اسرائیل در اعتراضات این هفته در ایران به صورت مخفیانه دخالت داشته‌اند، به این معنا نیست که من از رییس‌جمهور ایران، محمود احمدی‌نژاد یا دیکتاتوری «رهبر معظم» که حاکم واقعی در ایران است، پشتیبانی می‌کنم. بدین معنا هم نیست که من از حق مردم ایران در بیان احساس‌شان درباره‌ انتخاباتی که گمان می‌کنند در آن تقلب شده است، پشتیبانی نمی‌کنم." </blockquote>

<p>در این مقاله نویسنده بارها به "انقلاب‌های مردمی" اشاره می‌کند، اما مترجم در اغلب موارد معادل "انقلاب‌های به اصطلاح مردمی" را به کار می‌برد. نویسنده توضیحات مفصلی در خصوص دست داشتن دولت‌های خارجی در کودتای 28 مرداد ارائه می‌دهد. اما در انتها انقلاب 57 را هم از همان نوع می‌داند. این جمله در ترجمه حذف شده است: "همین ائتلاف، آیت‌الله خمینی را در سال 1979 جای‌گزین شاه کرد."<br />
اگرچه احتمالاً حذف این جمله به خاطر احترام به امام خمینی بوده است، اما در صورتی که این جمله در کنار دیگر تحلیل‌هایش ترجمه می‌شد، انتزاعی بودن دیدگاه‌های وی و در نتیجه بی‌اعتبار شدن ادعاهایش را بیش از پیش روشن می‌کرد.</p>

<p><strong>جوزف نای</strong><br />
عنوان پنجره: "هدف در خاورمیانه، «قدرت هوشمند» است ــ قدرت نرم + قدرت سخت = قدرت هوشمند" ص 46<br />
عنوان پیشنهادی: "در خاورمیانه هدف «قدرت هوشمندانه» است"<br />
این مقاله که تحلیلی نظری در مورد جنگ حزب‌الله و لبنان در سال 2006 است، از همان ابتدا دچار حذف شده‌است. جمله نخست در حقیقت پایه‌ تحلیلی مقاله است اما نیمی از آن حذف شده، به گونه‌ای که منظور نویسنده کاملاً معکوس شده است.</p>

<blockquote>ترجمه پنجره: "در درگیری‌های سنتی بین‌المللی طرفی که نیروی نظامی قوی‌تری دارد، احتمال پیروزی‌اش بیشتر است." 
</blockquote>

<blockquote>ترجمه متن: "در منازعات بین‌المللی سنتی، پیروزی با طرفی بود که نیروی نظامی قوی‌تری داشت. در عصر اطلاعات امروز، اغلب طرفی که روایتی قوی‌تر دارد پیروز می‌شود." </blockquote>

<p>هر گاه نویسنده سخن از جنگ آمریکا با تروریسم جهادی می‌کند، حذف شده است شاید بدین خاطر که امکان تعمیم آن به جنگ آمریکا با حکومت ایران هم وجود داشته باشد. روشن است که در این مقاله هیچ سخنی از ایران به میان نیامده است. کلمات مربوط به تروریسم و نیروهای جهادی هم به طور کلی حذف شده است. پنجره گویا تعمدی داشته است تا خواننده متوجه نشود که این مقاله به نیروهای جهادی در لبنان و فلسطین مربوط می‌شود و ربطی به ایران ندارد. بخش جالبی از مقاله که دیدگاه نویسنده را در مورد نزاع اصلی نشان می‌دهد حذف شده است.</p>

<blockquote>ترجمه پنجره: "لبنان به آمریکا درس‌های بزرگی درباره چگونگی اداره جنگ داد."</blockquote>

<blockquote>ترجمه متن: "لبنان به ایالات متحده در زمینه مدیریت جنگ با تروریسم جهادی درس‌های بزرگی داد. نزاع کنونی، نزاع میان اسلام و غرب نیست، بلکه جنگ داخلی در خود اسلام است، نزاع میان اقلیت تروریست و جریان فراگیرتری از مؤمنان میانه‌روتر است. اگر جریان فراگیر پیروز نشود، آمریکا نمی‌تواند به پیروزی برسد، آمریکا لازم است از قدرت سخت علیه هسته‌ سخت القاعده استفاد کند، زیرا قدرت نرم هرگز آنان را جذب نخواهد کرد. اما قدرت نرم برای جذب جریان فراگیر اسلام حیاتی است و ریشه‌ پشتیبانی از افراط‌گرایان را می‌خشکاند."
</blockquote>

<p>بخش دیگری از این مقاله نیز حذف شده است:</p>

<blockquote>ترجمه پنجره: "عدم هوشمندی ما در این که چگونه قدرت سخت و نرم‌مان را در جنگ ترکیب کنیم، ما را در تله انداخت. آمریکا باید نگران استراتژی‌هایی باشد که به دشمنانش کمک می‌کند نیروهای ناهمگون را تحت یک پرچم متحد سازند."  </blockquote>

<blockquote>ترجمه‌ متن: "هوشمند نبودن ما در نحوه‌ ترکیب قدرت سخت و نرم‌مان در مبارزه علیه تروریسم جهادی، ما را در دام اسامه بن لادن و القاعده انداخت، یعنی همان کسی که می‌خواهد این نزاع را جنگ میان تمدن‌ها معرفی کند. اما اسلام‌گرایان، که تعداد خیلی کمی از مسلمانان هستند، دیدگاه‌های متنوعی دارند. آمریکا باید نسبت به راهبردهایی که به دشمنانش کمک می‌کند تا نیروهای نامتجانس را زیر یک پرچم واحد متحد کند، بااحتیاط برخورد کند." 
</blockquote>

<p><small>* عنوان سرمقاله‌ای از همین شماره پنجره «<a href="http://www.panjerehweekly.ir/main/index.php?Page=definitioncontent&UID=324613">سندروم تقلب</a>» است.</small></p>

<p>آدرس مقاله پائول کریگ رابرتز: <a href="http://www.counterpunch.org/roberts06192009.html">http://www.counterpunch.org/roberts06192009.html</a><br />
آدرس مقاله دیوید ایک: <a href="http://www.rense.com/general86/ickk.htm">http://www.rense.com/general86/ickk.htm</a><br />
آدرس مقاله جوزف نای: <br />
<a href="http://belfercenter.ksg.harvard.edu/publication/1590/in_mideast_the_goal_is_smart_power.html">http://belfercenter.ksg.harvard.edu/publication/1590/in_mideast_the_goal_is_smart_power.html</a><br />
آدرس مقاله اوا گالینگر:<br />
<a href="http://www.chavezcode.com/2010/02/colored-revolutions-new-form-of-regime.html">http://www.chavezcode.com/2010/02/colored-revolutions-new-form-of-regime.html</a></p>]]>
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>نامه عماد بهاور به همسرش </title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://eskafi.com/2010/04/bahavars_lettet_to_his_wife.html" />
    <id>tag:eskafi.com,2010://1.822</id>

    <published>2010-04-04T19:10:53Z</published>
    <updated>2010-04-08T20:04:01Z</updated>

    <summary>عماد بهاور دانشجوی عضو نهضت آزادی ایران که چندین بار پس از انتخابات اخیر بازداشت و آزاد شده است و اکنون در زندان به سر می‌برد، نامه‌ای زیبا به همسرش نوشته است که بسیار خواندنی است. این نامه در سایت‌هایی...</summary>
    <author>
        <name>ابراهیم اسکافی</name>
        
    </author>
    
        <category term="سیاست" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    <category term="نهضتآزادی" label="نهضت آزادی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
    <category term="عمادبهاور" label="عماد بهاور" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://eskafi.com/">
        <![CDATA[<p>عماد بهاور دانشجوی عضو نهضت آزادی ایران که چندین بار پس از انتخابات اخیر بازداشت و آزاد شده است و اکنون در زندان به سر می‌برد، نامه‌ای زیبا به همسرش نوشته است که بسیار خواندنی است. این نامه در سایت‌هایی مثل <a href="http://roozonline.com">روز</a> و <a href="http://tahavolesabz.com">تحول سبز</a> منتشر شده است.</p>

<p><strong>همسر عزيزم، مريم مقدس من،<br />
</strong>سلام،<br />
 <br />
مدتي است كه "ظاهرا" پيش تو نيستم. دلتنگي هاي تو و مادرم را مي بينم. اين نامه را نوشتم تا بگويم دلتنگي هاي ما بي معناست. فاصله اي وجود ندارد و ما بدون شك با هم هستيم... اين را نوشتم تا بگويم اين ديوارهاي بتوني، اين اتفاقات، اين سختي ها، همه، "توهم" است و درعوض، آن چه در خيال من و تو است، واقعي... مي خواهم بگويم درگير واسير اين "توهم" نشو و نگذار به خاطر آن از مسيري كه طي مي كني، باز بماني... اين تنها خواسته من است...<br />
</p>]]>
        <![CDATA[<p>غم، دلتنگي، ناراحتي، خشم، نفرت، حسرت، طمع، يأس و نااميدي، همه به خاطر آن است كه ما گاهي اين توهم را باور مي كنيم و درگير آن مي شويم... آن را باور نكن؛ از آن بگذر و هميشه در شادي، عشق و صلح زندگي كن... هيچ تناقضي وجود نخواهد داشت...بايد بگويم (وخودت هم مي داني) وضعيتي كه من و تو در آن قرار داريم، حاصل يك "انتخاب" بوده است نه يك "تحميل" يا يك "اتفاق". انتخابي كه سال ها پيش در پي يك "تصميم" صورت گرفته است. نه از آن جنس تصميماتي كه ديگران فكر مي كنند؛ تصميم به "بودن" و "زندگي كردن"... پس براي تو شرح خواهم داد كه حاصل اين تصميم و انتخاب تا به اين جا چه بوده است؛ كاري به اكتسابات شخصي و دستاوردهاي اجتماعي ندارم. حساب سود و زيان هم نمي كنم. وضعيت خودم را در اين لحظه مي گويم: "در سكوت و تنهايي در سلولي كوچك و تاريك، زندگي با نگهباناني كه برخي با توهين و تحقير و بداخلاقي رفتار مي كنند و ملاقات دائم با بازجوياني كه زنداني را تحت شديدترين فشارهاي رواني - يا بعضا فيزيكي - قرار مي دهند تا به خواسته هاي خود برسند." اين يك تصوير از زندگي من در اين جا و اكنون است... به تو اطمينان مي دهم كه اين شايد زيباترين تصوير زندگي من باشد. همچون ساير زيباترين تصاوير زندگي من! زندگي، شيرين و زيباست، با تمام تلخي ها و زشتي هايش... هيچ تناقضي وجود ندارد... نسبت به وضعيتي كه در آن قرار گرفته اي "آگاه" باش. زندگي كن آن گونه كه مي داني يك انتخاب است نه يك تحميل. چه فرقي مي كند در قصر شاه باشي يا در قعر چاه؟ چه تفاوتي است بين نشستن در ميان آتش يا در ميان گلستان؟ شرابي تدارك ببين و بودنت را جشن بگير... مهم اين نيست كه كجا هستي و چه مي كني، مهم آن است كه "هستي" و بازي مي كني. شاد باش از آنكه هستي... بودني كه شايد ميليون ها ميليون (...)، آرزوي يك لحظه اش را مي كنند. و اينگونه آنچه را كه "ماندن در وضعيت آگاهي" مي نامند، ما را از وضعيت هاي مشوش و متشنج بيروني خلاص، و آرامش و سكون دروني را برايمان به ارمغان خواهد آورد...<br />
حال مريم جان، از تو مي پرسم:<br />
مي داني كه چطور فقير باشي و احساس قناعت كني؟<br />
مي داني كه چطور در زندان ولي رها باشي؟<br />
مي داني كه چطور در صحنه جنگ باشي و در صلح زندگي كني؟<br />
مي داني كه چطور در آستانه مرگ، سرشار از زندگي باشي؟<br />
مي داني كه چطور با دشمنت مواجه شوي درحالي كه بسيار دوستش داري؟<br />
مي داني كه چطور به زشت ترين تصوير خيره بشوي، گويي كه زيباترين منظره را تماشا مي كني؟<br />
مي داني كه چطور در ميان هجمه هاي وحشت و خشم، شاد و آرام باشي؟<br />
اين يك "انتخاب" است... هيچ تناقضي در كار نيست...<br />
 <br />
بگذار از "تجربه اي ناب" براي تو سخن بگويم: بازجويان، زنداني را در دوحالت تحت فشار رواني قرار مي دهند: اول، حالتي است كه از "گذشته" سخن مي گويند و از اشتباهاتي كه به زعم آن ها رخ داده و فرصت هايي كه از دست رفته است؛ آزادي در روزهاي خوش گذشته را به رخت مي كشند. دوم، حالتي است كه تصويري از "آينده"اي تاريك در پيش روي تو ترسيم مي كنند؛ آينده اي مملو از بدبختي، تباهي، فقر، حقارت، تنهايي، اسارت و عمر هدر رفته... آنگاه اولين تجربه هاي "ترس" را در وجودت مشاهده مي كني. ترس هدر رفتن تمام اندوخته هاي گذشته و ترس ازدست دادن تمام فرصت هاي آينده ... اينجاست كه وقتي تو را پر مي كنند از "گذشته و آينده"، تو ديگر در وضعيت آگاهي در "لحظه اكنون" نخواهي بود. اكنون تو ديگر در اين جا نيستي؛ سرگرداني در ميان گذشته و آينده، كه هر دو، توهم است و وجود ندارند. تنها "اين لحظه" است كه وجود دارد و هنگامي كه در اين لحظه و اين جا نباشي، يعني نيستي، يعني آگاه نيستي، يعني خدا نيستي، يعني درونت خالي است. اين خلاء با "ترس" پر مي شود و تو فرو مي پاشي. خدا را تنها در خلال آگاهي از اين لحظه مي تواني "ذكر" كني و اگر او را بياد نياوري، مضطرب و ترسان خواهي بود... بازجويان تو را از اين لحظه دور مي كنند و تو را درگير گذشته و آينده مي كنند، تا خدا را فراموش كني، آن گونه كه خود فراموش كرده اند... آن ها نسبت به وضعيتي كه در آن قرار گرفته اند آگاه نيستند. پس حسرت "گذشته" يا غم "آينده" را نخور ... گذشته محو شده است؛ آينده اي نيز وجود ندارد؛ آن چه واقعيت دارد همين لحظه است و اكنون. مهم، انتخاب و تصميم آگاهانه در اين لحظه است؛ آنچه در آينده رخ خواهد داد، هيچ اهميتي ندارد. هرچه پيش آيد، خوش آيد ...<br />
ما "هستيم" براي آنكه تجربه هايي بس زيبا و مهم را در لحظات پي در پي زندگيمان تجربه كنيم و در هر لحظه، ميان آن چيزي كه هستيم و آن چيزي كه توهم است فاصه گذاري كنيم. اين بازي، بسيار لذت بخش است... بيا و با من از اين تجربه، از اين بازي و از اين زندگي لذت ببر:<br />
فقر را حس كن و از اين تجربه لذت ببر...<br />
تنهايي را حس كن و از اين تجربه لذت ببر...<br />
رنج را حس كن و از اين تجربه لذت ببر...<br />
تحقيركردن ها و بدرفتاري ها را ببين و از اين تجربه لذت ببر...<br />
كنايه ها و توهين ها را بشنو و از اين تجربه لذت ببر...<br />
"زندگي سراسر رنج است." ... زندگي كن و از اين تجربه لذت ببر...<br />
"شاد باش" و از اين تجربه لذت ببر ... منظورم از شادي، خوشحالي از رخ دادن واقعه اي نيست. آن هم "توهم" است. آن شادي و خوشحالي نيز مانند همان سختي ها و رنج ها كه گفتم، همه توهم است. براي "ابراهيم" آتش توهم بود يا گلستان؟ من مي گويم هر دو! براي ابراهيم، راهش و حقيقتي كه به دنبالش بود واقعيت داشت. چه فرقي مي كند در آتش باشي يا در گلستان؟ شادي و شعف يك امر دروني است؛ احتياجي به محرك بيروني ندارد، نبايد منتظر خبر خوبي بود تا شاد شد؛ تو شاد هستي بدون هيچ دليل بيروني. تو شاد هستي تنها به اين دليل كه "هستي"! و اين زماني است كه شادي و شعف را آگاهانه انتخاب كرده اي و با اتفاقات بيروني - چه سختي ها و چه خوشي ها - فاصله معناداري گرفته اي و انتخاب مي كني كه نسبت به هر واقعه اي چه رفتاري بروز دهي... ممكن است آن عكس العمل بيروني كه انتخاب كرده اي، غم و اندوه باشد؛ ممكن است حتي گريه كني درحالي كه در درون، شاد و ساكن و آرام هستي. اين "بازي فاصله گذاري" است. تمام آن تناقضات ظاهري كه در جملات بالا آمده بود، نتيجه اين بازي است.<br />
و در آخر يك نكته مانده كه اين هم حاصل "تاملات تنهايي" من است كه "اعتراف" مي كنم: در مواجهه با هر انساني، بدون توجه به آنكه او كيست، چه مي گويد، چه رفتاري با تو داشته است و چه احساسي نسبت به تو ابراز مي كند، به يك "پاسخ متقابل دروني" نياز است. اينكه مي گويم "نياز است"، بدين معناست كه ما با همين داد و ستدهاي دروني است كه پيش مي رويم و در طي مسير سرعت مي گيريم. در طي اين "تبادل" است كه "تكامل" صورت مي گيرد. "پاسخ هاي متقابل بيروني" بسيار زيادند؛ مي تواني سكوت را انتخاب كني يا پرخاش را، دفاع يا تهاجم را، خنديدن يا گريستن را، عصبانيت يا آرامش را و صدها واكنش بيروني ديگر. همه بستگي به آن دارد كه بهترين گزينه ي تامين كننده منافع تو كدام است. اما، تنها و تنها و تنها يك "پاسخ دروني صحيح" وجود دارد: "عشق"<br />
"عشقت را جاري كن تا سرشار از عشق شوي." عشق تنها چيزي است كه بخشيدنش به افزايش آن مي انجامد. دليل بودن ما نيز همين جريان عشق است. هر پاسخ دروني ديگري به رفتارهاي ديگران، انحرافي است از مسيري كه طي مي كني. پاسخ دروني تو به كسي كه با تو خوش رفتاري و كسي كه با تو بدرفتاري مي كند، بايد يكي باشد: دوستش داشته باش! "دشمنت را دوست بدار!" آن كس كه تو را به حبس مي كشد، دوست بدار! آن كس كه تو را شكنجه مي كند، دوست بدار! آن كس كه تو را از كار بي كار و تو را از ادامه تحصيل منع كرده است، دوست بدار! ظالم را و عادل را، ديكتاتور را و آزادي خواه را، مذهبي را و ملحد را، صادق را و كاذب را، همه را دوست بدار! و اين گونه اعترافي جز "ابراز عشق" در محضر بازجويان و قضات عزيز در چنته نخواهم داشت.<br />
"من از آن روز كه در بند توام، آزادم ..."<br />
 <br />
پس:<br />
عشق براي زنداني، عشق براي زندانبان...<br />
عشق براي آن كس كه شكنجه مي شود، عشق براي آن كس كه شكنجه مي كند...<br />
عشق براي متهم، عشق براي قاضي...<br />
عشق براي آن كس كه تو را به اسارت مي برد...<br />
عشق براي همگان ...<br />
 <br />
مريم جان! چه با من، چه بدون من، همه چيز زيبا خواهد بود...<br />
عشق براي تو...<br />
<strong>همسرت عماد</strong></p>]]>
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>مجله‌ی آقای فرهنگستان زبان و ادب فارسی </title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://eskafi.com/2010/03/persian_academy.html" />
    <id>tag:eskafi.com,2010://1.821</id>

    <published>2010-03-25T16:18:38Z</published>
    <updated>2010-03-25T18:01:41Z</updated>

    <summary>نشریه پنجره ویژه‌نامه نوروز با ظاهری شبیه مرحوم شهروند و کمی هم شلوغ‌تر از آن منتشر شده است. مدیرمسئول این نشریه آقای زاکانی نماینده‌ی اصول‌گرای مجلس هشتم است و جانشین مدیرمسئول آقای فریدالدین حداد عادل، آقازاده‌ی حداد عادل نماینده‌ی مجلس...</summary>
    <author>
        <name>ابراهیم اسکافی</name>
        
    </author>
    
        <category term="سیاست" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    <category term="حدادعادل" label="حداد عادل" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
    <category term="زبان" label="زبان" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://eskafi.com/">
        <![CDATA[<p>نشریه پنجره ویژه‌نامه نوروز با ظاهری شبیه مرحوم شهروند و کمی هم شلوغ‌تر از آن منتشر شده است. مدیرمسئول این نشریه آقای زاکانی نماینده‌ی اصول‌گرای مجلس هشتم است و جانشین مدیرمسئول آقای فریدالدین حداد عادل، آقازاده‌ی حداد عادل نماینده‌ی مجلس هشتم است. آقای حداد عادل سال‌هاست که رییس <a href="http://www.persianacademy.ir/">فرهنگستان زبان و ادب فارسی</a> است. بنابراین جالب توجه خواهد بود که نشریه‌ی نزدیک به ایشان از حیث زبان فارسی مورد بررسی قرار بگیرد. همان طور که انتظار می‌رود آقای حداد عادل در این نشریه سهم زیادی دارد. مقاله‌ای درباره نوروز نوشته‌ است و مصاحبه‌ای سیاسی هم در چهار صفحه از ایشان منتشر شده است. بعضی کلماتی که در این مصاحبه از قول رییس فرهنگستان زبان و ادب فارسی منتشر شده است هنوز در فهرست <a href="http://www.persianacademy.ir/fa/wordspdf.aspx">واژگان مصوب فرهنگستان زبان و ادب فارسی</a> دیده نشده است:<br />
 <br />
<blockquote>آقایان با تصور این که جمعیتی که به خیابان ها ریخته‌اند می‌توانند اهرم فشاری روی نظام و رهبری باشند، به این نوع استدلال‌ها <strong>متوصل</strong> شدند تا این که به خواسته خود که ابطال انتخابات بود، برسند. (پنجره، ش 36، ص 31)</p>

<p>وزیر اطلاعات روند قول <strong>منصوب</strong> به ایشان را بررسی کرد و آقای ری‌شهری هم گفت مطلب را آن‌طور که بنده گفتم به این شکل نبوده است. (همان، ص 32)</blockquote></p>

<p>گویا آقای حداد عادل علاوه بر تسلط کامل بر زبان فارسی دستی هم در زبان انگلیسی دارند، جملاتی درباره‌ی معنای یک اصطلاح گفته‌اند که هنوز در هیچ فرهنگ لغت انگلیسی ثبت نشده است:</p>

<blockquote>در آن‌جا [مجله تایم 20 خرداد] خبرنگار سوالی از آقای موسوی می‌پرسد و اولاً این که آقای موسوی را <strong>AS PRESIDENT</strong> معرفی می‌کند، یعنی <strong>رییس‌جمهور بعد از این</strong> و کسی که <strong>بالقوه رییس‌جمهور</strong> است. . (همان، ص 31)
</blockquote>

<p>اما مسأله‌ی خیلی عجیب پرسش و پاسخی است که در انتهای مصاحبه آمده است. با وجود تمام اختلاف نظرهایی سیاسی اگر بپذیرید که انتخابات اخیر روز 22 خرداد برگزار شد، راهی نمی‌ماند جز این که در عادی بودن  حال مصاحبه‌کننده و مصاحبه‌شونده تردید کنید:</p>

<blockquote> <strong>بعد از جمعه 22 خرداد ظاهراً ادعای تقلب کمتر طرح شد، در این رابطه توضیح دهید؟</strong>

<p>بله، بعد از جمعه 22 خرداد ادعای تقلب در انتخابات کمتر مطرح شد و در یک شیب ملایم منفی، حوادث به سمت دیگری سوق پیدا کرد و تظاهرات و راهپیمایی‌های خیابانی جای خود را به ادعای تقلب داد.</blockquote></p>

<p>در این مجله مصاحبه‌ای هم با شخصی شده است که نخواسته‌است اسم و منصبش فاش شود اما با توجه به تسلط‌شان به زبان فارسی کشف کردیم که ایشان هم احتمالاً در فرهنگستان زبان و ادب فارسی مسئولیت مهمی دارند. دو جمله از اظهارات ایشان:</p>

<blockquote>به هر حال در این شرایط بعضی مریض احوال هستند و ما <strong>رفعت </strong>اسلامی داریم و مرخصی قانونی دارند، ... (همان، ص 51)

<p>به هر حال این فرد یا در افکار عمومی جایگاه دارد یا منفور است، اگر منفور یا <strong>مترود </strong>است، چه اعتراف بکند یا نکند، تفاوت ندارد. (همان ص 51)</blockquote></p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>تعصب، عقاید سخت و تعهد اخلاقی ما </title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://eskafi.com/2010/03/rorty.html" />
    <id>tag:eskafi.com,2010://1.820</id>

    <published>2010-03-22T13:48:07Z</published>
    <updated>2010-03-22T14:18:38Z</updated>

    <summary>وظیفه ی ما در مقابل باورهای محکم دیگران چیست؟ پاسخ سنتی به این پرسش این است که ما باید به عقاید همدیگر احترام بگذاریم. اصولاً «احترام گذاشتن به عقاید دیگران» شعار جذابی برای سنت‌گرایان است، حتا عده‌ای آن را نشان...</summary>
    <author>
        <name>ابراهیم اسکافی</name>
        
    </author>
    
        <category term="سیاست" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    <category term="دموکراسی" label="دموکراسی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
    <category term="رورتی" label="رورتی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
    <category term="عقلانیت" label="عقلانیت" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://eskafi.com/">
        <![CDATA[<p>وظیفه ی ما در مقابل باورهای محکم دیگران چیست؟ پاسخ سنتی به این پرسش این است که ما باید به عقاید همدیگر احترام بگذاریم. اصولاً «احترام گذاشتن به عقاید دیگران» شعار جذابی برای سنت‌گرایان است، حتا عده‌ای آن را نشان فرهیخته بودن می‌دانند. حقیقتاً چگونه باید با عقاید دیگران برخورد کنیم؟ وقتی می‌دانیم باور دیگران مزخرف است، هیچ پایه و اساسی هم ندارد، آیا راه درست این است که مراقب باشیم در حین صحبت کردن، به گونه‌ای صحبت کنیم که مبادا طرف مقابل بفهمد که چنین نظری درباره‌ی عقایدش داریم؟<br />
این قضیه جنبه‌ای سیاسی هم دارد. جامعه‌ی سیاسی باید با جزمیات چگونه برخورد کند، البته با فرض این که می‌خواهیم به قواعد دموکراسی احترام بگذاریم. جفرسون در این زمینه جمله‌ی معروفی دارد و می‌گوید همسایه‌ی من چه به صد خدا اعتقاد داشته باشد و چه به هیچ خدایی اعتقاد نداشته باشد، به من آسیبی نمی‌رسد. این جمله را می‌توان مبنایی برای سکولاریسم دانست. اما واقعیت این است که گاهی برخی عقاید، صرفاً یک عقیده بی‌آزار نیستند و اگر مجالی بیابند سامان سیاسی جامعه را برهم خواهند ریخت.<br />
 آیا باور بن‌لادن برای تحقق آرمان‌شهر اسلامی‌اش هم‌چون باور الاهی همسایه‌ی جفرسون بی‌آزار است و سمت و سویش برای ما اهمیتی ندارد؟ برای برساختن دموکراسی دو آموزه را می‌توان در این زمینه از آرای رورتی استخراج کرد. اول این که او می‌گوید تعهد اخلاقی ما در قبال عقاید سخت و استوار احترام گذاشتن به آن‌ها نیست. بلکه تعهد اخلاقی ما شاید این است که آن عقاید را به باد تمسخر بگیریم تا کمی از جدیت باورمندان به آن بکاهیم. با سبک‌سری در برخورد با این گونه جزمیت‌ها می‌توانیم کمی از احساس مهم بودن و جدی بودن عقاید جزمی بکاهیم. دومین بحثی را که رورتی طرح کرده است، بحث «تعصب» است. او می‌گوید باورها و عقاید گوناگون به دموکراسی آسیبی نمی‌زنند به شرط آن که «تعصب» نباشند. از دید او تعصب یعنی باور به این که جامعه بر خلاف میل اکثریت آن باید به گونه‌ای خاص رفتار کند. مثل کسانی که معتقدند اکثریت جامعه چه بخواهند و چه نخواهند باید برقع بپوشند. در این گونه امرو هم باید حقوق اولیه افراد رعایت شود و اگر با این حقوق منافاتی ندارد باید بر اساس میل عمومی باشد، منشأ دیگری برای تعیین رفتارهای اجتماعی می‌تواند به دموکراسی آسیب بزند.</p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>اولین نوروز جنبش سبز مبارک باد!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://eskafi.com/2010/03/happy_norooz_89.html" />
    <id>tag:eskafi.com,2010://1.818</id>

    <published>2010-03-19T10:39:42Z</published>
    <updated>2010-03-19T11:10:58Z</updated>

    <summary>یک سال گذشت. پارسال همین موقع متحیر بودیم که با رفتن خاتمی چه بر سر اصلاحات خواهد آمد. امسال جنبش سبز نخستین نوروزش را جشن می‌گیرد. جنبشی که به مراتب بالغ‌تر و فراگیرتر از جنبش اصلاحات است. البته هزینه‌های سنگینی...</summary>
    <author>
        <name>ابراهیم اسکافی</name>
        
    </author>
    
        <category term="سیاست" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    <category term="جنبشسبز" label="جنبش سبز" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://eskafi.com/">
        <![CDATA[<p>یک سال گذشت. پارسال همین موقع متحیر بودیم که با رفتن خاتمی چه بر سر اصلاحات خواهد آمد. امسال جنبش سبز نخستین نوروزش را جشن می‌گیرد. جنبشی که به مراتب بالغ‌تر و فراگیرتر از جنبش اصلاحات است. البته هزینه‌های سنگینی هم پرداخته است ، عزیزان بسیاری را ازدست داده است، بسیاری دربند بودند و بسیاری هم هستند و رنجش‌های زیادی کشیده شده است. اما جنبش سبز هم وجود دارد.</p>

<p>برخی تلاش می‌کنند خواسته‌ها و مطالبات جنبش سبز را توصیف کنند، اما هیچ کدام از تعریف‌های ارائه شده کامل و جامع نیست.  شاید یک مثال بتواند این جنبش را بهتر توضیح دهد.</p>

<p>فرض کنید در یک نظام برده‌داری، یک برده مطابق معمول مطیع ارباب خودش است. ارباب تا زمانی که ریه‌ی یکنواختی را طی کند شاید برده احساس بردگی نکند و اصلاً به این فکر نکند که چرا برده است. اما وقتی ارباب فشار را زیاد کند، کار بیشتری بکشد، فحش و تنبیه را بیشتر کند. کم‌کم برده به صورت ناخودآگاه احساس نارضایتی می‌کند حتا اگر تمام عمرش برده بوده باشد. وقتی ظلم ارباب به اوج خود می‌رسد. لحظه‌ای فرامی‌رسد که برده دیگر می‌ایستد و به ارباب «نه» می‌گوید، دیگر مطیع نیست و زیر بار نمی‌رود و حاضر نیست به این سلطه تن بدهد. حتا اگر ارباب رویه‌اش را هم عوض کند دیگر برده آن برده سابق نیست، ارباب هم دیگر ارباب نخواهد شد، زنجیرها پاره شده است. شاید در مسیر این طغیان فشار بیشتری تحمل کند حتا بیش از ظلم‌های ارباب سابق. اما وقتی برده  از «نه» گفتن عبور کند، وقتی زنجیرها پاره شد، دیگر راه برگشتی نیست. پیش از آن، دیگر فقط تاریخ است. </p>

<p>جنبش سبز وقتی تصمیم گرفت «نه» بگوید دیگر نمی‌تواند به عقب برگردد. جنبش سبز تلاشی است برای  دستیابی به حرمت انسانی. با امید به شکوفایی جنبش سبز، نخستین نورز جنبش سبز را به همه کوشندگان این راه  تبریک می‌گویم.</p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>کی برمی‌گردی داداش جان؟* </title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://eskafi.com/2010/03/leyla_moazzami.html" />
    <id>tag:eskafi.com,2010://1.814</id>

    <published>2010-03-13T14:27:04Z</published>
    <updated>2010-03-13T14:42:44Z</updated>

    <summary>لیلا معظمی - برگرفته از سایت عاقلانه دخترم برای ارتباط برقرار کردن با هر کدام از اعضای فامیل یک نشانهء خاص دارد : مثلا پدر بزرگ مادریش ( پدر من ) می گوید : &quot; فوضولچهء من &quot; و مانترا...</summary>
    <author>
        <name>ابراهیم اسکافی</name>
        
    </author>
    
        <category term="شخصی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    <category term="معظمی" label="معظمی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://eskafi.com/">
        <![CDATA[<p><a href="http://www.leylaa.com/archives/045367.php">لیلا معظمی - برگرفته از سایت عاقلانه</a></p>

<p>دخترم برای ارتباط برقرار کردن با هر کدام از اعضای فامیل یک نشانهء خاص دارد : مثلا پدر بزرگ مادریش ( پدر من ) می گوید : " فوضولچهء من " و مانترا می خندد و سرش را مثل دارکوب تکان می دهد ، پدر بزرگ پدری او را روی پاهایش می نشاند و تکان می دهد و یک شعری می خواند شبیه :" دیبم بلو دیمبلو ..." و مانترا انگشت پای خودش را می گیرد و می خندد ، دایی او را از پشت بغل می کند و صورتش را از بالای سر به مانترا نزدیک می کند ، مانترا دستان کوچکش را در ریش پرپشت دایی فرو می کند و می خندد . یادم هست چند سال پیش که دختر برادرم تازه زبان باز کرده بود یک بار روی پاهای پدر من نشسته بود و گفت : " بابا بزرگ سبیلتو بیتراشون " پدر من که سبیل پر و پیمانش برایش ناموسیست جواب داد :" به بابای خودت بگو ریششو بیتراشونه ! " مینو خیلی جدی به سمت پدرش رفت و گفت : " بابا ریشتو بیتراشون ! " برادرم هم با آرامش گفت :" خب دخترم من ریشمو بتراشم تو با چی بازی می کنی ؟ " و مینو جواب داد : " با عمه ! "<br />
برادرم آدم مهمی ست ، حتی ریشش به اندازهء خود من با اهمیت و با ارزش است ، برادرم را همهء فامیل و آشنا دوست دارند حتی آنوریها ! بعید می دانم تا به حال کسی را رنجانده باشد ، هیچ وقت اعتقادش را با صدای بلند بیان نکرده و هیچ وقت تبلیغ هیچ چیزی را نکرده ، با عزت نفس است و برای انسانیت بیش از هر چیز ارزش قائل است ، آرام است و شنونده . وقتی حرص می خورد یا زیاد فکر می کند ابروهایش را بالا می اندازد و سرش را یک جور خاصی می خاراند ، عاشق این حالتش هستم . رعایت همه را می کند و اطرافیانش برایش خیلی مهم هستند .از چند وقت پیش که گفتم مانترا هروقت عصبی و ناراحت است انگشتش را به حالت مشت می گیرد و حاضر نیست بازش کند هرروز یک راه حل جدید برای باز کردن انگشت خواهرزاده پیدا می کند . لابد الان که تنها نشسته دارد فکر می کند که نکند من از دوری او ناراحت باشم و مانترا که شیر می خورد این حس را بگیرد و باز هم مشت کند ، لابد نگران مامان و باباست که در این سن باید راه بیفتند از اینور شهر به آنور تا نشانی از او بگیرند ، حتما نگران است که دختر کوچکش زیاد بهانه بگیرد و بدون قصه های شبانهء پدر نخوابد ، فکر می کند که همسر صبورش وقتی غصه می خورد به خاطر دخترشان دندان روی جگر می گذارد ولی غذا از گلویش پایین نمی رود ، فکر می کند که دوستانش عذاب می کشند و ...<br />
برادرم آدم مهمی ست. وجود او برای بالا بردن میزان انسانیت در جامعه لازم است ! <br />
دلم برایت تنگ شده کی برمی گردی داداش جان ؟<br />
پ.ن. نقاشی دختر شش ساله برادرم از پدرش<br />
*. نام یکی از داستانهای علی اشرف درویشیان</p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>سال مردم فیلترشده </title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://eskafi.com/2010/03/year_of_people.html" />
    <id>tag:eskafi.com,2010://1.812</id>

    <published>2010-03-13T09:58:07Z</published>
    <updated>2010-03-13T10:00:05Z</updated>

    <summary>همشهری ویژه‌نامه نوروزی با عنوان «سال مردم» منتشر کرده است. علاوه بر این که این نوع نام‌گذاری کلیشه‌ای شده است، عکس‌هایی که روی جلد از مردم زده است جالب توجه است. عکس‌ها به روشنی بخشی از جوانانی را که هر...</summary>
    <author>
        <name>ابراهیم اسکافی</name>
        
    </author>
    
        <category term="سیاست" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    <category term="قالیباف" label="قالیباف" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
    <category term="همشهری" label="همشهری" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
    <category term="جنبشسبز" label="جنبش سبز" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://eskafi.com/">
        <![CDATA[<p>همشهری ویژه‌نامه نوروزی با عنوان «سال مردم» منتشر کرده است. علاوه بر این که این نوع نام‌گذاری کلیشه‌ای شده است، عکس‌هایی که روی جلد از مردم زده است جالب توجه است. عکس‌ها به روشنی بخشی از جوانانی را که هر روز در کوچه و بازار می‌بینیم در آن نیستند، چه دختر و چه پسر، به ویژه جوانان در آن عکس فیلتر شده‌اند. البته در این عکس جوانان هم هستند، اما اگر بخواهید مشابه این جوان‌های روی جلد در خیابان‌های شهر پیدا کنید گمان نمی‌کنم به راحتی ممکن باشد. <br />
درست است که طرح روی جلد ظاهر قضیه است، اما در داخل مجله هم مردم فیلتر شده‌اند. در اولین مصاحبه سردار قالیباف صحبت کرده است و طبق معمول به تعریف از خود و شهرداری پرداخته است. علاوه بر حرف‌های بی‌معنی سیاسی زیادی که زده است، در همان مصاحبه باز هم مردم فیلتر شده‌اند. از نظر سردار هم نظام و هم جامعه و نخبگان و غیره در حال افراط‌کاری هستند، انگار فقط خود او یکه و تنهاست که با هزینه‌های چندمیلیاردی تبلیغاتی دارد کار می‌کند. به نظر می‌آید که هزینه‌های تبلیغات شهرداری از خود پروژه‌ها خیلی کم‌تر نباشد. از نظر شهردار پایتخت مردم همان کسانی هستند که در 9 دی و 22 بهمن با نظام بیعت کردند. سردار قالیباف هم علاقه‌ای به خس و خاشاک ندرد. اساساً جنبش سبز موضوع قابل توجهی برای تهیه‌کنندگان سال‌نامه همشهری نبوده است. اگر این مجله را می‌خوانید نباید انتظار داشته باشید که چیزی در مورد ندا آقاسلطان، سهراب اعرابی یا دیگران بشنوید، این‌ها اصلاً ایرانی نبوند و اتفاق مهمی هم برای‌‌شان نیفتاده است. <br />
مطالب خواندنی در این مجله دیده می‌شود، اما نام‌گذاری آن به نام «سال مردم» نام‌گذاری درستی نیست. شاید با دیدگاهی که گردانندگان داشته‌اند سال ولایت، نظام یا از همه بهتر سال تونل توحید با مطالب و دیدگاه نشریه هم‌خوانی بیشتری داشت.     <br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>

</feed>
