ریپ ون وینکل
ابراهیم اسکافی در روز دوشنبه 17 فروردین 88 ساعت 19:13
http://eskafi.com/

واشنگتن ایروینگ

داستان زیر از میان کاغذهای مرحوم دیدریچ نیکربوکر پیدا شده است، پیرمرد باشخصیتی از نیویورک که بسیار علاقه‌مند به سرگذشت هلندی‌های این‌جا و آداب و رسوم ساکنان اولیة این منطقه بود. البته تحقیقات تاریخی او بیشتر متکی بر حافظة آدم‌ها بود، تا این که بر کتاب‌ها متکی باشد، چون کتاب‌ها به طرز رقت‌انگیزی فاقد موضوعات مورد علاقة وی بودند. از این رو، او دریافت که ساکنان آن منطقه، به ویژه زنان‌شان مخزن پرارزشی از افسانه‌هایی قدیمی هستند که برای دست‌یابی به حقیقتِ تاریخ بی‌نهایت باارزشند. بنابراین او هر زمان که با یک خانوادة اصیل هلندی برمی‌خورد با خیال آسوده آنان را در خانة سرِ مزرعه‌اش‌ که چندان مسقف نبود، حبس می‌کرد، در زیر سایة گستردة چنار، به آن‌ها مثل یک جلد کتاب کوچک عتیقة مهر و موم شده خیره می‌شد و با شور و شوق یک خورة کتاب‌ آن را مطالعه می‌کرد. نتیجة تمام این تحقیقات، تاریخ این منطقه در طول حاکمیت هلندی‌ها بوده که چندین سال بعد از رفتن آن‌ها، منتشر کرده است. دیدگاه‌های گوناگونی در مورد ویژگی‌های ادبی آثار او وجود دارد و اگر راستش را بخواهید، هیچ جزئی از آن دیگر بهتر از آن نمی‌توانست باشد. حُسن اساسی او دقت وسواسی‌اش بود که در نگاه اول، شاید کمی پرسش‌برانگیز به نظر برسد، اما دیگر کاملاً جاافتاده است. حالا هم در تمام مجموعه‌های تاریخی، آثار او به عنوان کتابی که هیچ شک و شبهه‌ای بر آن وارد نیست، به تأیید رسیده است. این پیرمرد باشخصیت اندکی پس از چاپ کتابش درگذشت و حالا دیگر او مرده و دستش از دنیا کوتاه است، و دیگر لطمه‌ای به شأن او وارد نمی‌شود، اگر بگوییم که او می‌توانست وقتش را در کارهای خیلی مهم‌تری صرف کند. در هر حال، او بر وفق مرادش زندگی کرد، و گر چه گاه و بی‌گاه اسباب زحمت همسایگان را فراهم می‌کرد و خاطر برخی از دوستانش را آزرده می‌ساخت، اما او احساس می‌کرد که کارهایش همه از سر لطف و مهربانی است؛ البته خطاها و نابخردی‌هایش گویا «بیشتر از روی تأسف بوده است تا خشم» و این طور به نظر می‌رسد که هرگز قصد آزار و اذیّت کسی را نداشته است. در هر حال، یاد او را منتقدان گرامی می‌دارند، هنوز مورد ستایش بسیاری از مردم عادی است که نظرات خوب آنان در جای خودش ارزش زیادی دارد. به ویژه آن قنادهایی که عکس او را روی کیک‌های سال نو می‌کشند و با این کار این امکان را به او می‌دهند که نامش جاودانه شود، تقریباً این کار برابر با منقوش شدن عکسش در مدال واترلو یا سکة فارثینگ ملکه آنای انگلیس است.

***

آنانی که به فراز رودخانة هودسون سفر کرده‌اند، بی‌گمان کوه‌های کاتسکیل را از یاد نخواهند برد. این کوه‌ها از رشته‌کوه بزرگ آپالاچی جدا شده‌اند و چشم‌اندازشان در دوردست به غرب رودخانه می‌رسد، این برآمدگی‌ها به قله‌ای باشکوه می‌رسند و بر روستای اطراف اشراف کامل دارند. هر گونه تغییرِ فصل، هر گونه تغییرِ دمای هوا و در حقیقت هر ساعتی از روز تغییری را در رنگ‌ها و اشکال جادویی این کوه‌ها به وجود می‌آورد و تمام زنان نجیبِ دور و نزدیک، این کوه‌ها را هواسنج دقیقی به حساب می‌آورند. زمانی که هوا خوب و آرام است، رنگ آبی و ارغوانی به تن می‌کنند و آسمانِ صافِ غروب را با خطوط تیرة خود رنگین می‌کنند، اما هنگامی که چشم‌انداز اطراف خالی از ابر است، کلاهی از مه رقیق خاکستری بر سر می‌گذارند و در واپسین پرتوافشانی غروب خورشید، هم‌چون تاج باشکوهی درخشان و تابناک می‌شوند.
مسافر شاید در این کوه‌پایه‌های زیبا حلقه‌هایی از دود رقیقی را که از دهکده‌ای بلند می‌شود، مشاهده کرده باشد، دهکده‌ای که سقف‌های توفالی‌اش در میان درختان سوسو می‌زند و درست در جایی قرار دارد که زمینة آبی‌رنگ ارتفاعات در رنگ سبزِ روشن محیط پیرامونش محو می‌شود. دهکدة کوچکی است با قدمتی کهن که آن را برخی از مهاجران هلندی در دورة آغاز تشکیل این منطقه بنا کردند، درست حول و حوش زمانی که حکومت پیتر استایوسنت نیکوکار آغاز شد (روحش شاد) و در آن‌جا ساکنان بومی چندین خانه داشتند که چند سالی در آن‌جا ساکن بودند، این خانه‌ها را با آجرهای کوچک زردرنگی که از هلند آورده بودند، بنا کرده بودند با پنجره‌هایی مشبک و نمایی سه‌گوش که بر بالای آن‌ها بادنمایی خروسی خودنمایی می‌کرد.
در همان روستا، در زمانی که کشور هنوز بخشی از بریتانیای کبیر بود، مرد سادة مهربانی به نام ریپ ون وینکل در یکی از آن خانه‌های بی‌شمار (که از شما چه پنهان، به طرز اسف‌باری فرسوده بود) سال‌ها زندگی کرده بود. او از نسل ون وینکل‌ها بود که در دوران شوالیه‌گری پیتر استویسانت به دلاوری شهره بودند و در محاصرة قلعة کریستینا دوشادوش هم جنگیده بودند. البته او از روحیة جنگ‌جویی اجدادش چندان چیزی به ارث نبرده بود. به نظر من مرد مهربانِ ساده‌ای بود که البته همسایه‌ای خوب و شوهرِ گوش‌به فرمانِ زن‌ذلیلی نیز بود. در حقیقت، محبوبیت او در بیرون مدیون همان خصلت زن‌ذلیلی‌اش بود؛ زیرا مستعدترینِ مردان برای چاپلوسی و صلح‌جویی در بیرونِ خانه، کسانی هستند که در درون خانه تحت نظام سلطة زنانِ ستیزه‌جو قرار دارند. بی‌گمان، خلق و خوی آنان در عذاب کورة سوزانِ درون خانه، پرداختی نرم و سازگار پیدا می‌کند. یک غرولندِ شبانه می‌ارزد به تمام اندرزهای عالم که انسان‌ها را به صبر و تحمل سفارش می‌کنند. بنابراین از بعضی جهات زنِ ستیزه‌جو نعمت قابل تحملی است و اگر چنین باشد، از این نعمت سه‌چندان نصیب ریپ ون وینکل شده بود.
بی‌شک او در میان تمام زنان نجیب دهکده بیشترین محبوبیت را داشت و با سکس دل‌پذیرش در تمام بحث‌های خانوادگی حضور داشت. و زمانی که بحث به خانواده آن‌ها کشیده می‌شد، بی‌برو بروبرگرد همه تقصیرات را بر گردن بانو ون وینکل می‌انداختند. بچه‌های دهکده هم هر زمان که او از راه می‌رسید، هلهلة شادی سرمی‌دادند. او در بازی‌های‌شان کمک‌شان می‌کرد، اسباب‌بازی‌های‌شان را تعمیر می‌کرد، هواکردن بادبادک و تیله‌بازی را به آنان تعلیم می‌داد و قصه‌هایی طولانی از ارواح، جادوگران و سرخ‌پوست‌ها برای‌شان تعریف می‌کرد. هر وقت اطراف دهکده پرسه می‌زد، گروهی از بچه‌ها دوره‌اش می‌کردند، از سروکولش بالا می‌رفتند، و با خیالی آسوده، به هر شیوه‌ای که به ذهن‌شان می‌رسید سر به سرش می‌گذاشتند و تمام سگ‌های آن اطراف او را می‌شناختند و وقتی می‌دیدنش پارس نمی‌کردند.

بزرگترین مشکلِ سرشت ریپ نفرت بی‌نهایت وی از تمام کارهای به‌دردبخور بود. این مشکل به خاطر عدم استقامت و پشتکار وی نبود، زیرا از او برمی‌آمد که با یک چوب ماهی‌گیری به بلندی و سنگینی شمشیر تاتارها در دستش، تمام روز روی یک صخره‌ی خیس بنشیند و بدون هیچ گلایه‌ای ماهی‌گیری کند، حتی بی چشم‌داشت یک لقمه غذا. از او برمی‌آمد که ساعت‌ها تفنگی شکاری را روی دوشش بگیرد، جنگل‌ها و مرداب‌ها، کوه‌های بلند و دره‌های عمیق را پشت سر بگذارد تا سرانجام چندتایی سنجاب یا کبوتر چاهی را شکار کند. او هرگز درخواست کمک همسایه‌ها را رد نمی‌کرد، حتی اگر سرگرم پرمشغله‌ترین کارش بود و در تمام جشن‌های دهکده، نخستین داوطلب پوست کردن بلال‌ها و ساختن دیواره‌ها بود، زنان دهکده هم برای کارهای‌شان او را به خدمت می‌گرفتند، حتی برای انجام کارهای عجیبی که شوهرِ خودشان حاضر به انجام دادن آن‌ها نبود. در یک کلام، ریپ حاضر بود به کارهای هر کسی رسیدگی کند، جز کار خودش؛ و انجام کارهای خانواده و رسیدگی به مزرعه‌ برایش غیرممکن بود.

در واقع او می‌گفت که کار کردن در مزرعه‌اش هیچ فایده‌ای ندارد؛ مزرعه‌ی او مزخرف‌ترین قسمت کل روستا بود؛ همه چیز آن خراب بود و ریپ همیشه با آن مشکل داشت. دیواره‌ها دائم خراب می‌شدند، گاوش یا گم شد یا داخل کلم‌ها بود؛ بی‌شک علف‌های هرز زمین او سریع‌تر از همه‌جا رشد می‌کردند؛ باران در آن‌جا تعمداً زمانی آغاز می‌شد که او تازه می‌خواست برود بیرون دست به کار شود. بدین ترتیب، زمینِ آبا و اجدادی‌اش زیر دست او وجب به وجبش رفته‌رفته بی‌حاصل شده بود، به جز قطعه‌ی کوچکی که در آن بلال و سیب‌زمینی کاشته بود، که البته آن هم در مقایسه با زمین‌های اطراف بدترین وضعیت ممکن را داشت.

بچه‌هایش هم آن قدر ژولیده و بی‌ادب بودند که گویی هیچ کس و کاری ندارند. پسرش ریپ بچه‌ی رذلی بود و شباهت زیادی به او داشت، مقرر بود که هم خلق و خو و هم لباس‌های قدیمی پدرش را به ارث ببرد. او معمولاً دیده می‌شد که مثل کره‌اسبی پا به پای مادرش رژه می‌رفت، مجهز به جوراب‌های ساق‌بلند دورانداخته‌ی پدرش.
البته ریپ ون وینکل از آن موجودات خوشبختی بود که با تمام شرایط سازگار بود، به خودش سخت نمی‌گرفت، هر چه ‌گیرش می‌آمد می‌خورد، در واقع هرچیزی را که می‌توانست با کم‌ترین تلاش و فکر به دست بیاورد؛ ترجیح می‌داد با بی‌پولی خودش قانع باشد تا برای بدست آوردن پول بیشتر زحمتی به خودش ندهد. خودش مشکلی نداشت، از زندگی‌اش کاملاً راضی بود، اما این زنش بود که مدام گوشش را پر می‌کرد از غرولند، به خاطر تنبلی‌ها و ندانم‌کاری‌هایش و از این که خانواده را به خاک سیاه نشانده است. صبح، ظهر و شب زبانش یک‌سره کار می‌کرد، به محض این که ریپ حرفی می‌زد یا چیزی می‌گفت رگباری از کلمات صمیمانه وزیدن می‌گرفت. اما ریپ در مقابل تمام حرف‌های محبت‌آمیز او همیشه یک جور عمل می‌کرد، از فرط تکرار، دیگر عادت کرده بود. شانه‌هایش را بی‌اعتنا بالا و پایین می‌کرد، سرش را به چپ و راست تکان می‌داد، به بالا خیره می‌شد و هیچ چیز نمی‌گفت. و این کار باعث می‌شد که زنش دوباره شلیک کند و وقتی دیگر تحملش تمام می‌شد، از خانه می‌زد بیرون - در واقع تنها جایی که شوهران عاصی‌شده می‌توانند به آن‌جا پناه ببرند.

مونس تنهایی ریپ سگش گرگی بود که او هم به اندازه‌ی صاحبش عاصی شده بود؛ چون بانو ون وینکل آن دو را در تنبلی هم‌تراز هم می‌دانست، حتی به گرگی با دید بدتری نگاه می‌کرد، زیرا او را دلیل گمراهی‌های همیشگی صاحبش می‌دانست. راستش از تمام جنبه‌های شایستگی اخلاقی یک سگ اصیل، او هم به اندازه‌ی حیواناتی که در جنگل بزرگ شده‌اند، باشهامت بود، اما چه اندازه‌ شهامت لازم است تا در برابر بلایای بی‌انتها و پی‌درپی زبان یک زن بتواند کسی تاب بیاورد؟ از لحظه‌ای که گرگی وارد این خانه شد، در زیر نگاه‌های زیرچشمی عتاب‌آلود بانو ون وینکل، کُرک و پرش ریخت، دم باوقارش یا مچاله شده بود روی زمین یا به پاهایش می‌چسبید، او چنان دزدانه این طرف و آن طرف می‌رفت که گویی مستحق دار اعدام است، با کوچک‌ترین گردش دسته‌ی جارو یا ملاقه با دست‌پاچگی وق‌وق‌کنان به طرف در می‌پرید.

هر چه از سال‌های زندگی زناشویی آنان بیشتر می‌گذشت، اوضاع برای ریپ ون وینکل بدتر و بدتر می‌شد؛ ترش‌رویی با گذر زمان هرگز دل‌پذیر نمی‌شود، زبانِ تند تنها تیغی است که هر چه بیشتر استفاده شود، تیزتر می‌شود. تا مدت زیادی او خودش را با بیرون رفتن از خانه تسلی می‌داد، دائماً به کلوپ شبانه‌ی دائمی اندیش‌مندان، فیلسوفان و دیگر آدم‌های عاطل و باطل دهکده می‌رفت، آن‌ها جلسات‌شان را روی نیمکت جلو مسافرخانه‌ی کوچک برگزار می‌کردند، جایی که با تمثال سرخ‌رنگ عالی‌جناب جورج سوم مزيّن شده بود. در آن‌جا آن‌ها عادت کرده بودند که روزهای کسالت‌آور بلند تابستان را در زیر سایه‌ بنشینند و درباره‌ی شایعات بی‌انتهای سرتاسر دهکده حرف بزنند یا داستان‌های خواب‌آور بی‌سروته بگویند. گاهی که تصادفاً روزنامه‌ای قدیمی از دست بعضی از مسافران ره‌گذر به دست آن‌ها می‌افتاد، واقعاً ارزش داشت که دولتمردان پول‌های‌شان را خرج کنند و به بحث‌های عمیقی که آن‌جا درمی‌گرفت، گوش کنند. وقتی که دریک ون بومل، مدیر مدرسه، آدم معمولی تحصیل‌کرده و شیکی که از غول‌پیکرترین کلمات فرهنگ لغت هم نمی‌ترسید، آرام و کشیده صحبت کند، آن‌ها با چه جدیتی گوش خواهند داد و چه اندیش‌مندانه در جزئیات وقایعی که چندماه گذشته رخ داده است، تعمق خواهند کرد.

نظرات این انجمن کاملاً تحت کنترل نیکلاس ودر، پدرخوانده‌‌ی دهکده و صاحب مسافرخانه‌ بود. او صندلی‌اش را از صبح تا شب درست دم در مسافرخانه می‌گذاشت و فقط به اندازه‌ای جابجا می‌شد که از نور خورشید در امان بماند و در زیر سایه‌ی درخت بزرگ باشد؛ به همین خاطر همسایه‌ها از روی حرکت‌های او درست مثل یک ساعت آفتابی می‌توانستند زمان را بخوانند. درست است که به ندرت کسی از او حرفی می‌شنید، اما پیوسته پیپش را دود می‌کرد. حامیان او (هر مرد بزرگی حامیانی دارد)، کاملاً منظور او را درک می‌کردند و می‌دانستند که چطور به نظرات او پی ببرند. اگر چیزی که خوانده می‌شد یا تعریف می‌کردند خوشایندش نبود، او را می‌دیدند که غضب‌ناک پیپش را می‌کشید و دودهای کوتاه و پی در پی را بیرون می‌داد و با عصبانیت پوک می‌زد؛ اما وقتی که خوشش می‌آمد، دود را به آهستگی و آرامش فرو می‌داد و دود آرام و روشنی بیرون می‌داد؛ و گاهی پیپ را از دهانش برمی‌داشت و حلقه‌های خوش‌بوی دود را از اطرافش بینی‌اش بیرون می‌داد و سرش را به نشانه‌ی تأیید کامل موقرانه بالا و پایین می‌کرد.

حتی در این دژ هم ریپ بدشانس تا حد زیادی از دست زن پرجاروجنجالش در امان نبود، ناگهان سر می‌رسید و آرامش انجمن را به هم می‌زد و همه‌ی آن‌ها را رذل خطاب می‌کرد؛ حتی خود شخصیت بزرگوار نیکولاس ودر هم در امان نبود او جایگاه خاصی در کلام جسورانه‌ی آن زن شریر و وحشتناک داشت و او را مستقیماً مسؤول تشویق کردن شوهرش به وقت‌گذرانی و بطالت می‌دانست.

سرانجام دیگر هیچ امیدی برای ریپ باقی نماند، راهی برایش باقی نمانده بود جز این که از کار مزرعه و غرغرهای زنش فرار کند، تفنگ را بردارد و بزند به دل جنگل. آن‌جا گاهی می‌توانست زیر سایه‌ی درختی بنشیند و هرچه در جیبش دارد با سگی که با او احساس هم‌ذاتی می‌کرد، قسمت کند، او در عذابی که می‌کشید هم‌دردش بود. او می‌گفت: «گرگی بیچاره، زنِ اربابت تو را به خاک سیاه نشانده است، مهم نیست عزیزم، من با تو زندگی می‌کنم و اصلاً لازم نیست کس دیگری در کنار تو باشد!» گرگی دمش را تکان می‌داد، مشتاقانه به صورت اربابش نگاه می‌کرد و اگر سگ‌ها بتوانند احساس هم‌دردی بکنند، اطمینان کامل دارم که قلبش مملو از چنین احساساتی بود.

در یکی از ول‌گردی‌های طولانی‌اش، در یکی از روزهای خوب پاییز او نادانسته از یکی از بلندترین بخش‌های کوهستان کاتسکیل چهار دست و پا بالا ‌رفت. این واقعه بعد از شکار سنجاب که ورزش مورد علاقه‌اش بود، رخ داد و هنوز تنهایی او با پژواک پیاپی صدای اسلحه‌اش در کوهستان نمایان بود. از نفس‌افتاده و خسته در اواخر بعدازظهر خودش را به نوک تپه‌ای رساند که با علف‌های کوهستانی‌اش، تاجی بر پیشانی آن صخره بود. از شکافی که میان درختان بود او بر تمام روستای پایین‌دست که چندین کیلومتر پوشیده از جنگل بود، اشراف کامل داشت. او در فاصله‌ای دور، رودخانه باشکوه و جلال هودسون را می‌دید که خیلی خیلی پایین‌تر از او مسیری آرام اما جادویی را طی می‌کرد، یا به رنگ ارغوانی ابرها بود، یا به رنگ پوست‌های پراکنده درختان که این‌جا و آن‌جا در آغوش بلورینش خفته بودند، و سرانجام خودش را در آبی کوهستان‌ها محو می‌کرد.

از سمت دیگر نگاهی به پایین به دره‌ی تَنگ، جنگلی، متروک و درهم و برهم و عمیق کوهستان انداخت، انتهای آن انباشته از صخره‌های کوچکی بود که نور ضعیفی از اشعه‌های غروب خورشید آن را روشن کرده بود. مدتی ریپ متفکرانه به این صحنه خیره شد. غروب به آرامی رخت برمی‌بست و کوه‌ها سایه‌های تیره‌شان را بر دره‌ها می‌انداختند؛ او فهمید که تا وقتی که به دهکده برسد هوا کاملاً تاریک شده است، از ترس رو در رو شدن با بانو ون وینکل آه از نهادش بلند شد.

همان‌طور که داشت آماده می‌شد که پایین بیاید، صدایی از دوردست شنید که داد می‌زد: «ریپ ون وینکل! ریپ ون وینکل!» دور و برِ خودش را نگاه کرد اما به جز کلاغی که تک و تنها بر فراز کوهستان پرواز می‌کرد، چیز دیگری ندید. داشت فکر کرد که خیالات به سرش زده و دوباره راه افتاد به طرف پایین که باز در هوای آرام غروب همان صدا را شنید؛ «ریپ ون وینکل! ریپ ون وینکل!» در همان لحظه گرگی پشتش را راست کرد و غرش خفیفی کرد و به طرف صاحبش رفت و با ترس عمیقی به پایین دره نگاه کرد. ریپ در آن لحظه احساس کرد که به ادراک مبهمی دست یافته است؛ او هم با نگرانی به همان جهت نگاه کرد و قیافه‌ی ناشناسی را دید که به زحمت از صخره‌ها بالا می‌آمد و کمرش از بار پشتش خم شده بود. از این که انسانی را در این مکان متروک دیده بود و تنهاییش پایان می‌یافت، ذوق‌زده شده بود، اما خیال کرد که او هم یکی از همسایگانش است که به کمک او احتیاج دارد، به سرعت پایین رفت تا درخواستش را اجابت کند.

نزدیک‌تر که شد، ظاهر عجیب غریبه بیشتر او را شگفت‌زده کرد. پیرمرد تنومند و کوتاه‌قدی بود با موهای تیره و پرپشت و ریشی جوگندمی. لباسش مد قدیمی هلندی بود، (نیم‌تنه‌ی چرمی رکابی که دورش کمربند بسته بود) چند تا شلوارک داشت که شلوارک رویی خیلی بزرگ بود، با چند ردیف دکمه‌ تا پایین تزئین شده بود و چندتایی هم روی زانویش بود. روی شانه‌اش یک چلیک آبجو بود که به نظر می‌رسید پر است و به ریپ اشاره ‌کرد که دستی برساند و بارش را بگیرد. ریپ گرچه کمی ترسیده بود و به این آشنای جدید کمی بی‌اعتماد بود، اما مطابق معمول به سرعت تقاضای او را پذیرفت و هردو با کمک هم چهاردست و پا از گذرگاه باریک که ظاهراً بستر خشک سیلاب کوهستان بود، بالا رفتند. همان طور که بالا می‌رفتند صدای غرش پیوسته‌ای شبیه صاعقه از دور شنیده می‌شد، به نظر می‌رسید صدا از دره‌ی عمیق یا شکاف بزرگی از میان صخره‌های بلندی بیرون می‌آید که در امتداد مسیر ناهموارشان قرار داشت. یک لحظه ایستاد؛ در این فکر بود که صدای غرش‌ ابرهای گذرای باران‌زایی است که اغلب در ارتفاعات بلند کوهستان ظاهر می‌شوند، به راهش ادامه داد.

از میان دره‌ی تنگ و باریکی عبور کردند و به گودالی رسیدند که شبیه یک تالار نمایش کوچک بود که ستون‌هایی از صخره‌ها دور آن را گرفته بودند و در کنار آنان درختانی بودند که شاخه‌های خود را آویزان کرده بودند طوری که از میان آنان فقط می‌توانستی تصویر ناروشنی از آسمان نیلی و ابرهای درخشان عصرگاهی را ببینی. در تمام مدت، ریپ و همراهش به زحمت و بی‌صدا تقلا می‌کردند؛ زیرا گرچه اولین معمای او این بود که هدف از حمل کردن این چلیک آبجو به بالای کوهستان برهوت چیست، اما چیز عجیب و غیرقابل درکی وجود داشت که ترسی توأم با احترام‌ و انسی بازدارنده را در او برمی‌انگیخت.

وارد تالار نمایش که شدند چیزهای عجیب‌تر جدیدی ظاهر شد. در داخل یک محدوده‌ی دایره‌ای، چند بازیگر با ظاهری عجیب مشغول بازی بولینگ بودند. آن‌ها لباس‌های عجیب و غریب و باظرافتی پوشیده بودند، بعضی از آن‌ها نیم‌تنه‌های تَنگ کوتاهی پوشیده بودند، برخی دیگر جلیقه‌هایی به تن کرده‌بودند که چاقوهای بلندی از کمربند آن آویزان بود و اغلب آن‌ها شلوارک‌های گشادی به تن داشتند که شبیه مدلی بود که مرد همراه او هم به تن داشت. صورت‌های آنان هم عجیب بود: یکی ریش‌های بلند، صورت پهن و چشمان کوچک خوک‌مانند کوچکی داشت، صورت دیگری به نظر می‌رسید کاملاً با بینی‌اش پوشیده شده است و بالای سرش کلاه شاپویی سفیدی بود که با پرِ دمِ سرخ‌رنگ خروس تزئین شده بود. همه‌ی آ‌ن‌ها ریش داشتند با شکل‌ها و رنگ‌هایی مختلف. یکی از آن‌ها، به نظر می‌رسید که فرمانده باشد. او پیرمرد متشخص و نیرومندی بود که چهره‌اش کمی آفتاب‌سوخته بود. او جلیقه‌ای بنددار، کمربندی پهن، کلاه تاج‌دار بزرگ پردار، ساق‌بند قرمز و کفش‌های پاشنه بلند داشت که گل‌هایی صورتی در آن بود. تمام گروه برای ریپ یادآور یک نقاشی قدیمی فلاندرزی بود که در اتاق انتظار دومینی ون شایک، کشیش دهکده آویزان بود و آن را در زمانی که ساکن آن‌جا شده بود از هلند آورده بود.

چیزی که خیلی برای ریپ عجیب بود، این بود که گرچه این افراد در حال تفریح بودند، اما چهره‌های آنان به شدت جدی بود و سکوت به شدت رمزآلودی داشتند، بعلاوه این که غم‌انگیزترین میهمانی‌ای بود که او تا آن زمان دیده بود. هیچ چیز سکوت صحنه را بر هم نمی‌زد مگر صدای غلت خوردن گوی‌ها، صدای‌شان هم‌چون غرش پیوسته‌ی صاعقه در کوهستان طنین‌انداز می‌شد.

همین که ریپ و همراهش به آن‌ها نزدیک شدند، ناگهان بازی‌شان را متوقف کردند و با چنان نگاه زل‌زده و مجسمه‌گونه‌ای به او خیره شدند و چهره‌شان چنان عجیب، زشت و بی‌فروغ شد که قلبش دگرگون شد و زانوهایش به لرزه افتاد. آن وقت همراهش محتوی چلیک را در تُنگ‌های بزرگی خالی کرد و به او اشاراتی کرد تا به همراه او از آنان پذیرایی کنند. او با ترس و لرز اطاعت کرد و آن‌ها مشروب را در سکوت عمیقی سرکشیدند و سپس بازی‌شان را از سر گرفتند.

به تدریج بیم و هراس ریپ فروکش کرد. او حتی خطر کرد و زمانی که هیچ‌کش حواسش به او نبود، مشروب را مزه کرد و احساس کرد که طعم عالی جین هلندی را می‌دهد. عطش زیادی داشت و خیلی زود وسوسه شد که دوباره از آن بنوشد. هر بار چشیدن، او را دوباره وسوسه می‌کرد. او آن‌قدر به سراغ آن تُنگ رفت و رفت که دیگر هوش و حواسش را از دست داد، چشمانش خمار شد و سرش به تدریج سنگین شد و به خواب عمیقی فرورفت.

وقتی که بیدار شد خودش را روی تپه‌ی سبزی دید که نخستین بار پیرمرد را در آن‌جا در مسیر کوهستان ملاقات کرده بود. چشمانش را مالید، صبح آفتابی درخشانی بود. پرندگان جست و خیز می‌کردند و در میان بوته‌ها چَهچَه می‌زدند، عقاب‌ها در ارتفاعات پرسه می‌زدند و نسیم ملایمی در کوهستان می‌وزید. ریپ با خودش فکر کرد: «تمام شب را که اینجا نخوابیدم.» او اتفاقات پیش از خواب را به یاد می‌آورد. مرد عجیب با چلیکی از مشروب- دره‌ی کوهستانی - میان صخره‌ها - میهمانی بولینگ غم‌انگیز- تُنگ - ریپ فکر می‌کرد: «وای! آن تُنگ! آن تُنگ لعنتی! جواب بانو ون وینکل را چی بدهم!»

او به دنبال تفنگش گشت، اما جای آن تفنگِ روغن‌کاری‌شده و تر و تمیز یک تفنگ قراضه و زنگ‌زده را دید، با ماشه‌‌ی قفل شده که قنداقش هم فرسوده شده بود. او کم‌کم به شک افتاد که نکند عیّاشی‌های دیشب همه‌اش نقشه بوده که او را حسابی مست کنند تا تفنگش را بدزدند. گرگی هم ناپدید شده بود، شاید رفته بود دنبال یک موش‌خرما یا کبک. سوت زد تا بیاید، بلند صدایش کرد، اما هیچ فایده‌ای نداشت، پژواک کوهستان، سوت و صدایش را تکرار می‌کرد، اما هیچ خبری از سگ نبود.

عزمش را جزم کرد که دوباره برگردد جایی را که دیشب در آن جست و خیز می‌کردند وارسی کند، اگر یکی از آن آدم‌ها را پیدا می‌کرد، ازش سراغ سگ و تفنگش را می‌گرفت. بلند شد که راه بیفتد اما احساس کرد که زانوهایش گرفته است و قادر به حرکت نیست. ریپ با خودش گفت: «سنگ‌های کوهستان جای خواب خوبی برای او نبوده است و اگر همین باعث رومانتیسم او شده باشد، خدا به دادش برسد از دست بانو ون وینکل.» به سختی تلاش کرد از دره پایین برود: آبراهی را که عصر دیروز با همراهش از آن بالا رفته بودند، پیدا کرد؛ اما عجیب بود که حالا جویبار کوهستان از آن جاری شده بود و از صخره‌ای به صخره‌ای دیگر می‌خورد و دره پر از زمزمه‌های جاری آب شده بود. به هر حال تصمیم خودش را گرفت تا از کناره‌های آن مسیر با تقلا بالا برود، از مسیر صعب‌العبورش از میان بیشه‌‌زار انبوه پر از بوته، درختان ساسافرا و ناورن‌ها به راه افتاد، گاهی مسیر را اشتباهی می‌رفت و گاهی هم گرفتار تاک‌های وحشی می‌شد که شاخه‌ها و پیچک‌های‌شان چنان از درختی به درختی دیگر تنیده شده بود که مثل شبکه‌ای توری در مسیرش قرار می‌گرفتند.

سرانجام به جایی رسید که از درّه راهی به طرف تالار نمایش داشت، اما هیچ راه بازی دیگر باقی نمانده بود. صخره‌ها هم‌چون دیوارهای بلند رسوخ‌ناپذیری استوار بودند و جویبار از روی آنان غلت‌زنان پر جوش و خروش جاری می‌شد و به سرچشمه‌ی وسیع و عمیقی فرومی‌ریخت، سرچشمه‌ای که تیره‌رنگ بود، سایه‌های جنگل‌های اطراف تیره‌اش کرده بودند. حالا او این‌جا ایستاده بود. دوباره سگش را صدا زد و برایش سوت زد. تنها پاسخی که می‌شنید غارغار دسته‌کلاغان ولگرد بود، کلاغانی که در ارتفاعات بر فراز درخت خشکی که بر لبه‌پرتگاه آفتابی آویزان بود، تمرین پرواز می‌کردند و چون در آن بلندی‌ها آسوده بودند، گویی نگاه‌شان به پایین است و پریشانی و گیجی مرد بیچاره را به ریشخند گرفته‌اند. چه کار باید می‌کرد؟ صبح کم‌کم سپری شد و او که صبحانه‌ای نخورده بود، احساس گرسنگی می‌کرد. او از غم فقدان سگ و اسلحه‌اش غمگین بود؛ از ملاقات با زنش وحشت داشت؛ اما نمی‌توانست در میان کوه‌ها گرسنه بماند. سرش را تکان داد، تفنگ زنگ‌زده را روی دوشش انداخت و با قلبی مالامال از خستگی و نگرانی راهی خانه شد.

همین که به دهکده نزدیک شد با چند نفر برخورد کرد، اما هیچ‌کدام‌شان را نمی‌شناخت، خیلی تعجب کرد، چون فکر می‌کرد که همه‌ی افراد دهکده را می‌شناسد. لباس‌های آن‌ها هم با آن مدل‌هایی که او دیده بود، خیلی فرق داشت. همه‌ی آن‌ها همین طور با تعجب به او خیره می‌شدند و همین که به او نگاهی می‌انداختند، یک‌سره انگشت حیرت به دندان می‌گرفتند. تکرار مکرر این قیافه‌ها ریپ را تحت تأثیر قرار داد و ناخودآگاه او هم همین کار را تکرار می‌کرد، اما برای خودش هم عجیب بود که ریشش تا دم پاهایش رسیده بود!

حالا دیگر به حوالی دهکده رسیده بود. گروهی از بچه‌های ناشناس به طرف او دویدند و پشت سرش هیاهو می‌کردند و ریش جوگندمی او را نشان می‌دادند. سگ‌ها هم همین وضع را داشتند، هیچ‌کدام‌شان برایش آشنا نبودند و به محض این که از جلو هر کدام رد می‌شد، پارس می‌کردند. دهکده خیلی عوض شده بود، بزرگ‌تر شده بود و جمعیتش هم بیشتر. آن‌جا ردیفی از خانه‌هایی بود که او اصلاً تا به حال ندیده بود و از خانه‌هایی که او می‌شناخت خبری نبود. اسم‌های ناآشنایی روی درها نوشته شده بود و عکس‌های غریبی هم پشت پنجره‌ها بود، همه چیز عجیب بود. ذهنش از کار افتاده بود، کم‌کم داشت فکر می‌کرد که شاید او و دنیای اطرافش همه افسون شده‌اند. بدون شک این دهکده همان دهکده‌ی خودش بود که درست همین دیروز آن‌جا را ترک کرده بود. کوه‌های کاستکیل سرجای‌شان بودند - رودخانه‌ی نقره‌ای هودسون در مسیر خودش در دوردست جاری بود - تمام فراز و نشیب‌ها درست مثل همیشه سر جای‌شان بودند- ریپ حسابی گیج شده بود - با خودش گفت: «آن چلیک، دیشب، بدجوری کله‌ی بیچاره‌ام را داغون کرده!»

به سختی راه خانه را پیدا کرد، بی‌صدا و باترس نزدیک خانه شد و هر لحظه منتظر شنیدن غرش رعدآسای بانو ون وینکل بود. وقتی به خانه رسید، خانه داغون شده بود، سقفش ریخته، پنجره‌ها شکسته و درها از لولا خارج شده بود. سگ نیمه‌گرسنه‌ای که شبیه گرگی بود همان اطراف دزدکی پرسه می‌زد. ریپ صدایش زد، اما سگ بی‌حیا با عصبانیت غرغری کرد، دندان‌هایش را نشان داد و رد شد. نشانه‌ی بارزی از بی‌مهری بود، ریپ بیچاره آهی کشید: «سگ خودم هم من را فراموش کرده!»

وارد خانه شد، خانه‌ای که از شما چه پنهان، بانو ون وینکل همیشه آن را مرتب و تمیز نگه می‌داشت. خالی و غمزده بود و به نظر می‌رسید که متروک شده است. با دیدن این ویرانی‌ها ترس از همسرش را از یاد برد - با صدای بلند زن و بچه‌هایش را صدا زد- لحظه‌ای صدایش در اتاق طنین‌انداز شد اما دوباره سکوت حکم‌فرما شد.

حالا شتاب‌زده و با سرعت به سمت پاتوق قدیمی‌‌اش، مسافرخانه‌ی دهکده، راه افتاد، اما اثری از آن هم نبود. جایش را یک ساختمان زهواردرفته‌ی چوبی گرفته بود با پنجره‌های خیلی بزرگ که بعضی از آن‌ها باز شده بود و روی آن را کلاه‌ها و نیم‌تنه‌های قدیمی پوشانده بود و روی در نوشته بود: «هتل ایالات متحده، اثر جاناتان دولیتل» به جای درخت بزرگی که آن قدیم‌ها روی مسافرخانه‌ی کوچک و آرام هلندی سایه می‌انداخت، حالا ستون لخت و بلندی برپا شده بود که بر بالای آن چیزی شبیه شب‌کلاهی قرمز بود و پرچمی به آن آویزان بود که روی آن تعدادی ستاره و نوار نقش بسته بود - همه‌ی این‌ها عجیب و غیر قابل درک بود. او در آن علامت، صورت جورج پادشاه را که بر اثر دودهای پیپ یاقوتی‌رنگ شده بود، تشخیص داد، اما باز هم گویی به طرز عجیبی دگرگون شده بود. کت قرمزش، حالا آبی و زرد شده بود، عصای سلطنتی جایش را به شمشیر داده بود، سرش را کلاهی شاپویی پوشانده بود و زیر آن تمثال با حروفی درشت نوشته بودند: ژنرال واشنگتن.

مطابق معمول، عده‌ای آن‌جا بودند، اما هیچ‌کدام از آن‌هایی نبودند که ریپ می‌شناخت. همه‌ی چهره‌ها عوض شده بودند. در عوض آن فضای خونسرد و خواب‌آلودی که به آن خو کرده بود حالا رفتارها همه پرمشغله، پرجنب و جوش و ستیزه‌جویانه بود. بیهوده سرکی کشید تا نیکولاس ودر فرزانه را با آن صورت پهن، غبغب بزرگ و پیپ بلند و زیبایش که به جای نطق‌های بیهوده با ابر دودهای تنباکو حرف می‌زد؛ یا ون بومل مدیر مدرسه را که متن روزنامه‌ای قدیمی را می‌خواند، پیدا کند. به جای این‌ها، مرد زردچهره‌ی لاغری که دسته‌ای تراکت تبلیغاتی در جیبش بود، با جدیت درباره‌ی حقوق شهروندان- انتخابات- نمایندگان مجلس - آزادی - نبرد استقلال‌طلبانه‌ی تپه‌ی بانکر - هفتاد و شش قهرمان و چیزهای دیگری سخنرانی می‌کرد که برای ون وینکلِ گیج و مبهوت کاملاً ناشناخته و عجیب بود.

ظاهر ریپ با آن موهای سفیدش، تفنگ شکاری زنگ‌زده‌اش، لباس‌های ژولیده و خیل زنان و کودکانی که دوره‌اش کرده بودند، خیلی زود توجه سیاست‌مداران می‌خانه را به خود جلب کرد. آن‌ها هم دوره‌اش کرده بودند و از سر تا پای او را با کنجکاوی برانداز می‌کردند. یکی از سخن‌وران سیاسی با تقلا او را کنار کشید تا ازش بپرسد «به کدام طرف رأی می‌دهد؟» ریپ به حماقت او نگاه بهت‌آمیزی انداخت. مرد کوتاه‌قد و پرمشغله‌ی دیگری دست او را گرفت و در حالی که روی نوک پا ایستاده بود پرسید که «فدرالیست است یا دمکرات؟» ریپ آن‌قدر ضعیف شده بود که نمی‌توانست توجهی به آن سوآلات بکند. در آن هنگام، عاقل‌مرد متشخصی با کلاه سه‌گوش نوک‌تیز از میان جمعیت راه را باز کرد و با آرنجش مردم را به چپ و راست فرستاد تا راهش را به طرف ریپ باز کند، سپس یک دستش را به کمرش زد و با دست دیگرش به عصایش تکیه داد و با نگاهی خیره و کلاهی نوک‌تیز که گویی راه خود را به جان هر کسی باز می‌کرد، با حالتی جدی پرسید: «برای چی با آن اسلحه بر دوش و این خیل جمعیت که دوره‌اش کرده‌اند وارد انتخابات شده است و آیا می‌خواهد شورشی به پا کند یا نه؟» ریپ وحشت‌زده فریاد زد: «متأسفم! حضرت آقا، من آدم آرام بیچاره‌ای بیش نیستم، اهل همین‌جا هستم، رعیتی وفادار به پادشاه، خدا عمرش بدهد!»

در این موقع یک ژنرال از میان تماشاچیان ناگهان داد زد: «سلطنت‌طلب! سلطنت‌طلب! جاسوس! فراری! بگیریدش! ازش دور شوید!» اوضاع خیلی به هم ریخت، تا این که مرد متشخصی اوضاع را رو به راه کرد و با چهره‌ای چندین‌برابر جدی‌تر دوباره از متهم ناشناس پرسید برای چی آن‌جا آمده؟ دنبال چه کسی می‌گردد؟ مرد بیچاره با فروتنی اطمینان داد که قصد آزار کسی را ندارد و فقط دنبال همسایه‌هایش می‌گردد، همان‌هایی که همیشه با هم در آن می‌خانه جمع می‌شدند.

«بسیار خب، آن‌ها کی هستند؟ اسم‌ ببر!»

ریپ اندکی در فکر فرورفت و پرسید: «نیکولاس وِدِر کجاست؟» مدتی همه ساکت شدند، پیرمردی با صدایی نحیف پاسخ داد: «نیکلاس ودر! وای! او هیجده سال است که مُرده! یک حکاک چوبی سنگ قبر نزدیک کلیسا بود که همیشه از او صحبت مي‌كرد، اما او هم از کار افتاده شد و مرد.»

«بروم داچر کجاست؟»

«آه، او با شروع جنگ به خط مقدم اعزام شد؛ بعضی‌ها می‌گویند که در توفان استونی پوینت کشته شده، بعضی دیگر می‌گویند که در سیل کوه‌پایه‌های دماغه‌ی آنتونی غرق شده است. نمی‌دانم- او هرگز برنگشت.»
«ون بومل، مدیر مدرسه، کجاست؟»

«او هم به جنگ اعزام شد، ژنرال ارتشی بزرگی بود و الآن نماینده مجلس است.»

قلب ریپ وقتی این اخبار ناگوار را در مورد خانه و دوستانش شنید به شدت غمگین شد و خودش را در این دنيا تنهای تنها احساس کرد. با شنيدن هر پاسخی و صحبت از دوران طولاني فراموشي‌اش و موضوعاتي كه درك نمي‌كرد به شدت يكه می‌خورد: جنگ - مجلس - توفان استونی پوینت؛ او شهامت این را نداشت که سراغ دیگر دوستانش را بگیرد، اما با ناامیدی فریاد زد: «کسی این‌جا هست که ریپ ون وینکل را بشناسد؟»

دو یا سه نفر داد زدند: «وای، ریپ ون وینکل، مطمئن باش! ریپ ون وینکل اینجاست به این درخت تکیه داده است.»

ریپ نگاهی انداخت و به تماشای سیب دو نیم خودش مشغول شد، دست مثل زمانی بود که از کوه بالا می‌رفت: ظاهراً همان‌قدر تنبل بود و قطعاً همان‌قدر بینوا. مرد بیچاره حالا دیگر کاملاً گیج شده بود. به هویت خودش شک کرده بود، به این که آیا خودش هست یا کس دیگر. در اوج گیجی بود که مردی که کلاه نوک‌تیزی داشت از او پرسید که کی هست و اسمش چیست.

داد زد: «خدا می‌داند، من خودم نیستم - من کس دیگری هستم - من اینجا هستم - نه - کس دیگری جای من است - دیشب خودم بودم، اما تو کوهستان خوابم برد، آن‌ها اسلحه‌ام را عوض کردند، همه چیز تغییر کرد و من دیگر نمی‌توانم بگویم کی هستم و اسمم چیست.»

جمعیت به هم‌دیگر نگاه کردند و سرشان را بالا و پایین می‌کردند و چشمک‌های پرمعنایی می‌زدند و انگشت‌شان را به نشانه‌ی تفکر بر پیشانی می‌گذاشتند. زمزمه‌های هم بود در مورد خطرات آن اسلحه و مراقب بودند که پیرمرد کار خلافی نکند و او با هر اشاره‌ای از طرف مرد متشخصی که کلاه شاپو بر سر داشت با دست‌پاچگی عقب می‌رفت. درست در همان لحظه‌ی حساس، زن خوش‌سیمای جوانی از میان ازدحام جمعیت خودش را کشاند تا نظری به مرد ریش‌جوگندمی بیندازد. یک بچه‌ی تپل بغلش بود که از نگاه آن مرد ترسید و زد زیر گریه، مادرش خواهش‌کنان گفت: «هیس، ریپ، هیس کوچولوی نادان، پیرمرد با تو کاری ندارد.» اسم بچه، قیافه‌ی مادر و حالت صدایش خاطرات زیادی را در ذهنش زنده کرد. ازش پرسید: «خانم محترم، اسم‌تان چیست؟»

«جودیث گاردنیر.»

«اسم پدرتان؟»

«اوه، آن بیچاره، اسمش ریپ ون وینکل بود، بیست سال پیش با تفنگش از خانه خارج شد و از آن زمان تا به حال کسی خبری ازش ندارد، سگش تنها به خانه برگشت. کسی نمی‌داند که خودش را کشته است یا این که سرخ‌پوست‌ها او را دزدیدند. من آن موقع دختر کوچکی بودم.»

ریپ فقط یک سوآل دیگر را مشتاق بود که بپرسد، من‌من‌کنان پرسید: «مادرت کجاست؟»

«اوه، او هم مرد، البته بعد از چند سال. او شاهرگ خودش را از عشق یک دست‌فروش نیوانگلندی زد.»

ریپ پس از شنیدن این حرف، نفس راحتی کشید. آن مرد درست‌کار بیش از این نتوانست جلو خودش را بگیرد، دخترش را در بر گرفت و بغل کرد. گریه‌کنان گفت: «من پدرت هستم، زمانی ریپ ون وینکل جوان بودم و حالا ریپ ون وینکل پیر هستم! کسی ریپ ون وینکل بیچاره را می‌شناسد؟»

همه حیرت‌زده شدند تا این که یک پیرزن از میان جمعیت لنگ‌لنگان خودش را بیرون کشید و دستی به پیشانی دختر کشید و یک لحظه به چهره‌ی مرد خیره شد و داد زد: «من مطمئنم، ریپ ون وینکل است، خود خودش است! همسایه‌ی قدیمی خوش‌آمدی! این همه وقت، این همه مدت! این بیست سال را کجا بودی؟»

سرگذشت ریپ در تمام این مدت بیست سالی که گذشته بود خیلی زود گفته شد، اما همه‌اش در یک شب بود. همسایه‌ها وقتی آن را شنیدند به او خیره شدند، بعضی‌ها دیده می‌شدند که به هم‌دیگر چشمک می‌زدند و زبان‌شان را بیرون می‌آوردند: و مرد متشخص که کلاه شاپو بر سر داشت، مردی که وقتی خطر رفع شده بود، دوباره سر و کله‌اش پیدا شده بود، گوشه‌ی دهنش را جمع و جور کرد و سرش را تکان داد - گویا تکان دادن سر رفتاری عمومی در میان جمعیت شده بود.

در هر حال مصمم بودند که نظر پیتر ونردونک که دیده می‌شد به آهستگی از جاده بالا می‌آید، بدانند. او از نسل مورخان هم‌نامش بود، کسانی که نخستین شرح‌حال‌ها را درباره‌ی این منطقه نوشتند. پیتر قدیمی‌ترین ساکن دهکده بود و از تمام وقایع و سنت‌های عجیب و غریب آن حوالی خبر داشت. او خیلی زود ریپ را به خاطر آورد و با قانع‌کننده‌ترین شکلی سرگذشتش را تأیید کرد. او به همه همراهانش اطمینان داد که آن داستان درست است و ضمناً از اجداد مورخش شنیده است که کوه‌های کاستکیل همیشه محل تجمع موجودات عجیب و غریب بوده است. این نیز تأیید شده است که هندریک هودسون بزرگ، نخستین کاشف رودخانه و دهکده نیز نوعی شب‌زنده‌داری را هر بیست سال یک بار در آن‌جا با موجوداتی هلالی‌شکل برپا می‌کرده است؛ او مجاز به دیدن تشکیلات آن‌ها بوده و چشم از رودخانه برنمی‌داشته است و شهر بزرگی به نام او شده است. و این که پدرش یک بار آن‌ها را در لباس‌های قدیمی هلندی‌شان دیده بود که در گودالی کوهستانی بولینگ بازی می‌کردند و این که او خودش در یک بعدازظهر تابستان صدای توپ‌های‌شان را شنیده بود که مثل غرّش‌های صاعقه‌ای در دوردست بودند.

داستان را کوتاه کنم، همراهان او متفرق شدند و به مسائل مهم‌تر مربوط به انتخابات پرداختند. دختر ریپ او را به خانه برد تا با هم زندگی کنند؛ او خانه مجهز و مزینی داشت و نیز مرد تنومند کشاورزی که شوهرش بود، او را ریپ به خاطر می‌آورد چون از آن بچه رذل‌هایی بود که در بچگی عادت داشت از سر و کولش بالا برود. پسر ریپ و وارثش که درست مثل خودش بود و او را در حالی که به درختی تکیه داده بود، قبلاً دیده بود، استخدام شده بود تا در مزرعه کار کند؛ معلوم شد که خلق و خوی میراثی او در همه‌ی زمینه‌ها به او رسیده بود، البته به جز در کسب و کار.

ریپ حالا راه رو رسم قدیمش را از سرگرفته بود؛ او خیلی زود بسیاری از دوستان قدیمی‌اش را پیدا کرد، گرچه گذشت زمان آن‌ها را علیل و فرتوت کرده بود و او ترجیح می‌داد که دوستانش را از میان نسل جوانی که با آن‌ها می‌توانست به خیلی از آرزو‌هایش برسد، انتخاب کند.

او در خانه کاری نداشت که بکند، به روزهای خوش زندگی‌اش رسیده بود و لازم نبود دست به سیاه و سفید بزند، او دوباره به پاتوقش در نیمکت روبروی مسافرخانه برگشت و هم‌چون ریش‌سفیدان دهکده مورد احترام قرار گرفت. او تاریخِ گویای دورانِ قدیمِ «پیش از جنگ» شده بود. کمی طول کشید تا روند حرّافی‌های منظم خودش را شروع کند و بفهمد در دورانی که او از هوش رفته است اتفاقات عجیبی رخ داده است. چگونه جنگ استقلال رخ داده است -و کشور از یوغ انگلستان قدیم خارج شده است - و او دیگر در عوض این که رعیت عالی‌جناب جورج سوم باشد، اکنون شهروند آزاد ایالات متحده است. در حقیقت ریپ سیاسی نبود و تغییرات دولت‌ها و امپراتوری‌های چندان اثری بر او نداشت، فقط نوعی از استبداد بود که فغان او را درآورده بود و آن هم حکومت زنان. خوش‌بختانه آن هم تمام شده بود؛ حالا گردنش از قلاده‌ی زناشویی خارج شده بود و بی آن که وحشتی از دیکتاتوری بانو ون وینکل داشته باشد، به هر جایی که عشقش می‌کشید، می‌توانست رفت و آمد کند. در هر حال، هر وقت که نامی از او برده می‌شد، او سرش را تکان می‌داد، شانه‌هایش را بالا می‌گرفت و چشمانش را باز می‌کرد؛ یا به خاطر احساس تسلیم به سرنوشت بود یا لذت رهایی‌اش.

او عادت کرده بود که داستانش را برای هر غریبه‌ای که به هتل آقای دولیتل می‌رسید، تعریف کند. در ابتدا احساس می‌کرد که داستانش در بعضی جاها با هم جور نیستند، بی‌گمان به خاطر این بود که تازه از خواب بیدار شده بود. سرانجام داستان را به دقت جمع و جور کرد و هر زن و مرد و کودکی که در آن حوالی بود، آن را حفظ کرد. برخی همیشه وانمود می‌کردند که در واقعی بودن داستان شک دارند و اصرار داشتند که بگویند ریپ خل و چل شده و آن داستان را دلیل خل بودن او می‌دانستند. ساکنان سال‌خورده‌ی هلندی عموماً این داستان را کاملاً تأیید می‌کردند. حتی تا امروز هم هنوز کسی صدای صاعقه‌ای را در بعداز ظهر تابستان حول و حوش کاستکیل نشنیده است، اما می‌گویند که هندریک هودسون و افرادش در آن بازی شبانه بولینگ هستند و آرزوی مشترک تمام شوهرهای ذلّه‌شده است که وقتی زندگی بر آنان سخت می‌شود کمی از آن تُنگ ریپ ون وینکل بنوشند.

توجه- ممکن است کسی شک کند که داستان بالا را نیکربروکر بر اساس خرافات آلمانی درباره‌ی «امپراتور فردیک در روتبارت» و «کوهستان کیپاسر» ساخته است: در هر صورت یادداشت ضمیمه که به این داستان پیوست شده است نشان می‌دهد که این داستان حقیقت محض است و با وفاداری کامل نقل شده است:

«این داستان ممکن است به نظر خیلی‌ها باورنکردنی برسد، با وجود این، من کاملاً آن را باور کردم، چون من هلندی‌های قدیم ساکنان این حول و حوش را خوب می‌شناسم و می‌دانم که از این ماجراها و پدیده‌های حیرت‌آور در آن‌جا زیاد اتفاق می‌افتد. راستش را بخواهید، داستان‌هایی خیلی عجیب‌تر از این هم درباره‌ی دهکده‌های اطراف هودسون شنیده‌ام که آن قدر معتبر بودند که کسی به آن شک نمی‌کرد؛ من خودم با ریپ ون وینکل صحبت کردم، وقتی که آخرین بار او را دیدم پیرمرد خیلی محترمی بود و از همه جهت منطقی و بااعتماد به نفس بود، طوری که گمان می‌کنم هیچ آدم باوجدانی نمی‌تواند حرفش را قبول نکند. نه، من خودم گواهی مخصوص آن را در دادگستری کشور دیدم که زیرش امضا شده بود با دست‌خط خود قاضی. بنابراین در این داستان هیچ‌گونه شک و شبهه‌ای وارد نیست. د. ن.»

پی‌نوشت: ترجمه داستان ریپ ون وینکل را خیلی وقت پیش شروع کردم اما هر دفعه نیمه‌کاره می‌گذاشتم و بی‌خیال می‌شدم. اما بالاخره تصمیم گرفتم که هر طور شده تمامش کنم. این داستان یک مقدمه و مؤخره دارد که آن هم جزئی از داستان واشنگتن ایروینگ است. نیکربوکر در واقع شخصیتی خیالی است که خود ایروینگ خلق کرده است و در ابتدای داستان می‌نویسد که این داستان را از میان کاغذهای او پیدا کرده است و در انتها هم با نوشته‌ای از او صحت داستان را تأیید می‌کند. بدنه‌ی اصلی داستان بخش میانی است. -بعضی‌ها اصولاً قسمت اول و آخر را به حساب نمی‌آورند. ایروینگ کتاب دیگری هم دارد به نام تاریخ نیویورکی نیکربوکر که بسیار طنزآمیز است و در این‌جا هم اشاره‌ای به آن می‌کند. اگر اشتباهی در ترجمه رخ نداده باشد، در این داستان سه شخصیت به نام ریپ هستند که ممکن است با هم قاطی شوند. یکی خود ریپ، دیگری پسرش ریپ که خیلی شبیه خودش است و وقتی او را می‌بیند دچار بحران هویتی می‌شود و دیگری پسر دخترش که باعث آشنایی با دخترش می‌شود. آن زمان‌ها گویا امکانات نبوده است همه از یک اسم استفاده می‌کردند. البته در ایران هم این که اسم نوه و پدربزرگ یکی باشد خیلی چیز عجیبی نیست. اما نسل اندر انسل اگر یکی باشند یک کم مشکل ایجاد می‌شود. باید بگویند ریپِ کوچک، ریپِ بزرگ و ریپِ بزرگ‌تر و مثلاً ریپِ خیلی بزرگ‌تر. در ضمن ممکن است فمینیست‌ها به این داستان اعتراض کنند که زن‌ستیزانه است و از این حرف‌ها. به هر حال، این داستان یک اثر کلاسیک محسوب می‌شود و مربوط به اوایل قرن نوزدهم 1819 است.
از آثار دیگر ایروینگ (1859-1783) : بریتانیای صغیر، تاریخ نیویورکی نیکربوکر، اولیور گلدشمیت، داستان‌های مسافر، زندگی جورج واشنگتن، زندگی و سفرهای کریستوفر، کریسمس قدیمی، ماجراهای ناخدا بونویل.
ممکن است اشتباهاتی در ترجمه یا ویرایش رخ داده باشد که ممنون می‌شوم اگر تذکر بدهید و حتماً تصحیح خواهم کرد.

آخرین ویرایش : 22 بهمن 1391