<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
   <title>برگردان</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://eskafi.com/" />
   <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://eskafi.com/atom.xml" />
   <id>tag:eskafi.com,2010://1</id>
   <updated>2010-01-18T22:52:24Z</updated>
   <subtitle><![CDATA[ابراهیم اسکافی 
 .:&nbsp;&nbsp; خانه&nbsp;&nbsp;:&nbsp;&nbsp; نامه&nbsp;&nbsp;:&nbsp;&nbsp; پنجره&nbsp;&nbsp;:&nbsp;&nbsp; بایگانی&nbsp;&nbsp;:. 
]]></subtitle>
   <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type Pro 4.31-en</generator>


<entry>
   <title>تغییر منزلت طبقه‌ی متوسط نزد نظریه‌پردازان چپ</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://eskafi.com/2010/01/on_left_by_saghafi.html" />
   <id>tag:eskafi.com,2010://1.798</id>
   
   <published>2010-01-18T22:46:55Z</published>
   <updated>2010-01-18T22:52:24Z</updated>
   
   <summary>از هیچ، به همه چیز گفت وگوی ثمینا رستگاری با مراد ثقفی مدیرمسوول فصلنامه گفت وگو (برگرفته از روزنامه اعتماد) -نگاهی گذرا به نوشته‌های نظریه پردازان چپ امروز در جهان از این واقعیت حکایت می‌کند که «طبقه متوسط» جایگاه مهمی...</summary>
   <author>
      <name>ابراهیم اسکافی</name>
      
   </author>
   
      <category term="سیاست" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   <category term="408" label="چپ" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   <category term="404" label="آزادی‌خواهی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   <category term="405" label="ثقفی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   <category term="65" label="دموکراسی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   <category term="407" label="طبقه متوسط" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://eskafi.com/">
      <![CDATA[<strong>از هیچ، به همه چیز
گفت وگوی ثمینا رستگاری با مراد ثقفی مدیرمسوول فصلنامه گفت وگو (برگرفته از<a href="http://etemaad.ir/Released/88-10-26/175.htm"> روزنامه اعتماد</a>)</strong>

<strong>-نگاهی گذرا به نوشته‌های نظریه پردازان چپ امروز در جهان از این واقعیت حکایت می‌کند که «طبقه متوسط» جایگاه مهمی را در گفتار سیاسی آنها به منزله طبقه یی که می‌تواند حامل و حامی خواست‌های عدالت طلبانه باشد، اشغال می‌کند. آیا این ارزیابی درست است؟ و چگونه چپ سیاسی و نظریه پردازانش به اینجا رسیده اند؟
</strong>
بله به نظرم این ارزیابی درست است. در واقع اگر بخواهیم تغییر منزلت طبقه متوسط را در یک قرن اخیر در دیدگاه چپ در یک جمله خلاصه کنیم، می‌توانیم بگوییم؛ «از هیچ، به همه چیز». یعنی امروز کم نیستند نیروهای چپی که به طبقه متوسط به عنوان آن گروه ممتازی می‌نگرند که می‌تواند با به ثمر نشاندن مطالبات و خواسته هایش مبنای جامعه یی را پی بریزد که آزادانه تر و عادلانه تر باشند. حال آنکه در یکصد و اندی سال پیش نیروهای سیاسی چپ نه فقط یک چنین مقام و اقتداری برای این طبقه قائل نبودند بلکه با نگاهی تفرعن آمیز و تحقیرآمیز به آن می‌نگریستند. البته هنوز هم هستند نیروهای چپی که اگر حضور طبقه کارگر را آن هم در شکلی فرادست در یک جنبش اجتماعی نبینند، یا آن جنبش را به هیچ می‌انگارند یا درصدد تخطئه اش برمی آیند. همچنین در میان برخی از چپ ها، به ویژه در میان روشنفکران چپ هنوز اکراه در استفاده از این واژه مشهود است و اینها ترجیح می‌دهند از کلماتی همچون «مردم»، «جامعه»، «توده» و «اکثریت جامعه» استفاده کنند. سازمان‌های سیاسی چپ البته نه به دلیل اکراه بلکه به دلیل تدقیق مخاطب، گاه از اصطلاح طبقه متوسط و گاه از اصطلاح «مزدبگیران» یا «مزد و حقوق بگیران» استفاده می‌کنند. اما خب همان طور که خودتان هم مطرح کردید بحث اصلی بر سر این است که چگونه این تغییر و تحول به وجود آمد. حالا اگر بخواهیم این پرسش شما را دقیق تر پاسخ بدهیم باید آن را به دو پرسش تقسیم کنیم؛ اول اینکه این تغییر از چه زمانی اتفاق افتاد و چه مراحلی را طی کرد؟ دوم اینکه دلیل آن چه بود؟ یعنی مبنایی نظری داشت یا اینکه نتیجه عملکرد نیروهای سیاسی چپ و نظریه پردازانش بود بر زمینه واقعی اجتماعی؟]]>
      <![CDATA[<strong>-از همان پرسش اول شروع کنیم. آغاز ارتقای منزلت طبقه متوسط در دیدگاه چپ کی بود و چه مراحلی را طی کرد؟
</strong>
اگر اجازه بدهید، ترجیح می‌دهم طور دیگری این بحث را باز کنم. یعنی ترجیح می‌دهم اول به پیش زمینه این ماجرا اشاره کنم. یعنی به آن شکافی اشاره کنم که به نظر من باعث شد نیروهای چپ جایی برای طبقه متوسط یا به زبان آن دوران «خرده بورژوازی» در تحلیل هایشان و در یارگیری هایشان باز کنند. این شکاف در آغاز هیچ ربطی به بحث طبقه متوسط یا خرده بورژوازی نداشت. شکافی بود که در درون جنبش کارگری به وجود آمد. شکافی بود که میان کارگرانی افتاد که فعالیت سیاسی را در اولویت قرار می‌دادند با آن بخشی که عملاً نشان می‌دادند فعالیت صنفی برایشان مهم تر است. از چگونگی پدید آمدن این مساله در اینجا می‌گذرم. آنچه برای بحث ما به مراتب مهم تر است اهمیت وحدت این دو نوع فعالیت است در دیدگاه چپ انقلابی در آغاز قرن بیستم میلادی و در نتیجه درک اینکه چرا پدید آمدن این شکاف، نظریه پردازان و فعالان سیاسی را وادار به بازبینی جایگاه طبقات در مبارزات عدالت خواهانه کرد. ببینید، در اندیشه چپ انقلابی و چپ مارکسیستی انواع مبارزات طبقه کارگر باید از نوعی وحدت وجودی برخوردار باشد. دلیل این امر نیز عمدتاً دو چیز است، یکی همان به اصطلاح «رسالت تاریخی» این طبقه است در برداشتن نظم بورژوایی و دوم اهمیت عمل یا به زبان امروز «کنش» است در تبیین و تدقیق این رسالت. همان طور که می‌دانید منشاء این رسالت تاریخی در جایگاه مهمی است که این طبقه در چرخه تولید دارد بدون آنکه مالک ابزار تولید باشد. همین جایگاه است که وی را به نیرویی انقلابی، یعنی همان بردارنده نظم سرمایه دارانه تبدیل می‌کند. انقلابی که در آن این طبقه که در گذار از بحران‌های ادواری لاجرم نظم سرمایه دارانه، جز زنجیرهایی که بر پایش بسته شده است چیزی برای از دست دادن ندارد اما در عوض با منقلب کردن این نظم همه چیز به دست خواهد آورد. در یک چنین چشم اندازی، گذار از فعالیت صنفی به فعالیت سیاسی و بالعکس-چرخه یی که یک بار و یکباره هم اتفاق نمی‌افتد- نوعی تحرک استعلایی است که عاقبت نیز طبقه کارگر را به تسخیر قدرت و نجات خود و همزمان بشریت می‌کشاند یا البته به امحای تمامی طبقات درگیر این مبارزه. ارتباط میان این دو نوع مبارزه، ارتباط آگاهی بخشی متقابل است به معنای مارکسیستی آن یعنی آگاهی-عمل؛ هم طبقه کارگر را به وجود و اهمیت خود آگاه می‌کند و هم باعث به وجود آمدن آن تشکیلاتی می‌شود که این طبقه از طریق آن در نبرد با بورژوازی نهایتاً پیروز میدان خواهد بود. اوج تعامل میان این دو شیوه مبارزه، اعتصاب عمومی است یا به عبارت دقیق تر اعتصاب عمومی نقطه جوش و وحدت این دو نوع مبارزه است. اعتصاب که ابزار مبارزه صنفی است، وقتی عمومی و فراگیر می‌شود، قدرت طبقه کارگر را برای خود وی آشکار می‌سازد و کل دستگاه بورژوازی را فلج می‌کند. اعتصاب عمومی بناگاه چشم انداز جهان دیگری را در برابر طبقه کارگر و باقی جامعه باز می‌کند. اعتصاب عمومی، تزلزل مالکیت، صوری بودن برابری افراد در نظام سرمایه داری، اسطوره بی طرفی دولت، پوشالی بودن فرهنگ بورژوازی و دیگر چیزهایی از این دست را که به وفور در ادبیات چپ می‌توان یافت، برملا می‌سازد. به این معنا، هرگونه خللی در این مساله یعنی در وحدتی که قاعدتاً اشکال متنوع مبارزات کارگری باید داشته باشند، خللی جدی است و نیاز به توضیح و توجیه دارد. در آغاز قرن بیستم عملاً و تقریباً در تمامی کشورهای اروپای غربی، منجمله روسیه به دلایل متفاوت در این چشم انداز خلل‌های جدی وارد شده بود. همین خلل‌ها و راه حل هایی که هر یک از احزاب چپ برای توضیح آن ارائه کردند و نیز سیاست هایی که برای رفع و رجوع آن برگزیدند راه را برای ارتقای منزلت طبقه متوسط در اندیشه و عمل نیروهای چپ باز کرد. در آغاز قرن بیستم، در بسیاری از کشورهای پیشرفته اروپای غربی، وضعیت کارگران در همه حوزه‌های تولیدی آن وضع فلاکت باری نیست که مثلاً در داستان الیور توییست توصیف می‌شود یا در رمان‌های ویکتور هوگو می‌توان خواند و مارکس هم در فصل اول کتاب سرمایه، نمایی از آن را به دست می‌دهد. این بخش از جامعه اکنون سابقه یکصدساله مبارزه برای احقاق حقوق خود را داراست. سندیکاها و احزاب قدری دارد که هم به تشکل یافتگی آن یاری رسانده اند، هم زبان گویای این طبقه هستند و هم به وی چشم انداز و امکان وجود نظم‌های دیگری را داده‌اند که وی می‌تواند در آنها از زندگی بهتری برخوردار باشد. همه اینها را دارد اما از آن وحدت مبارزاتی خبری نیست. بخش مهمی از این طبقه ابداً به مبارزه صنفی و سیاسی به چشم دو نوع مبارزه که نهایتاً یک هدف را دنبال می‌کنند، نمی‌نگرد. حتی در موارد بسیاری، سیاسی کردن مبارزه صنفی را به ضرر مبارزه صنفی می‌داند و از آن و از احزاب چپی که این انتظار را از وی دارند، روی می‌گرداند. تازه این تفاوت‌ها در میان کارگران کارخانجات بزرگ تولیدی بود. در کارگاه‌های کوچک تر، برخی حتی از نزدیک شدن به فعالیت‌های صنفی نیز گریزان بودند و ترجیح می‌دادند به نوعی با کارفرمای خود به مصالحه هایی برسند و اغلب نیز پذیرش شرایط سخت کاری را به بیکار شدن ترجیح می‌دادند. 

<strong>-یعنی طبقه کارگر یا حداقل بخشی از آن به دنبال نجات خود است اما برخلاف پیش بینی احزاب چپ این مبارزه به مبارزه برای نجات بشریت کاری ندارد؟
</strong>
بله و در این سرپیچی از به اصطلاح «رسالت تاریخی» خود نکته مهمی را برملا می‌سازد و آن اینکه وحدتی هم ندارد. یعنی این پیش فرض مهم را که جایگاه گروه‌های اجتماعی در چرخه تولید، تعیین کننده رفتار سیاسی شان هست زیر سوال می‌برد و این برای چپ در آن سال‌ها شکی نبود که بتوان از آن گذشت. تلاش برای برطرف کردن این شک همان نقطه حرکتی است که در آغاز مصاحبه به آن اشاره کردم. یعنی تغییر منزلت طبقه متوسط در دیدگاه چپ آغاز آن بود اما تا رسیدن به نتیجه ، راه طولانی و باید بگویم دردناک و غم انگیزی را طی کرد. یکی از چپ ترین عکس العمل‌های جدی به این پدیده را در میان سوسیال دموکراسی آلمان می‌یابیم و در نوشته‌های رزا لوکزامبورگ. رزا لوکزامبورگ مانند بسیاری دیگر از نظریه پردازان و فعالان چپ در این دوران و از آن جمله کائوتسکی و برنشتاین از یک سو و پلخانف، اتو باوئر و البته لنین و تروتسکی از سوی دیگر دلیل وجود تشتت و تفرقه در طبقه کارگر را «رشد ناموزون سرمایه داری» می‌دانست. به نظر وی و دیگرانی که نام بردم این ناموزونی - که بعدها به صورت خصلت ذاتی سرمایه داری وارد ادبیات چپ می‌شود- باعث می‌شود کارگران از آگاهی‌های طبقاتی متفاوتی برخوردار باشند. نتیجه یی که او از این امر می‌گرفت همان طور که توضیح خواهم داد، با نتیجه یی که سایرین می‌گرفتند، تفاوت داشت و آن این بود که این امر در واقع وحدت طبقه کارگر را زیر سوال نمی‌برد، بلکه شیوه حصول این وحدت را تغییر می‌دهد. به این معنا که وحدت مقدم بر انقلاب نیست، بلکه این انقلاب است که در روند خود و به شکلی «فی البداهه» موجب این وحدت خواهد شد. 

<strong>-این حرف به این معنی است که آنچه عنصر وحدت بخش است از بیرون از طبقه کارگر به وی تحمیل یا حداقل القا می‌شود، پس دیگر تحلیل طبقاتی چه معنایی دارد؟ اگر انقلاب طبقه کارگر را متحد می‌کند چرا سایر طبقات مثلاً طبقه متوسط را هم متحد نکند؟ دیگر اهمیت طبقه کارگر در چیست؟ 
</strong>
دقیقاً همین است که شما می‌گویید. یعنی روی نکته اصلی انگشت گذاشتید. در واقع این دیگر روابط تولید و جایگاه طبقات در آن نیست که فاعل تاریخ را می‌سازد، یعنی آن کنشگری که تاریخ را به جلو می‌راند، بلکه این تاریخ در شکل محتوم آن است که کنشگر خویش را به وجود می‌آورد. خب به قول شما چرا این تاریخ، طبقه متوسط را به عنوان فاعل خود برنگزیند؟ پاسخ یا دقیق تر بگویم باور رزا لوکزامبورگ و دوستانش مثل لیبکنخت و مرینگ و دیگرانی که بعدها از سوسیال دموکراسی آلمان انشعاب کردند و گروه «اسپارتاکیست ها» را بنیان گذاشتند این بود که نظم بورژوازی را فقط و فقط طبقه کارگر برخواهد داشت. از این رو اصلاً در تصورشان هم نمی‌گنجید انقلابی به وقوع بپیوندد و طبقه کارگر در آن نقش اصلی و اولیه را ایفا نکند. باید بگویم این باور یکی از معمول ترین کژخوانی‌ها و منشاء بسیاری از کژخوانی‌های نیروهای چپ است از ماتریالیسم تاریخی مارکس که البته این خود بحث دیگری است و فرصت خود را می‌خواهد. همان طور که می‌دانید عاقبت نیز رزا لوکزامبورگ جان خود را بر سر همین تلاش برای برپایی انقلاب گذاشت و البته از وحدت طبقه کارگر هم خبری نشد. در عین حال باور به اینکه انقلاب، طبقه کارگر را متحد می‌کند بر پیش فرض دیگری نیز استوار است و آن محتوم بودن انقلاب است. این محتوم بودن چندان در سوسیال دموکراسی آلمان شدید و غالب بود که کائوتسکی در سال هایی که رهبر بلامنازع سوسیال دموکراسی آلمان بود بر این نظر بود که وظیفه سوسیالیست‌ها ابداً تدارک انقلاب نیست بلکه تدارک حزب است برای انقلاب. یعنی وظیفه سوسیالیست‌ها نه انقلاب کردن که بهره بردن از آن است. نظر وی و همچنین پلخانف بنیانگذار و پدر معنوی سوسیال دموکراسی روسیه آن بود که انقلاب حاصل لاینحل ماندن تناقضاتی است که نظم بورژوایی و نظام سرمایه دارانه به طور حتم با آن روبه رو خواهند شد و آنگاه است که طبقه کارگر رسالت تاریخی خویش را ایفا خواهد کرد. همان طور که می‌بینید به رغم آشکار شدن این شکاف، هنوز جایی برای طبقه متوسط در دیدگاه چپ به طور جدی باز نشده است. باید نگاهی بیندازیم به آنچه مارکسیسم اتریشی نام گرفت و سپس به نظریه متحد عینی نزد لنین و انقلاب مداوم تروتسکی تا در آخرین پله این بحث به نظرات گرامشی برسیم که در آن دیگر به نظرم نه فقط منزلت طبقه متوسط در مبارزات آزادیخواهانه روشن می‌شود بلکه مفاهیمی پایه ریزی می‌شوند که چپ را به کل از اقتصادگرایی و تحلیل طبقاتی به معنای زیربنای فهم سیاست و تاریخ می‌رهانند. حکومت سلطنتی اتریش-مجارستان، وارث یا بهتر بگوییم ته مانده امپراتوری بود که روزی قدرت غالب و محل آشتی اروپا بود. اتو باوئر شناخته شده ترین چهره چپ اتریش برخلاف همفکران آلمانی یا روس خود بر این نظر بود که تشتت طبقه کارگر در اتریش، نه نتیجه رشد ناموزون سرمایه داری به منزله خصلت ذاتی آن بلکه حاصل میراث دوران امپراتوری در این کشور است. وی بر این نظر بود که می‌توان در اتریش- مجارستان به طور همزمان تمامی انواع نظام‌های تولیدی را دید که در اروپا و حتی در ترکیه وجود دارند، به همین دلیل نیز در این کشور می‌توان شاهد درخشش انواع مبارزات سوسیالیستی بود؛ سوسیالیسم کارگران کارخانه، سوسیالیسم کارگران کارگاه، سوسیالیسم کارگران روزمزد و سوسیالیسم کارگران کشاورز. در چنین شرایطی و همچنین با وجود ملیت‌های مختلف در درون حکومت، باوئر بر این نظر بود که وحدت طبقه کارگر زمینه مادی ندارد و فقط و فقط می‌تواند توسط نیروی روشنفکری تامین شود که در درون حزب سوسیالیست گرد آمده است. راه آن نیز پذیرش نظریه یی است که او خود نامش را مارکسیسم اتریشی گذاشته بود. به عبارت دقیق تر، مارکسیسم اتریشی آن گفتار وحدت بخش و آن گفتار سیاسی بود که می‌توانست وحدت طبقه(های) کارگر را به وجود آورد. 

<strong>-یعنی برای باوئر گفتار ایدئولوژی همان نقشی را بازی می‌کند که انقلاب برای رزا لوکزامبورگ؟
</strong>
بله کاملاً همین طور است و اصلاً اگر اشتباه نکنم او خود از کلمه ایدئولوژی برای نظریه اش استفاده می‌کند.

<strong>-اما در این صورت دیگر وحدت طبقه کارگر از جایگاه وی در روند تولید استنتاج نمی‌شود، بلکه توسط چیزی تامین می‌شود که بیرون از خود او قرار دارد.
</strong>
نه فقط بیرون از خود او بلکه به عنوان لحظه یی سیاسی.

<strong>-در این صورت چرا سایر طبقات و گروه‌های اجتماعی را نتوان با همان گفتار سیاسی در این وحدت سهیم دانست؟ 
</strong>
این دقیقاً نتیجه یی است که اتو باوئر از نظریه اش می‌گیرد و ده‌ها نتیجه مهم دیگر که در گفت و گوی میان احزاب سوسیال دموکرات اروپای غرب و به ویژه آلمان و فرانسه و ایتالیا به دست می‌آید که در اینجا به تعدادی از آنها اشاره می‌کنم. اما برای بحث ما مهم ترین نتیجه همان است که شما گرفتید. نتیجه یی که برای شما به عنوان یک انسان آزاداندیش قرن بیست و یکمی گرفتنش آسان است، اما برای کسانی که یک عمر با بحث اقتصاد به منزله زیربنای سیاست اندیشیده‌اند و با این تصور که طبقه کارگر به دلیل جایگاهش در تولید، یگانه نیرویی است که می‌تواند نظم بورژوازی را بردارد و دیگر باورهایی از این دست، این نتیجه گیری سخت تر است. شاید اگر شما در سال‌های دهه 1340 با همین نوع باورها در ایران زندگی می‌کردید و از طرفی با تشتت طبقه کارگر مواجه بودید و از طرف دیگر هم به این نتیجه می‌رسیدید که عامل وحدت بخش باید از بیرون از طبقه کارگر برای وی به ارمغان آورده شود و در عین حال می‌دیدید امکان ایجاد حزب را هم ندارید به این نتیجه می‌رسیدید که باید با صدای تیر و تفنگ پیام وحدت بخش تان را به گوش محرومان برسانید. یا در امریکای لاتین اگر بودید، ارتش رهایی بخش را بر پایه همپاهای روستایی تشکیل می‌دادید. بگذریم. 

اما به هرحال سوسیال دموکراسی اروپا نیز چندان خالی از انسان هایی با ذهن آزاداندیش و خودمختار نبود و مباحث مطرح شده توسط اتو باوئر راه خود را در این جنبش باز کرد. سیاسی شدن وحدت بخشی به معنی رها شدن آن از قید جبر تاریخ زمینه یی بود که بحث‌های فراوانی را در جنبش چپ اروپا دامن زد. اول از همه الزام انقلاب کردن به هر قیمت یا فقط و فقط منتظر انقلاب ماندن را از دستور روز این سازمان‌ها خارج کرد و در عوض آن، لزوم پیکار برای بهبود وضع طبقه کارگر را تا رسیدن روز موعود در اولویت قرار داد. کائوتسکی اصلاح طلب شد و از لنین مدال «ارتداد» گرفت. برنشتاین که به این نتیجه رسیده بود که رشد سرمایه داری از سویی بخش پرولتاریا را به شهروند تبدیل کرده است و از سوی دیگر چشم انداز انقلاب را به تاخیر انداخته است بر این نظر بود که باید ارزش هر یک از مراحل مبارزه را در زمان خود سنجید و سیاست مناسب با آن را تعبیه کرد. او نیز به عنوان «رویزیونیست» یا «مرحله گرا» مورد تمسخر انقلابیون حرفه یی چپ قرار گرفت. بخشی از چپ فرانسه به کل فعالیت سیاسی طبقه کارگر را فاقد اعتبار دانست و بر این نظر بود که آن وحدت موعود از طریق تبیین اصولی اخلاقی که مورد قبول جامعه باشد به دست می‌آید و طبقه کارگر باید تمامی تمرکز خود را بر فعالیت‌های صنفی بگذارد. کروچه سوسیالیست و نظریه پرداز مشهور ایتالیایی با الهام از نیچه بر لزوم وحدت اراده‌ها تاکید داشت. عجیب ترین مساله این است که چرا نظریه اتو باوئر سوسیال دموکراسی اروپای غربی را به صرافت بسیج سایر گروه‌های اجتماعی به عنوان هم پیمانان مقطعی جنبش کارگری نینداخت. به عبارت دیگر تعجب آور است که چرا افت منزلت رهایی بخشی طبقه کارگر، در ذهن آنها به ارتقای همین منزلت نزد سایر طبقات نینجامید. در واقع شاید آنها همچنان فقط خود را موظف به ماندن در چارچوب طبقه کارگر می‌دانستند و شاید هم باید تجربه فاشیسم و نازیسم را در بسیج همین طبقه کارگر می‌دیدند تا دل از توان رهایی بخشی اش ببرند. طنز روزگار این است که شاید تنها کسانی که عمیقاً نوآوری اتو باوئر را درک کردند انقلابی ترین سوسیال دموکرات‌های روس و مشخصاً شخص تروتسکی و سپس لنین بودند که از آن برای منافع انقلابی خود بهره گرفتند. بحث تشتت طبقه کارگر و رشد ناموزون سرمایه داری که اتو باوئر مطرح می‌کند با این بحث نزد رزا لوکزامبورگ و کائوتسکی فرق دارد. برای آنها رشد ناموزون مرحله پیشرفته یی از سرمایه داری بود که می‌توانست از طریق دستمزدهای بالا به بخشی از طبقه کارگر در این طبقه شکاف ایجاد کند. اما برای اتو باوئر این در واقع رشدنیافتگی سرمایه داری در کشور اتریش- مجارستان بود که باعث این شکاف‌ها می‌شد یعنی درست همان شرایطی که روسیه دچار آن بود. 

<strong>-یعنی نتیجه یی یکسان از دو پیش فرض متضاد؟
</strong>
بله. لنین، پلخانف، تروتسکی و دیگر سران حزب سوسیال دموکرات روسیه بارها در مورد کاهلی بورژوازی روسیه نوشته اند. به زبان ساده ایراد آنها به این بورژوازی همیشه این بود که چرا رسالت تاریخی خود را انجام نمی‌دهد تا آنها نیز بتوانند با در اختیار داشتن خیل عظیمی از کارگران به رسالت تاریخی خود که همانا بسیج طبقه کارگر و انجام انقلاب سوسیالیستی است، برسند. اینک نظریه اتو باوئر در امکان جایگزین کردن جبر تاریخ به عنوان عنصر وحدت بخش توسط ایدئولوژی و حزب به کمک تروتسکی و لنین آمد تا با خیال راحت خود را ملزم به این نبینند که نیروی لازم را برای انقلاب شان فقط با فراخوان به طبقه کارگر متشتت، کم شمار، متفرق و عمدتاً غیرسیاسی روسیه بسیج کنند. دهقانان فقیر، زمینداران کوچک، درجه داران رده پایین ارتش، سربازان و بعدها خلق‌های تحت ستم تزاریسم و گروه هایی از این دست اکنون می‌توانستند در مقام متحد عینی طبقه کارگر وارد کارزار انقلاب شوند؛ انقلابی که هم وظایف انقلاب بورژوایی را عهده دار بود و هم رسالت تاریخی انقلاب سوسیالیستی را. در یک کلام انقلابی بود مداوم. البته شریک کردن سایر طبقات و گروه‌ها در رسالت تاریخی طبقه کارگر یک شرط داشت و آن اینکه در این مبارزه طبقه کارگر در هر لحظه دست بالا یا فرادستی داشته باشد. 

-آیا به نظر این افراد، اینکه طبقه کارگر کار بورژوازی را انجام دهد خدشه یی به هویت وی وارد نمی‌کرد؟ به هر حال تا آنجا که من می‌دانم طبقات در دیدگاه چپ هویت یا بهتر بگویم ذاتی دارند و نمی‌توانند کاری را بکنند که در ذات آنها نیست. جمله یی است منتسب به لنین که می‌گوید؛ بورژوازی اگر فروش طنابی که قرار است وی را با آن دار بزنند برایش سود داشته باشد، آن را خواهد فروخت. این جمله به خوبی نشان می‌دهد که برای چپ‌ها طبقات دارای ذاتی هستند و از آن گریزی ندارند. پس چگونه است که می‌توانند ردای بورژوازی را بر دوش بیندازند؟

این استدلال تا زمانی درست بود که رسالت تاریخی طبقات در کف خودشان بود. از زمانی که این رسالت به قول لنین به طبقه سیاسی آنها یا دقیق تر بگویم به سرکردگان سیاسی آنها منتقل شد، دیگر همه چیز تبدیل به آگاهی شد و رابطه تعیین کنندگی یا زیربنایی اقتصاد به کل از بین رفت. در واقع سیاست و اراده سیاسی جایگزین همه چیزهای دیگر شد و همین اراده سیاسی است که می‌تواند طبقه متوسط را به کارزار مبارزه دعوت کند، البته در مقام ابزاری برای به قدرت رسیدن نه طبقه کارگر انقلابی بلکه انقلابیون طبقه کارگر. 

با این همه، به رغم وجه فرصت طلبانه غلیظی که در نظریه لنین و تروتسکی وجود دارد که به آنها اجازه می‌دهد از سایر طبقات به عنوان گوشت دم توپ استفاده ببرند (قیمتی که سایر طبقات باید بپردازند تا منزلت رهایی بخشی شان ارتقا پیدا کند)، این نظریه به معنایی یک قدم چپ را به سمت دموکراتیزه شدن پیش برد. به این معنا که در آن، سیاست به مثابه ابزاری تعریف می‌شود که می‌تواند خواسته‌های گروه‌های مختلف را به یکدیگر پیوند بزند تا نیروی لازم را برای پیشبرد اهداف مشخصی بسیج کند چراکه برای دست زدن به این عمل شما باید این خواسته‌ها و بالطبع گروه‌های مطالبه کننده آن را به رسمیت بشناسید و این همان نقطه یی است که گرامشی با عزیمت از آن یکی از جذاب ترین و آزادیخواهانه ترین نظریه‌های چپ سیاسی در قرن بیستم را پی ریزی می‌کند. در دیدگاه گرامشی، به رغم تمامی تناقضات و ابهاماتش است که بالاخره زمینه نظری لازم برای به رسمیت شناختن نه فقط طبقه متوسط که گروه‌های محدودتر شهروندی و احترام به مطالبات شان فراهم می‌آید. گرامشی از سویی مفهوم شهروند شدن پرولتاریا را از برنشتاین به ارث می‌برد و آن را به معنای پدید آمدن تعلقات متکثر در طبقه کارگر به کار می‌گیرد؛ تکثر تعلقاتی که به گفته او نتیجه رشد اجتماعی فرد است و از این رو فرد دیگر به جایگاهش در چرخه تولید قابل تقلیل نیست. این بینش راه باور به تکثر فاعل‌های تاریخ، یعنی همان سیاست دموکراتیک را برای چپ باز کرد. از سوی دیگر بحث لزوم وجود ارزش‌های اخلاقی را که سورل و کروچه بسط داده بودند از آن خود می‌کند، اما به دست آمدن آن را نتیجه رفت و آمد و کنش و واکنش اراده‌های متکثر و اهداف متعدد موجود در جامعه می‌داند. به نظر او فعل و انفعالات هستند که سازنده «فرد اجتماعی» بوده و امکان تسخیر فضای اجتماعی فرهنگی را که بورژوازی به ملک طلق خود تبدیل کرده است، میسر می‌سازند. گرامشی مفهوم سیاست به منزله عنصر وحدت بخش را از اتو باوئر گرفت، اما آن را به معنای خودمختاری سیاست از وابستگی‌های طبقاتی به کار برد. و بالاخره او مفهوم فرادستی را از لنین به عاریت می‌گیرد، برای آنکه پیش فرض اساسی آن را که لنین ابداً علاقه یی به درک آن نداشت، با شفافیت تمام بحث کند. یعنی اینکه برای استفاده از مفهوم هژمونی باید این فرض را پذیرفت که سیاست محل پیوند خواسته‌ها و منافع متفاوت است، نه محلی برای تجمیع اراده‌ها به قصد تسریع روند محتوم تاریخ. 

باور به رشد اجتماعی فرد، تکثر فاعل (های) تاریخ، خودمختاری سیاست و توان وی در نشاط بخشی به جامعه، تلاش برای به رسمیت شناختن خواسته‌ها و منافع مختلف و ایجاد پیوند میان آنها، از آن خود کردن فضای فرهنگی اجتماعی و بسیاری مفاهیم و مقولات دیگری که به چپ نو این امکان را می‌دهد که همچون فعال جدی در جامعه حضور پیدا کند و از تفرعن طبقاتی دست بردارد مسیری نیم قرنی را طی کردند تا عاقبت زیر قلم گرامشی آن هم هنگامی که در زندان موسولینی بود روی کاغذ حک شوند.]]>
   </content>
</entry>

<entry>
   <title>طرح امنیت اجتماعی در مجله‌ی همشهری جوان</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://eskafi.com/2009/12/hamshahri_javan.html" />
   <id>tag:eskafi.com,2009://1.795</id>
   
   <published>2009-12-24T21:22:20Z</published>
   <updated>2009-12-24T21:37:50Z</updated>
   
   <summary> اگر کسی از شما بپرسد که عقب‌مانده‌ترین مجله‌ی ایران کدام است، تردید نکنید که پاسخ قطعاً مجله‌ی «همشهری جوان» است. این مجله‌ی وابسته به شهرداری، به طرز ماهرانه و البته چندش‌آوری سعی می‌کند موهای روی صورت زن‌ها را پنهان...</summary>
   <author>
      <name>ابراهیم اسکافی</name>
      
   </author>
   
      <category term="زنان" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   <category term="398" label="قالیباف" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   <category term="400" label="همشهری جوان" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   <category term="151" label="حجاب" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   <category term="45" label="زنان" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://eskafi.com/">
      <![CDATA[<img alt="همشهری جوان 242" src="http://eskafi.com/javan_242.jpg" width="106" height="150" class="mt-image-right" style="float: right; margin: 0 0 20px 20px;" />
اگر کسی از شما بپرسد که عقب‌مانده‌ترین مجله‌ی ایران کدام است، تردید نکنید که پاسخ قطعاً مجله‌ی «همشهری جوان» است. این مجله‌ی وابسته به شهرداری، به طرز ماهرانه و البته چندش‌آوری سعی می‌کند موهای روی صورت زن‌ها را پنهان ‌کند. در این شماره‌ی آخر، احتمالاً به این خاطر که به ماه محرم وارد شده‌ایم، عکس نویسندگان زنش را که معمولاً در صفحه‌ی یادداشت‌ها چاپ می‌کرد، حذف کرده است. این بندگان خدا حجاب‌شان از فاطمه رجبی هم سفت و سخت‌تر بود، چه می‌شود کرد بالاخره ماه محرم است، ملت مسلمان باید کم‌تر به گناه بیفتند. با این حال، جالب است که اصرار زیادی هم دارند که عکس هنرپیشه‌های مشهور را چاپ کنند. در این شماره (242) عکس ترانه علیدوستی (صص روی جلد،7،32،35)، گلشیفته فراهانی(ص13)، هدیه تهرانی (ص11) و مهناز افشار (ص56) دیده می‌شود که البته طراح مجله یکی یک پیشانی‌بند به همه‌ی آن‌ها هدیه کرده است تا خوانندگان هوس‌باز خدای نکرده در حین خواندن مجله به گناه نیفتند و استفاده‌ی غیرفرهنگی از مجله‌ی مقدس شهرداری نکنند. عکس مژگان شجریان (ص44)هم واقعاً با کارهای فوتوشاپی طراح مجله خیلی مسخره شده است. به او حق می‌دهم اگر به همین دلیل از مجله شکایت کند. هیچ زن عاقلی دستمال خاکستری به آن بزرگی روی کله‌اش نمی‌کشد تا بعد روی آن روسری سورمه‌ای بگذارد. طوری این دستمال را صاف و سفت کشیده‌اند که آدم فکر می‌کند این بنده‌ی خدا مادرزادی تاسِ تاس است. اگر با گیس مردم مشکل دارند، لااقل خود همان روسری را تا جلوی صورت می‌آوردند تا این قدر قیافه‌ی دختر مردم عجیب و غریب نشود. جالب توجه این است که در یک مورد چیزی هم به زیر صورت ترانه علیدوستی (ص32) اضافه کرده‌اند، نمی‌دانم برای این پوشش جدید چه اسمی باید بگذاریم، زیر چانه بند؟ گلوبند؟ از نظر مدیران این مجله گلوی زن هم جزء صور قبیحه محسوب می‌شود. گویا فقط قرص صورت زنان مجاز است. آن هم احتمالاً به این خاطر که اگر قرص صورت هم نباشد دیگر عکس‌ها قابل شناسایی نیستند. شاید اگر مشکل شناسایی زن‌ها به گونه‌ای حل می‌شد، برقع پوشش مناسب‌تری باشد. سردار قالیباف در جایی گفته بود که می‌خواهد جای خالی اصلاح‌طلبان را پر کند، با این وضعیت فکر کنم بیشتر دارد جای پرشده‌ی طالبان را می‌گیرد.  ]]>
      
   </content>
</entry>

<entry>
   <title>گزارش جلسه نقد کتاب سپهر عمومی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://eskafi.com/2009/12/public_sphere_review_book.html" />
   <id>tag:eskafi.com,2009://1.794</id>
   
   <published>2009-12-24T16:11:07Z</published>
   <updated>2009-12-24T17:21:52Z</updated>
   
   <summary>(این گزارش در روزنامه‌های فرهیختگان و اعتماد منتشر شده است.) چهارشنبه چهارم آذرماه نشر یادآوران میزبان منتقدان و پژوهشگرانی بود که در نشست نقد و بررسی کتاب «سپهر عمومی» دکتر مسعود پدرام شرکت کرده بودند. این کتاب را نشر یادآوران...</summary>
   <author>
      <name>ابراهیم اسکافی</name>
      
   </author>
   
      <category term="سیاست" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
      <category term="کتاب" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   <category term="395" label="مسعود پدرام" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   <category term="397" label="کمال پولادی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   <category term="391" label="علی معظمی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   <category term="389" label="عرصه عمومی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   <category term="393" label="غلامرضا کاشی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://eskafi.com/">
      <![CDATA[(این گزارش در روزنامه‌های <a href="http://www.farheekhtegan.ir/content/view/5402/44/">فرهیختگان</a> و <a href="http://www.etemaad.ir/Released/88-09-29/181.htm">اعتماد</a> منتشر شده است.)
چهارشنبه چهارم آذرماه <a href="http://yadavaran.ir">نشر یادآوران</a> میزبان منتقدان و پژوهشگرانی بود که در نشست نقد و بررسی <a href="http://yadavaran.ir/index.php?option=com_content&view=article&id=89:1388-05-19-09-25-17&catid=66:tazehha">کتاب «سپهر عمومی»</a> دکتر مسعود پدرام شرکت کرده بودند. این کتاب را <a href="http://yadavaran.ir">نشر یادآوران</a> چند ماه پیش منتشر کرده است. در این کتاب ضمن بررسی آرای <a href="http://www.hannaharendt.org/">هانا آرنت</a> و <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/JÃ¼rgen_Habermas">یورگن هابرماس</a> در زمینه‌ی سپهر عمومی سعی در یافتن روشی برای تحلیل "مسألۀ سیاست" در ایران بر اساس این رویکرد شده است.در اين جلسه كه بيش از سي تن از علاقه‌مندان به حوزه‌ي علوم انساني حضور داشتند، سه تن از میهمانان این جلسه، آقایان کمال پولادی، <a href="http://javadkashi.blogspot.com/">محمدجواد غلامرضا کاشی</a> و <a href="http://aknoun.blogspot.com">علی معظمی </a>نقد کتاب را بر عهده داشتند. نویسنده‌ی کتاب نیز در جلسه حضور داشت و توضیحاتی در مورد این کتاب ارائه داد. دیدگاه‌های مختلف و گاه متضادی در مورد دو متفکر اصلی موضوع این کتاب در این نشست مطرح شد. ]]>
      در ابتدای این جلسه از نویسنده خواسته شد مختصری در مورد انگیزه‌ی انتشار این کتاب و نحوه‌ی تألیف آن توضیح دهد. مسعود پدرام در توضیح خود با اشاره به این که قصد وی صرفاً بسط آرای چند فیلسوف نبوده است، بلکه در پی یافتن پاسخی به دغدغه‌های وجودی خود بوده است،به سابقه‌ی فعالیت‌های سیاسی خود در دهه‌ی شصت اشاره کرد و گفت یکی از دغدغه‌های آن زمان وی و هم‌نسلانش این بوده است که چگونه می‌توان نقد قدرت کرد و در عین حال چشم به قدرت نداشت. این وضعیت متنافض به نظر می‌رسد.  وی با اشاره به آموزه‌های استادش، مرحوم اکبر، توضیح داد که «ایشان با طرح مشکلات فرهنگ سیاسی این مسأله را روشن کرده بودند.  در اواخر دهه‌ی 60 مقاله‌ای در همین زمینه نوشتم و به طرح دغدغه‌های خودم پرداختم که چگونه می‌توان یکه‌تازی نکرد و تعامل داشت و در عین حال فعالیت سیاسی کرد. نخستین بار نام هابرماس را از مرحوم فردید شنیده‌ام. با آشنایی با دیدگاه‌های هابرماس متوجه شدم که ایشان سیاست و قدرت را به گونه‌ای دیگر تعریف می‌کند و مفهوم سپهر عمومی می‌تواند به مسأله‌ی سیاست بسیار کمک کند و خودش می‌تواند قدرت‌آفرین باشد. احساس کردم که در سپهر عمومی می‌توان از فرهنگ سیاسی قدیم به در آمد و وارد فرهنگ سیاسی جدیدی شد. بعدها متوجه شدم که آرنت هم این بحث را مطرح کرده است. البته آرنت نسبت به هابرماس تقدم دارد، اما من از هابرماس به آرنت رسیدم. آرنت این مباحث را از منظر فلسفه‌ی سیاسی مطرح کرده و از منظری اصیل هم به این موضوع پرداخته است. احساس کردم که با توجه به این که نسل من همواره دغدغه‌ی سیاست را داشته است این گونه مباحث با مسائل ایران نیز ارتباط وثیقی دارد، می‌تواند به روشن شدن مباحث سیاسی به ویژه شرایطی را که فعلاً در آن هستیم خیلی کمک می‌کند. در واقع سیاست به معنای دیگر آن مطرح است و با تسخیر دولت نمی‌توان تمام سیاست را کنترل کرد و سیاست اصیل و قدرت در جای دیگری شکل می‌گیرد که سپهر عمومی است و می‌تواند سیاست را اخلاقی کند و استمرار ببخشید، سیاستی که رویه‌ی درستی داشته باشد. این مباحث زنده است و هم‌چنان ادامه دارد و بحث دموکراسی شورایی یا گفتگویی  (deliberative democracy) که اکنون مطرح است بر مبنای آن همان مباحثی است که هابرماس به راه انداخته است و از آرنت هم الهام می‌گیرد.» وی سپس به فضاهای مجازی در اینترنت و شکل‌گیری سپهر عمومی در این فضا اشاره کرد. و خاطر نشان کرد که جنبش سبز نیز در فضای عمومی شکل گرفته است و رهبرانش نیز در این فضا تعریف می‌شوند. 
در ادامه‌ی جلسه دکتر پولادی به توضیح سپهر عمومی، موضوع اصلیِ کتاب پرداختند: «سپهر عمومی رویکردی به سیاست، فلسفه و جامعه‌شناسی است. به عبارت دیگر یک رهیافت، یا زاویه دید است به سیاست، جامعه‌شناسی و فلسفه. از این جهت مباحث مربوط به حوزه‌ی عمومی در این رشته‌ها به خصوص در زمینه‌ی سیاست جایگاه مهمی دارد. عرصه‌ی عمومی از این حیث نیز حائز اهمیت است که می‌تواند در سیاست تأثیر بگذارد. برای ما که با قدرت سروکار نداریم و نمی‌خواهیم به قدرت برسیم، حوزه‌ی عمومی فضایی است که می‌توانیم در سیاست تأثیر بگذاریم. ما یعنی جمع انسان‌هایی که مثلاً در این‌جا جمع شده‌ایم یا در هر جای دیگری یا حتا در خیابان جمع می‌شویم و در مورد مسائل همگانی صحبت می‌کنیم، بحث فضای عمومی است. حوزه‌ی عمومی یعنی جایی که بحث در مورد مسائل مشترک، مسائل عموم، دغدغه‌های همه‌ی افراد مطرح می‌شود، به خصوص در جامعه‌ی مدنی. یعنی حوزه‌ای که بین دولت و حوزه‌ی خصوصی است. در حوزه‌ی خصوصی هر کسی به فکر مسائل خودش است و حوزه‌ی دولت هم حوزه‌ی قدرت و نهادهاست. جامعه‌ی مدنی به همگان تعلق دارد و می‌تواند به شیوه‌های گوناگون در دولت تأثیرگذار باشد و ایفای نقش کند.  این تأثیر می‌تواند در قالب نفوذ شرکت‌های چندملیتی باشد که از دیدگاه ما نقش منفی داشته باشد و از سوی دیگر با طرح مطالبات سیاسی که به سرنوشت همگانی مربوط می‌شود می‌تواند در مسائل عمومی سیاسی و روی دولت تأثیر بگذارد. جای این کتاب در مباحث نظری واقعاً خالی بود و انتشار این کتاب بی‌گمان باعث خواهد شد که مسائل حوزه‌ی عمومی بار دیگر برجسته شود و مورد بحث و کنکاش قرار گیرد و امیدواریم که در پیشرفت مسائل عمومی و دموکراسی که خواست همه‌ی ماست تأثیرگذار باشد.» 
وی سپس به معرفی بحث حوزه‌ی عمومی در دیدگاه هابرماس و آرنت و شیوه‌ی پرداختن این کتاب به این مباحث پرداخت: «بحث حوزه‌ی عمومی را نخستین بار آرنت طرح کرد و بعد هابرماس این بحث را جزو یکی از محورهای فسلفه‌ی سیاسی و جامعه‌شناسی خودش و فلسفه به طور کلی قرار دارد. بین آرنت و هابرماس نقاط مشترک زیادی وجود دارد ضمن این که تفاوت‌ها نیز نسبتاً برجسته است. درست است که هر دو از حوزه‌ی عمومی صحبت می‌کنند، اما تعریف‌شان از حوزه‌ی عمومی متفاوت است و تجویزهای سیاسی این‌ها هم در حوزه‌ی عمومی با هم متفاوت است. هابرماس به آرنت چندین دِین دارد و در این کتاب هم به آن اشاره شده است. بعضی از مباحث اصلی نظریات سیاسی هابرماس از آرنت گرفته شده است. از جمله‌ی این‌ها تمایزی است که آرنت میان کار و حوزه‌ی تعامل به کار می‌برد. بحث در مورد حوزه‌ی عمومی در حوزه‌ی تعامل شکل می‌گیرد. آرنت بین حوزه‌ی اجتماعی و سیاسی تمایز می‌گذارد و معتقد است حوزه‌ی اجتماعی طی تحولی که در تاریخ بشر پیش آمده است بر حوزه‌ی سیاسی سیطره پیدا کرده است و حوزه‌ی سیاسی را کنار زده است. این موضوع به مباحث فلسفی آرنت برمی‌گردد. 
هانا آرنت سه حوزه‌ی زحمت(labour)، کار (work) و کنش (action) را از هم تفکیک می‌کند و می‌گوید در دوره‌ی معاصر زحمت که حوزه‌ی تلاش برای معاش است، وارد عرصه‌ی اجتماعی شده است و جنبش‌های اجتماعی و فلسفه‌های سیاسی قرن نوزده، مثل فلسفه مارکس، زحمت را که عرصه‌ی معاش است به عرصه‌ی اجتماعی ارتقا داده که از نظر آرنت جنبه‌ی منفی دارد، یعنی باعث سیطره‌ی حوزه‌ی زحمت و تلاش برای معیشت بر حوزه‌ی سیاست شده است که این حوزه به زعم آرنت مقدس است. آرنت به یونان باستان ارجاع می‌دهد که در آن‌جا شهروندان چون در حوزه‌ی خصوصی با کار بردگان کاملاً بی‌نیاز بودند، تمام وقت‌شان را می‌توانستند برای مباحث سیاسی بگذارند. در میدان‌های شهر یا آگورا جمع می‌شدند و از صبح تا غروب تمام وقت‌شان را در حوزه‌ی عمومی بحث می‌کردند. در حوزه‌ای که از نظر آرنت حوزه‌ی آزادی است. حوزه‌ی زحمت و حوزه‌ی کار حوزه‌ی ضرورت‌هاست، اما حوزه‌ی کنش حوزه‌ی آزادی‌ کامل انسان است چون انسان‌ها از حوزه‌ی خصوصی کاملاً جدا می‌شوند و راجع به مسائل عمومی بحث می‌کند. 
شیوه‌ی پیدایش حوزه‌ی عمومی از نظر هابرماس متفاوت است. شیوه‌ی تحلیش در مورد پدید آمدن جامعه‌ی مدنی و حوزه‌ی عمومی با هانا آرنت متفاوت است. هابرماس پیدایش حوزه‌ی عمومی را در جامعه‌ی بورژوایی قرون هیجده و نوزده جستجو می‌کند. عامل اصلی پیدایش حوزه‌ی عمومی از نظر هابرماس جدا شدن سیاست از اقتصاد است. در جامعه‌ی ماقبل قرن هیجده و ماقبل سرمایه‌داری فئودالی سیاست در اقتصاد تفوق دارد و سیاست و اقتصاد در هم آمیخته‌اند، مثل وضعیتی که در جامعه‌ی خودمان است. طبقه‌ای که به عنوان طبقه‌ی سیاسی می‌توان تعریفش کرد و این طبقه‌ی سیاسی است که جامعه‌ی مدنی و دموکراسی را محدود می‌کند این شکلی از جامعه‌ی ماقبل قرن هیجده است. فئودال‌ها با سلطه بر ابزار سیاسی و تسلط بر قدرت سیاسی اقتصاد را اداره می‌کردند. بهره‌کشی را سازمان می‌دادند و بقیه‌ی مدیریت اقتصادی را از طریق سیاست پیش می‌بردند. برای اولین بار با رشد طبقه‌ی جدیدی به نام طبقه‌ی بورژوا در قرن هفده و هیجده و پیدایش شهرها و شهرنشینی طبقه‌ای رشد می‌کند که به تدریج حوزه‌ی فعالیت اقتصادی‌اش از سیاست جدا می‌شود و این طبقه است که می‌تواند در مسائل عمومی صحبت کند، برای این که خواست‌های این طبقه بورژوازی نوظهور با خواست‌های عامه و همگان در یک مفطع تاریخی یکسان شده است. یعنی طبقه شهرنشین بورژوا تبدیل شده به خواست عام و برای همین حقوق بشر و آزادی‌های عام و برابری مطرح می‌شود. طرح این مسائل، برابری و آزادی و حقوق بشر در این مقطع تاریخی از یک سو با منافع خصوصی بورژوازی در ارتباط است و از سوی دیگر با کلیسا و اشراف‌‌زادگان رودررو بوده که آن‌ها داعیه‌شان مبتنی بر تمایز شئون بوده است. به جای شئون بورژوازی اصول عام حقوق بشر و آزادی و برابری را مطرح می‌کند و دموکراسی از آن‌جا پیدا می‌شود و شکل می‌گیرد همین شیوه‌ي نگاه هم در اصول دموکراسی یا حوزه‌ی عمومی هم باز مطرح است. 
بحث هابرماس و آرنت جدا از پیدایش حوزه‌ی عمومی در اصول حوزه‌ی عمومی هم هست و این دو در این زمینه که اصول حوزه‌ی عمومی افول کرده است، مشترک هستند. آرنت می‌گوید به خاطر این که مسائل مربوط به معاش و زحمت و مسائل مربوط به کار برجسته شده و حوزه‌ي سیاسی را پس زده است، جامعه توده‌وار شده است. بحث آرنت بحث توده‌وار شدن جامعه است و یکی از نتایجش افول حوزه‌ی عمومی است. از نظر آرنت در واقع زمان طلایی حوزه‌ی عمومی یونان باستان بوده است که شهروندان تمام وقت‌شان، نگرانی‌ها و دغدغه‌های‌شان را می‌توانستند در حوزه‌ی عمومی مطرح کنند و حوزه‌ی خصوصی اصلاً ‌برای‌شان مطرح نبود .در قرن هیجده می‌دانیم که فلسفه‌های اجتماعی مثل فلسفه‌ی مارکس از نظر هانا آرنت این حوزه‌ی معیشت را وارد حوزه‌ی عمومی می‌کند و حوزه‌ی عمومی افول پیدا می‌کند. هابرماس دیدگاه متفاوتی دارد و می‌گوید دلیل حوزه‌ی عمومی به علت تسلط سیستم و جهانِ زیست است. در آن نظام دووجهی جهان زیست و سیستم، هابرماس معتقد است سیستم یا نظام بر حوزه‌ی مدنی، جامعه‌ی مدنی و حوزه‌ی عمومی مسلط شده است و تحت انقیاد قرارش داده است و دولت در همه‌ی عرصه‌ها دخالت می‌کند.» 
در ادامه‌ی این جلسه علی معظمی دیدگاه خود را در مورد این کتاب مطرح کرد: «زمانی که مقدمه‌ی کتاب را خواندم متوجه شدم که نویسنده کار بسیار دشواری را بر عهده گرفته است، کاری که تعریف کرده است واقعاً بسیار سخت است. اولاً باید تصویری از دو متفکری که خیلی مورد بحث و مناقشه هستند ارائه بدهد و بعد هم وعده‌ای در مقدمه کتاب داده می‌شود که بسیار جذاب هم است، پرسش کرده بودند که چطور می‌توانیم این مسائل را به وضعیت خودمان پیوند بزنیم و نسبتش را با وضعیت موجودمان پیدا کنیم. خصوصاً جایی برای من بیشتر جالب بود که نشانه‌هایی از آن را هم دیده بودند و به طور مشخص به مشروطه اشاره کرده بودند. نمونه‌ی انجمن‌های مخفی آن زمان را مثال زده بودند. ای کاش ایشان در مورد این رویکرد بیشتر می‌نوشتند. با توجه به این که حجم کتاب محدود بوده است، این خواسته را احتمالاً بعداً در کتاب دیگری برآورده خواهند کرد. در واقع در مورد آن وعده‌ای که داده بودند در حد طرح پرسش و نشان دادن اهمیت موضوع در کتاب به آن می‌پردازند و نشان می‌دهند که در چه جاهایی در تاریخ معاصر می‌توانیم آن را پیدا بکنیم. 
من به بخش مربوط به آرنت می‌پردازم. کتاب اصلیِ هانا آرنت که نویسنده به سراغش رفته است کتاب «وضعیت بشری» است و به تبع نگاهی هم به کتاب «انقلاب» داشته‌اند. در اين كتاب آرنت می‌خواهد به «حیات فعال» بشری برسد. «وضعيت بشري» پس‌زمینه‌اي دارد و آن این است که این کتاب به طریقی نقد مارکس است. آرنت هم در مقدمه و هم در یک فصل Labor به اين كه دارد به نقد مارکس می‌پردازد اشاره كرده است. می‌دانیم که مارکس به سراغ ضرورت‌های حیاتی بشر می‌رود و از آن طریق تاریخ را ترسیم و تبیین می‌کند. آرنت برمی‌گردد به فعالیت‌هاي‌ بشری و اولاً می‌خواهد جایگاه ضرورت‌های حیاتی بشری را در فعالیت‌های بشر پیدا بکند و دوم این که آرنت یک تاریخ بدیل ارائه می‌دهد. اگر مارکس سیر تحول اقتصادی را نشان می‌دهد، آرنت می‌خواهد سیر تحول سیاسی را نشان بدهد و البته به خاطر این که دارد مارکس را نقد می‌کند و به دلیل این که همیشه گوشه چشمی به مارکس دارد و به دلیل این که مجبور هم هست که این دو تا را از هم جدا بکند، تکیه‌ی ممتدی بر این دارد که نشان دهد چه اتفاق اقتصادی دارد رخ می‌دهد. وقتی قرار می‌شود سیر تحول سياسي را از مقطع خاصی تا امروز بررسی بکند، طبیعی است که آن مبدأ یونان باشد. با اشاره به اين بازگشت به يونان، در این کتاب اشارات زیادی به این موضوع شده است که آرنت تحت تأثیر هایدگر بوده است، اما به نکته‌ی مشخصی که بیانگر این تأثیر باشد، اشاره نشده است، و بايد بگويم كه اين فرض اساساً درست نيست. بازگشت به يونان به روش‌شناسی آرنت برمی‌گردد که به این دلیل به یونان برمی‌گردد که برای اولین بار در تاریخ بشر غربی با پدیده‌ای مواجهیم که همان دولت‌شهرها هستند و در آن‌جا شهروندان سعی کردند فضایی را بسازند که در آن نه بر اساس زور و نه بر اساس فرادستی، بلکه فارغ از موقعیت‌های اجتماعی‌‌شان با هم کارهای عمومی را با گفتگو پیش ببرند. البته شكل‌گيري چنين فضايي پیش‌زمینه‌ای دارد كه در تحليل آرنت هم بسيار مهم است و آن این است که این گروه این کار را می‌توانند انجام بدهند، چون شهروندند، چون متکی بر نیروی کار بردگان هستند و از زحمت (labor) معاف هستند (کارها را غیرشهروندان انجام می‌دهند) و چون مرد هستند. با وجود تمام تبعیض‌هایی که هست فضایی به وجود آمده است که آن گروه خاص آن روابط را بین خودشان برقرار کرده‌اند. آرنت این سیر را از این‌جا شروع می‌کند و از دوره‌های مختلف تاریخی می‌گذرد و می‌خواهد غلبه‌ی «امر اجتماعی» را نشان بدهد و باید تأکید بکنم که «امر اجتماعی» را به عنوان اصطلاحي متمایز و خاص به کار می‌برد (همان طور که «زحمت»، «کار» و «کنش» را در معناص خاص اصطلاحی به کار می‌برد) و منظورش جامعه‌ به طور کلی نیست. بنابراین زمانی که آرنت از «امر اجتماعی» صحبت می‌کند شاید درست نباشد، این را با کس دیگری که او هم از «امر اجتماعی» صحبت می‌کند، مقایسه کنیم. 
در طول این اتفاقات و تحولات تاریخی و موازی با همان سیری که روایت دیگری از مارکس داریم، در روايت آرنت این امر اجتماعی بر سیاست غلبه می‌کند. یعنی در طی این تاریخ دائماً ضرورت‌های حیاتی در روابط بین انسان‌ها غلبه کرده است و آن فضا در قیاس با فضای شهروندی یونانی تبدیل به فضایی شده است که «امر اجتماعی» در آن دستِ بالا را دارد و حکم‌رانی می‌کند، و به تبع خشونت هم بيش‌تر وارد مي‌شود. در این‌جا آرنت تفکیک خصوصی و عمومی را با اتكا به وضعيت در یونان مطرح مي‌كند، كه خصوصی فضای خانگی (household) است که در آن برآورده کردن نیاز مطرح است و فضای عمومی هم فضایی است که شهروندان می‌آیند در فضای برابر سهمی داشته باشند. آرنت مي‌خواهد نشان دهد كه با غلبه امر اجتماعي (the social) این فضای غالب بر وضعيت خانگی است که وارد عرصه‌ی اجتماع می‌شود و امر اجتماعی می‌شود. تصور نمی‌کنم که آرنت مارکس را، یا فلسفه‌هایی مثل مارکس را، «مقصر» بداند که مسبب این فضا بودند بلکه تحلیل می‌کند و در سیر تاریخی نشان می‌دهد که این اتفاق افتاده است. جایی که به طور اساسی آرنت مارکس را نقد می‌کند، در همان مفهوم زحمت است؛ همان فصلي كه در ابتدای آن از مارکس تجلیل می‌کند و می‌گوید این فصل به نقد مارکس می‌پردازد. نقدش این است که می‌گوید مارکس یک تمایز اساسی را نادیده می‌گیرد و بین این دو نوع مفهوم زحمت و کار تمایزی نگذاشته است و میان کار خلاقه، و کاری که صرفاً برای برآوردن نیازهاست تمایزی قائل نشده است، و همین باعث شده است که خیلی چیزهای دیگر را نبیند. آرنت با این سوگیری در نقد مارکس زمانی که به کنش (action) می‌رسد و نشان می‌دهد که آن چیزی که در عوض وضعيت آرماني ماركس برای آرنت مهم است، یک حوزه‌ی عمومی گسترده است. سوگیری‌اش هم به این‌جا منتج می‌شود که می‌گوید براي مارکس - ولي در واقع اين‌جا از انگلس نقل می‌کند - جامعه‌ی مطلوب، آن چیزی که فکر می‌کند در نهایت مارکسیسم به آن می‌رسد، یک جامعه‌ی مدیریتی است، جامعه‌ای است که در آن اقتصاد مدیریت می‌شود، ولی در آن مالكيت خصوصي و در نتيجه سر سرمایه‌داری نيز دیگر وجود ندارد. تمام تلاش هانا آرنت این است که نشان دهد آزادی كه آرمان ماركس هم هست در فضای عمومی به وجود می‌آید و اصلاً‌ متعلق به ساحت سياست و فضاي عمومي است. از نظر آرنت آزادی اساساً امری سیاسی است و موقعی به وجود می‌آید که روابط بینِ‌انسانی برابر داشته باشیم. این شمايي از سیری است که این کتاب طی می‌شود. 
به كتاب آقاي پدرام بازگرديم. بايد عرض كنم من در کتاب ايشان به جز آن وعده‌ای که در مقدمه داده‌اند و کم‌تر به آن پرداخته‌اند، ایراداتی هم می‌بینم كه بخشی از آن به نحوه‌ی تنظیم مطالب برمی‌گردد. ايشان با وسواس سعی کرده‌اند که هم مفاهیم اساسی را معرفی کنند و هم به خود آرنت رجوع کردند و هم به مفسران متعدد آرنت. شايد همین وسواس و دقت نظر ایشان باعث شده است که بخشی از کتاب به مداخل پیاپی دائره‌المعارف تبدیل شود و به طور مشخص در بخش مربوط به آرنت کتاب سیر روان خودش را از دست داده است. اگر می‌شد در حین بررسی موضوع سپهر عمومي به این مفاهیم می‌پرداختند و هر يك را در جاي لازم پيش مي‌كشيدند شاید بهتر بود. برخی از معادل‌گذاری‌های ایشان هم به نظرم جای بحث دارد، معادل‌های «زحمت»، «کار» و «کنش» كه آقاي دكتر پولادي هم اشاره كردند، شاید معادل‌های مناسب‌تری باشند نسبت به «کار»، «ساختن» و «کردار». دلیلش هم این است که تمایز بین «زحمت« و «کار» خیلی روشن‌تر از «کار» و «ساختن» است. به این دلیل «کنش» بر «کردار» ترجیح دارد که مفهومی که در بحث آرنت می‌شود عاملیَت (agency) است و با کنش به راحتی «کنش‌گر» در ذهن ساخته می‌شود اما با کردار نمی‌شود این کار را کرد.»
دکتر غلامرضا کاشی نیز که بنا بود به ارزیابی تلاش نویسنده در پیوند دادن مفاهیم کتاب و وضع ایران بپردازند، بحثش را این‌گونه آغاز کرد: «از خواندن کتاب متوجه می‌شویم که نویسنده مسأله‌اش، مسأله‌ی ایران است. حتا یک جاهایی به نقد استراتژی‌های عمل سیاسی هم می‌رسد و آقای پدرام توصیه می‌کنند که می‌شود با مفهوم حوزه‌ی عمومی هابرماس و آرنت استراتژی عمل سیاسی در ایران را موضوع نقد و بررسی قرار داد. مسأله‌ی ایران در این کتاب خیلی مهم است و من هم  قرار است به این بعد کتاب نظر کنم. نویسنده‌ای که مسأله‌ایش مسأله‌ی ایران است، بر حسب این که این مسأله را چطور می‌بیند و چگونه آسیب‌شناسی‌اش می‌کند، بر حسب همان هم آرنت و هابرماس را قرائت می‌کند. رابطه‌ی بین هابرماس و آرنت دست کم دو جور قرائت شده است، یک نحوه همان طوری است که آقای پدرام در این کتاب قرائت کرده‌اند یعنی آرنت و هابرماس را به گونه‌ای در چارچوب یکدیگر دیدند و خیلی بر تفاوت‌ها تأکیدی نکرده‌اند. اما قرائت دیگری از این ارتباط وجود دارد که درست بر عکس است و ادعای‌شان این است که این دو زمین تا آسمان با هم متفاوتند و اگر چه هابرماس از آرنت بهره‌ای دارد، ولی در واقع آرنت را تخریب کرده است و آرنت آن چیزی نیست که هابرماس می‌گوید. 
بگذارید همین نام‌گذاری که آقای پدرام استفاده کرده‌اند را محور قرار بدهیم: سیاست اصیل و سیاست عقلانی. به نظر می‌آید جوهر بحث آرنت طرح سیاست اصیل است و جوهر بحث هابرماس سیاست عقلانی است. برحسب این که شما کدام یکی از این دو تا استراتژی را اختیار کرده باشید. می‌توانید سیاست اصیل را طوری بخوانید که کاملاً متضاد سیاست عقلانی است و هم می‌توانید طوری بخوانید که مقدمه‌ای برای سیاست عقلانی هابرماس باشد و آن وقت اصولی که در این کتاب تعریف شده است را هم همین جور قرائت کنید. اول فهم کنید توسط آرنت که سیاست به چه معنا اصیل است. آن وقت فهم کنید چگونه این وجه اصیل می‌تواند وجه عقلانی هم پیدا کند. این دو تا استراتژی را می‌شد در این کتاب اختیار کرد. در مجموع احساسم از این کتاب این است که هابرماس آرنت را پوشانده است. بیشتر روایت هابرماسی از آرنت عرضه شده است، بنابراین سیاست اصیل خیلی در کار نمی‌درخشد و بیشتر آن سیاست عقلانی است که می‌درخشد. کمی در مسأله‌ی ایران از این حیث با آقای پدرام توافق نظر ندارم و اگر توافق نظری هم داشته باشم، دست کم احساسم این است که اول آن وجه اصیل سیاست باید جا بیفتد و اگر جا افتاد و آن را فهم کردیم، به فکر عقلانی‌سازی آن سیاست اصیل هم بیفتیم. 
من خودم اگر بخواهم مسأله‌ی ایران را طرح بکنم چون خودم هم به این حوزه دست کم مدتی است خیلی علاقه‌مندم. فکر می‌کنم مسأله‌ی اصلی ما عدم فهم اصالت  امر سیاسی است. نقدی که آرنت بر فهم سیاسی در غرب می‌کند این است که دچار افلاطونی‌گرانی شده است، به نظر من ما به صورت مضاعف در ایران دچار بحران افلاطون‌گرایی هستیم در فهم امر سیاسی، به خصوص که در جامعه‌ی اسلامی، افلاطونی هم که آمد و بر دین و سیاست و همه‌ی عرصه‌های اجتماعی و سیاسی استیلا یافت تازه خود افلاطون هم نبود. در واقع چیز دیگری بود به نام افلاطون و افلاطون مندرس شده و دفرمه‌ای بود که مبنا قرار گرفت و از هیچ کدام از آن فضائل و ممیزات افلاطون یونانی هم بهره‌ای نداشت. بنابراین اگر آرنتی در ایران بود خیلی بیشتر صدایش درمی‌آمد تا در اروپا. آرنت این را به خوبی جا می‌اندازد و آقای پدرام هم توی کتاب خوب در این مورد بحث کرده‌اند، فهم این که علی‌الااصول امر سیاسی امر اصیل و مقدم است و این نه از حیث صرفاً اخلاقی است که تقدمش از نظر از حیث وجودشناختی و هستی‌شناختی است. سیاست امر مقدم است. در جاهایی آرنت هایدگری است یعنی فهم انسان علی‌الاصول انسان منزوی تنها نیست و انسان در بنیاد خودش «انسان با» است و با جهان و با دیگری است و انسان عالم دیگری دیگر دارد، البته هایدگر از این تعبیر سیاسی نمی‌کند، اما آرنت از این «انسان با» بودن تعبیر سیاسی می‌کند. آرنت از انسانی که عالم دارد این را فهم می‌کند که قبل از هر چیز هستی خودمان را وام‌دار حیات سیاسی هستیم. آن گونه که آرنت می‌گوید و به نظرم بحث بسیار درخشانی هم هست. عکس افلاطون است، افلاطون  آگاهی را سرور دنیای سیاست می‌کرد، آرنت درست به عکس می‌گوید آگاهی حاصل حیات سیاسی است. یعنی حیات سیاسی است که ما صورت فهم و دانایی ما را تعیین می‌کند و نه برعکس آن گونه که افلاطون تصور می‌کرد. 
فهم این معنا به نظرم در ایران خیلی مهم است. من به جد احساسم این است که مسأله‌ی ما بوده و امروزه هم حتماً هست که تقدم و اولویت امر سیاسی را ما علی‌الاصول فهم نمی‌کنیم یعنی سیاست را به انحای گوناگون قرار است تحت کنترل عوامل متنوع دیگر قرار بدهیم: دین و فلسفه و اقتصاد و عقلانیت و امثالهم. من فکر می‌کنم که فهم هابرماسی از آرنت عملاً طرح این معضل اصلی در جامعه‌ی ایران را به تعویق می‌اندازد. آقای خاتمی که در مسند ریاست جمهوری قرار گرفت همه‌ی حرفش در عالم این است که عالم را باید دانشمندان اداره کنند و سیاست‌مداران باید بروند پی کارشان و کار کارِ دانشمندان و فیلسوفان و علماست. آن طرف دعوا هم فکر می‌کند که سیاست حیطه‌ای است که باید در استیلای شریعت باشد. شریعت باید حد و حدود سیاست را روشن کند. جایی دیگر بحث این است که اخلاق باید حد و حدود سیاست را روشن کند. جای دیگر فکر می‌کند علم باید حدود را روشن کند. ببینید ما اولویت و وجه آنتولوژیک و بنیادی امر سیاست را نمی‌فهمیم و این را فهم نمی‌کنیم که سیاست به معنای اصیل کلمه آن جوری که آرنت ازش دفاع می‌کند، شرط هستی‌شناسه‌ی ما، شرط حیات اخلاقی ماست شرط توضیح و توجیه زندگی مشترک ماست. 
شاید این کتاب اگر دست کم دو جلد بود می‌توانست این استراتژی را داشته باشد که در جلد اول به آرنت تقدم بدهد و وجه اصیل امر سیاسی را تقدم بدهد که ما خیلی بیشتر به آن احتیاج داریم. اگر هابرماس واقعاً گام بعد از آرنت است که من شک دارم، فهمم این است که هابرماس بیش از حد آرنت را عقلانی کرده است. به گمان بنده مفهوم سیاست اصیل را در هابرماس نمی‌شود تعریف کرد. آن سیاست اصیلی که در آرنت تعریف می‌شود، مرگش در هابرماس فرا می‌رسد، به خاطر این که جوهر این دو فیلسوف با هم متفاوت است. هابرماس دغدغه‌‌ی غایت‌شناسانه در سیاست دارد و مرتباً سیاست را می‌خواهد در خدمت یک غایت عقلانی ببرد و آرنت اصلاً این دغدغه را ندارد. اگر آقای پدرام فرض‌شان این است که هابرماس وجه اصیل امر سیاسی را تداوم بخشیده است، احساس می‌کنم این کتاب خیلی این کار را نکرده است و بیشتر قرائت هابرماسی از آرنت داده است و خوب بود اگر دست کم در جلد یک مفهوم سیاست اصیل در آرنت را نشان می‌داد و آسیب‌شناسی فهم ما را بر این مبنا می‌کرد که چطور از قرن دوم و سوم (و نه واقعاً از صدر اسلام که به نظرم صدر اسلام این طور نیست و پیامبر اتفاقاً تجلی‌دهنده‌ی وجه اصیل امر سیاسی است) یک مفهوم یونانی از سیاست در جهان اسلام می‌آید و ما به همان عارضه‌ای که آرنت می‌گوید به شدت دچار شدیم و هنوز هم شدیداً دچارش هستیم. من گمان می‌کنم جلد یک کتاب می‌توانست با مدد آرنت اول این را پدیدارشناسی بکند و این را عمیقاً نقد کند و بعد جلد دوم دغدغه‌ی عقلانی‌تر کردن آن را پیدا می‌کرد.» 
پس از سخنان آقای کاشی، از آقای پدرام خواسته شد که توضیحاتی را که لازم می‌دانند مطرح کنند. و دکتر پدرام در پاسخ به مطالب مطرح شده درباره‌ی کتاب اظهار داشت: «در مورد رابطه‌ی آرنت و هایدگر، علاوه بر صحبت‌هایی که آقای کاشی فرمودند، در مورد پدیدارشناسی معتقدم که پدیدراشناسی آرنت هایدگری است. در مورد برابرهای فارسی، هم از آن‌جا که فرهنگستان عمیقی نیست که بر روی معادل‌ها کار بکند باید با هم توافق بکنیم و واژگان را مشترکاً به کار ببریم و به همین خاطر من انگلیسی واژگان را هم نوشتم تا بدانند که راجع به چه چیزی صحبت می‌کنیم. 
در فلسفه‌های هایدگری بیشتر جبنه‌های سلبی مطرح است و بر جنبه‌های اثباتی خیلی تأکید نمی‌شود و خود هایدگر هم خیلی به مسائل اثباتی نمی‌پردازد. آرنت هم می‌گوید یک گنجینه‌ای بوده است، اما این که چطور در عمل از آن استفاده کنیم راه‌کاری به سیاست ارسطویی به دست نمی‌دهد. بخشی از حکمت عملی ارسطو را در واقع آرنت می‌گشاید و سیاست اخلاقی والاترین فعالیت انسانی است. پرسش این است که با نگاه آرنتی، در عصر مدرن اگر بخواهیم سیاست‌ورزی بکنیم چه باید بکنیم؟ علاقه‌ی من بیشتر آرنت است و نگاه آرنت شرقی‌تر است. اما بحث هابرماس بحثی است که عملی‌تر است و گه‌گاه آن مباحثی را که آرنت می‌کند تا اندازه‌ای پاسخ می‌دهد. 
توضیحی بدهم که در این‌جا سپهر عمومی نوشتم چون سپهر و sphere  هم‌ریشه است. این کتاب را بنا بود با آقای کریمیان بنویسیم و حوادثی پیش آمد که نتوانستیم با هم هم‌کاری کنیم و بنا بود بخش آرنتش را ایشان برعهده بگیرند. ایشان فرمودند که برای public sphere اگر سپهر عمومی بگذاریم بهتر است. آقای فولادوند هم این معادل را گفته‌اند. طبق ریشه‌یابی‌ای هم که دوستانی که در این زمینه وارد بودند انجام دادند، دیدیم که سپهر و sphere هم‌ریشه است و فقط شباهت کلماتی نیست و این‌ها کاملاً به هم می‌خورند و به همین خاطر اسمش را گذاشتیم سپهر عمومی. در بحثی که هابرماس می‌کند سپهر عمومی می‌تواند رخداد هم باشد. در مباحثی که هابرماس مطرح می‌کند گویی ساحتی از ماهیت انسان است که به فراموشی سپرده شده است. همان طور که آرنت هم مطرح می‌کند. فقط هابرماس در دنیا مدرن این کار را می‌کند. ممکن است بگوییم این‌ها کاملاً عین هم نیستند، اما می‌توانیم بگوییم اگر آرنت می‌خواست در دوره‌ی مدرنیته عمل سیاسی انجام بدهد، بالاخره باید یک کاری می‌کرد از همین نوع کار و تعاریفی می‌داد که می‌شد بر اساس آن عمل کرد. آرنت بحث قدرت را در public realm  (قلمروی عمومی) مطرح می‌کند و اصطلاح هابرماس public sphere   (سپهر عمومی) است. آرنت می‌گوید قدرت در اینجاست و آن چیزی که دولت اعمال می‌کند زور است و قدرت نیست. این قدرت جنبه‌ی مثبت دارد و از یک تعامل انسانی ایجاد می‌شود و همین قدرت است که باعث می‌شود در دوره‌ی مدرن قانون اساسی ایجاد بشود یعنی تعامل‌های انسانی در مورد ضوابط و ارزش‌ها است که قدرت را ایجاد می‌کند، نه این که دولت‌ها بنشینند با هم قرار و مدار با هم بگذارند. هابرماس هم در دو کتاب آخرش به همین نتیجه می‌رسد و به آرنت هم اشاره می‌کند و اسمش را می‌گذارد قدرت تفاهمی. قدرتی که از مفاهمه ایجاد می‌شود و می‌تواند مبنای قانون بشود و مبنای حقوق بشود و از این لحاظ‌ها می‌شود اشتراک‌ها را پیدا کرد. ولی به لحاظ آنتولوژیک متفاوتند.»
در ادامه‌ی جلسه دکتر پولادی به چند نکته‌ی دیگر اشاره کردند: «اجازه بدهید به مباحثی که دکتر کاشی مطرح کردند بپردازیم و ببینیم که اگر بخواهیم از نگاه آرنت دنیای سیاست را ببینیم باید چه کار کنیم. تنها چیزی که آرنت در مورد سیاست دارد همان موضوع تقدم سیاست است. تقدمش بر همه چیز. نظر آرنت را می‌شود خیلی بدبینانه به حساب آورد. بعد از دوران باستان ما دیگر حوزه‌ی عمومی و سیاست به مفهوم اصیلش نداریم، یا زور داریم یا قدرت. بنابراین از نگاه آرنت برای سیاست امر ایجابی و تجویزی و هنجار و اخلاقیاتِ زیادی نمی‌توانیم بیرون بیاوریم جز تقدم سیاست بر همه چیز، تقدم وجودشناسی‌اش و تقدم معرفت‌شناسی‌اش. 
به نظرم آرنت گرچه خانم است اما تا حدی آقامنشانه به سیاست نگاه می‌کند! یعنی ما در حوزه‌ی خصوصی کاملاً فارغ‌البال باشیم و به هیچ وجه حوزه‌ی خصوصی‌مان را در حوزه‌ی عمومی دخالت ندهیم. حوزه‌ی خصوصی دامنه‌اش وسیع است و همه‌ی آن چیزی که مربوط می‌شود به زحمت (labour) و کار (work) همه در حوزه‌ی ضرورت قرار می‌گیرد و در حوزه‌ی کنش قرار نمی‌گیرد. تنها کنش است که حوزه‌ی سیاست اصیل است و می‌توانیم خودمان باشیم و راجع به مسائل عمومی بحث کنیم. در حالی که هابرماس در نقد هانا آرنت می‌گوید حوزه‌ی اجتماعی را نمی‌شود از حوزه‌ی سیاسی جدا کرد. در دوره‌ی یونان باستان موردی پیش آمد که امکان این بود که حوزه‌ی خصوصی به کلی کنار برود و اصلاً وارد حوزه‌ی عمومی نشود. ولی در جامعه‌ی امروزی که همه دارند کار می‌کنند، کسانی که کارگر هستند و کسانی که نیاز به درآمد دارند و نیاز به انوع و اقسام بیمه‌های اجتماعی و خیلی چیزهای دیگر که نیازهای اجتماعی انسان را تشکیل می‌دهد، دارند، این‌ها را چگونه می‌خواهیم از عرصه‌ی عمومی کنار بگذاریم که وارد سیاست نشوند. اگر آرنتی نگاه بکنیم باید همه‌ی این‌ها را کنار بگذاریم. بنابراین برای انسان‌های خیلی کمی جا باقی می‌ماند که به مفهوم اصیل به سیاست نگاه بکنند. تأثیر هایدگر بر آرنت بیشتر از این جهت است که از نگاه سوژه‌محور و نگاه معمول در کل عصر مدرن نگاهی که از ابتدای عصر مدرن حاکم شد از آن نگاه سوژه‌محور فاصله می‌گیرد و سیاست را در تعاملات می‌بیند. در جمع و حاصل زندگی و در حیات جمعی می‌بیند، هابرماس هم به همین ترتیب. هم آرنت و هم هابرماس نگاه‌شان  با نگاه سوژه‌محور مدرن متفاوت است و از این جهت به هایدگر نزدیک هستند و کل پدیدارشناسی آن. 
این دو متفکر در این کتاب به درستی و به خوبی معرفی شده‌اند، یعنی نگاه‌شان و فلسفه‌شان، فلسفه‌ی اجتماعی و سیاسی‌شان به درستی طرح و فهم شده است. طبیعتاً برای ما که ایرانی هستیم اشکالاتی در فهم هر اندیشمند غربی ممکن است به وجود بیاید. ولی در مورد انطباق آن با مسائل ایران همان ایرادی که آقای معظمی گفتند وجود دارد و شکاف هنوز وجود دارد، ما چگونه می‌خواهیم مبحث حوزه‌ی عمومی را به جامعه‌ی ایران مرتبط کنیم. مگر این که بحث‌های کلی داشته باشیم. آن بحث‌های کلی هم این است که به هر حال ما یک حوزه‌هایی داریم که می‌توانیم در آن حوزه‌ها راجع به مسائل عمومی، سرنوشت عمومی و راجع به امر عمومی بحث کنیم. مثل همین جلسه‌ای که این‌جا نشستیم و راجع به مسائل عمومی بحث می‌کنیم و این به لحاظ هنجاری امر مثبتی است. اما این که با وضعیت ایران تطبیق همه‌جانبه بدهیم در کتاب طرح نشده است و دشواری‌هایی هم هست. فکر می‌کنم اگر از دیدگاه هابرماس به قضایا نگاه بکنیم، بتوانیم بگوییم در ایران هم مثل اروپا حوزه‌ی سیستم است، اگر بین سیستم و جهان زیست تمایز و تفکیک قائل بشویم. کار اصلی هابرماس این است که این حوزه‌ی سیستم را از حوزه‌ی جهان زیست جدا می‌کند. جهان زیست آن جایی است که تعاملات انسانی است و مسائل اجتماعی در تعاملات انسانی مورد بحث و حل و فصل قرار می‌گیرد. 
اگر بگوییم که در غرب که مورد بحث این دو متفکر است حوزه‌ی عمومی در حال افول است، دلیل افولش این است که امر اجتماعی آمده است و امر سیاسی را تحت سیطره قرار داده است. همه می‌خواهند برای توسعه، برای حقوق کارگران و زحمت‌کشان و غیره تلاش کنند. بنابراین از نظر هابرماس چون امر اجتماعی عمده شده است، اصولاً امر سیاسی کنار زده شده است. اما اگر از دیدگاه هابرماس نگاه بکنیم، هابرماس می‌گوید در جهان سرمایه‌داری امروز، سرمایه‌داری متأخر یا سرمایه‌داری سازمان‌داده شده، بر خلاف سرمایه‌داری قرن هفده و هیجده و حتا قرن نوزده که سرمایه‌داری رقابتی بود، امروزه سرمایه‌داری از نوع سازمان‌داده‌شده و سازمان‌یافته است، همان اقتصاد کینز و مسائل مربوط به دولت رفاه. اینها وجوهی از سرمایه‌داری سازمان‌یافته است. یا مذاکراتی که بین تشکلات کارگری است با سرمایه‌داران به میان‌جی‌گری دولت. اتفاقی است که اتفاق امروز است و بعد از قرن نوزده در حوزه‌ی سیاست اتفاق افتاده است. کارگران به میانجی دولت با کارفرمایان وارد مذاکره می‌شوند و مسائل‌شان را حل و فصل می‌کنند، به شیوه‌ای که هانا آرنت آن را کشاندنِ حوزه‌ی خصوصی و حوزه‌ی معاش به حوزه‌ی سیاست می‌داند و آن را نفی می‌کند. اما هابرماس مسأله تسلط سیستم بر جهان زیست را مطرح می‌کند و علت افول را این مسأله می‌داند. اگر این را بخواهیم به جامعه‌ی ایران انطباق بدهیم، البته این بحث نیاز به موشکافی و کنکاش و تحقیق دارد، می‌توانیم بگوییم همین اتفاقی که در غرب افتاده است در ایران هم افتاده است. سرمایه‌داری، سرمایه‌داری جهانی است و تازه ما از نوع وابسته‌اش هستیم که دولت در آن نقش بیشتری دارد. می‌توانیم بگوییم حوزه‌ی عمومی توسط این طبقه‌ی اقتصادی- سیاسی که امروزه در مطبوعات هم شاهد هستیم که شبه‌دولتی‌ها در همه‌ی عرصه‌ها نفوذ کردند، همه حاکی از این است که در ایران هم سیستم، جهانِ زیست را تحت فشار قرار داده است. اما جهان زیست در ایران یک پویایی دارد که شاید در جاهای دیگر دیده نشود. میراثی است که ما از انقلاب مشروطه داریم، میراثی است که به عنوان جامعه‌ای زنده و پویا خوش‌بختانه می‌توانیم بگوییم فعال است. حوزه‌ی عمومی ما فعال است. به همین شکل که در اینجا جمع هستیم، به همه‌ی اشکال دیگر، در سخنرانی‌ها، دیگر فعالیت‌ها، جنبش اصلاحات و همه‌ی این‌ها از نمونه‌های فعالیت در حوزه‌ی عمومی است. حوزه‌ی عمومی آن‌جایی است که ما در مورد سرنوشت مشترک‌مان تصمیم می‌گیریم و امر خصوصی را کنار می‌گذاریم. وقتی من و شما می‌آییم توی خیابان، دیگر امر خصوصی برای ما مهم نیست ــ تازه امر خصوصی در خطر می‌افتد! ــ و می‌خواهیم یک امر عمومی را به عرصه بکشانیم. این ملاحظات کلی را شاید بتوان گفت در مورد انطباق آرای آرنت و هابرماس در مورد ایران.»
در ادامه‌ی جلسه در پاسخ به پرسشی از سوی شرکت‌کنندگان در مورد محدود شدن سیاست در دیدگاه هانا آرنت، آقای غلامرضا کاشی توضیحاتی دادند: «گمان می‌کنم بحث آرنت در این‌جا کمی تقلیل پیدا کرده است. من اتفاقا گمان می‌کنم که با هابرماس است که نمی‌شود کاری کرد. هابرماس را متهم کرده‌اند که جامعه‌ی سیاسی‌اش خیلی آریستوکرات است. یک عده‌ فوکولی اهل مطالعه و تحقیق و فیلسوف و دانشمند باید جایی بنشینند و حرف‌های عمیق اجتماعی و فرهنگی و سیاسی و غیره بزنند. من فکر می‌کنم دوم خرداد را می‌شود هابرماسی فهمید و این جنبش سبز را آرنتی‌تر. در آن‌جا مدام نشستند و همه چیز را تحویل به گفتگو و تحقیق و پژوهش کردند و زور هم سر جای خودش بود و آخر هم نفهمیدیم از این گفتگوها چه نیرویی (force) حاصل شد. بالاخره یک روزه دستور دادند تمام مطبوعات کشور را جمع کردند و معلوم نشد نیروی این گفتگوها کجاست. اما این یکی را به نظر من می‌توان آرنتی فهمید، در مقابلِ نیرو، نیرو ارائه می‌دهیم. عملی است. 
هابرماس اصرار دارد سیاست را تابع الگوهایی بکند که تو حوزه‌ی عمومی در آن توافق شده است، مثل این می‌ماند که بنشینیم بحث کنیم آقا شما که در خیابان‌ها شلوغ می‌کنید، چه جور دموکراسی می‌خواهید، می‌خواهید به کجا برسید، چرا کشور را به هم می‌ریزید، اول بیایید توی حوزه‌ی عمومی با هم گفتگو کنیم و ببینیم چی خوب است و چه الگویی می‌خواهیم. مثل انقلاب نشود که ما نمی‌دانستیم چه می‌خواهیم. این بحث‌ها همین الآن هم هست و دوباره نمی‌دانیم چه می‌خواهیم. اول باید بدانیم چه می‌خواهیم. در آرنت قرار نیست سیاست تابع چنین غایاتی بشود که پیشاپیش بنشینیم و راجع به آن طراحی بکنیم و تصمیم بگیریم و بحث اصلاً در مورد غایت‌انگاری در حوزه‌ی سیاست است. نیروهای سیاسی بر حسب موقعیت‌های‌شان ایجاد نیرو می‌کنند و بعد اگر در هابرماس حوزه‌ی عمومی معنی دارد، از جنس قدرت و انرژی است و کلام بنده‌ی این انرژی است که حاصل عمل آزاد است. کسی دردش می‌آید جیغ می‌زند. صدا می‌کند و تولید انرژی می‌کند و بعد صدا و بعد کلام و بعد سخن به بندگی این انرژیِ آزادشده درمی‌آید و سخن تداوم انرژی است. آرنت هم از گفتگو حرف می‌زند، اما کلمات تداوم انرژی هستند کلمات زاده می‌شوند و قدرت پیدا می‌کنند. شما ببینید آقای موسوی به نظر می‌آید مرده‌ترین مفاهیمی را که فکر می‌کردیم به این‌ها اصلاً نمی‌شود نزدیک شد، به مدد این انرژی آن‌ها را از موقعیت خودشان می‌کند و دوباره بازآفرینی می‌کند مثل تمایز بین بسیجی اصیل و بسیج نااصیل. اصلاً این دوگانه‌سازی‌ها به مخیله‌ی هیچ فیلسوف و دانشمندی در عرصه‌ی عمومی می‌رسید؟ هزار بار هم اگر از این دوگانه‌سازی‌ها تولید می‌کردید، فقط مسخره‌ات می‌کرده‌اند، برای این که نه بنیاد فلسفی داشت و نه بنیاد عمیقی داشت و هیچی نداشت. در عرصه‌ی عمومی آدم‌ها باید بنشینند حرف‌های خیلی منطقی و بنیادی و عمیق بزنند. ما نفهمیدیم از این شیوه در این مملکت چه قدرتی درآمد. 
آقای میرسپاسی وقتی به ایران آمد به دوم خردادی‌ها گفت چرا همه چیز را تحویل می‌کنید به فلسفه؟ همه چیز را تحویل می‌کنید به این که انگار در صحنه‌ی واقعی اول ما باید توافق بکنیم که به نحو منطقی و دقیق p آن‌گاه q و اگر صدق منطقی آن روشن شد، آن‌گاه دست‌های‌مان را بالا بزنیم و برویم تو صحنه‌ی عمل. آرنت این را مثل جنبش سبز معکوسش می‌کند. یعنی انرژی به نحو آزادانه اعمال می‌شود بدون آن که تابع غایت بشود، این عملی است یا آن؟ این تولید قدرت می‌کند یا آن؟ هر سخنی می‌تواند به مدد این انرژی آزادشده معنا پیدا کند و تبدیل به قدرت عظیم سیاسی - اجتماعی شود. 
من تعجب می‌کنم از پرسش شما، گویا به نظر شما آرنت فقط حرف فلسفی می‌زند. حرف فلسفی را هابرماس می‌زند. آرنت عمیق‌ترین حرف‌های فلسفی را می‌زند تا از کنش سیاسی فلسفه‌زدایی بکند و کنش سیاسی را از قید فلسفه دربیاورد. اما هابرماس درست برعکس دارد فلسفه‌آرایی می‌کند و عمل را کور می‌کند. دعوایی که هابرماس با جنبش دانشجویی در آلمان داشت همین بود. قدر جنبش اجتماعی برای هابرماس در این حد است که شما گاهی جنبش کنید تا بحث در عرصه‌ی عمومی داغ شود، ما انگار حالش را نداریم در عرصه‌ی عمومی خیلی بحث کنیم، شما یک کم جنبش پیدا کنید تا ما حال پیدا کنیم و بحث کنیم. هابرماس از جنبش اجتماعی به خاطر سابقه‌ای که در نازیسم و فاشیسم دارد احساس وحشت می‌کند، می‌گوید اگر کار را بسپریم به دست این جنبش‌های اجتماعی، عقلانیت را از عرصه‌ی سیاسی زایل می‌کند و دوباره فاشیسم برمی‌گردد. می‌گوید تا پشت درِ عرصه‌ی عمومی جنبش کنید، اما دیگر زیاده از حد نخواهید، بگذارید تکلیف‌تان را ما در عرصه‌ی عمومی روشن کنیم. هابرماس در نقدش هم از همان ابتدا افسانه‌سرایی می‌کند که در قرن شانزده و هفده این عرصه‌های عمومی بودند که پروژه‌های روشنگری و امثالهم را پیش بردند. این افسانه‌پردازی است، برای این که نقشی که جنبش‌های اجتماعی و کارگری و امثالهم دارند، اصلاً قابل قیاس نیست با بحث‌هایی که در کافه‌ها و قهوه‌خانه‌ها و کافی‌شاپ‌ها می‌شد. اصلاً از هابرماس چگونه پروژه‌ی عمل درمی‌آید، ما که جز پروژه‌ی پژوهشی و تحقیقی و حرف‌های عمیق زدن چیزی ندیدیم و از آن طرف از آرنت چگونه چیزی جز عمل درمی‌آید؟ هیچ چیز جز عمل درنمی‌آید. کمی به نظر می‌رسد قرائت‌های ما با هم متفاوت است. »
در ادامه بحث در پاسخ به اين كه پس عرصه عمومي مورد نظر آرنت چه نسبتي با خواست‌هاي برابري‌خواهانه زنان و ديگران پيدا مي‌كند، علی معظمی نیز توضیحاتی ارائه کرد: «به نظر من مسأله این نیست که آرنت بگوید در حوزه عمومي راجع به مسائلی مثل دستمزد و حقوق زنان و این چیزها حرف نزنیم. اگر راجع به این چیزها حرف نزنیم پس راجع به چه حرف بزنیم؟ ارجاع آرنت به وضعيت يونان به اين معني نيست كه مطلوب نهايي هم بازگشت به همان وضعيت تبعيض‌آميز است كه البته فضايي براي كنش برابر گروهي از شهروندان هم فراهم كرده. اين صرفاً يك نمونه و مبدأ تاریخی است كه مفاهيم در آن متولد مي‌شوند و البته خودش هم نقايص مهمي دارد. اين البته درست استه كه آرنت به جنبش‌ها كمتر پرداخته. اگر به کلیت آثارش نگاه کنیم، به طور مشخص بر هیچ جنبشی به جز یک مورد جنبش دانشجویی در دهه‌ی شصت تمرکز نمی‌کند. با اين حال در كتاب «خاستگاه‌هاي توتاليتاريانيسم» به طور مشخص در مطلب مهمی به جنبش کارگری اشاره می‌کند، در همان جا و در کتاب وضعیت بشری هم به مسأله‌ی زنان و نحوه‌ی تحول آن اشاره می‌کند و اصلاً‌ این طور نیست که منظور آرنت از ارائه‌ی نمونه يونان نشان دادن مسیر افولی باشد که باز بخواهیم برای اعتلا به آن نمونه برگردیم. براي اثبات اين مدعا به طور مشخص مي‌توانيم به کتاب انقلاب آرنت اشاره كنيم. اصلاٌ اتفاق انقلاب جایی است که حوزه‌ی عمومی دارد اهمیت خودش را نشان می‌دهد. وقتی آرنت انقلاب فرانسه را با انقلاب آمریکا مقایسه می‌کند. نشان می‌دهد که اگر انقلاب آمریکا به زعم وی توفیقات بیشتری داشته است، به خاطر این بود که قبل از آن با مسأله‌ی فقر به نحو بهتری سر و کار پیدا کرده بود و قبل از آن ارتباطات اجتماعی متقابل و عرصه عمومي ساخته شده بودند. انقلاب روی آن فضای عمومی سوار شد و بالا آمد. در حالی که انقلاب فرانسه كه مشخصه آن ورود فقرا به عرصه‌ی عمومی بود و «از تاريكي بيرون آمدن مردم» بود، و این موضوع به نظر آرنت خیلی مهم است و از آن تجلیل می‌کند، زماني رخ مي‌دهد كه زمينه عرصه عمومي و روابط متقابل ساخته نشده و در غياب اين عنصر اساسي خشونت است كه به تحميل ضرورت به ميدان مي‌آيد. آرنتفكر مي‌كندکه وقتی فقر رفع نشده باشد و از سیاست بخواهیم که فقر را رفع بکند اتفاق بدی ممکن است بیفتد. اتفاق بدی که می‌افتد همین غلبه‌ی امر اجتماعی است که یک گروه نخبه (elite) می‌گوید من می‌توانم این کار را بکنم و آن گروه نخبه می‌آید و دوباره هرم قدرت می‌سازد. در آمریکا چون توانسته بودند بر فقر  تا حد زیادی فائق بیایند و این فضای اجتماعی و روابط متقابل بر اساس همین‌ها ساخته شده بود، آن مصیبت‌های انقلاب فرانسه را نداشتند، ولي بعداً عدم توفيق‌شان به خاطر قصور از نهادينه كردن همين عرصه عمومي رخ مي‌دهد. به اين ترتيب اصلاً مسأله‌ی آرنت این نیست که عده‌ای باید بنشینند سر چیزهای نامشخص و متعالی بحث کنند و اتفاقاً صحبت کردن بر سر چیزهای مشترک است. همین دستمزد و همین تبعیض است، اما در ساختی برابر. از نظر او باید تلاش بکنیم که به آن موقعیت‌های برابر برسیم و از طریق این عاملیت همگانی و جایی که همه به یک اندازه می‌توانند عاملیت داشته باشند سوای تبعیض. جایی که دانش یا هر چیز دیگری سروری برای عده‌ی دیگری نیاورد. سرمایه‌دار بودن یا هر چیز دیگری. غایتی که اتفاقاً می‌بیند این است و نه بازگشت به آن اصل باستانی.»
مسعود پدرام در ادامه‌ی بحث تلاش کرد پاسخی در مورد اشکالاتی که دکتر کاشی بر هابرماس وارد کرد ارائه کند: «بحث هابرماس این نیست که چند تا فوکولی بنشینند دور میز صحبت کنند. آرنت هم اگر می‌گوید یک عده آدم برده‌دار و مالک آمدند، نمی‌گوید که الآن هم همه باید برده‌دار بشوند. اما هر جنبشی را آرنت نمی‌پذیرد و انقلاب فرانسه را قبول ندارد ولی انقلاب آمریکا را قبول دارد. آرنت هر نوع فرایندی را در انقلاب قبول نمی‌کند. یعنی اگر بحث مارکسی پیش بیاد، دیگر مسأله‌ی اجتماعی آمده است غلبه پیدا کرده است و آن را قبول نمی‌کند. اما در میان کسانی که آرنت را بازخوانی کرده‌اند هابرماسی هم هستند. آرنت و هابرماس هر دو معتقد به افول قلمرو و سپهر عمومی هستند، اما هر دو معتقدند که این جنبش‌های اجتماعی نوین هستند که عرصه‌ی عمومی را می‌گشایند. جنبش‌های نوین جنبش‌هایی هستند که به طبقه‌ی متوسط تعلق دارند مثل همین جنبش سبز. در مورد جنبش دانشجویی هم که نقدی داشته است، بسیاری دیگر از متفکران هم آن را نقد کرده‌اند و فقط از این باب نبوده است. اگر بپذیریم که این جنبش سبز در زمره‌ی جنبش اجتماعی نوین است. آن وقت در تعریف هابرماس می‌گنجد. هابرماس معتقد است جنبش‌هایی مثل جنبش زنان و ضدهسته‌ای می‌توانند دوباره عرصه‌ی عمومی را فعال بکنند. بحث دموکراسی گفتگویی هم که مطرح می‌کند بحث گفتگوهای درون جامعه است، منظورش گفتگو پشت میز که نیست. تمام مردم هستند که وارد بحث می‌شوند.»
دکتر غلامرضا کاشی در توضیح مطالب پیشین خود نکته‌ای دیگ را یادآور شد: «هابرماس برای عرصه‌ی عمومی نوعی استعلا قائل است و این استعلا در آرنت نیست و نمی‌شود از این نوع استعلا دفاع کرد. و آ فضای استعلایی در ایران که هیچ در کشورهای پیشرفته‌ هم وجود ندارد و امری کاملاً انتزاعی است و سوژه‌ها هیچ گاه فارغ از میل به قدرت نیستند. سوژه‌ها همواره با میل به قدرت عمل می‌کنند.»
این نشست که در سالن کنفرانش نشر یادآوران برگزار شده بود، حدود 4 ساعت به طول انجامید و پس از بحث آزاد حاضران به پایان رسید.  
   </content>
</entry>

<entry>
   <title>مؤتلفه و قانون اساسی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://eskafi.com/2009/12/moetalefeh_and_constitution.html" />
   <id>tag:eskafi.com,2009://1.793</id>
   
   <published>2009-12-03T20:25:09Z</published>
   <updated>2009-12-03T20:27:50Z</updated>
   
   <summary>در ضمیمه‌ی روزنامه‌ی اعتماد پنج‌شنبه 12 آذرماه، مصاحبه‌ی جالبی با محمد نقی حبیبی، دبیر کل حزب مؤتلفه منتشر شده است. این مصاحبه بسیار جذاب و خواندنی است و باید به مصاحبه‌گران این روزنامه کیوان مهرگان و فاطمه استیری تبریک گفت....</summary>
   <author>
      <name>ابراهیم اسکافی</name>
      
   </author>
   
      <category term="سیاست" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
      <category term="مقاله" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   <category term="48" label="قانون اساسی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   <category term="387" label="مؤتلفه" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   <category term="386" label="روزنامه اعتماد" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://eskafi.com/">
      <![CDATA[در ضمیمه‌ی روزنامه‌ی اعتماد پنج‌شنبه 12 آذرماه، مصاحبه‌ی جالبی با محمد نقی حبیبی، دبیر کل حزب مؤتلفه منتشر شده است. این مصاحبه بسیار جذاب و خواندنی است و باید به مصاحبه‌گران این روزنامه کیوان مهرگان و فاطمه استیری تبریک گفت. آقای حبیبی در این مصاحبه دائماً سعی می‌کند با متهم کردن طرف مقابل به بازجویی از پرسش‌ها طفره برود، اما مصاحبه‌کنندگان به پرسش‌های صریح خود ادامه می‌دهند و در میانه‌ی این مصاحبه، دبیر کل حزب مؤتلفه رسوایی بزرگی به بار می‌آورد. ایشان اعتراف می‌کند که اصل 27 قانون اساسی را تا به حال ندیده است! جای شگفتی است که چرا این مسأله‌ به تیتر اصلی مصاحبه بدل نشده است. این موضوع وقتی اهمیت پیدا می‌کند که به خاطر بیاوریم بسیاری از نامزدهای نمایندگی مجلس و دیگر مناصب به خاطر عدم التزام و اعتقاد به قانون اساسی رد صلاحیت می‌شوند و مؤتلفه همواره از عملکرد شورای نگهبان دفاع می‌کند و اکنون دبیر کل این حزب می‌گوید بخشی از این قانون اساسی را اصلاً ندیده است. قاعدتاً وقتی بخشی از قانون اساسی را نمی‌دانید نه به آن اعتقاد دارید و نه التزام! حالب‌تر این است که حزب مؤتلفه در این مصاحبه و موارد دیگر همواره مخالفان را به عدم قانون‌گرایی متهم می‌کند. عجیب است که کسانی که خودشان قانون را نخوانده‌اند، دم از قانون‌گرایی می‌زنند! چگونه حزبی بدون آشنایی حداقلی با قانون اساسی در این سطح گسترده به فعالیت سیاسی می‌پردازد؟ وقتی بدون توجه به قانون اساسی می‌توان تا این حد به فعالیت سیاسی پرداخت و در ارکان قدرت نفوذ کرد، بودن یا نبودن قانون اساسی چه فرقی می‌کند؟ این بخش از مصاحبه را بخوانید:

<strong>- قانون اساسی می‌گوید راه‌پیمایی بدون حمل سلاح در صورتی که مخل مبانی اسلام نباشد آزاد است.</strong>
- کدام بند قانون اساسی؟
<strong>- فصل سوم اصل 27 قانون اساسی</strong>
- بیاورید من این اصل را ببینم، چون من تا به حال چنین چیزی را که شما می‌گویید ندیده‌ام.
<strong>- اگر اینجا کتابچه قانون اساسی وجود داشت می‌توانستم به شما نشان دهم.</strong>
]]>
      
   </content>
</entry>

<entry>
   <title>می‌گویند که گفته باشند</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://eskafi.com/2009/11/on_gharegoozlus_note_in_alborz.html" />
   <id>tag:eskafi.com,2009://1.792</id>
   
   <published>2009-11-27T11:08:54Z</published>
   <updated>2009-11-28T08:21:03Z</updated>
   
   <summary>خوش‌بختانه در چند سال اخیر اقبال به رسانه‌های مجازی زیاد شده است و هر گروه و دسته‌ای برای خودش وبلاگ یا سایتی دست و پا کرده است تا فارغ از بگیر و ببندها و نظارت سردبیران هر چه می‌خواهد دل...</summary>
   <author>
      <name>ابراهیم اسکافی</name>
      
   </author>
   
      <category term="مقاله" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   <category term="338" label="زبان" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://eskafi.com/">
      <![CDATA[خوش‌بختانه در چند سال اخیر اقبال به رسانه‌های مجازی زیاد شده است و هر گروه و دسته‌ای برای خودش وبلاگ یا سایتی دست و پا کرده است تا فارغ از بگیر و ببندها و نظارت سردبیران هر چه می‌خواهد دل تنگ‌ش بگوید و  هیچ و آدابی و ترتیبی مجوید. 
<a href="http://alborznet.ir">سایت البرز </a>هم مدتی است که محفلی برای بحث‌های اقتصادی و سیاسی شده است و کسانی که پیش از این کم‌تر جایی برای ارائه‌ی دیدگاه‌های‌شان پیدا می‌کردند، این‌جا می‌توانند پشت رگبار بنشینند و مقالات‌شان را شلیک کنند. وجه همت گردانندگان این سایت ظاهراً «نقد اقتصاد سیاسی» است و گرایش آنان هم آن طور که نوشته‌اند نقد سیاست‌های نئولیبرالی است. اما بدبختانه یا خوش‌بختانه از حرف تا عمل فاصله زیاد است. جواز ورود به توپخانه البرز این است که در جایی از یادداشت بامناسبت یا بی‌مناسبت نویسنده حالی به لیبرال‌ها یا نظام سرمایه‌داری بدهد، حالا اگر از این حال دادن، دیگران حال‌شان از کل سایت هم به هم بخورد مهم نیست، همین که لیبرال‌ها فحش بخورند گردانندگان سایت حالی‌به‌حالی می‌شوند‌. مهم این است که باید زد و انتقام گرفت و توپخانه هم نباید بدون مهمات بماند و خدای نکرده خاموش شود. در این نوشته یکی از شاه‌کارهای مسلم سایت وزین البرز را که به استناد نظرات خوانندگانش، با استقبال روبرو شده است، بررسی می‌کنم: <a href="http://alborznet.ir/Fa/ViewDetail.aspx?T=2&ID=241">"خیزش سبز" از رویا تا واقعیت / محمد قراگوزلو </a>که در <a href="http://alborznet.ir/Fa/ShowTitle.aspx?t=2">ستون مقالات این سایت </a>منتشر شده است.     
قدیم‌ها می‌گفتند «مقاله» و وقتی این را می‌گفتند آدم احساس می‌کرد که خیلی چیز مهمی است. مقاله برای خودش اعتباری داشت، با نق‌نق کردن و فحش دادن و شعار دادن فرق داشت. ناسلامتی مقاله باید ساختاری داشته باشد. ردیف کردن سوآلات پشت سر هم مثل بچه‌های دبستان و ادعاهای بی‌ملاک و «خم شدن» و «مکث کردن» که اسمش مقاله نیست. البته ممکن است منظور گردانندگان محترم سایت البرز از «مقالات»، لزوماً مقاله به معنای جدی آن نباشد و منظورشان این باشد که این چیزی که می‌بینید مثلاً عکس، مصاحبه، خبر، هویج، باتوم یا شیشه نوشابه نیست. در این صورت آن نوشته مقاله است، خیلی هم مقاله است.
نویسنده شیوه‌ی عجیبی از رسم‌الخط را به کار برده است. معنا و مفهوم آن این است که دیدگاه خیلی مهمی در زبان و ادبیات فارسی دارد. اصولاً کسانی که خیلی می‌فهمند رسم است که باید عجیب و غریب بنویسند. تا این‌جا مشکلی نیست، خیلی هم خوب است. اما نویسنده‌ای که این قدر به نوشته‌اش اهمیت می‌دهد، خیلی بد است که غلط‌های املایی داشته باشد. بدجوری توی ذوق می‌زند. عجیب این که این نویسنده‌ی صاحب سبک بعضی کلماتی را که فارسی‌اش را خوب می‌فهمیم انگلیسی نوشته است. انگار دوست دارد ما نفهمیم چه می‌گوید. کلمات فارسی‌ای هم که به کار برده است، بعضی‌هایش توی قوطی هیچ عطاری پیدا نمی‌شوند.
برخی از جملات و عبارات بدیع این مقاله:
<strong>«باری از میان سرفصل‌های پیش‌گفته، بنا به اولویت‌های نظری و مادی، و با توجه به حوصله‌ی محدود این یادداشت روی یکی دو موضوع خم می‌شوم و بدون ورود به حوزه‌ی تئوری، اندکی مکث می‌کنم.» </strong>وقتی نویسنده سرفصل تعیین می‌کند یعنی قرار است فصلی در مورد آن نوشته شود، اگر هم قرار نیست شرح داده شود چرا نوشته می‌شود؟ مگر آخرین نوشته‌ی نویسنده است که به قول خودش «بگوید تا گفته باشد»؟ «اولویت نظری و مادی» در این‌جا یعنی چی؟ بعضی سرفصل‌هایی را که باید به طور «عملی» انجام داد، کنار گذاشته است؟ بعضی سرفصل‌ها دستمزد بیشتری دارند و «اولویت مادی» دارند یا این که بخشی از سرفصل‌های کم‌اهمیت معنوی هستند؟ یادداشت «حوصله» ندارد یا خواننده یا نویسنده؟ چطور نویسنده روی یکی دو موضوع «خم می‌شود»؟ (تازه طوری با مهارت خم می‌شود که خدای نکرده وارد «حوزه‌ی تئوری» نشود! امیدوارم نویسنده بر اثر این خم شدن ناگهانی دچار آسیب‌دیدگی فیزیکی نشود.) چرا در این‌جا «مکث» می‌کند و کِی این مکث تمام می‌شود؟ چرا اصلاً نویسنده باید گزارش کار بدهد، اگر حین نوشتن چایی و بیسکویت هم بخورد باید بنویسد؟
<strong>«مراجعه به رنگ‌ها، معرف مطلوبی نتواند بود.»</strong> گویا «نیست» و «نمی‌تواند باشد» از صیغه‌های رایج بورژوازی است و نویسنده از آن پرهیز دارد. *
جمله‌ای دیگر این طور آغاز می‌شود <strong>«چنان‌که دانسته است»</strong> که معلوم نیست منظور چه کسی است.
<strong>«با این حال اگر فرد یا گروهی با در نظر گرفتن شعارهای روز قدس و سیزده آبان بخواهد از مطالبات خیابانی تحت عنوان جنبش یا خیزش سبز یاد کند، و خرج بنزین موتور محرکه‌ی آن را به حساب اصلاح‌طلبان واریز نکند؛ من یکی مشکلی ندارم.» </strong>«خرج بنزین» یعنی چی؟ خرج بنزین را چطور واریز می‌کنند؟
<strong>«شاید پردازش به این نکته خیلی بدیهی و پیش‌پا افتاده جلوه کند»</strong> «پردازش» بر خلاف کاربرد نویسنده، به معنای پرداختن به کار نمی‌رود. 
<strong>«از نظر ما هر بیانیه، دعوت‌نامه، سخن‌رانی، گردآیش و جنبشی تنها به اعتبار شناخت ماهیت و منافع طبقاتی عناصر اصلی و فرعی طبقات مداخله‌گر قابل شناسایی است.»</strong> باید از نویسنده مقاله پرسید این مقاله را یک نفر نوشته است یا چند نفر؟ یا چون باسواد و کمالات هستید برای خودتان «ما» به کار می‌برید؟ «گردآیش» چیست؟ اگر از نظر شما چیزی «قابل شناسایی» نباشد چه اهمیتی دارد؟
<strong>«با این وجود شگفت‌زده‌گی و در پی آن، پرسش من از جناب مالجوی عزیز این است که به استناد کدام شاهد مادی درهای خوش‌بینی را به روی آینده‌ی لیبرال‌ها گشوده‌اند»</strong> بخش اول که کلاً نامفهوم است، به کنار. اما «شاهد مادی» یعنی چی؟ درها را به روی «لیبرال‌ها» گشوده‌اند یا «آینده‌ی لیبرال‌ها»؟  
دلیل آن که این مقاله‌ی الکن اتفاقاً همراه با عکسی که هیچ مناسبتی با متن ندارد، در <a href="http://alborznet.ir">البرز </a>درج شده است، احتمالاً این جور چیزهاست که به مزاج  گردانندگان این سایت بدجوری سازگار است و تقریباً در تمام مقالات این سایت می‌توانید مشابه آن را پیدا کنید، نوعی جواز ورود است: <strong>«... عده‌یی نیز با درک منشویکی از طبقات؛ مجیزگوی بورژوازی لیبرال شده‌اند ...» «... برهه‌ی سیاه جهانی‌سازی‌ها و تعفن و گندیده‌گی سرمایه‌داری، ...» «... مبارزه‌ی طبقاتی در عصر تعفن سرمایه‌داری ...» </strong> شما هم از این عبارت‌ها در یادداشت‌های‌تان استفاده کنید، یحتمل منتشر می‌شود.

<small>* این جمله را بی‌ربط نوشتم، اما خالی از لطف نیست بدانید، نویسنده‌ی قهرمانِ خلق <a href="http://youtube.com">یوتیوب</a>، <a href="http://facebook.com">فیسبوک</a> و <a href="http://twitter.com">توئیتر</a> را رسانه‌های سرمایه‌داری جهانی می‌داند. قاعدتاً سایتی که این مقاله را درج کرده‌ است، باید بر دوش کارگران جهان استوار شده باشد و متن مقاله را هم کارگران حروف‌چین عضو سندیکا  با حروف سربی در حالی که علیه سرمایه‌داری شعار می‌داده‌اند، چیده‌اند</small>

<strong>
پ.ن:</strong> لینک‌های مربوط به<a href="http://alborznet.ir"> سایت البرز</a> را نگذاشته بودم و حالا در متن گذاشتم و اگر از آن‌جا پیدا نمی‌کنید:<a href="http://alborznet.ir/Fa/ShowTitle.aspx?t=2"> اینجا ببینید</a>. نوشته‌های سیاه شده در متن از مقاله‌ی آقای گودرزی است. در ضمن بحث من با نویسنده بیشتر بر روش نوشتن است نه محتوای حرفی که زده‌اند. اصولاً بحث کردن با کسی که معتقد است اصلاح‌طلبان در این انتخابات شکست خورده‌اند و <a href="http://facebook.com">فیسبوک </a>و <a href="http://youtube.com">یوتیوب</a> رسانه‌های سرمایه‌داری هستند کار خیلی راحتی نیست و از عهده‌ی من برنمی‌آید. وانگهی نوشتن علیه جنبش سبز کار پرخطری نیست و اتفاقا در اوضاع فعلی نزدیک شدن به اصحاب قدرت است، اما دفاع کردن از جنبش سبز پرمخاطره است و جایی باید صورت بگیرد که واقعاً ارزشش را داشته باشد. از نظر من اساساً جنبس سبز نیاز به دفاع و توجیه ندارد، خصوصاً در مقابل چنین مخالفانی. ندیدن آن کار بسیار سختی است که فقط برخی افراد می‌توانند انجام دهند.]]>
      
   </content>
</entry>

<entry>
   <title>جمله هاي معروف</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://eskafi.com/2009/11/_story_by_yousofshahi.html" />
   <id>tag:eskafi.com,2009://1.789</id>
   
   <published>2009-11-17T19:04:45Z</published>
   <updated>2009-11-17T19:07:13Z</updated>
   
   <summary>بابك يوسف شاهي اون اوايل كه تازه دانشگاه اومده بودم، به عنوان يه شخصيت مستقل به هر كسي كه تقاضاي پول مي كرد كمك مي كردم و با افتخار براي همه هم تعريف مي كردم. اون هايي كه تو راه...</summary>
   <author>
      <name>ابراهیم اسکافی</name>
      
   </author>
   
      <category term="داستان" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   <category term="172" label="داستان" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://eskafi.com/">
      <![CDATA[<strong>بابك يوسف شاهي</strong>

اون اوايل كه تازه دانشگاه اومده بودم، به عنوان يه شخصيت مستقل به هر كسي كه تقاضاي پول مي كرد كمك مي كردم و با افتخار براي همه هم تعريف مي كردم. اون هايي كه تو راه موندن و كيفشون گم شده، اون هايي كه زنشون تو بيمارستانه، اون هايي كه برادرشون تصادف كرده و به خاطر ديه تو زندانه، اون هايي كه ناتواني جسمي دارن و نمي تونن كار كنن، اون هايي كه بي كارن و مجبورن به خاطر 50 تومن شيشه ماشين ها رو پاك كنن، اون هايي كه شوهرشون مرده و 3-4 تا بچه رو دستشون مونده، اون هايي كه سني ندارن ولي مجبورن با آدامس فروختن خرج تحصيلشون رو در بيارن، اون هايي كه براي تامين خرج ازدواجشون سر چهار راه اسفند دود مي كنن، اون هايي كه بچه هاي نا مردشون از خونه انداختنشون بيرون و اون هاي ديگه...
يه بار كه ماجراي كمك انسان دوستانه ام روبه يكي توي ترمينال، با آب و تاب براي داييم مي گفتم، داييم چنان برخورد تندي باهام كرد كه تمام تفكرات و تخيلات و خاطراتم بهم ريخت.
مي گفت: كمك كردن به اينجور آدما خيانته، عموما معتادن، مرداي گردن كلفت برن كار كنن و از اين حرفا كه همه ش جمله هاي معروفيه!
و جمله ي اثر گذارش اين بود: تو فكر كردي كه چرا همه شون مشكلاتشون رو به تو ميگن؟
گفتم : نه به همه......
پريد وسط حرفم: همه شون آدم شناسن! آدماي ساده و گيج رو از رو قيافه مي شناسن!
خيلي بهم بر خورد، من تازه دانشگاه قبول شده بودم ، هيچ كس رو در زمينه هوش و استعداد قبول نداشتم!
بعد از كلي فكر كردن ، تصميم جدي گرفتم: به هيچ كس كمك نكنم مگر كسايي كه واقعا محتاج باشن، مثل دختر بچه هاي فال فروش هفت حوض.
حالا، چند روزي از ماجراي تحول من گذشته بود كه دور ميدان ونك منتظر تاكسي رسالت بودم، به تنها چيزي هم كه فكر نمي كردم تحول بود، يه آقاي ميان سال ،خوش تيپ، خوش لباس، اومد جلو با همون جمله معروف من گدا نيستم شروع كرد : من 150 تومن تو جببم هست، كرايه تا رسالت 300 تومنه يه لطف بكن بمن بده تا اونجا برم ، بقيه راهو پياده مي رم و يه جمله معروف ديگه هم گفت: آدرست رو بده بعدا ميام تقديم مي كنم.
 من از همون جمله اولش فهميدم چرت ميگه، تو ذهنم جمله معروف رو گفتم: مرتيكه برو كار كن! غرورت كو پس؟ 
اومدم اين ور، يه ماشين اومد سوار شدم عقب، اينم از زرنگيم بود چون اون موقع هنوز جلو دو نفر سوار مي شدن. 
5 متر جلو تر آقاي ميان سال وايساده بود، گفت رسالت و قبل از سوار شدن توضيحات لازمه رو داد، راننده گفت:اين حرفا چيه آقا 150 تومن ارزش اين حرفا رو نداره و يه جمله معروف اضافه كرد: پول چرك دسته آقا.
خلاصه سوار شد ، هيچ كس هم تا رسالت كنارش سوار نكرد كه يعني اند مرام! در عوضش كنار من يه خانم چاق چادري سوار شد كه تا رسالت اون خودشو جمع ميكرد من خودمو جمع مي كردم.
اون آقا هم به محض سوار شدن رفت رو منبر و بعد از گفتن جمله معروف عجب روزگاري شده شروع كرد: 
الان به يه نامردي گفتم 150 تومن براي كرايه كم دارم به من قرض بده ، عين خيالشم نبود فلان فلان شده، 150 تومن چيه آخه ، با 150 تومن توفم تو صورتت نمي ندازن بد بخت، آخرتت رو با 150 تومن نمي خواي بخري؟ مي خواي چه كار كني باهاش ؟ و با يه جمله معروف ديگه ادامه داد: دوره ما كي اين جوري بود؟ ما انسانيت حاليمون بود، مردانگي داشتيم ، اينا انسانيت رو خوردن مردانگي رو ريدن! و راننده هم با جمله هاي معروفي مثل : اي نامرد بي همه چيز ، بي شرف، احمق خسيس ، نا لوتي ، و غيره تائيد مي كرد .
با وصف اينكه هر كدوم با هم، دو برابر سن من اختلاف سني داشتن متفقا بر عليه من تائيد مي كردن.
تازه شانس آوردم يه خانم تو ماشين بود وگر نه جمله ها ي معروف در بين مردان ارائه مي شد. 
خلاصه تا رسالت من سرم تو كيف و زير صندلي و پشت يقه كاپشن بود. انگار يه سال تو ماشين بودم ، از ونك تا رسالت فحش نبود كه نشنيده باشم. 
يه جمله معروف هم خانمه گفت: حاج آقا نسل عجيبين ، دخترا بدتر از پسرا، پسرا بدتر از دخترا. من مدير دبيرستانم ، به خدا قسم تنها كاري كه نمي كنن درس خوندنه ، بيا ببين از تو كيف هاشون چي در مي آد؟ از خونه و مدرسه فرارين. 
من خيالم راحت شد كه مبحث تا حدودي عوض شده، اما همون آقاهه با يه جمله معروف ديگه ادامه داد: ما فرار مي كرديم مي رفتيم جبهه، اينا فرار مي كنن.......... اي داد بي داد!
خانم فكر مي كنيد اون پولي كه نداد بهشت رو باهاش بخره چه كار مي كنه ؟ .......مي بره خرج دختراي دبيرستان شما مي كنه! 
اين ديگه شاهكار بود!
 همه هم تائيد مي كردن. من حضور خانم مدير رو شانس فرض كردم ولي بحث رو به گند كشيد.......! حالا هم مي خوام بگم شانس آوردم اون يكي خواب بود و تنها جمله معروفي كه تكرار مي كرد اين بود: خرررر پففففف ،خرررر پففففف،
بعدا خوب فكر كردم فهميدم اونم منظورش خره پفيوز بوده كه در تائيد مباحث بطور خلاصه بيان و تكرار مي كرده . چون اون هم از نسل درست و حسابي حرف حساب زن جمله معروف گوي قديم بود! 
 حالا چند سالي از اون جريان گذشته ولي هر وقت بهش فكر مي كنم ميبينم چه تحملي داشتم من ، الان ذهنم پر از جمله هاي معروف رديفه براي اين جور موقع ها كه تو موضع ضعف مي خوام قدرت نمايي كنم! ]]>
      
   </content>
</entry>

<entry>
   <title>خطاب به یک مترجم قدیمی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://eskafi.com/2009/11/to_grand_translator.html" />
   <id>tag:eskafi.com,2009://1.784</id>
   
   <published>2009-11-02T06:37:45Z</published>
   <updated>2009-11-02T07:01:57Z</updated>
   
   <summary>امیر احمدی آریان - برگرفته از سایت رخداد یکی از مترجمان باسابقه کشورمان، که تا به حال ده‌ها کتاب در حوزه‌های مختلف، از ادبیات و نظریه ادبی گرفته تا مطالعات فرهنگی و فلسفه را به فارسی برگردانده است، چندی پیش...</summary>
   <author>
      <name>ابراهیم اسکافی</name>
      
   </author>
   
      <category term="مقاله" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   <category term="382" label="ترجمه" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   <category term="384" label="دوم خرداد" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://eskafi.com/">
      <![CDATA[<strong>امیر احمدی آریان</strong> - <a href="http://www.rokhdaad.com/spip.php?article326">برگرفته از سایت رخداد</a>

یکی از مترجمان باسابقه کشورمان، که تا به حال ده‌ها کتاب در حوزه‌های مختلف، از ادبیات و نظریه ادبی گرفته تا مطالعات فرهنگی و فلسفه را به فارسی برگردانده است، چندی پیش در یک محفل خصوصی گفته بود که من تعجب می‌کنم از این بچه‌هایی که سن‌شان به سی هم نرسیده، در عمرشان سفر اروپا و آمریکا نرفته‌اند، بعد با پررویی می‌نشینند رمان نویسنده آمریکایی و فرانسوی ترجمه می‌کنند. برای این وجود نازنین، که بخش زیادی از زندگی‌اش را در خارج از مملکت گذرانده بود، سؤال پیش آمده بود که این‌ها چه‌طور جرأت می‌کنند قبل از این‌که به زبان و فرهنگ غرب مسلط شوند سراغ ترجمه بروند. همین اعتراض، که باواسطه به گوش من رسید و شاید هم در آن دخل و تصرفی شده باشد، بهانه‌ای است برای نوشتن این یادداشت.
خطاب این مترجم باسابقه به نسلی از مترجمان است که من هم یکی آنان هستم، و با کمی احتیاط و فاصله می‌خواهم گزارشی از تجربه خودم از آغاز و ادامه ترجمه نسلی بنویسم با این ادعا که، گمان می‌کنم تجربه بسیاری از هم‌نسلان‌ام است، حداقل آنان که می‌شناسم مسیر کمابیش مشابهی پیموده‌اند.
نسل ما دهه پنجاه به دنیا آمد و چیزی ندید از آن همه «ناز و تنعم» که مقدر بود در جوانی حکایت‌اش را از پدران‌اش بشنود. تا چشم به جهان گشود و آمد راه بیفتد و حرف بزند انقلاب شد، کودکی‌اش را جنگ پر کرد و نوجوانی‌اش را تبعات جنگ، و ورودش به دانشگاه هم‌زمان شد با نخستین تجربه فضای باز سیاسی در ایران پس از انقلاب، بهتر است بگوییم در واقع اولین تجربه از این دست در عمر این نسل، که تا پیش از آن جز خرابی‌ها و مصائب جنگ و بعد، ستایش از سرداران سازندگی چیزی ندیده بود. ماجرای دوم خرداد و ریاست جمهوری خاتمی همه‌چیز ما را زیرورو کرد، و آدم فکر می‌کند کسانی که نوستالژی خفقان دهه شصت را دارند، حق دارند در این فرصت بگیروببندی که پیش آمده، صاف سراغ اطرافیان خاتمی رفته‌اند و کسانی را به زندان انداخته‌اند که عاملان اصلی گشوده‌شدن فضایی ممنوعه در این مملکت بوده‌اند. آنها داشتند زندگی‌شان را می‌کردند و مردم هم به همچنین، که خرداد هفتادوشش همه‌چیز را زیرورو کرد. بلایی که این روزها بر سر اصلاح‌طلبان می‌آورند فوران کینه‌ای دوازده‌ساله است، و عجیب نیست که چنین خشونتی در پس ماجراست.
در فضای پس از سال‌ هفتادوشش بود که این نسل، که داشت زندگی‌اش را می‌کرد و آمده بود درس‌اش را بخواند و برود، به ناگاه کتاب‌خوان و روزنامه‌خوان شد، یاد گرفت سیاست و تفکر و ادبیات و هنر را مهم‌تر از درس‌های پوک و ابلهانه دانشگاه بداند، یاد گرفت درس‌های دانشگاه را بیفتد و براي‌اش مهم نباشد، یاد گرفت مشروط شود و افتخار کند که به خواندن خزعبلات آکادمیک تن نداده است. در این بین نسل ما روزنامه‌نگار و نویسنده و شاعر شد، و عده‌ای هم به ترجمه روی آوردند. پس آنان که شروع کردند به ترجمه قصدشان به هیچ‌وجه تسلط بر فرهنگ و زبان غربیان نبود و نیامده بودند پز بدهند و افتخارآفرینی کنند. ما ترجمه کردیم تا از سیل سیاست و فرهنگ که به راه افتاده بود عقب نمانیم. همین.
هرچند آن فضای باز سیاسی دیری نپایید، ولی نسل ما هنوز با خاطره آن زندگی و فکر می‌کند، و بخشی از جان‌سختی‌اش برای ادامه فعالیت در سال‌های سخت پس از هشتادوچهار، مدیون دستاوردهای خرداد هفتادوشش است. شنیدن این حرف‌ها بی‌شک برای مترجم معترض قدیمی خوشایند نیست، ولی خدمت حضرت کهن‌سال‌اش باید گفت که آن‌چه گفته‌اید هنوز تمام واقعیت نیست. منطق شما را اگر ادامه دهیم، واقعیت بسیار سیاه‌تر و تعجب‌آورتر از آن است که گمان می‌کنید. آن بخش از واقعیت، که شاید شما ندانید و دانستن‌اش لابد آتش‌تان می‌زند، این است که نسل ما قبل از آن‌که حتی یک زبان خارجی را درست یاد بگیرد ترجمه کردن را شروع کرد.
واقعیت این است که بسیاری از متون ترجمه‌ای که آن روزها در مطبوعات ایران چاپ می‌شد، محصول کار مترجمی بود که هشتاد نود درصد کلمات متن اصلی را نمی‌دانست، بیشتر از خود متن مبدأ به دیکشنری مراجعه می‌کرد و ترجمه یک صفحه از انگلیسی به فارسی نفس‌اش را بند می‌آورد و ممکن بود ساعت‌ها وقت‌اش را بگیرد، ولی نتیجه‌اش باورنکردنی بود. حالا که به عقب برمی‌گردیم، لابد تعجب خواهید کرد که چه‌طور آن همه متن آشغال و ترجمه بد، آن قدر مخاطب داشت، چه اتفاقی می‌افتاد که جوانان نیمه دوم دهه هفتاد ساعت‌ها بر سر متونی که معنای مشخصی نداشت و معلوم نبود حرف حساب‌شان چیست، باهم بحث می‌کردند. شما فراموش کرده‌اید که آن‌چه آن متون را به جلو هل می‌داد و جای‌شان را بین مردم باز می‌کرد، فضای آن سال‌ها بود نه کیفیت آن متون، کما این که بعد از هشتادوچهار، که فضای مورد بحث ما تکه‌پاره شد و از بین رفت، خروارها متن ارزشمند با ترجمه عالی به فارسی منتشر شد و هیچ‌يك را کسی نخواند.
جناب استاد فرنگ‌رفته مسلط به زبان‌های فرنگی، حقیقت این است که ما نه فقط سفر فرنگ نرفتیم و دوره‌های کانون زبان را تمام نکردیم، بلکه اصلاً ما با ترجمه زبان یاد گرفتیم. این‌طور نبود که اول خدای زبان بشویم و بعد دست به قلم ببریم، اول شروع کردیم به نوشتن و بعد زبان یاد گرفتیم. این نه‌تنها نشانه ضعف و پررویی‌مان نیست، بلکه شخصاً به کل این فرایند افتخار می‌کنم و معتقدم کار بسیار درستی کردیم. نسل ما نه از آمریکا و اروپا رفتن بدش می‌آمد نه از فراغ بالی که در آن بتواند بر یک زبان مسلط شود. هیچ‌يك از این‌ها برای‌مان مهیا نبود، و کمال وقاحت است اگر کسانی را که زندگی‌شان در این دیگ جوشان سی‌ساله گذشته، متهم کنیم در خارج رفتن و تلاش برای تسلط بر فرهنگ غربیان کوتاهی کرده‌اند. ترجمه برای ما کاری «شیک» و «باکلاس» نبود که بخواهیم با انجام‌اش نامی بین فامیل و دوستان دست‌وپا کنیم. هیچ‌يك از مترجمان هم‌نسل من سر گنج ننشسته‌اند، هیچ‌يك به منبع لایزال ثروت وصل نیستند و زندگی‌شان تأمین نیست، و از آن‌جا که ترجمه در این مملکت جزء کم‌درآمدترین وسخت‌ترین مشاغل است، برای انجام این کار دلایلی دارند که شاید حتی به مخیله پیشینیان‌شان، علی‌الخصوص جناب‌عالی که هزاران سال نوری با آن‌ها فاصله دارید، خطور نمی‌کند.
این نسل ترجمه کرد، چون برای‌اش ترجمه نه کاری قشنگ و دل‌پذیر، که ضرورتی حیاتی بود و شاید هنوز هم هست. ترجمه بخش مهمی از کنش فکر کردن این نسل است، بخشی از تجربه زیسته سیاسی و فرهنگی اوست، و نقشی کلیدی در بالیدن این نسل ایفا کرده است. ترجمه برای ما صرف انتقال فرهنگ غرب به مملکت، یا فراهم آوردن اسباب لذت عشاق ادبیات از شاه‌کارهای غربی نبود. تأیید من هم از آن سال‌ها به هیچ‌وجه محتوایی نیست. همه ما در سال‌های نخست کارمان، به دلایل بسیار مثل بلد نبودن زبان و سواد کم و وقت کم، ترجمه‌های وحشتناکی انجام داده‌ایم. شخصاً حداقل ده‌ پانزده مقاله در مطبوعات ایران منتشر کرده‌ام که ترجمه‌شان نفرت‌انگیز و اعصاب‌خردکن است، و یکی از کابوس‌های‌ام این است که مجبور شوم دوباره بعضی از آن متون را، که فقط لایق سطل زباله هستند، بخوانم. اما، ضمن عذرخواهی از خوانندگانی که آن متون موجب سوهان‌خوردن روح‌شان شده است، باید بگویم به هیچ‌وجه از انجام آن ترجمه‌ها پشیمان نیستم. مثل شرکت در میتینگ‌های سیاسی، مثل کتاب خواندن و فیلم دیدن و تئاتر رفتن و روزنامه خواندن، ترجمه هم یکی از کارهایی بود که به نسل من فکر کردن و سیاسی بودن را یاد داد، به ما یاد داد چگونه فرهنگ و تفکر را ارج نهیم و غرق در ابتذال روزمرگی نشویم و در برابر تصمیماتی که برای‌مان می‌گیرند مقاومت کنیم، و از این جهت، معتقدم دستاورد نسل من، همان ترجمه‌های کج‌و‌کوله‌ای که به لعنت خدا نمی‌ارزند، شرافت‌مندانه‌تر و دوست‌داشتنی‌تراند از ترجمه‌های فصیح و منقحی که پای شومینه‌ای در اقامت‌گاه زمستانی مترجم‌اش در پاریس و لندن انجام شده باشد.]]>
      
   </content>
</entry>

<entry>
   <title>مجموعه کتاب‌های قدم اول</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://eskafi.com/2009/10/books_introducing_seriesicon.html" />
   <id>tag:eskafi.com,2009://1.779</id>
   
   <published>2009-10-26T20:32:08Z</published>
   <updated>2009-10-26T20:38:06Z</updated>
   
   <summary>باخبر شدم که کتاب «فلسفه شرق» از مجموعه‌ی قدم اول مجوز انتشار از وزارت ارشاد دریافت نکرده است. دلیلش را من نمی‌دانم، امیدوارم که مشکل به گونه‌ای حل شود. این کتاب را من ترجمه کرده بودم. بدین بهانه برای آشنایی...</summary>
   <author>
      <name>ابراهیم اسکافی</name>
      
   </author>
   
      <category term="کتاب" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   <category term="368" label="کتاب" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://eskafi.com/">
      <![CDATA[باخبر شدم که کتاب «فلسفه شرق» از مجموعه‌ی قدم اول مجوز انتشار از وزارت ارشاد دریافت نکرده است. دلیلش را من نمی‌دانم، امیدوارم که مشکل به گونه‌ای حل شود. این کتاب را من ترجمه کرده بودم. بدین بهانه برای آشنایی خوانندگان این سایت بی‌مناسبت ندیدم، مصاحبه‌ای را که روزنامه‌ی اعتماد با مراد ثقفی دبیر مجموعه‌ی قدم اول سال گذشته انجام داده است برای آشنایی خوانندگان این سایت دوباره منتشر کنم. کتاب‌های قدم اول کتاب‌های مصوری است که در هر جلد به یکی از مفاهیم علوم انسانی یا تجربی یا یکی از شخصیت‌های اثرگذار می‌پردازد. از مجموعه‌ی قدم اول تا کنون این کتاب‌ها منتشر شده است: کانت - ارسطو - افلاطون - هایدگر - چامسکی - کینز - ماندلا - سارتر - کامو - ماکیاولی - بودا - والتر بنیامین - اینشتین - جویس - دکارت - راسل - روسو - لوی استراوس - هگل -استفن هاوکینگ - فوکو - یونگ -دریدا - بودریار - اخلاق - روشنگری - فمینیسم- فلسفه - آشوب -نظریه‌ی کوانتوم - اینترنت - جامعه‌شناسی - مفز و ذهن - سیاست در امریکا - روان‌شناسی تکاملی - مافیا - پست مدرنیسم. کتاب‌های فرهنگ‌شناسی (مطالعات فرهنگی) و منطق نیز به زودی منتشر خواهد شد. متن زیر بدون دخل و تصرف از روزنامه اعتماد گرفته شده است:
***
مراد ثقفی را شاید بیشتر به نام مدیرمسوول مجله گفتگو بشناسیم؛ مجله‌یی روشنفکرانه که در سال 1372 وارد فضای مطبوعاتی کشور شد و از آن سال‌ها تا به امروز آهسته و پیوسته دوام آورده است و مباحثی مهم چون جامعه مدنی مدت‌ها پیش از آنکه توسط سیاستمداران به کار گرفته شود در این مجله معرفی شد. نام او از انتشارات شیرازه نیز قابل تفکیک نیست؛انتشاراتی کوچک که در مدت سه یا چهار سال خوانندگان فارسی زبان را با کتاب‌های مهمی چون ایدئولوژی، نظام‌های سلطانی و... آشنا ساخت. انتشار مجدد مجموعه کتاب‌های قدم اول بهانه گفت وگوی ما با ایشان را در محل کارشان فراهم ساخت. این کتاب‌ها که در واقع مصور کردن فلسفه است به هیچ عنوان کتاب‌های غیرقابل اعتنایی نیست و توانسته از موج انتشار کتاب‌هایی چون فلسفه به زبان ساده یا فلسفه برای همه کنار بماند. 

---

<strong>- معمولاً در مجموعه کتاب‌هایی که شما دبیر آن بوده اید خوانندگان شاهد نوعی وسواس خاص در انتخاب کتاب‌ها بوده اند. آیا در انتخاب مجموعه کتاب‌های قدم اول هم دلیل خاصی داشتید یا اینکه از موج حاکم در آن دوره که کتاب‌های زیادی با عنوان فلسفه به زبان ساده، فلسفه برای همه و... منتشر می شد پیروی کردید؟</strong>

دلیل آن چاپ کتاب‌هایی درباره فلسفه برای همه یا جامعه‌شناسی برای همه نبود. این کتاب‌ها یک خصلت ویژه دارد، هدفش عمومی کردن مفاهیم نیست بلکه هدفش آشنا کردن با مفاهیم است. عنوان‌های مختلف در این مجموعه، تقریباً به همان سختی و دشواری کتاب‌های جدی تر در همان زمینه است.به عنوان مثال اگر کانت، ویتگنشتاین، هایدگر و... را مطالعه کنید هیچ کدام آسان نیست. این کتاب‌ها سهل کردن مفاهیم بزرگ متفکران نیست. بیشتر «آشنا شدن با» است. اولین ناشر این کتاب‌ها آنها را به عنوان For Beginners (برای مبتدیان) منتشر کرد. بعد که این ناشر به هر دلیلی با ناشر دیگری شریک شد و این کتاب‌ها را چاپ کردند عنوان‌ها را به Introducing (و آشنایی با...) تغییر دادند تا روشن شود که هدف آسان سازی نبوده است بلکه فقط می خواسته اند دسترسی را آسان کنند. فرض کنید شما وقتی کتاب کاپلستون را درباره کانت می خوانید به اندازه خود کانت سخت است. من وقتی با این کتاب‌ها آشنا شدم، چیزی که در آنها نظرم را جلب کرد، این بود که می تواند خیلی سریع این مساله را به شما بفهماند که آیا به این دست مسائل علاقه دارید یا خیر؟ خیلی‌ها در ایران در دانشگاه یک رشته علمی می خوانند و بعد به مسائل ذهنی علاقه مند می شوند (که البته توضیح سیاسی و اجتماعی برای این مساله وجود دارد)؛ دلیل آن هم دلیلی منفی است، چرا که افرادی که علوم دقیقه می خوانند افراد باهوشی هستند و بعد که با مشکلات اجتماعی روبه رو می شوند بالطبع دنبال دلیل آن می گردند چرا که در علوم دقیقه این مطلب را فرا گرفته اند که به دنبال دلیل و ریشه مسائل بگردند. خیلی اوقات هم به این نتیجه می رسند منبع مشکلاتی که با آنها مواجهند اجتماعی است، در نتیجه به رشته‌های علوم انسانی روی می آورند. اما لزوماً درست نیست فردی که یک لیسانس بیولوژی یا مدرک مهندسی دارد حتماً در دانشگاه این درس‌ها را ادامه دهد. خیلی از آنها خودشان را برای کارشناسی ارشد که آسان هم نیست آماده می کنند و حتماً می خواهند به دانشگاه بروند و از آن به بعد شروع به آشنایی با فلسفه، جامعه شناسی، روانشناسی و... کنند. من در این کتاب‌ها چیز مهمی دیدم و آن اینکه اگر فردی علاقه مند به مثلاً فلسفه است می تواند لزوماً به کاپلستون یا کتابی از خود کانت رجوع نکند، بلکه کتابی بخواند که در عرض سه چهار ساعت آن را تمام کند و از خودش بپرسد آیا واقعاً این موضوعات برایش جذاب است یا نه. این کتاب‌ها یک تست نسبتاً ارزان است که با هزار یا دو هزار تومان شما می توانید بفهمید آیا واقعاً به فلسفه علاقه مندید یا نه؟ آیا حدس شما مبنا و پایه دارد یا خیر؟ حس اصلی من این بود. به همین دلیل وقتی دیدم آنها نوشته اند برای مبتدیان من نوشتم قدم اول. منظور من هم این بود که قدم اول را بگذاریم و ببینیم حاضریم قدم‌های دیگر را برداریم و به دانشگاه برویم. خلاصه اینکه هدف این کتاب‌ها سهل کردن مفاهیم مشکل نبود بلکه هدفش آشنا کردن با مفاهیم دشوار بود.

<strong>-اما نکته‌یی که وجود دارد این است که بدون داشتن شناخت قبلی از کانت، دریدا، هایدگر و... فهم مطالب این کتاب‌ها دشوار است. حتی می توان گفت این کتاب‌ها برای کسانی که با کانت هم آشنایی دارند حاوی نکات تازه‌یی است. لذا فکر نمی کنید در قدم اول و با نیت آشنا کردن ممکن است خواننده را از ادامه دادن مسیر منصرف کند؟</strong>

بله، اما چیزی که شما با خواندن این کتاب‌ها متوجه می شوید این است که برای شما معلوم می شود آیا می خواهید از این طریق به دنیا نگاه کنید یا نه؟ می خواهید با ابزار ویتگنشتاینی به دنیا بیندیشید؟ ممکن است کتاب جامعه‌شناسی را یک فرد بخواند و بفهمد که شهریت، نوع خانواده، نوع تولید اجتماعی و... در رفتار آدم‌ها موثر است و این نکته برایش جذاب باشد و برود جامعه‌شناسی بخواند.نکته جالب دیگری هم درباره این مجموعه وجود دارد که تا به حال در جایی نیامده و من دوست دارم آن را مطرح کنم. جالب اینجاست که من خودم این کتاب‌ها را پیدا نکردم. آنها را می شناختم اما فکر نمی کردم در ایران بتواند جذابیت داشته باشد. این کتاب‌ها را تعدادی از دوستان من که همگی افراد جوانی بودند و در دانشگاه مهندسی خوانده بودند مثل آقای معظمی، آقای ابک، آقای شکیبانیا و چند تن دیگر که الان اسم شان در خاطرم نیست پیش من آوردند و گفتند این کتاب‌ها خیلی برایشان جذاب است، من هم گفتم این کتاب‌ها خیلی حالت کارتونی دارد، گفتند اگر نگاه کنید می بینید که خیلی وجه آموزنده دارد. البته آنها این وجه مثبتش را که می تواند نوعی آزمون برای فهمیدن اینکه آدم به یک رشته علاقه دارد یا نه، ندیدند چون خودشان به این موضوع‌ها علاقه مند بودند. دوم اینکه گفتند ما خودمان یک گروه تشکیل می دهیم و این کتاب‌ها را ترجمه می کنیم. این پدیده برای من خیلی جالب بود.یکی از شناسه‌های جامعه ایران همیشه این بوده که ما هم سرمایه‌های مالی کوچک داریم و هم سرمایه‌های انسانی کوچک و به همین دلیل هم واسطه زیاد است و این برای من خیلی جذاب بود که در حوزه نشر واسطه‌یی ایجاد شده بود و می خواست به نشر ما که نشر کوچکی هم بود کمک کند چون ما امکان اینکه ویراستار دائمی و کارمندان زیادی استخدام کنیم، نداشتیم. چند شریک بودیم که همه کارها را انجام می دادیم و این برای من تجربه جذاب و جالبی بود و فکر می کنم این شیوه یکی از راه‌هایی است که هم از بالا رفتن تعداد ناشرها جلوگیری می کند (که خودش مشکل بزرگی در ایران است) و هم به گروه‌های کوچک که فکرهای خوبی دارند این اجازه را می دهد که ایده شان را با یک انتشارات در میان بگذارند بدون اینکه به آن انتشارات بپیوندند. البته بعد از مدتی آن جمع از هم پاشید ولی آن ایده و فکری که آورده اند، باقی ماند.

<strong>-اینکه در چاپ اول ناشر خارجی هم این کتاب‌ها را For Beginers می دانسته و در چاپ بعدی آن را به Introducing تغییر داد بیانگر این است که تصور اولیه آنها هم این بوده که این کتاب‌ها ساده کردن فلسفه است و بعد فهمیدند مصور کردن فلسفه لزوماً به معنای ساده شدنش نیست.</strong>

واقعیت این است که من هیچ وقت مقاله‌یی یا نوشته‌یی در این باره نخواندم که ویراستار کل این مجموعه چه تصوری داشته. اما برای من که خیلی از این کتاب‌ها را دیده ام، عنوان «آشنایی با» عنوان درست تری است. اینکه وارد کردن تصویر تا چه حد به معنای آسان کردن است، نمی دانم. اما واقعیت این است که جهان هر روز بیشتر از جهان مکتوب به سمت جهان تصویری می رود. این یک روند کلی است. در مقابل هر رسانه مکتوب جدیدی که به جهان ارتباطات اضافه می شود فکر کنم پنج رسانه تصویری جدید داریم و حجم آن چیزهایی که ما از طریق تصویری با آنها آشنا می شویم بیش از آن چیزهایی است که نوشتاری با آنها آشنا می شویم. حتی خود ما که کتاب جزیی از زندگی مان است و اگر روزی کتاب نخوانیم مثل این است که روزمان روز نبوده حجم آن چیزی که از طریق رسانه‌های تصویری می گیریم خیلی بالاتر رفته است.

<strong>- البته مصور بودنش خودش دلیلی است که این کتاب‌ها برای آشنایی بیشتر طراحی شدند چرا که حجم نوشته‌ها کمتر از تصاویر است و حتماً مخاطب باید یک پیشینه ذهنی نسبت به مطلب داشته باشد.</strong>

یک نکته دیگر هم تصاویر دارد که در بعضی از کتاب‌های این مجموعه خیلی خوب کار شده و آن این است که مقداری شما را به فضای دوران‌ها می برد.

اولاً شما صورت کانت و روسو را می بینید، می فهمید که روسو کجاها رفت و آمد می کرده است، در چه نوع فضای اجتماعی و ساختمان‌هایی و با چه وسایل نقلیه‌یی رفت و آمد می کرده. این نکته مهمی است و به نوعی کمک کننده هم هست. یکی از بهترین کتاب‌ها در این زمینه کتاب ماکیاولی است. شما کاملاً با خواندن ماکیاولی، با لباس آن دوران و چشم اندازهایی که با آن روبه رو بودند هم آشنا می شوید و این به مخاطب کمک می کند تا بفهمد آنها هم آدم‌های دوران خودشان بودند و تفاوت هست میان اینکه شما در روستایی نزدیک فلورانس رفت و آمد بکنید یا اینکه در شهر پاریس باشید، یا در تهران امروز به سر ببرید. به نظرم این مطلب خود به خود یک نسبی گرایی خوبی برای آدم می آورد.وقتی شما کتاب‌های دیگر را می خوانید می توانید تصور کنید که کانت و دریدا در یک فضا می نوشتند حال آنکه وقتی تصویر وارد کتاب می شود، می فهمید که اینها آدم‌های دوران‌های مختلفند. یکی از کتاب‌های خوب این مجموعه کتاب بودریار است که از نظر فضاسازی خیلی خوب است اینکه بودریار چه می دیده که این چیزها را می نوشته و چرا؟ دنیای بیرونی در افکار او چقدر موثر بوده است. هم وقایع ماه مه 1968 است و هم فضاهای امریکایی در این کتاب از نظر تصویری خیلی خوب بازتاب می یابند.از این نظر تصویر می تواند فقط برای تسهیل فهم نباشد بلکه یک کمک اضافی هم می تواند باشد و باعث شود TEXT در Context مطالعه شود.

<strong>-از نظر شما امکان آشنایی دو سه ساعته با کلیدواژه‌های یک متفکر در جامعه ایرانی چه آفاتی می تواند داشته باشد؟</strong>

همه جای دنیا این مساله وجود دارد. طرح موضوعاتی که توجه افراد را جلب کند همه جا هست. من فکر می کنم خیلی به جامعه خاصی ارتباط ندارد و فکر می کنم این داستان با این کتاب‌ها شروع نشد و با این کتاب‌ها هم تمام نمی شود. شماره ماقبل آخر مجله خوب جهان کتاب را اگر دیده باشید مقاله‌یی هست از آقای فرخ امیرفریار. یادداشتی درباره ترجمه کتاب هایدگر، هستی و زمان نوشته بودند. در آخر یادداشت آماری در مورد ترجمه متون فلسفی ارائه کرده بود مبنی بر اینکه در 30 ، 40 سال گذشته تعداد کتاب‌هایی که در حوزه علوم انسانی به فارسی ترجمه شده خیلی خیلی زیاد است و این نشان دهنده تعلق خاطر جامعه به این مباحث است و نشان دهنده اینکه افرادی وجود دارند و آنقدر به این مسائل علاقه مندند که آنها را ترجمه می کنند چرا که ترجمه از نظر درآمدی قابل توجه نیست. این مقاله برای من خوشحال کننده بود و اگر معیار پیشرفت، یکی هم خواندن و توجه کردن به مسائل عمیقی مثل فلسفه، جامعه‌شناسی باشد قطعاً ما می توانیم از پیشرفت اجتماعی صحبت کنیم. خیلی‌ها بحث می کنند که مشکلات ما همان مشکلات مشروطه است و ما قرنی است که درجا می زنیم. این مقاله با عدد و رقم نشان داده بود که جامعه ما از نظر علاقه به مسائل عمیق پیشرفت کرده است. به همین دلیل فکر نمی کنم بتوان بحث آفت و آسیب را مطرح کرد. به هر حال هزار نفر به یک چیزی ابراز علاقه می کنند. از این هزار نفر 4 نفر تا آخر راه می روند و این یک آمار بین المللی است و فکر نمی کنم ایران با جاهای دنیا خیلی تفاوت عجیب و غریبی داشته باشد.با تمام مشکلاتی که در مورد دانشگاه‌ها گفته می شود و بخش عمده‌یی از آن هم درست است(فقدان نظام استادی و امکانات تحقیقی و غیره) همچنان یک تعداد دانشجو هستند که با جدیت کار و مطالعه می کنند. تعداد آدم‌هایی که جدی کار می کنند کم نیست. تعداد زیاد افرادی که شما هر سال در بخش کتاب‌های خارجی نمایشگاه کتاب می بینید و اکثراً هم جوان هستند، نشان می دهد کم نیستند افرادی که مباحث جدی را دنبال می کنند.

<strong>-از نظر شما این گرایش گسترده به مباحث علوم انسانی از جانب کسانی که در رشته‌های تجربی و مهندسی تحصیل کرده اند غیرعادی به نظر نمی رسد؟</strong>

این مساله جای بحث دارد و یک چیز عادی نیست. به خصوص در دنیای قرن 21 که افراد تحصیل می کنند تا شغلی داشته باشند و از آن طریق زندگی شان بگذرد، وقت شان را تلف نمی کنند. اما مثلاً در قرن 19 این طور نبود، در آن زمان افراد عالم می شدند.یک مقدار ریاضی، طبیعی و... می خواندند و بعد از این دروس مقدماتی، یک حرفه‌یی هم یاد می گرفتند. در دنیای امروز این طور نیست. شما سریعاً باید دانشگاه را تمام کنید تا در یک کار مرتبط با رشته تان شاغل شوید، در نتیجه این پدیده در جامعه ما جای فکر کردن دارد. در مورد دلایل آن هم می توان گفت افرادی که علوم دقیقه می خوانند جزء نخبگان جامعه هستند، توان ذهنی بالاتری دارند و مسائل اجتماعی را می بینند. شروع می کنند به فکر کردن و طبیعی است به این نتیجه برسند که مشکلات ما مشکل مهندسی و غیره نیست، مشکل اجتماعی است. اگر در آن جایی که باید باشیم نیستیم به خاطر مسائل اجتماعی، سیاسی و طرز تفکرمان است. به دنبال این مشکلات هم، وارد فضای علوم انسانی می شوند.نکته دیگر اینکه اعتبار علوم دقیقه در جامعه ما خیلی بیشتر از سایر علوم است و خیلی از والدین فرزندانشان را ترغیب می کنند که در این رشته‌ها تحصیل کنند، در نتیجه رشته اول افراد لزوماً بر مبنای علاقه آنها نیست.

<strong>- علت تاخیر در انتشار سری دوم این کتاب‌ها چه بود؟ با توجه به اینکه شرایط جامعه ما در تمام طول این سال‌ها تغییرات قابل توجهی کرده است.</strong>

دو دلیل عمده داشت؛ یکی اینکه شرکایی که نشر شیرازه را اداره می کردند در مرحله‌یی تصمیم گرفتند از هم جدا شوند و دوم اینکه خود من که سرپرستی این مجموعه را بر عهده داشتم، دو سال به خارج از کشور رفتم و این دو مساله باعث کند شدن جریان انتشار این مجموعه شد. ضمن اینکه مسائل مالی هم وجود دارد. ما به عنوان یک ناشر کوچک در عرض سه یا چهار سال، حدود 130 کتاب منتشر کردیم. کتاب‌های سنگینی هم بودند به این معنا که همان طور که شما گفتید به دقت انتخاب می کردیم و این حجم کتاب با حجم سرمایه ما خیلی خوانا نبود. به دلیل مشکلات مالی مجبور شدیم روند کار را کند کنیم تا در یک فرصت مناسب دوباره آنها را منتشر کنیم. البته خود مجموعه اصلی هم 60 عنوان بیشتر ندارد و تا به حال بیش از 40 عنوان از آن را منتشر کرده ایم. 70 درصد مجموعه الان ترجمه شده و در دو سال آینده اگر شتاب اولیه را هم پیدا نکنند قطعاً سریع تر از حالا منتشر خواهند شد.

<strong>-مسائل مالی باعث کاهی بودن صفحات شده؟</strong>

این کاغذها، کاغذ پارس است و دلیل ما برای انتخاب آن به اصطلاح «زیر دست» مناسب این کاغذ است که کلفت تر است و برای عکس مناسب تر است.

<strong>-استقبال از این کتاب‌ها چطور بود؟</strong>

بسیاری از این کتاب‌ها به چاپ دوم یا سوم رسیده است، استقبال خیلی خوب بود. با توجه به اینکه کتاب‌های آسانی نیست. ممکن است یکی دو کتاب با فرض اینکه مثل تن تن است خریداری شده باشد. اما در کل به عنوان کتاب‌هایی که آسان نبود، استقبال خوبی از آن شده است. بدون آنکه محاسبه خیلی دقیقی بکنم می توانم بگویم تا امروز حدود 150 تا 200هزار کتاب قدم اول فروش رفته که اصلاً رقم بدی نبوده است.
]]>
      
   </content>
</entry>

<entry>
   <title>کلمات قصار درباره‌ی دموکراسی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://eskafi.com/2009/10/quotations_on_democracy.html" />
   <id>tag:eskafi.com,2009://1.763</id>
   
   <published>2009-10-07T11:41:16Z</published>
   <updated>2009-10-07T11:45:23Z</updated>
   
   <summary>کلمات قصار زیر را دکتر حسین بشیریه در ابتدای کتاب «گذار به مردم‌سالاری» آورده است. مجموعه‌ی جالبی است که بسیار آموزنده است. مشخصات این کتاب به قرار زیر است: گذار به مردم‌سالاری - گفتارهای نظری حسین بشیریه / نشر نگاه...</summary>
   <author>
      <name>ابراهیم اسکافی</name>
      
   </author>
   
      <category term="سیاست" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   <category term="65" label="دموکراسی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://eskafi.com/">
      <![CDATA[کلمات قصار زیر را دکتر حسین بشیریه در ابتدای کتاب «گذار به مردم‌سالاری» آورده است. مجموعه‌ی جالبی است که بسیار آموزنده است. مشخصات این کتاب به قرار زیر است:
<strong>گذار به مردم‌سالاری</strong> - گفتارهای نظری
<strong>حسین بشیریه</strong> / نشر نگاه معاصر / 267 ص / 1387/ 3800 تومان
<div style="text-align: center;">***</div>
 مفهوم دموکراسی از این اندیشه برخاست که اگر آدمیان از یک جهت برابرند، پس باید از همه‌ی جهات برابر باشند. - ارسطو
مردم در دموکراسی‌ها از عهده‌ی دو کار برنمی‌آیند: یکی این که جنگی را آغاز کنند و دوم این که آن را به پایان ببرند. - دوتوکویل
اگر کل بشریت جز یک تن همگی هم‌عقیده بودند، باز هم اقدام بشریت در سرکوب عقیده‌ی آن یک تن مشروع‌تر و موجه‌تر از اقدام آن یک تن در سرکوب عقیده‌ی کل بشریت نبود. - جان استوارت میل
در دموکراسی هر کس حق دارد نظر ناصواب هم داشته باشد. - کلود پیر
اگر همه‌ی حکومت‌های دیگر را که تا کنون پدیدار شده‌اند. استثنا کنیم، دموکراسی بدترین نوع حکومت است. - وینستون چرچیل
بهترین سلاح دیکتاتوری‌ها، پنهان‌کاری و بهترین سلاح دموکراسی‌ها شفافیت است. - نیلز بور
دموکراسی به این معنی است که مردم آزادنه سخن بگویند و حکومت نیز صبورانه گوش دهد. - السدر فاروگیا
هر چیز که سیاست‌مداران را فروتن و متواضع سازد، به حال دموکراسی سودمند است. - مایکل کنیزلی
نقد و دگراندیشی پادزهر توهمات بزرگ است. - الن بارت
اطلاعات، پول رایج در بازار دموکراسی است. - توماس جفرسون
هیچ انسانی آن‌قدر از نظر اخلاقی شایسته نیست که بدون رضایت دیگران بر ایشان حکومت کند. - آبراهام لینکلن
همه‌ی نارسایی‌های دموکراسی را می‌توان با دموکراسی بیشتر درمان کرد. - آلفرد اسمیت
دموکراسی دو حسن دارد: یکی آن که تنوع را می‌پذیرد و دوم آن که انتقاد و دگراندیشی را مجاز می‌دارد. - ادوارد فورستر
دموکراسی حکومت کسانی است که تربیت نشده‌اند، اما حکومت اشراف حکومت کسانی است که بد تربیت شده‌اند. - گیلبرت چسترتن
محافظه‌کاری یعنی اعضای حق رأی به نیاکان مرده‌ی خودمان، محافظه‌کاری دموکراسی مردگان است. - گیلبرت چسترتن
نقد و دگراندیشی در دموکراسی‌ها مانند دارو است که فایده‌اش نه در طعم و مزه بلکه در اثرگذاری آن است. - ویلیام فولبرایت
در دموکراسی‌ها هر کس می‌توان هر چه می‌خواهد آرزو کند، اما در نهایت تنها به چیزی دست می‌یابد که سزاوار آن است. - ادوارد ابی
آن‌جا که دو گرگ و یک بره دسته‌جمعی تصمیم بگیرند که شام چه بخورند، نشانی از دموکراسی نخواهد بود. - جیمز بویارد
دموکراسی قدرت انتخاب اکثریت عامی را جانشین قدرت انتصاب اقلیت تنگ‌نظر می‌سازد. - جرج برنارد شاو]]>
      
   </content>
</entry>

<entry>
   <title>خلق یک اصطلاح جدید</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://eskafi.com/2009/07/coining_an_english_terrm_with_iranian.html" />
   <id>tag:eskafi.com,2009://1.647</id>
   
   <published>2009-07-26T12:40:44Z</published>
   <updated>2009-08-09T07:04:30Z</updated>
   
   <summary>اخبار حوادث اخیر در ایران به طرز چشم‌گیری در سراسر جهان منتشر شده است. مسأله‌ی جالب توجه از حیث زبان‌شناختی خلق یک اصطلاح جدید است که گویا دانش‌آموزی در یکی از دبیرستان‌های امریکا به کار برده است و این احتمال...</summary>
   <author>
      <name>ابراهیم اسکافی</name>
      
   </author>
   
      <category term="سیاست" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   <category term="359" label="جنبش سبز" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   <category term="338" label="زبان" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://eskafi.com/">
      اخبار حوادث اخیر در ایران به طرز چشم‌گیری در سراسر جهان منتشر شده است. مسأله‌ی جالب توجه از حیث زبان‌شناختی خلق یک اصطلاح جدید است که گویا دانش‌آموزی در یکی از دبیرستان‌های امریکا به کار برده است و این احتمال وجود دارد که استفاده از آن فراگیرتر شود. یک معلم مدرسه در نیویورک نقل کرده است که زمانی که یکی از دانش‌آموزان با مدیر سخت‌گیر مدرسه بگو مگو کرده و به نتیجه نرسیده است رو به هم‌کلاسی‌هایش این اصطلاح را به کار برده است:
Let&apos;s go Iranian on him
منظور او از این اصطلاح این بوده است که دست به یک اعتراض سازمان‌دهی شده علیه او بزنیم. در واقع این اصطلاح تحت تأثیر اعتراضات خیابانی در ایران ساخته شده است. 

      
   </content>
</entry>

<entry>
   <title>بازگشت دین؟</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://eskafi.com/2009/07/the_return_of_religion.html" />
   <id>tag:eskafi.com,2009://1.644</id>
   
   <published>2009-07-24T09:31:25Z</published>
   <updated>2009-07-24T09:39:44Z</updated>
   
   <summary> جان ورنر مولر بوداپست- این تضاد نخ‌نماشده است که امریکا مذهبی است و اروپا سکولار. در هر حال، اخیراً از بعضی جهات، این تضادِ کلیشه‌ای عملاً برعکس شده است: دین در آخرین انتخابات ریاست جمهوری امریکا تقریباً نقشی بازی...</summary>
   <author>
      <name>ابراهیم اسکافی</name>
      
   </author>
   
      <category term="سیاست" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   <category term="355" label="اروپا" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   <category term="52" label="دین" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   <category term="58" label="سکولاریسم" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://eskafi.com/">
      <![CDATA[<img alt="Jan-Warner Mueller.JPG" src="http://eskafi.com/pics/Jan-Warner%20Mueller.JPG" width="112" height="130" class="mt-image-none" style="" />
<strong>جان ورنر مولر</strong>

بوداپست- این تضاد نخ‌نماشده است که امریکا مذهبی است و اروپا سکولار. در هر حال، اخیراً از بعضی جهات، این تضادِ کلیشه‌ای عملاً برعکس شده است: دین در آخرین انتخابات ریاست جمهوری امریکا تقریباً نقشی بازی نکرده است، در حالی که در طیف گوناگونی از کشورهای اروپا، مناقشات عمده‌ای بر سر دین درگرفته است، گویی باز مسأله‌ی ایمان مسأله‌ی اصلی سیاست در اروپا شده است. 
نیکولاس سارکوزی، رییس جمهور فرانسه را در نظر بگیرید. در موارد متعددی بیان کرده است که کشورش نیازمند به بازنگری در سنتِ جداییِ سخت‌گیرانه‌ی دولت و دین، یعنی «لائیسیته» است. به ویژه طبق نظر این «کاتولیک فرهنگی» که به اقرار خودش دو بار طلاق گرفته است، فرانسه باید «سکولاریسم مثبت» را گسترش بدهد. در مقابلِ لائیسیته‌ی منفی که طبق نظر سارکوزی «طرد و محکوم می‌کند»، لائیسیته‌ی مثبت دعوت به «گفتگو» می‌کند و بر منافع اجتماعی حاصل از دین صحّه می‌گذارد. 
سارکوزی در نطق به شدت انتقادبرانگیزش در رُم در انتهای سال 2007، بر ریشه‌های مسیحی فرانسه که «بزرگ‌ترین دختر کلیساست» تأکید کرد، علاوه بر این در دیدارش از عربستان سعودی به ستایشِ اسلام پرداخت. او اکنون خواهان طرح اختصاص یارانه به سازمان‌های مذهبی است - این پیشنهادِ سیاسی بسیاری از منتقدانِ سکولارش را آشفته کرده است.   
گرایش جدید به مذهب - پس از دوره‌ای  طولانی که فرض بر این بود که سکولاریزاسیون دخالت دین در سیاست را کم‌تر و کم‌تر کرده است- پدیده‌ای مختص فرانسه نیست. حزب مردم اسپانیا در انتخابات مارس 2008 تلاش زیادی کرد تا کاتولیک‌ها را در حمایت از خودش بسیج کند. کلیسا از حزب مردم در مقابل خوزه لوئیس رودریگز زاپاترو که حمایتش از ازدواج مردان هم‌جنس‌گرا، تسهیل در قوانین طلاق و برچیدن دروس اجباریِ دینی از برنامه‌ی درسیِ دولتی، بسیاری از محافظه‌کارانِ مذهبی را آشفته کرده بود، حمایت کرد. زاپاترو سرانجام احساس کرد لازم است به نماینده‌ی واتیکان بگوید که اسقف‌های اسپانیا باید از دخالت در مبارزات انتخاباتی (که او در آن برنده شد) دست بردارند.
سیلویو برلوسکونی، نخست‌وزیر ایتالیا، عجولانه به بحرانی در قانون اساسی دامن زد زیرا تلاش داشت با فوریت قانونی را به تصویب برساند که مانع از جدا کردن بیماران در حال کوما از دستگاه‌های تنفس مصنوعی بود. برای بسیاری از ناظران این موضوع یادآورِ تلاش حزب جمهوری‌خواه امریکا برای نشان دادن «تعهدش به زندگی» در زمان ریاست جمهوری جورج دبلیو بوش بود.
سرانجام، بریتانیاست که شاید به طور معمول آن را سکولارترین کشور غرب اروپا بدانند و از این رو کم‌ترین احتمال بازگشت هر نوع دینی (خارج از جامعه‌ی مسلمانان) در این کشور وجود دارد. حزب تازه‌نیروگرفته‌ی محافظه‌کار به رهبری دیوید کامرون به اظهارات متفکرانی ملقّب به «محافظه‌کاران سرخ» گوش می‌کند که اصرار دارند حزب باید به تاچریسم پشت کرده و پذیرای جامعه‌ی مدنی، اجتماعات محلی، خانواده و به خصوص دین باشد که نیروی عمده‌ی تقویت‌کننده‌ی مسؤولیت‌پذیری در رفتارهای اجتماعی است. 
خلاصه‌ی کلام، در این‌جا الگویی وجود دارد. اما مسأله این نیست که افراد در کشورهای مختلف اروپا دارند مذهبی‌تر می‌شوند، به ندرت دلیلی مؤید این موضوع پیدا می‌شود. اما به لحاظ جهانی، شاید دلایل خوبی باشد برای شروع گفتگو درباره‌ی آن‌چه جامعه‌شناسان آن را ظهور «جوامع پساسکولار» توصیف می‌کنند و اروپا را از آن استثنا می‌کنند. آنچه به درستی مناقشات عمومی جدید حول و حوش دین را توضیح می‌دهد چیز دیگری است، چیزی سیاسی است: دوراهی دشواری است که احزاب راست‌گرا و راست میانه‌ی اروپا باید تکلیف خودشان را با آن روشن کنند.
بسیاری از این احزاب از اقتصاد بازار افراطی یا دست کم سهم قوی آزادسازی اقتصادی دفاع می‌کنند. درست پس از بحران مالی از این مواضع عقب‌نشینی کردند و تلاش کردند که موضعی نرم‌تر و وجهه‌ای خردمندانه‌ پیدا کنند.
البته در جستجوی آن‌چه کامرون «نگاه، احساس و هویتِ» جدید نامیده است، این احزاب تفاوت چندانی با هم دارند: از یک طرف، تلاش کرده‌اند که خودشان را مدرن‌تر  نشان دهند -برای مثال انتصاب شمار بیشتری از زنان و افرادی از اقلیت‌های نژادی در پست‌های دولتی. از طرف دیگر، خودشان را دشمنان قسم‌خورده‌ی نسبی‌گرایی اخلاقی مفروض چپ نشان داده‌اند - تصویری که در آن بازگشت به دین آشکارا مفید است.
در حقیقت، برخی از روشن‌فکران نزدیک به راست مدتی طولانی است که از رویکرد باز نسبت به مهاجران مسلمان اروپا و نسل‌های بعدی‌شان هواداری می‌کنند. زمانی که آنان بخواهند رأی بدهند، منطق حکم می‌کند که آن‌ها در عوضِ حزب چپ سکولار که آن را مدافع ولنگاری اخلاقی می‌دانند، از حزب محافظه‌کار حمایت کنند، هر چند که ریشه‌های کاتولیک داشته باشد.
البته نمی‌توان گفت که تمام این گرایش‌ها به دین، اقدام انتخاباتی صرفاً سودجویانه‌ است. به ویژه در مواجهه با بحران مالی، دین منبعی برای آن چیزی است که سارکوزی و آنگلا مرکل، صدراعضم آلمان، پروژه‌ی «اخلاقی کردن سرمایه‌داری» می‌نامند.
ایده‌ی بی‌راهی نیست. سنت عمیق و مشخصی در اندیشه‌ی اجتماعی کاتولیک وجود دارد. اما جدی گرفتن این سنت‌ها در مقایسه با حتا دموکرات‌مسیحی‌های منعطف، مستلزم دگرگونی‌های بسیار بیشتری در سرمایه‌داری است که شامل توزیع گسترده‌تر مالکیت‌ها و سازوکارهایی برای مداخله‌ی کارگران در مدیریت است. نظریه‌های «محافظه‌کاری سرخ» باید تا حدودی در این مسیر حرکت کند، اما باید دید که آیا می‌توانند این نظریه‌ها را به عمل دربیاورند یا نه.
فعلاً وسوسه‌ی راست‌گرایان اروپایی برای یافتن «نگاه نو» از طریق گزینش گرایش به دین وجود دارد، و باید منتظر باشیم ببینیم که آیا می‌تواند راهبردِ انتخاباتیِ موفقی باشد یا نه. در هر حال، آن‌ها باید به خاطر داشته باشند که آغاز کردن کالترکامپف (نبرد دین و دولت) بازی با آتش است: شاید تا مدتی بتوانیم از احساسات مذهبی استفاده‌ی ابزاری بکنیم، اما چنین احساساتی را نمی‌توان همواره از بالا کنترل کرد.

<small>*- جان-وارنر مولر دانشیار سیاست در دانشگاه پرینستون است.</small>]]>
      
   </content>
</entry>

<entry>
   <title>نامه آیت الله هاشمی به آیت الله خامنه ای</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://eskafi.com/2009/06/hashemis_letter_to_khamenee.html" />
   <id>tag:eskafi.com,2009://1.638</id>
   
   <published>2009-06-10T04:46:33Z</published>
   <updated>2009-06-10T04:52:01Z</updated>
   
   <summary>ده‌ها ميليون نفر در داخل و خارج ناظر دروغ‌پردازی‌ها و خلاف‌گويی‌هايی بودند که برخلاف شرع و قانون و اخلاق و انصاف، افتخارات نظام اسلامی‌مان را نشانه گرفته بود. زير سؤال بردن تصميمات بنيان‌گذار جمهوری اسلامی ايران و تلاش‌های امام راحل...</summary>
   <author>
      <name>ابراهیم اسکافی</name>
      
   </author>
   
      <category term="سیاست" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   <category term="354" label="هاشمی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   <category term="36" label="انتخابات" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://eskafi.com/">
      <![CDATA[ده‌ها ميليون نفر در داخل و خارج ناظر دروغ‌پردازی‌ها و خلاف‌گويی‌هايی بودند که برخلاف شرع و قانون و اخلاق و انصاف، افتخارات نظام اسلامی‌مان را نشانه گرفته بود. 
زير سؤال بردن تصميمات بنيان‌گذار جمهوری اسلامی ايران و تلاش‌های امام راحل و مردم مسلمان و متعهد و روحانيت عظيم‌القدر که در نيم قرن گذشته بامجاهدت‌های خويش توانستند بنای باشکوه نظام اسلامی را ايجاد و مستقر و بالنده کند، از اين بدتر نمی‌شد؛ دوران مشعشعی که خود شما پشت سر امام(ره) در قامت مجاهد پيشتاز، رئيس‌جمهور و نهايتاَ رهبری نظام‌نقش و مسؤوليت‌های ممتازی به عهده داشته‌ايد. 
نقطه قابل توجه در اين تهمت‌ها اين است که غيرمستقيم، مقام ولايت در زمان رهبری امام راحل و جنابعالی که هادی دولت‌ها بوده‌ايد و با اظهارات صريح، مديريت‌ها را مورد تائيد و تحسين قرار داده‌ايد، نشانه گرفته است. 
بعد از جريان شوم ۱۴ اسفند ماه ۱۳۵۹ با ارشاد امام و بنيان‌گذار جمهوری اسلامی، شهيد مظلوم دکتر بهشتی و جنابعالی و اينجانب که در شعارهای مردمی به عنوان «سه ياور خمينی» شناخته شده بوديم، با همراهی نيروهای انقلابی و به خصوص نمايندگان متعهد مجلس اول و حزب جمهوری اسلامی توانستيم درجهت زدودن غبارهای ابهامات و سم‌پاشی‌ها اقدامات مؤثری انجام دهيم و امام راحل درد آشنا با تشکيل گروه حقيقت‌ياب و داور، بخشی از حقايق را آشکار کردند. نتايج آن، آگاهی بيشتر مردم و رسوايی فتنه‌گران و در نهايت نجات کشور از خطری بود که دشمنان استکباری و ضد انقلاب طراحی کرده بودند. البته اينجانب قصد ندارم که دولت موجود را مثل دولت بنی‌صدر معرفی کنم و يا سرنوشتی شبيه آن دولت را برای اين دولت بخواهم، بلکه مقصود اين است که بايد مانع گرفتار شدن کشور به سرنوشت آن روزگار شد. 
اينجانب برای پرهيز از ‎آلوده شدن فضای سياسی کشور در آستانه انتخابات به تشنجات بيشتر، از عکس‌العمل‌ فوری که مورد انتظار ملت است، خودداری کردم. 
در مراسم بزرگداشت سالگرد امام(ره) <strong>به آقای احمدی‌نژاد گفتم که در اظهارات او خلاف‌گويی‌های فراوانی وجود داشته و ادعای کذب تماس تلفنی من با يکی از سران عرب و ادعای کارگردانی مبارزات انتخاباتی رقبا و اتهامات ناروا به جمعی از بزرگان نظام، از جمله جناب آقای ناطق نوری و فرزندان من و بدتر از همه زير سؤال بردن اقدامات امام راحل را يادآوری و پيشنهاد کردم با صراحت اتهام‌های نادرست را پس بگيرد که نيازی به اقدامات قانونی افراد و خانواده‌هايی که ناجوانمردانه ومظلومانه هدف تيرهای ناسزاگويی قرار گرفته‌اند، نباشد</strong>. 
از صدا وسيما هم خواسته شد که فرصتی در اختيار طرف‌های ذی‌حق بر اساس مقررات سازمان قرار دهد که از خود دفاع نمايند. گرچه در گذشته به بخشی از اين اتهامات پاسخ داده شده و رئيس قوه قضائيه وقت، جناب آقای يزدی در پايان کار رياست جمهوری اينجانب، در عمل به اصل ۱۴۲ قانون اساسی رسماَ اعلام پاکی و منزه بودن خانواده رئيس‌جمهور و حتی کم شدن دارايی‌ها در دوران مسؤوليت را نمودند، ولی تکرار اتهام تکرار جواب را می‌طلبد. 
مع‌الاسف، اين دو پيشنهاد خيرخواهانه عملاَ پذيرفته نشده و رهبر معظم هم صلاح را در سکوتشان ديدند و بی‌شک جامعه و به‌خصوص نسل جوان نيازمند اطلاع از حقيقت است. حقيقی که با اعتبار نظام و همدلی ملت ارتباط جدی دارد و اگر محدود به حق چند نفر بود؛ اقدام به نوشتن چنين نامه‌ای نمی‌کردم. 
معتقدم جنابعالی به خوبی می‌دانيد که <strong>اينجانب و بسياری از بزرگان تاثيرگذار انقلاب و حتی خود جنابعالی از دوران مبارزه و سال‌های اول انقلاب و در تعدادی از مقاطع مورد تهاجم افراد لاابالی و ضد انقلاب بوده‌ايم </strong>و هميشه صبورانه تهمت‌ها و اهانت‌ها را پشت سر گذاشته‌ايم و در دور جديد تهمت‌ها و هجمه‌ها هم از حدود پنج سال پيش تاکنون دندان روی جگر دارم و به خاطر خداوند و مصالح انقلاب و کشور اندوه خويش را مکتوم می‌دارم و از اين جهت هم مورد گلايه بسياری از دلسوزان اسلام و انقلاب و بستگانم قرار می‌گيرم و مهم‌ اين است که اين بارتهمت‌ها توسط رئيس‌جمهور و در رسانه ملی مطرح شده است. البته در موقع مناسب انحرافات و حق‌کشی‌های ناگفته انتخابات و اعمال دولت نهم در اختيار مردم و تاريخ قرار خواهد گرفت. 
تاريخ گواه است که اکثريت مردم متعهد و انقلابی‌مان کمتر تحت تاثير خلاف‌گوئی‌ها قرار می‌گيرند و دليل آن آراء افتخارآميز مردم به اينجانب در آخرين انتخابات مجلس خبرگان رهبری است و نيز خوب می‌دانيد که در جريان انتخابات جاری، تاکنون به خاطر مسوليت‌های رسمی‌ام در رسانه‌ها مطلبی به نفع يا ضرر افراد و جريان‌های درگيردر انتخابات نگفته‌ام و در مورد ضروری به کلياتی مبتنی بر حضور حداکثری مردم در پای صندوق‌ها و سلامت انتخابات اکتفا کرده‌ام و رسماَ گفته‌ام برنامه شرکت در انتخابات ندارم. 
چهار نامزد موجود برای آمدن به صحنه با اطلاع از نظر و سياست اينجانب از من نظر نخواسته‌اند و بعد از نامزدی هم از اينجانب درخواست حمايت نکرده‌اند و اگر هم در جلساتی به هم رسيده باشيم، چيزی جز همان کليات فوق‌الذکر را از من نشنيده‌اند و اگر حزب يا گروهی در مورد جهت‌گيری در انتخابات نظر خواسته‌اند، گفته‌ام بر اساس آيين‌نامه خود عمل کنند و حقيقتاَ آنها با تصميم خودشان و همکارانشان در صحنه‌اند و عمل می‌کنند و انصافاَ تهمت دست نشانده بودن آنان ستم و بی‌حرمتی غيرقابل توجيه است. 
بجاست که به اين حقيقت هم توجه شود که احتمالاَ عوامل دولت از نظر اينجانب مطلعند که من ادامه وضع موجود را به صلاح نظام و کشور نمی‌دانم و خود جنابعالی هم از اين نظر من مطلعيد و دلايل آن را هم می‌دانيد ولی اين نظر را رسانه‌ای نکرده‌ام و خود عوامل دولت در اين مورد بزرگ‌نمايی کرده‌اند که هدف بزرگ‌نمايی در آن مناظره روشن شد. 
با اين همه بر فرض اينکه اينجانب صبورانه به مشی گذشته ادامه دهم، بی‌شک بخشی از مردم و احزاب‌ و جريان‌ها اين وضع را بيش از اين بر نمی‌تابند و آتش‌فشانی‌هايی که از درون سينه‌های سوزان تغذيه می‌شوند، در جامعه شکل خواهد گرفت که نمونه‌های آن در اجتماعات انتخاباتی در ميدان‌ها، خيابان‌ها و دانشگاه‌ها مشاهده می‌کنيم. 
اگر نظام نخواهد يا نتواند با پديده‌های زشت و گناه‌آلودی مثل تهمت‌ها، دروغ‌ها و خلاف‌گويی‌های مطرح شده در آن مناظره برخورد کند و اگر مسؤولان اجرای قانون نخواهند و يا نتوانند به تخلف‌های صريح خلاف قانون در اعلان افراد به عنوان فاسد که فقط بعد از اثبات تخلف در دادگاه قابل اعلام است، رسيدگی کنند و اگر فردی در موقعيت رياست جمهوری بدون مراعات شأن منصب مقدسش خود را مجاز به ارتکاب چنين گناهان کبيره و اخلاق‌شکنی علی‌رغم سوگند به مراعات شروع و قانون بداند، چگونه می‌توانيم خود را از پيروان نظام مقدس اسلامی بدانيم؟ 
رهبر معظم انقلاب؛ 
اکنون که امام راحل(ره)، آن پير فرزانه و حلال مشکلات و ملجاء همه و يار صبور و ديرينه هر دوی ما، آيت‌الله شهيد مظلوم دکتر بهشتی و بسياری از هم‌سنگران قديم که يا به فيض عظمای شهادت رسيدند و يا به ديار باقی شتافتند؛ در بين ما حضور ندارند، شما مانده‌ايد و من و معدودی از ياران و همفکران قديم. از جنابعالی با توجه به مقام و مسؤوليت و شخصيت‌تان انتظار است برای حل اين مشکل و برای رفع فتنه‌های خطرناک و خاموش کردن آتشی که هم‌اکنون دودش در فضا قابل مشاهده است، هر گونه که صلاح می‌دانيد اقدام مؤثری بنماييد و مانع شعله‌ورتر شدن اين آتش در جريان انتخابات و پس از آن شويد. 
لذا در فرصت باقی مانده ضروری به نظر می‌رسد خواسته حق حضرتعالی و مردم در خصوص انجام انتخاباتی سالم و پر ابهت و حداکثری تحقق يابد؛ کاری که می‌تواند عامل نجات کشور از خطر و باعث تحکيم وحدت ملی و اعتماد عمومی باشد و فتنه‌گران نتوانند با حدس و گمان نص پيامتان در مشهد و در مرقد امام راحل را با هوس خود تحريف کنند و با ناديده گرفتن قانون، بنزين بر آتش افروخته بريزند. 
سرچشمه شايد گرفتن به بيل 
چو پر شد نشايد گرفتن به پيل 

دوست، همراه و هم‌سنگر ديروز، امروز و فردايتان 
اکبر هاشمی رفسنجانی

]]>
      
   </content>
</entry>

<entry>
   <title>ضرورت دفاع از اصلاح‌طلبی در انتخابات</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://eskafi.com/2009/06/ahmadai_and_deyhimi_on_election.html" />
   <id>tag:eskafi.com,2009://1.630</id>
   
   <published>2009-06-06T03:51:38Z</published>
   <updated>2009-06-06T03:55:21Z</updated>
   
   <summary>بيانيه مشترك خشايار ديهيمي و بابك احمدي سرو: خشايار ديهيمي و بابك احمدي در بيانيه‌اي مشترك از دغدغه‌هاي خود درباره دهمين انتخابات رياست‌جمهوري گفتند، انتخاباتي كه در آن دو كانديداي اصلاح‌طلب حضور دارند و مي‌تواند پاياني باشد بر دولت محمود...</summary>
   <author>
      <name>ابراهیم اسکافی</name>
      
   </author>
   
      <category term="سیاست" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   <category term="36" label="انتخابات" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   <category term="347" label="اصلاح طلبی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://eskafi.com/">
      <![CDATA[<strong>بيانيه مشترك خشايار ديهيمي و بابك احمدي</strong>

سرو: خشايار ديهيمي و بابك احمدي در بيانيه‌اي مشترك از دغدغه‌هاي خود درباره دهمين انتخابات رياست‌جمهوري گفتند، انتخاباتي كه در آن دو كانديداي اصلاح‌طلب حضور دارند و مي‌تواند پاياني باشد بر دولت محمود احمدي‌ن‍ژاد. پيش از اين بابك احمدي حمايت خود را از مهدي كروبي اعلام كرده‌بود و حال در اين بيانيه خشايار ديهيمي حمايت خود را از ميرحسين موسوي اعلام مي‌كند. اين نكته‌اي است كه ديهيمي و احمدي را به عنوان دو روشنفكر بر آن داشته‌است تا بيانيه‌اي مشترك بنويسند: «ضرورت دفاع از اصلاح‌طلبی در انتخابات» و پرهيز از «هرگونه بیان و اقدامی که منجر به تفرقه، اختلاف، دودستگی و ناامیدی میان اصلاح‌طلبان شود.»
متن اين بيانيه به شرح زير است:

***

ملت ایران و جنبش اصلاحات ایران در آستانه آزمونی بزرگ قرار گرفته‌اند. انتخاباتی که در مقابل ماست تعیین خواهد کرد که آیا اوضاع چهار سال گذشته به پایان خواهد رسید یا نه. اوضاعی بحرانی به معنای دقیق کلمه چه در زمینه اقتصادی و معیشت مردم، چه در زمینه‌های زندگی اجتماعی، سیاسی و فرهنگی.
ما خواهان پایان‌دادن به اوضاعی هستیم که آن را برای ملت مان ناروا و تحقیرآمیز ارزیابی می‌کنیم. به گمان ما کارنامه چهارساله حکومت‌ آقای احمدی‌نژاد اسباب سرشکستگی حکومت و تحقیر ملی بوده است. می‌دانیم که جایگزین آن دولتی دمکراتیک نخواهد شد اما به این نکته هم اطمینان داریم که هرگاه یکی از دو کاندیدای اصلاح‌طلب حاضر در صحنه انتخابات موفق به کسب اکثریت آرا مردم ایران شدند، راه به سوی تحقق آرمان‌های اصلاح‌طلبانه که رفاه، توسعه پایدار، حفظ حقوق دمکراتیک و شهروندی مردم است گشوده خواهد شد. 
ما حضور دو کاندیدای اصلاح‌طلب را در صحنه به فال نیک می‌گیریم و تصور می‌کنیم که این دو نیرو به‌دلیل تفاوت‌های واقعی و برنامه‌هایی مختلف شکل گرفته‌اند و در صحنه انتخابات کنونی نیز به حقوق مردم پا می‌فشارند. اطمینان داریم که حتی در مرحله کنونی که در آستانه دور نخست انتخابات ریاست‌جمهوری قرار داریم امکان همکاری و نزدیکی میان دو نیروی اصلاح‌طلب با حفظ عقاید، برنامه‌ها و شعارهای آنان وجود دارد. دلیل این اطمینان ما تعهد هر دو کاندیدا به حقوق ابتدایی مردم از یک سو و حضور نیروی اصلی مخالف اصلاحات در انتخابات از سوی دیگر است. ما باید بتوانیم این نیروی اصلی مخالف را شکست بدهیم و آن را به‌عنوان یک مانع از سر راه جنبش آزادیخواه مردم برداریم. همه می‌دانیم که مشکل فقط شخص آقای احمدی‌نژاد نیست، بلکه تمام نیروهایی است که از چهار سال پیش تاکنون از او حمایت‌های آشکار کرده‌اند. همه می‌دانیم که پشتگرمی او برای حضور در انتخابات از کجا می‌آید و به چه دلیل است. 
ما نویسندگان این نامه گزینه مشترکی میان دو نامزد اصلاح‌طلب نداریم و هر یک از ما بنا به دلایلی از یکی از دو کاندیدا یعنی آقایان کروبی و موسوی دفاع می‌کنیم اما هشدار می‌دهیم که مبارزه انتخاباتی پیش ‌رو دشوار است و پیروزی بر نیروهای مخالف آزادی و حقوق ملت آسان نیست. به‌همین دلیل از تمامی فعالان شعارهای دو نامزد و از همه هواداران آنان در سراسر کشور درخواست می‌کنیم که با رعایت اخلاق دمکراتیک،‌حفظ احترام دو نیروی اصلاح‌طلب، پذیرش تفاوت و «دیگری»، پذیرش حقوق برابر دو نیرو از هرگونه بیان و اقدامی که منجر به تفرقه، اختلاف، دودستگی و ناامیدی میان اصلاح‌طلبان شود، پرهیز کنند و دو نامزد را چنان که به راستی شایسته‌اند محترم بدارند و با همکاری امروز راه را بر همراهی فردا بگشایند.
در صورتی که انتخابات به دور دوم کشیده شود و یکی از دو نامزد اصلاح‌طلب به آن راه یابند (که این نیز مستلزم فعالیت مشترک دو ستاد کاندیداها در راه تضمین سلامت انتخابات و صیانت از آرا مردم است) همه ما با یقین به ضرورت پیروزی اصلاح‌طلبی و دموکراسی در دور دوم به آن نامزد رای خواهیم داد. از همه کسانی که با این رویکرد موافقت دارند می‌خواهیم که با امضای آن همراهی‌شان را اعلام کنند. به امید پیروزی و تاکید بر ضرورت همکاری در عمل در عین حفظ دیدگاه‌ها و برنامه‌های متفاوت. 

<strong>خشایار دیهیمی و بابک احمدی </strong>


]]>
      
   </content>
</entry>

<entry>
   <title>آیا کروبی همان رضایی است؟</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://eskafi.com/2009/06/karubi_and_rezaee.html" />
   <id>tag:eskafi.com,2009://1.629</id>
   
   <published>2009-06-03T08:41:49Z</published>
   <updated>2009-06-03T08:46:34Z</updated>
   
   <summary>کروبی در مناظره دیشب بارها به تأیید دیدگاه محسن رضایی پرداخت و این امر مانع از آن شد و اختلافات این دو نامزد ریاست جمهوری کاملاً روشن شود. بخش‌هایی از سخنان کروبی در مناظره دیشب که اشاره به مواضع محسن...</summary>
   <author>
      <name>ابراهیم اسکافی</name>
      
   </author>
   
      <category term="سیاست" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   <category term="93" label="کروبی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   <category term="36" label="انتخابات" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   <category term="345" label="رضایی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://eskafi.com/">
      <![CDATA[کروبی در مناظره دیشب بارها به تأیید دیدگاه محسن رضایی پرداخت و این امر مانع از آن شد و اختلافات این دو نامزد ریاست جمهوری کاملاً روشن شود. بخش‌هایی از سخنان کروبی در مناظره دیشب که اشاره به مواضع محسن رضایی دارد، به نقل از <a href="http://mag.gooya.eu/politics/archives/2009/06/088465.php">خبرنامه گویا</a>:

<ul>
	<li>احساس می کنم که تفاوت نظر ایشان با برنامه های ما تنها در الفاظ است چرا که بخش اعظم آنچه ایشان می گویند با برنامه های مورد نظر ما مطابقت دارد. حرف ما این است که نفت نباید در اختیار دولت باشد و ما می خواهیم شرایطی را ایجاد کنیم که دولت حق نداشته باشد آزادانه از پول نفت که متعلق به ملت است، هر مقدار که خواست برداشت کند.</li>
	<li>شما اگر به این طرح ]بیمه تحصیلی[ هم توجه کنید خواهید دید که عرایض ما با سخنان آقای رضایی تفاوت چندانی ندارد و ما نمی خواهیم گداپروری کنیم.</li>
	<li>ما باید این قوانین را درست کنیم و پس از اصلاح رویکردمان در قبال قانون، به سراغ اجرای طرح آقای رضایی برویم.</li>
	<li>من می گویم آقای رضایی کاملا صحیح می گویند و ما در بسیاری بخش ها با نواقص قانونی مواجه هستیم اما تنگ نظری و عمل نکردن به قانون مشکلی است که باید پیش از هر مسئله دیگر دوا شود.</li>
	<li>ما کاملا سخنان آقای رضایی را قبول داریم اما حرف مان این است که این مباحث باید عملی و اجرایی گردند و بر این منظور باید گریبان کسانی که به قانون عمل نمی کنند را بگیریم.</li>
</ul>]]>
      
   </content>
</entry>

<entry>
   <title>بيانيه انتخاباتی حزب دموکراتيک مردم ايران: شركت گسترده در انتخابات و رای به نامزدهای اصلاح طلب</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://eskafi.com/2009/06/participation_in_election.html" />
   <id>tag:eskafi.com,2009://1.628</id>
   
   <published>2009-06-02T15:17:34Z</published>
   <updated>2009-06-02T15:22:07Z</updated>
   
   <summary>جنبش انتخاباتی دهمين دوره رياست جمهوری ، با وجود رد صلاحيت گسترده «غيرخودی ها» که يکبار ديگر تبعيض قانونی نهفته در قانون اساسی و تفسير تنگ نظرانه تر شورای نگهبان از آنرا رونمايی می کند، به يک حرکت گسترده برای...</summary>
   <author>
      <name>ابراهیم اسکافی</name>
      
   </author>
   
      <category term="سیاست" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   <category term="36" label="انتخابات" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://eskafi.com/">
      جنبش انتخاباتی دهمين دوره رياست جمهوری ، با وجود رد صلاحيت گسترده «غيرخودی ها» که يکبار ديگر تبعيض قانونی نهفته در قانون اساسی و تفسير تنگ نظرانه تر شورای نگهبان از آنرا رونمايی می کند، به يک حرکت گسترده برای پايان دادن به دولت احمدی نژاد و تحقق حقوق مدنی و شهروندی فراروييده است.

به باور ما کارزارِ انتخاباتی نامزد های اصلاح طلبِ دهمين دوره رياست جمهوری از طريق تمرکز بر احياء و استمرار اصلاحات، تحقق حقوق مدنی و شهروندی بر اساس گفتمان مطالبه محوری و پای فشاری بر اجرای آن از طريق مشارکت فعال و انتقادی، موفق به فراهم کردن يک جنبش گسترده ضد بنيادگرايی پر تحرک و پويا در صحنه سياسی ايران شده است. به جرئت می توان گفت که کارزارِ انتخاباتی اين دوره، برای نخستين بار گفتار و مطالباتی را به پيش صحنه سياسی کشور کشانده است که پيوند روشنی با خواست مستمرو يک صد ساله آزاديخواهان ايران برای دستيابی به آزادی، حقوق شهروندی، قانونگرائی، رفع تبعيض عليه زنان وبرقراری دموکراسی و حقوق بشر دارد. ما از اين روند با خشنودی استقبال می کنيم و با اين اميد که اين مطالبات در کشور نهادينه شود، آنرا نشانه بلوغ سياسی جامعه ايران می شمريم.

همان گونه که دراعلامیّۀ۸ ارديبهشت ۱۳۸۸خود مورد تاکيد قرارداده ايم، تا &quot;وقتی حداقل شرايط برای انتخابات ، ولو نيمه آزاد ولی رقابتی، موجود است؛ شرکت درانتخابات واثرگذاری فعال در آن با هدف آگاهانه پايان دادن به دولت احمدی نژاد وجناح بنيادگرای حاکمیّت، شرط لازم برای ادامه پيکار برای کسانی است که خواهان تغيير وتحول آرام وتدريجی بامشی مسالمت آميزند&quot;.

شايان توجّه واميدآفرين است که با پيش رفتِ کارزار انتخابات، قاطبۀ آزاديخواهان ايران، سياست عدم شرکت يا تحريم به هربهانه ای را؛ کنارگذاشته وبا عزم راسخ، به اردوی رای دهندگان پيوسته اند.

در شرايط کنونی چالش اصلی درصحنه سياست ايران ميان نامزداصلیِ جناح راست: احمدی نژاد با دو نامزد اصلاح طلبِ حاضر درصحنه: آقايان موسوی و کروبی است. دررقابتهای انتخاباتی شکست يا پيروزی اصلاح طلبان به مقدارزياد، در گرومشارکت ياعدم مشارکت گسترده وفعال آزادی خواهان ايران است. زيراهر چه ميزان مشارکت مردم آزادی خواه در انتخابات بيشترباشد، شانس پيروزی محمود احمدی نژاد کمترخواهدبود.

هم ميهنان گرامی!

دراين فرصتِ اندکِ مانده به اخذ رای، می بايد ازهرگونه منازعه ورودررويی ميان دونامزداصلاح طلب وآزادی خواه، پرهيز شود، تا بتوان همۀ نيروهای زنده وتغييرخواهِ کشور راهمچون جبهۀ واحد اصلاح طلبان وآزادی خواهان، بسيج کرد وبه پيروزی رساند.

حزب دموکراتيک مردم ايران، بادرنظرگرفتن اين امر، که خواست ها وبرنامه های آقايان مهدی کرّوبی وميرحسين موسوی، دربرگيرندۀ بخش قابل توجّهی ازمطالبات آزادی خواهان ايران است که می توان درچارچوبِ انتخابات رياست جمهوری مطرح نمود؛ واين واقعیّت که آن ها درحال حاضرتنها بديل موجود دربرابرحکومت احمدی نژاد وراست بنيادگرامی باشند؛ و نيز اين مهم که پيروزی آنها، می تواند بسترسازهرتغييروتحول درآينده باشد؛ حمايت از هر دو نامزد را، همچون دو پای پيکرواحد اصلاح طلبی، وظيفۀ خود می داند.

ما اميدواريم که آراء ميليونی مخالفان بنيادگرايی چنان افزايش بيابد، تا آراء سازماندهی‌‌شده‌ی راست گرايان نتواند دردوراول انتخابات پيروزشود. و ازآن فراتر، درسایۀ همين تلاش متحد وهمبستۀ آزاديخواهان کشور، پيروزی نهائی نيز نصيب آن نامزد اصلاح طلب گردد که بيشترمورد پسند وگزينش اکثريت مرد م بوده باشد.

مردم شريف و آزاده ايران!

با شرکت گستردۀ خود در انتخابات ٢٢ خرداد و رای به نامزد های اصلاح طلب؛ باگفتنِ نۀ تاريخی به احمدی نژاد، حماسه ای ديگر، اما ژرف تر و استوارتر از دوم خرداد بيافرينيد.


حزب دموکراتيک مردم ايران
۱۱ خرداد ماه ٨٨
اول ژوئن ٢٠٠٩ 


      
   </content>
</entry>

</feed>
