پیتر سینگر
(مسألهی شر موضوع مهمی در مباحث کلامی است. در مجلهی کیان از دیدگاههای مختلف به این موضوع پرداخته شده بود، مجموعهی آن مباحث نیز در کتابی به نام «کلام فلسفی» منتشر شد. مسأله این است که منکران خدا مدعی هستند که وجود خالقی با دانایی، توانایی و نیکی مطلق با وجود رنج و مصیبت در جهان سازگار نیست. پیتر سینگر به تازگی این موضوع را پیش کشیده است. اگر حساسیت خاصی نسبت به مسائل مذهبی دارید و از مواجهه با دیدگاههای غیرمؤمنان آزرده میشوید، توصیه میکنم این ترجمه را نخوانید.م)
آیا ما در جهانی زندگی میکنیم که خالق آن توانای مطلق، دانای مطلق و نیک مطلق است؟ مسیحیان چنین تصوری دارند. البته هر روز به دلایل محکمی برمیخوریم که به این دیدگاه شک کنیم: جهان مالامال از درد و رنج است. اگر خدا دانای مطلق است، پس میداند که درد و رنج زیادی در جهان وجود دارد، اگر توانای مطلق است، پس میتواند جهان را به گونهای خلق کند که اینگونه نباشد و اگر او نیکوی مطلق بود پس این کار را میکرد.
مسیحیان معمولاً پاسخ میدهند که خداوند به ما موهبت ارادهی آزاد را ارزانی داشته است و از این رو دیگر مسؤول شرارتهایی که ما میکنیم، نیست. اما این پاسخ برای درد و رنج بسیاری از افراد مناسب نیست: کسانی که در سیل غرق میشوند، کسانی که در آتشسوزیهایی که رعد و برق در جنگل ایجاد میکند، زندهزنده میسوزند و میمیرند، یا کسانی که در قحطی از فرط گرسنگی و تشنگی جان میدهند.
مسیحیان گاهی تلاش میکنند این مصیبتها را چنین توجیه کنند که تمام انسانها گناهکارند و هر سرنوشتی که داشته باشند حقشان است، حتا اگر این سرنوشت شوم باشد. اما نوزادان و کودکان خردسال هم درست به اندازهی بزرگسالان ممکن است دچار اینگونه مصیبتها شده و در سوانح طبیعی بمیرند؛ بعید به نظر میرسد که آنها شایستهی چنین عقوبتی باشند.
از سوی دیگر، برخی مسیحیان میگویند که همهی ما میراثدار گناه نخستینی هستیم که حوا مرتکب شد، او از فرمان الاهی سرپیچی کرد، فرمانی که درخت دانش را ممنوع کرده بود. این دیدگاه سه نگرش غیرقابل تحمل را ترکیب کرده است، زیرا تلویحاً میگوید دانش بد است؛ سرپیچی از ارادهی خداوند بزرگترین گناهِ همه است؛ کودکان که وارثان گناهان گذشتگانند، حقشان است اگر بدین خاطر مجازات شوند.
تازه اگر همهی اینها را هم بپذیریم، باز هم مشکل حل نمیشود. زیرا حیوانات هم گرفتار سیل، آتشسوزی و قحطی میشوند و از آنجا که نسل آنها به آدم و حوا نمیرسد، آنها وارث گناه نخستین نیستند.
در دورههای پیشین که گناه نخستین را بیش از امروزه جدی میگرفتند، رنج حیوانات مشکل خاص و غامضی برای اندیشمندان مسیحی بود. فیلسوف فرانسوی قرن هفدهم، رنه دکارت، با انکار رنج کشیدن حیوانات، چارهای اساسی برای این مشکل پیدا کرد. او مدعی بود که حیوانات صرفاً ماشینهایی هوشمند هستند و همانطور که ما صدای ساعت شماطهدار را نشانهی شعور ساعت نمیدانیم، نباید گریهها و دست و پا زدن آنها را نشانهی رنج کشیدن بدانیم. برای انسانهایی که با سگ یا گربه زندگی میکنند، بعید به نظر میرسد که این استدلال قانعکننده باشد.
ماه گذشته، در دانشگاه بیولا، دانشکدهای مسیحی در جنوب کالیفرنیا، با یک مبلغ سنتی به نام دینش دسوزا مناظرهای دربارهی وجود خدا داشتم. دسوزا در مباحثه با ملحدهای برجسته تلاشهای زیادی کرده است، اما او هنوز هم برای مشکلی که در بالا طرح کردم پاسخ قانعکنندهای پیدا نکرده است.
او در ابتدا گفت از آنجا که انسانها در بهشت زندگی ابدی دارند، رنج این دنیا اهمیت چندانی ندارد؛ اگر زندگی ما تنها به این دنیا محدود میشد، رنج این دنیا حائز اهمیت میبود. او توضیح نداد که چرا خداوند قادر مطلق و نیک مطلق چنین چیزی را روا میدارد. این که این رنج را از چشمانداز ابدی نگاه کنیم، چندان اهمیتی ندارد؛ جهان بدون این رنجها بهتر خواهد بود، یا دست کم بدون بخش عمدهای از این رنجها بهتر خواهد شد. (برخی میگویند ما به چنین مصیبتهایی نیاز داریم تا قدر خوشبختی را بدانیم. شاید این طور باشد، اما بیشک بدین منظور هم به این همه مصیبت نیازی نبود.)
سپس دسوزا ادعا کرد که از آنجا که خداوند زندگی به ما داده است، ما در موقعیتی نیستیم که شکایت کنیم که چرا زندگی ما کامل نیست. او بچهای را مثال زد که با نقص عضو به دنیا آمده است. او گفت اگر زندگی خودش یک هدیه است، ما اگر چیزی کمتر از آنچه که میخواهیم هم بدست آوریم، ضرری نکردهایم. در پاسخ به وی خاطرنشان کردم که ما رفتار مادرانی را که با استعمال الکل یا کوکائین در هنگام بارداری مشکلاتی را برای بچههایشان به وجود میآورند، محکوم میکنیم. البته، چون آنها خودشان زندگی را برای بچههایشان به ارمغان میآورند، از دیدگاه دسوزا کار اشتباهی انجام نمیدهند.
سرانجام دسوزا هم مثل بیشتر مسیحیانی که تحت فشار قرار میگیرند، به این ادعا رجوع کرد که ما نباید انتظار داشته باشیم که دلایل خداوند را برای آفرینش جهان درک کنیم. مثل این است که یک مورچه تلاش کند تا از کارهای ما سر در بیاورد، هوش ما در مقابل خرد بیانتهای خداوند بسیار حقیر است. (این پاسخ به شکل شاعرانهتری در «کتاب یعقوب» آمده است.) البته زمانی که ما قدرت استدلالمان را بدین شکل کنار بگذاریم، به طور کلی هر ادعای دیگری را هم میتوانیم قبول کنیم.
علاوه بر این، این ادعا که هوش ما در مقایسه با خرد خداوند حقیر است، درست همان موضوعی را بدیهی گرفته است که باید در این بحث ثابت شود: خداوندی وجود دارد که دانای مطلق، توانای مطلب و نیک مطلق است. اگر به چشمهایمان استناد کنیم، گواهی میدهند که جهان را ابداً هیچ خداوندی نیافریده است. البته، اگر به آفرینش الاهی ایمان داشته باشیم، ناچاریم بپذیریم که خداوندی که این جهان را آفریده است نمیتواند توانای مطلق و نیک مطلق باشد. او یا باید بدذات باشد یا خطاکار.
***
ترجمههای دیگری از پیتر سینگر را در اینجا بخوانید.