با شریعتی چه باید کرد؟
ابراهیم اسکافی در روز شنبه 12 آبان 86 ساعت 19:29
http://eskafi.com/

بی‌شک شریعتی یکی از شناخته‌شده‌ترین و پرمناقشه‌ترین روشنفکر مسلمان ایرانی پیش از انقلاب است. برخی او را نظریه‌پرداز انقلاب اسلامی و مسبب این انقلاب می‌دانند. او چه در میان سالخوردگان و چه در میان جوانان، همواره هواداران پرشوری داشته است. گرچه در مورد او دیدگاه‌های گوناگون و متضادی وجود دارد اما عموماً در این مورد که او سخنور توانایی بوده است اتفاق نظر دارند.
حتی در مورد شهادت وی اختلافاتی هست، هواداران او همواره او را شهید خطاب می‌کنند، اما برخی از دوستان و همراهان او که در سال‌های نزدیک به انقلاب با او بودند، معتقدند که او شهید نشده است. حساسیت بر سر این موضوع شاید بدین خاطر است که شهادت در دیدگاه شریعتی جایگاه ویژه‌ای دارد. میان کسی که در پیکار با دشمن جان خویش را فداکارانه از دست می‌دهد و کسی که با مرگ ساده‌ای در بستر امن و آسایش می‌میرد، در نگاه شریعتی تفاوت از زمین تا آسمان است. از این‌رو هوادارن او نمی‌توانند از این امتیاز بزرگ برای پیشوای‌شان صرف نظر کنند، حتی اگر دوست و همراه او در واپسین روزهای عمر او چیز دیگری بگوید.
بحث بر سر این که شریعتی به شهادت رسیده است یا با مرگ ناگهانی درگذشته است، شاید برای مورخان مهم باشد؛ اما موضوع سخن ما نیست. روشن‌فکری که حرف و سخنی تازه و راهگشا داشته باشد، چه شهید شده باشد، چه با مرگ طبیعی از دنیا رفته باشد و چه هنوز زنده مانده باشد، باید جدی گرفته شود. قصد ما در این نوشته (و اگر فرصتی باشد در نوشته‌هایی که در ادامه‌ی آن خواهد آمد) بررسی این پرسش است که «ما» حقیقتاً امروز «با شریعتی چه باید بکنیم؟»
یک پاسخ رایج و سنتی به این پرسش، همان کاری است که نیروهای ملی‌-مذهبی نزدیک به سه دهه است که با جدیت انجام می‌دهند. ملی-مذهبی‌ها از آن‌جا که شریعتی را الهام‌بخش مبارزه می‌دانند، حتی نام بردن از او و بزرگ‌داشت او را نیز نوعی مبارزه‌ی سیاسی تلقی می‌کنند و در نتیجه در هر فرصت و مناسبتی مراسمی برای تجلیل و ستایش وی برگزار می‌کنند. بدیهی است بعد از 30 سال تعریف و تمجید از او تکراری و ملال‌آور شده باشد، سخنرانان این‌گونه مراسم‌ها -جز در مواردی که اجل مجال نمی‌دهد- معمولاً ثابت هستند، اما طیف شنوندگان به تدریج تغییر می‌کند. جز کسانی که عشق شریعتی را در دل دارند، حقیقتاً کس دیگری نمی‌تواند این همه مدت پای صحبت‌های تکراری آدم‌های تکراری برای موضوعی تکراری در زمان و مکانی تکراری بنیشند. مراسم بزرگداشت وی معمولاً در حسینیه ارشاد، جایی که او سخنرانی‌های پرشورش را ایراد می‌کرد، برگزار می‌شود. در هر جایی هم اگر خدای ناکرده نویسنده‌ی بخت‌برگشته‌ای دانسته یا نادانسته پا را از گلیم خود درازتر کند و سخنی نقدآلود در مورد شریعتی به زبان بیاورد، ملی-مذهبی‌ها وارد میدان شده و همه‌ی کارها را کنار گذاشته و به دفاع تمام و کمال از شریعتی می‌پردازند. حتی شخصیت جوان‌ و خردگرایی چون احمد زیدآبادی که عموماً به تفسیر مسائل مربوط به سیاست خارجی می‌پردازد (و در میان شخصیت‌های ملی-مذهبی از حیث عقلانیت شخصیت نادری محسوب می‌شود) در صورتی که با انتقاد از شریعتی روبرو شود، از خیر تفسیر سیاسی هر اتفاق مهمی که هم در دنیا افتاده باشد، می‌گذرد و یک‌تنه به دفاع از شریعتی می‌پردازد. در میان طیف‌های دانشجویی نیز کسانی که هرازگاهی از شریعتی نام می‌برند در میان تندروها وجهه‌ی انقلابی‌تری دارند و نشان شجاعت سیاسی دریافت می‌کنند. جالب این است که مقامات دولتی نیز با حساسیت زیادی نسبت به این موضوع نگاه می‌کنند. تا مدت زیادی برخی از کتاب‌های شریعتی اجازه‌ی انتشار نداشتند، یکی از افتخارات شریعتی این بود که کتاب‌هایش منتشر نمی‌شود. صدا و سیمای جمهوری اسلامی نیز پخش تصاویر وی را در دوران علی لاریجانی ممنوع کرده بود. بنابراین اشتیاق دانشجویان مبارز به پرداختن به شریعتی چندان هم بی‌سبب نیست؛ اگر مبارزه‌ی سیاسی تلقی نشود، دست کم نوعی دهن‌کجی به حساب خواهد آمد.
دلیل مخالفت روحانیون با شریعتی بیشتر به خاطر انتقاداتی بود که وی از روحانیون و نقش آن‌ها می‌کرد. از طرف دیگر آن‌ها وی را به نوعی رقیب خود احساس می‌کردند. شریعتی معتقد بود که عالم دینی لزوماً نباید روحانی باشد. از طرف دیگر برداشت‌های ایدئولوژیک شریعتی که تلاش زیادی داشت که اسلام را با دیدگاه مارکسیستی بیامیزد به مزاج روحانیان سازگار نبود. واژگان پرکاربرد شریعتی در حقیقت معادل اسلامی همان اصطلاحاتی است که مارکسیست‌ها در تحلیل‌های‌شان به کار می‌برند.
پیش از انقلاب و تا مدت‌ها پس از انقلاب، شریعتی چهره‌ی محبوب روشنفکران مذهبی ایران بود، اما به تدریج این روشن‌فکران نیز از وی فاصله گرفتند. عبدالکریم سروش چندین سال پیش در «فربه‌تر از ایدئولوژی» که در مجله کیان منتشر شد، او را متهم کرد که دین را به ایدئولوژی فروکاسته است. اکبر گنجی نیز اخیراً در سلسله مقالاتی به نقد وی پرداخته است. ابراهیم نبوی نیز که زمانی که خود از طرفداران پرشور وی بوده است، اکنون یکی از منتقدان جدی اوست، تا حدی که معتقد است در سالگرد وی ما به جای تجلیل از وی باید از اندیشه‌های وی اعلام برائت کنیم، او نقد شریعتی را در حقیقت نقد گذشته‌ی انقلابی خود می‌داند.
به پرسش اصلی برگردیم. پیش از هرچیز باید تکلیف‌مان را با «ما» مشخص کنیم. ما چه کسانی هستیم و به دنبال چه می‌گردیم، خواسته‌ها و انتظارات‌‌مان از شریعتی یا هر روشنفکر دیگری چیست؟ منظور از «ما» در اینجا نسلی است که به دنبال ارزش‌هایی چون دموکراسی و حقوق‌بشر است و تعریفش از روشنفکر کسی است که ضمن خردگرا بودن پاسدار چنین ارزش‌هایی باشد و مبارزه‌اش نیز اگر در این راستا نباشد، دست کم مخالف با آن نباشد.
از آن‌جا که شریعتی آثار زیادی دارد، بررسی این پرسش مجال بیشتری را می‌طلبد و ما سعی خواهیم کرد با بررسی کتاب‌ها و سخنرانی‌های وی به تدریج پاسخی برای این پرسش پیدا کنیم. اما با توجه به این که او میانه‌ی خوبی با فلاسفه نداشت، (عبارت مشهوری از وی هست که می‌گوید فلاسفه ]...[ تاریخند) و در ضمن برای انتخابات هم چندان ارزشی قائل نبود (انتخابات از نظر وی بازی مسخره با برگه‌های رأی بود)، به نظر نمی‌رسد که چندان دستاوردی برای ما داشته باشد، گرچه پاسخ دقیق‌تر به این پرسش نیاز به بررسی بیشتری دارد. این بحث را در شماره‌های بعد پی می‌گیریم.
(این یادداشت برای پنجره شماره 17 نوشته شد(
پ.ن: قسمت دوم این یادداشت - شریعتی و دموکراسی