ابوالفضل گوهریمقدم
(این داستان در پنجره شماره 15 منتشر شده است)
خوب برو بهش بگو، رامین به من گفت. نمیخواستم، شاید هم میترسیدم. گفتم حالا وقتش نیست. توی این وضع که تکلیفم با خودم مشخص نیست، نمیتونم. امین اخماش رفت تو هم و گفت: خب بگو میترسم و راحتمون کن، بیخود وقتمون رو تلف نکنیم. مگر اون کیه، بابا اونم یه آدمه مثل من و تو، البته نه مثل تو چون تو فرشتهای! گفتم: حالا متلک بارمون نکن. مثلاً خواستیم با دوستمون مشورت کنیمها! ادامه دادم،از روزی که اون اتفاق افتاد، دنبال موقعیت میگردم که پیداش کنم و سر حرفو باز کنم ولی هر دفعه نمیشه، دارم دیوونه میشم تا صبح خوابم نمیبره. رامین خندید و گفت: خب سبب خیر هم که شده، چون دیگه نماز صبحت قضا نمیشه! گفتم: ما در چه خیال و فلک در چه خیال! رامین گفت: میخوای برم بهش بگم، بروبچ دیگه هم هستن. رامین ادامه داد، بابا پام شکست از بس ایستاده نگهمون داشتی! این قدر نیمکت گذاشتن که روش بشینی، البته با رعایت فاصلهی قانونی! دستمو گرفت و طرف یک نیمکت زیر درخت کشوند که آفتاب اذیتمون نکنه. نشستیم، گفتم: نه بابا شلوغش نکن، نمیخوام بقیه بفهمن، اون کارا مال مراحل بعده. رامین گفت: تو که هیچ وقت به نظرات دیگران اهمیت نمیدادی، حالا چهطور شده که مارو کلافه کردی؟! گفتم: حالا که یه موقعیت جور شده که خودی نشون بدم، نمیخوام از دستش بدم. بعدشم آدم، میتونه تغییر کنه. رامین حرف رو عوض کرد و گفت: من گشنمه بریم سلف؟ گفتم: من کارتمو دادم بچهها برام غذا میگیرن. حوصله سروصدای سلفو ندارم. رامین گفت: باشه پس من میرم، بلند شد دست داد و گفت: خداحافظ و رفت.
تنها نشسته بودم که دیدم داره از دور مییاد، ولی حیف تنها نبود وگرنه کارو یکسره میکردم. البته دلدل کردم که برم بهش بگم، سعی کردم زیاد خیره نگاش نکنم، چون ممکن بود متوجه بشه و فکر کنه که ما تو نخش رفتیم، سرمو انداختم پایین و خودم رو با جزوهای که تو دستم بود، مشغول کردم، قلبم تندتند میزد. داشت با دوستش حرف میزد، بالاخره از جلوم رد شدن، خدا رو شکر کردم که کار به سلام و علیک نکشید وگرنه بند و آب میدادم. عطرشو حس کردم. شاید هم عطر دوستش بود. به هر حال خوشبو بود. هر کس عطر و انتخاب کرده بود، خوشسلیقه بوده ولی خب من به عطرش کار نداشتم، با خودش کار داشتم.
هوا خیلی گرم بود، چشمو انداختم چند صد متر اونطرفتر، چند تا دختر داشتن تو محوطه راه میرفتن، یاد حرف مجید افتادم که میگفت: تو این هوا که از آسمون آتیش میباره، این دخترا، حقیقتاً خوب صبر میکنن زیر این همه لباس، اونم مشکی و تیره. یادم آمد که نماز نخوندم. بلند شدم که برم مسجد. داشتم میرفتم که دیدم رامین از سلف اومد بیرون. وایستادم که بهم برسه روی پیرهن سفیدش چند تا لکه چربی پیدا بود، گفتم: مثل آدم غذا بخور که این بلا سرت نیاد. رامین گفت: ولش کن، این یارو که خورش میریخت، همچین خورشتو پرتاب کرد تو سینی که تا شعاع پنج متری لپه و نخود این طرف و اون طرف پرتاب میشد. گفتم: خیلی خوب من دارم میرم مسجد تو که میری اتاق؟ گفت: آره، اون جا که رفتی سلام ما رو هم به خدا برسون، گفتم: کاش اینقدر به خدا نزدیک بودم! رامین رفت من هم رفتم مسجد.
از خواب پریدم، لعنت به این موبایل، زنگ نمیخوره، وقتی که نباید در بیاد میشه خروس بیمحل. با صدای نخراشیده گفتم: بله. صدای نازک از اون طرف خط گفت: سلام. خواب از سرم پرید، گفتم: بفرمایید. گفت: ببخشید گوشی آقای مرادیه؟ خودم رو کنترل کردم وگفتم: نه اشتباه گرفتین. گفت: معذرت میخوام و قطع کرد. پیش خودم گفتم: لعنت به این صداهای نازک که تو خواب و بیداری دست از سر ما بر نمیدارن! بلند شدم، کسی تو اتاق نبود، دم غروب بود، کرخت شده بودم. مادرم همیشه میگه: «خواب ظهر آدم رو بیشتر بیحال میکنه» گمونم راست میگفت. دست و صورتم رو یه آبی زدم و گفتم: بهتره برم توی محوطه یه قدمی بزنم، بلکه چند تا آدم ببینم، از این حال در بیام. در اتاق رو قفل کردم که یادم اومد موبایلم جا مونده، یه فحش ناجور دادمو درو باز کردم. دیدم موبایل دوباره صداش دراومده! برداشتم، یک نگاه به صفحهاش کردم دیدم شماره رامین افتاده! گفتم: چیه رامین؟ گفت: زود بیا دم در کتابخونه، طرفت اونجاست زود بیا تا تنهاست. گفتم: باشه و سریع پریدم بیرون اتاق. نمیدونم در اتاق رو قفل کردم یا نه ولی دویدم طرف کتابخونه. رسیدم دیدم، رامین اونجاست، اون هم داره قدم میزنه. رامین اومد پیشم گفت: باهات بیام؟ گفتم: نه خودم یه کاریش می کنم، یک نفس عمیق کشیدم، احساس میکردم که خون توی صورتم جمع شده، رفتم جلوتر، ده قدمیش بودم که سرشو بلند کرد و با یک لبخند گفت: سلام. رفتم نزدیکتر گفتم: سلام خوب شد دیدمت، میخواستم یه چیزی بهت بگم. اون روز توی کلاس یادت مییاد جلوی اون همه دختر و پسر چی به من گفتی؟ همین جوریه که همه فکر میکنن ما ستون پنجم دشمنیم! حیف این همه احترام که برات قائلم. مردیکه! حالا ما رو ضایع می کنی! ببین تا حالا هر چی گفتی، گذاشتم به حساب رفاقت، ولی این دفعه دیگر غیر قابل گذشته. انگشت اشارمو گرفتم جلوی چشمش و گفتم: دفعهی آخرت باشه، بار دیگه این جوری باهات حرف نمیزنم. اون هیچی نگفت ولی از این حملهی ناگهانی متعجب شده بود و گفت: اون فقط یه شوخی بود. پریدم تو حرفش و گفتم: نصف شوخی جدیه! رامین اومد پیشم، گفت: چی شده، رو کم کنیه؟ گفتم: تو دخالت نکن! یه چشمک بهش زدم. اون پسرهی بدبخت، ترسیده بود و فقط گفت: ببخشید، من چیزی نگفتم و با رامین راهمونو کشیدیم و رفتیم. با خودم فکر کردم که توی این دنیا مرد پیدا نمیشه، به قول سعید: خانوما از مردا، مردترن، چون اونا اصالتشون رو حفظ کردن و زن باقی موندن ولی مردا مثل بوقلمون رنگ عوض میکنن، به قول یکی از هنرپیشههای قدیم سینما: «کی تو این دنیا واسه ما یک جو معرفت رو کرده که ما واسش خروار خروار مردونگی رو کنیم!؟»