مرد
ابراهیم اسکافی در روز شنبه 23 آذر 87 ساعت 12:30
http://eskafi.com/

ابوالفضل گوهری مقدم
komeil_1984@yahoo.com
(این داستان در پنجره شماره 21 منتشر شده است.)

اتوبوسی که می‌رفت و دل جاده‌ی کویری را می‌شکافت، خورشیدی که عمودی می‌تابید و به نظر می‌رسید که خیال غروب کردن ندارد که این طور ثابت و بی‌احساس به زمین تفتیده می‌تابد. تشنه شد. همین که چشمش به ماسه‌های کویری می‌افتاد تشنگی‌اش چند برابر می‌شد. بالاخره از کلنجار رفتن با خودش خسته شد، بلند شد که از آب سرد‌کن اتوبوس آب بنوشد حتی یک بندباز ماهر هم نمی‌تواند داخل اتوبوس در حال حرکت به راحتی راه برود،‌ او همیشه می‌ترسید از اینکه در راه‌روی اتوبوس راه برود.
یک لیوان یک‌بارمصرف برداشت و زیر شیر آب سردکن گرفت، خوشبختانه اتوبوس بدون تکان حرکت می‌کرد و او دچار مشکل نمی‌شد. لیوان که پر شد با خود اندیشید بهتر است روی صندلی‌اش بنشیند و آب بنوشد، همین‌طور لیوان به دست به طرف صندلی‌اش برگشت. کودکی که مادرش به خواب رفته بود خیره به او نگاه می‌کرد، شاید آب می‌خواست ولی او دیگر حاضر نبود این مسیر را برگردد. بی‌خیال شد و به راهش ادامه داد. خدایا این صندلی کجاست انگار ده کیلومتر فاصله است. راننده اتوبوس هوس سبقت گرفتن کرد و ناگهان به چپ رفت او هم که لیوان پر آب دستش بود تکانی خورد، تمام لیوان آب‌ سرد ریخت روی صورت یک مرد که خواب بود، از خواب پرید. -- ببخشید ببخشید!! اتوبوس تکون خورد و آب ریخت من اصلاً نمی‌خواستم ... ماند که چیز دیگری بگوید لبخند زد و گفت به هر حال تقصیر این راننده است که یهو تغییر مسیر داد، و ادامه داد به هر حال آب روشناییه. مرد به او نگاهی کرد یک نگاه آرام و بی‌حرکت، یک لبخند مسخ شده تحویلش داد و او هم این لبخند را به نشانه‌ی پذیرش معذرت‌خواهی‌اش برداشت کرد، سرش را پایین انداخت و به صندلی‌اش بازگشت.
کمی عرق کرده بود شاید از شرمندگی و شاید هم از گرمای کویری. بعد از چند لحظه یادش آمد که تشنه است و لبش مثل کویر نمک سفید شده! سعی کرد تشنگی‌اش را فراموش کند چون او را به یاد حادثه‌ی ناخوشایند چند دقیقه قبل می‌انداخت. پرده را کنار زد تا بیرون را ببیند،‌ اول نور خورشید به داخل آمد و بعد هم تا چشم کار می‌کرد ماسه، شن و خار و تپه‌های مالچ‌پاشی شده بود. کم‌کم پلکش سنگین می‌شد.
زمستان، آفتاب چه دل‌انگیز بود. مادرش او را توی حیاط زیر آفتاب می‌نشاند و ناخن‌هایش را می‌گرفت یا موهایش را شانه می‌کرد، دل‌پذیر و خوشایند بود وقتی که «از چشمش پرتو گرمی نمی‌تابید». تابستان هم هیچ‌کس به اندازه سایه‌ها آفتاب را نمی‌شناسد، به هر حال زیر تیغ آفتاب تابستان «جای بازی آنجا نیست» تشنگی را از خاطر برده بود و به کودکی‌اش فکر می‌کرد سال‌های نه دور و نه نزدیک. تقریباً خواب می‌دید. ناگهان از خواب پرید چون به طرز عجیبی خنک شده بود. یه لیوان آب سرد روی صورتش پاشیده شد چشم که باز کرد دید مسافری از او عذرخواهی می‌کند و با یک لبخند مسخ شده می‌گوید: به هر حال آب روشناییه چیز دیگری نگفت. او، همان مرد بود.