جمله هاي معروف
ابراهیم اسکافی در روز سه شنبه 26 آبان 88 ساعت 22:37
http://eskafi.com/

بابك يوسف شاهي

اون اوايل كه تازه دانشگاه اومده بودم، به عنوان يه شخصيت مستقل به هر كسي كه تقاضاي پول مي كرد كمك مي كردم و با افتخار براي همه هم تعريف مي كردم. اون هايي كه تو راه موندن و كيفشون گم شده، اون هايي كه زنشون تو بيمارستانه، اون هايي كه برادرشون تصادف كرده و به خاطر ديه تو زندانه، اون هايي كه ناتواني جسمي دارن و نمي تونن كار كنن، اون هايي كه بي كارن و مجبورن به خاطر 50 تومن شيشه ماشين ها رو پاك كنن، اون هايي كه شوهرشون مرده و 3-4 تا بچه رو دستشون مونده، اون هايي كه سني ندارن ولي مجبورن با آدامس فروختن خرج تحصيلشون رو در بيارن، اون هايي كه براي تامين خرج ازدواجشون سر چهار راه اسفند دود مي كنن، اون هايي كه بچه هاي نا مردشون از خونه انداختنشون بيرون و اون هاي ديگه...
يه بار كه ماجراي كمك انسان دوستانه ام روبه يكي توي ترمينال، با آب و تاب براي داييم مي گفتم، داييم چنان برخورد تندي باهام كرد كه تمام تفكرات و تخيلات و خاطراتم بهم ريخت.
مي گفت: كمك كردن به اينجور آدما خيانته، عموما معتادن، مرداي گردن كلفت برن كار كنن و از اين حرفا كه همه ش جمله هاي معروفيه!
و جمله ي اثر گذارش اين بود: تو فكر كردي كه چرا همه شون مشكلاتشون رو به تو ميگن؟
گفتم : نه به همه......
پريد وسط حرفم: همه شون آدم شناسن! آدماي ساده و گيج رو از رو قيافه مي شناسن!
خيلي بهم بر خورد، من تازه دانشگاه قبول شده بودم ، هيچ كس رو در زمينه هوش و استعداد قبول نداشتم!
بعد از كلي فكر كردن ، تصميم جدي گرفتم: به هيچ كس كمك نكنم مگر كسايي كه واقعا محتاج باشن، مثل دختر بچه هاي فال فروش هفت حوض.
حالا، چند روزي از ماجراي تحول من گذشته بود كه دور ميدان ونك منتظر تاكسي رسالت بودم، به تنها چيزي هم كه فكر نمي كردم تحول بود، يه آقاي ميان سال ،خوش تيپ، خوش لباس، اومد جلو با همون جمله معروف من گدا نيستم شروع كرد : من 150 تومن تو جببم هست، كرايه تا رسالت 300 تومنه يه لطف بكن بمن بده تا اونجا برم ، بقيه راهو پياده مي رم و يه جمله معروف ديگه هم گفت: آدرست رو بده بعدا ميام تقديم مي كنم.
من از همون جمله اولش فهميدم چرت ميگه، تو ذهنم جمله معروف رو گفتم: مرتيكه برو كار كن! غرورت كو پس؟
اومدم اين ور، يه ماشين اومد سوار شدم عقب، اينم از زرنگيم بود چون اون موقع هنوز جلو دو نفر سوار مي شدن.
5 متر جلو تر آقاي ميان سال وايساده بود، گفت رسالت و قبل از سوار شدن توضيحات لازمه رو داد، راننده گفت:اين حرفا چيه آقا 150 تومن ارزش اين حرفا رو نداره و يه جمله معروف اضافه كرد: پول چرك دسته آقا.
خلاصه سوار شد ، هيچ كس هم تا رسالت كنارش سوار نكرد كه يعني اند مرام! در عوضش كنار من يه خانم چاق چادري سوار شد كه تا رسالت اون خودشو جمع ميكرد من خودمو جمع مي كردم.
اون آقا هم به محض سوار شدن رفت رو منبر و بعد از گفتن جمله معروف عجب روزگاري شده شروع كرد:
الان به يه نامردي گفتم 150 تومن براي كرايه كم دارم به من قرض بده ، عين خيالشم نبود فلان فلان شده، 150 تومن چيه آخه ، با 150 تومن توفم تو صورتت نمي ندازن بد بخت، آخرتت رو با 150 تومن نمي خواي بخري؟ مي خواي چه كار كني باهاش ؟ و با يه جمله معروف ديگه ادامه داد: دوره ما كي اين جوري بود؟ ما انسانيت حاليمون بود، مردانگي داشتيم ، اينا انسانيت رو خوردن مردانگي رو ريدن! و راننده هم با جمله هاي معروفي مثل : اي نامرد بي همه چيز ، بي شرف، احمق خسيس ، نا لوتي ، و غيره تائيد مي كرد .
با وصف اينكه هر كدوم با هم، دو برابر سن من اختلاف سني داشتن متفقا بر عليه من تائيد مي كردن.
تازه شانس آوردم يه خانم تو ماشين بود وگر نه جمله ها ي معروف در بين مردان ارائه مي شد.
خلاصه تا رسالت من سرم تو كيف و زير صندلي و پشت يقه كاپشن بود. انگار يه سال تو ماشين بودم ، از ونك تا رسالت فحش نبود كه نشنيده باشم.
يه جمله معروف هم خانمه گفت: حاج آقا نسل عجيبين ، دخترا بدتر از پسرا، پسرا بدتر از دخترا. من مدير دبيرستانم ، به خدا قسم تنها كاري كه نمي كنن درس خوندنه ، بيا ببين از تو كيف هاشون چي در مي آد؟ از خونه و مدرسه فرارين.
من خيالم راحت شد كه مبحث تا حدودي عوض شده، اما همون آقاهه با يه جمله معروف ديگه ادامه داد: ما فرار مي كرديم مي رفتيم جبهه، اينا فرار مي كنن.......... اي داد بي داد!
خانم فكر مي كنيد اون پولي كه نداد بهشت رو باهاش بخره چه كار مي كنه ؟ .......مي بره خرج دختراي دبيرستان شما مي كنه!
اين ديگه شاهكار بود!
همه هم تائيد مي كردن. من حضور خانم مدير رو شانس فرض كردم ولي بحث رو به گند كشيد.......! حالا هم مي خوام بگم شانس آوردم اون يكي خواب بود و تنها جمله معروفي كه تكرار مي كرد اين بود: خرررر پففففف ،خرررر پففففف،
بعدا خوب فكر كردم فهميدم اونم منظورش خره پفيوز بوده كه در تائيد مباحث بطور خلاصه بيان و تكرار مي كرده . چون اون هم از نسل درست و حسابي حرف حساب زن جمله معروف گوي قديم بود!
حالا چند سالي از اون جريان گذشته ولي هر وقت بهش فكر مي كنم ميبينم چه تحملي داشتم من ، الان ذهنم پر از جمله هاي معروف رديفه براي اين جور موقع ها كه تو موضع ضعف مي خوام قدرت نمايي كنم!